شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ ششم + یک نکته‌ی درباره‌ی سرگیجه

 

 

اوّل: بیش‌تر می‌نویسم این‌جا؛ یعنی دلم می‌خواهد بیش‌تر بنویسم این‌جا و چیزی که می‌نویسم، همان‌چیزی نباشد که توی روزنامه می‌نویسم، یا می‌توانم بنویسم. یک‌وقت‌هایی، یک‌چیزهایی را فقط می‌شود همین‌جا نوشت؛ توی همین وبلاگی که به‌درد روزِ مبادا می‌خورد...

 

دوّم: فصلِ اوّلِ «دِکستر» را به‌سرعتِ برق‌وباد دیدم و رفتم سروقتِ فصلِ دوّم. یک‌چیزِ عجیب و حیرت‌انگیزی در وجودِ این آدم‌کُشِ مهربان و دوست‌داشتنی هست که آدم حس می‌کند سال‌های سال است می‌شناسدش؛ این‌که مردم‌گریز است، اجتماعی نیست، سرش به کار خودش است و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها مجبور است طوری وانمود کند که انگار آدمی‌ست عادّی و معمولی و رازهایش را با کسی نمی‌تواند درمیان بگذارد. فکرش را بکنید؛ یک آدم معمولی، یک آدم مهربان که خیلی‌ها دوست دارند باهاش بیش‌تر دوست شوند و بهش اطمینان دارند،‌ قاتلی‌ست کارکُشته که قربانیانش را طوری می‌کُشد که مو به تنِ آدم راست می‌شود! و در همچه وضعیتی، پیشِ چه‌کسی می‌شود اقرار کرد که آدم‌کُشی و قربانی‌هایت، همه، آدم‌هایی‌ هستند که اگر بیش‌تر زنده بمانند، آدم‌های بیش‌تری را نابود می‌کنند و چه‌کسی باور می‌کند که این‌ آدم‌کُشی و قتل‌های فجیع، درواقع، یک‌جور نجاتِ جانِ دیگران است؛ دیگرانی که اگر از رازهای «دِکستر» سر دربیاورند، قطعاً بهش رحم نخواهند کرد و دخلش را خواهند آورد. فصلِ اوّلِ «دِکستر»، یک‌جور حکایتِ هابیل و قابیل است؛ منتها به‌شیوه‌ای مُدرن؛ یعنی هابیلش هم آن‌قدرها پاک و عصوم نیست و اگر تعداد آدم‌هایی که کُشته و جسدشان را به‌ باد داده، بیش‌تر از قربانیانِ قابیل نباشد، کم‌تر از آن نیست. و، البته، نکته‌ی اساسی و اصلی «دِکستر»، ماده‌ی قرمزی‌ست به‌نام «خون» که آدم‌ها برای زنده‌ماندن بهش احتیاج دارند و علاوه بر این‌ها، این «خون» است که پیوندِ آدم‌ها را، ظاهراً مُحکم می‌کند. حالا البته هابیلی که این‌بار قابیل را زیر خاک می‌کند، برای این پیوندِ «خون»ی ارزشی قائل نیست و عاطفه‌ و محبّتِ انسانی را جانشین بهتری می‌داند برایش. «دِکستر» از آن آدم‌هایی‌ست که عدالت را بدونِ دخالتِ دستگاه‌ عدالت و به‌شیوه‌ی خودش اجرا می‌کند؛ عدالتی که خیال می‌کند دستگاهِ عدالت از اجرای آن عاجز است، یا دست‌کم آن‌را طوری اجرا نمی‌کند که خلاف‌کار واقعاً پشیمان شود و دیگر سراغی از خلاف نگیرد. این، البته، یک دنیای عادّی و معمولی نیست؛ چون آدمش هم عادّی و معمولی نیست و البته آدم‌هایی که عادّی و معمولی نیستند، آدم‌های جذّاب‌تری هستند؛ بخصوص اگر «دِکستر» باشند. خلاصه کنم؛ «دِکستر» را دوست داشتم و فصلِ اوّلش را با ذوق و شوق دیدم و حالا رفته‌ام سراغِ دوّمی و اوقاتِ آدم چه خوش می‌شود با دیدنِ همچه داستان پُرشور و پُرتعلیقی...

