شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

توقیف موقّتِ روزنامه‌ی اعتماد ملّی... + بعدِ تحریر + آخرین خبر

 

روزنامه‌ی اعتماد ملّی به‌طور موقّت توقیف شد...
اصلِ خبر را این‌جا بخوانید.
بعدِ تحریر: ظاهراً که موقّت است. این‌جا را هم بخوانید؛ خبر تکمیلی‌ست.

بعدِ بعدِ تحریر: همین حالا خبر دادند که خبر قطعی‌ست. تمام شد ظاهراً دوره‌ی این‌یکی هم....

 
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸

یک اتّفاقی برای تو افتاده است...

  

به من نگو که اصلن شعر را نباید فهمید و لازم نیست بفهی. با من بحث نکن، حرفهای قلمبه‌سلمبه از این و آن نقل نکن لطفن، کلمات قصار به رخ من نکش. شعرهای تو همیشه زیرنویس لازم داشت، اطلاعات عمومی می‌خواست، پُر از ایما و اشاره و سمبُل و استعاره بود. تو حالا به جای همه‌ی آن حرفهای پیچیده‌ای که می‌زدی، از زنی که دوست داری حرف می‌زنی و به او می‌گویی دیگه دنبال تو نمی‌گردم، دیگه در انتظار تو نیستم، دیگه برای تو نمی‌میرم، اصلن یادم رفته است که یک زمانی عاشق تو بوده‌ام، چون که دیگه پیر شده‌ام، چون که دیگه هیچ آرزویی ندارم‌ ـــ به او می‌گویی تو همان دختری هستی که خیلی وقت بود له‌له می‌زدم که بیایی پیش من و هرگز نیامدی و تو همان دختری هستی که سالها پیش همبازی من بود و از سُرسُره افتاد و مُرد ـــ می‌گویی یادم نیست که این سیگار را کِی روشن کرده‌ام (راستی، تو هیچ‌وقت سیگار هم می‌کشیدی؟)، یادم نیست چرا اینجا نشسته‌ام، یادم نیست منتظر کسی بوده‌ام یا فقط دارم جماعتی را که از جلوی من رد می‌شوند تماشا می‌کنم، و هیچ نمی‌دانم چرا هر بچه‌ای که از کنار من رد می‌شود سرش را برمی‌گرداند و به من نگاه می‌کند و می‌خندد. فقط بچه‌ها ـــ می‌گویی تو از کتاب مقدّس بزرگتری، از منطق‌الطّیر بزرگتری، از اوپانیشادها بزرگتری، از غزل غزل‌های سلیمان بزرگتری، از افسانه‌ی گیلگمش بزرگتری، و تازه آخر سر معلوم می‌شود که اینها را به آن زنی که دوست داری نمی‌گویی، به دفترچه‌ی خاطراتی می‌گویی که هر شب می‌نویسی ـــ و همین‌ طور بگیر و برو تا آخر. دیگه وارد جزئیّات نمی‌شم. یک اتّفاقی برای تو افتاده است، جیم. نمی‌گم چه اتّفاقی. و اصلن لازم نیست توضیح بدی. اما یک اتّفاقی برای تو افتاده است، جیم عزیزم.

 

توپِ شبانه، جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، تابستانِ ١٣٨٨

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸

چُنین گفت بونوئل...

حافظه‌ی ما زیرِ فشار و نفوذِ دائمی تصوّرات و رؤیاهای ماست، و از آن‌جا که دچارِ این وسوسه هستیم که رؤیاها و خیال‌بافی‌های خودمان را واقعی بگیریم، از دروغ‌های خودمان هم حقیقت می‌سازیم. حقیقت، در مقایسه با خیال، تنها از اهمیتی نسبی برخوردار است؛ چرا که هردوی آن‌ها به یک اندازه زنده و شخصی هستند.

 با آخرین نفس‌هایم، لوئیس بونوئل، ترجمه‌ی علی امینی نجفی، هوش و ابتکار، ١٣٧١

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸

به روزِ واقعه تابوتِ ما ز سرو کنید...

آخیش، حرف دلم را، بالأخره، تمام و کمال زدم.

رومن گاری در نامه‌ی پیش از خودکُشی

 

سئوالِ بی‌ربطی‌ست، امّا کسی را سراغ دارید که میانه‌ای با «امید» نداشته باشد، که خاطره‌هایِ خوشِ زندگی را جایی گوشه ذهنش به امانت نگذاشته باشد و گاه و بی‌گاه سری به آن‌ها نزند؟ همه‌چیز، ظاهراً، به همین «امید»ی مربوط است که به‌قولِ آن مثلِ ایرانی، آدمی به آن زنده است. و «امید»، معمولاً، نتیجه‌ی یک «خاطره»ی خوش است، نتیجه‌ی یک لحظه دل‌‌انگیز که به‌چشمِ «امید»وار، بهترین لحظه‌ی زندگیِ اوست؛ لحظه‌ای‌ست که زمین از حرکت می‌ایستد، زمان متوقّف می‌شود و دل‌انگیزیِ آن لحظه هزاربرابر می‌شود، اصلاً دنیا دیگر می‌شود...

امّا این چه شروعی‌ست؟ این لحنِ احساساتی، این لحنِ غم‌خوارانه و حسرت‌بار، قرار است ما را به کجا ببرد؟ اصلاً چه نیازی هست به احساساتی‌شدن و حسرت‌خوردن؟ نیازش را «یوهان ولفگانگ فون گوته» در همین رُمانِ «رنج‌های وِِرترِ جوان» نشان داده است. «رنج‌های وِرترِ جوان»، نمونه‌ی یک داستانِ «احساساتی» و «حسرت‌خوار» است؛ بی‌آن‌که این «احساساتی‌گری» و «حسرت‌خواری»، بد باشد، یا بد به‌نظر برسد. قضیه، ساده‌تر از این حرف‌ها است: در زندگی چیزهایی هست که باید از آن‌ها سر درآوریم