 

سوّم: «اسکاتیِ» شوریده، پس از «مادلین» راه به جایی نمی‌‌برد و بعد از ترک بیمارستان، خیابان‌ها را برای گذراندن تنهایی‌‌هایش انتخاب می‌کند و تازه، این همان اسکاتی‌ست که قبل از این‌ها به «مادلین» گفته بود بعضی‌‌ها تنهایی را ترجیح می‌‌دهند. در همین خیابان‌گردی‌ها‌ست که زن‌ها را یکی‌یکی به هیأتِ «مادلین» می‌بیند، اما چه‌حیف که همه از «دور» به او شبیه‌اند! «سرگیجه» برای هزار و سیصدمین‌بار فیلم خوبی‌ست به هزار و یک دلیل...

 

بعدِ تحریر: ... تلقّی تازه‌ای که «سرگیجه» از دوست‌داشتن و عشق ارائه می‌‌‌دهد، جذّاب‌تر از آن است که بی‌اعتنا از کنارش بگذریم. «اسکاتی» چنان دل‌باخته‌ی «مادلین» شده که بعد از مرگش، پاک مجنون می‌‌‌شود و این دل‌باختگی را علاوه بر خودش، فقط «میج» می‌داند و در دیداری که با پزشکِ معالج او دارد، می‌گوید که مشکل از دل‌دادگیِ اسکاتی می‌آید و نه از بیماری ترس از ارتفاع. این است که «سرگیجه» را می‌‌شود (و ای‌بسا باید) داستانی درباره‌ی مواجهه با عشق و مرتبه‌ی دل‌دادگی دانست، وگرنه «اسکاتی» پیش از آن نیز سبب‌ساز مرگی دیگر (مرگ پلیسی که دست به‌سوی او دراز کرده) بوده است، و چیزی‌که آزارش می‌دهد، حسرتی‌ست که از نبودن «مادلین» می‌کشد. خوبی «سرگیجه»، درعین‌حال، به این است ‌که داستان عشقی «ناتمام» را «به‌تمام» تعریف می‌کند؛ از جایی شروع می‌کند که هر عشقی، احتمالاً، آغاز می‌شود و در همان مسیری ادامه پیدا می‌کند که باید، و درست درجایی که نباید، قطع می‌شود. این انفصال از عشق، از جایی دیگر مسیرش را ادامه می‌دهد، هرچند با کمی تأخیر و با مصائبی نه‌چندان شیرین. اوج شوریدگی و دل‌دادگی «اسکاتی» و «مادلین» کنار آن درخت‌هاست و صدای مادلین که می‌‌گوید «جایی در این‌جاها من به‌دنیا آمدم، و در این‌جا هم مُردم. برای تو یک‌لحظه بیش‌تر نبود. تو حتّا متوجه هم نشدی.» گویای حقیقتی‌ست که فیلم را، قاعدتاً، برای اثبات آن ساخته‌اند.

راهی که اسکاتی برای تسکینِ آلام پیدا می‌کند، غریب‌ترین راه ممکن است: «جودی بارتُن» را به‌هیأتِ «مادلینِ» مُرده درمی‌آورد؛ لباس‌هایی را برایش می‌خرد که قبلاً به‌تنِ «مادلین» دیده، کفش‌هایی را انتخاب می‌کند که شبیه‌شان به‌پای «مادلین» بوده است، و موهای او را به همان رنگی درمی‌آورد که موهای «مادلین» بوده است. حسّی گُنگ، «اسکاتی» را به‌سوی «جودی» راهنمایی کرده و «جودی» هم ابایی ندارد که برای خشنودیِ «اسکاتی» شوریده، دست به هرکاری بزند؛ هرچند اشتباهِ جبران‌ناپذیرش این است که گردن‌بندی را از گردنش آویزان می‌کند که «اسکاتی» قبلاً در گردن «مادلین» دیده، و این آغاز «ویرانی»‌ست.

داستان‌های عاشقانه، در تاریخ سینما کم نیستند. نیمی از تاریخ سینما با چنان داستان‌هایی پیش رفته، اما داستان‌هایی از این دست، تعدادشان اندک است. هاله‌ای از رمز و راز، چنان حول «سرگیجه» پیچیده که هر صحبتی را درباره‌اش سخت می‌کند. و همین است که «سرگیجه» را نمی‌‌‌شود «توضیح» داد یا دست‌کم «توضیح»ش کارِ آسانی نیست، این داستان عاشقانه‌ای‌‌ست که فقط می‌شود «وصف»ش کرد. می‌‌شود جزئیاتش را یکی‌‌یکی‌ برشمرد و مرتبت‌شان را، شاید، توضیح داد. داستان‌های خوب را می‌‌‌شود خواند [شما بخوانید تماشا کرد]، دوباره‌خوانی کرد و درس آموخت. اما درس‌ پس‌دادن، لزوماً، کار آسانی نیست. مخصوصاً وقتی پای «سرگیجه» وسط باشد. کم پیش می‌آید که فیلمی، داستانی، یا هر اثر هنریِ دیگری زمینه‌ساز نوشته‌هایی درباره‌ی «خود» شود، و «وصفِ‌حالِ» نویسنده را از چیزی که نوشته است، دریابیم، امّا ظاهراً این خاصیتِ «سرگیجه» است که فکرِ به آن، نوشتن از آن، آدم را به‌یادِ خودش می‌‌اندازد و یادش به‌خیر آن‌کسی که سال‌ها پیش از این گفته بود آدم‌ها وقتی از خودشان می‌نویسند، فاصله‌ها را از میان برمی‌‌دارند.

[از یک یادداشت در هفته‌نامه‌ی شهروندِ امروز]

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ پنجم

یکم: «بیست شعرِ عاشقانه و یک ترانه‌ی نااُمیدی». این کتابِ «پابلو نرودا»ست که این روزها توی کیفم جا خوش کرده و وقت و بی‌وقت، توی تاکسی، یا سرِ کار و بی‌کاری، یکی‌ از شعرهاش را می‌خوانم که آسوده شوم، که آرام شوم و یک‌لحظه فکر کنم دنیا فقط همین کلمه‌های خوش‌آب‌ورنگی‌ست که «نرودا» نوشته است. و چه‌قدر حالِ آدم را خوب می‌کند خواندنِ «نرودا»یی که می‌نویسد «مثلِ یک تونل تنها بودم. پرنده‌ها فرار می‌کردند از من | و شب، با هجومِ قاطعش، غرقم می‌کرد.» یا توی شعری دیگر که می‌نویسد «صُبح لبریزِ طوفان است | در دلِ تابستان.» این روزهای مرا «بیست شعرِ عاشقانه و یک ترانه‌ی نااُمیدی» می‌سازد؛ تک‌تکِ کلماتش...

دوّم: آخرِ همان داستانی که توی پُستِ قبلی ازش نوشته بودم، یک تکّه‌ی معرکه‌ هست؛ جایی‌که آدمِ حالا باخته، راه می‌افتد دنبالِ همان دختره و بعد «رسید به دختره و حالا کنارِ هم راه می‌رفتند. فکر نمی‌کنم حتّا کلمه‌ای با دختره حرف زده باشد. درست مثلِ آخرِ یک داستان بود ـ البته تا پیش از آن‌که رسیدند سرِ پیچ و دیدم دستِ دختره حلقه شد دورِ بازوی او ـ که این شبیهِ شروعِ یک داستان است.» معجزه‌گرِ بزرگی‌ست نویسنده‌ی محبوبِ این سال‌هایم...

سوّم: این بارِ اوّلی‌ست که دارم داستان‌های «آنتونی هوروویتس» را می‌خوانم؛ مجموعه‌ای را که «هیرمند» چاپ کرده و، فعلاً، چهارتایش توی کتاب‌فروشی‌هاست (یا من چهارتایش را دیده‌ام.) «چهارشنبه‌ی مرگبار»، «جنوب از جنوبِ غربی»، «شاهینِ مالتی» و «ستاره‌ی شیطانی». خُب، البته نامِ اصلیِ «چهارشنبه‌ی مرگبار» هست «می‌دانم چاهارشنبه‌ی پیش چه کردی» (لابُد به‌سیاقِ مجموعه‌فیلم‌های ترسناکِ می‌دانم تابستانِ گذشته چه کردی....)، امّا نامِ درستِ «جنوب از جنوبِ غربی» زیادی تغییر کرده؛ چون در اصل «جنوب از جنوبِ شرقی» بوده است! ولی این‌چیزها خیلی مُهم نیست و می‌شود نادیده‌شان گرفت. این داستان‌ها، ظاهراً، مخصوصِ نوجوان‌هاست، امّا بعید است بزرگ‌ترها از خواندنش لذّت نبردند؛ بخصوص که کارآگاهِ پخمه‌ی داستان (تیم دایمند) برای هر کارِ کوچکی باید به هوش و ذکاوتِ برادرِ کوچکش (نیک) مراجعه کند. یک‌جورِ بانمکی می‌نویسد این «آنتونی هوروویتس» که بعید است کسی خوشش نیاید؛ شوخی‌هاش حدّواندازه دارد و داستان‌گوی قابلی هم هست البته...

چاهارم: و کشتی به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد. این فیلمی‌ست از «فدریکو فللینی»...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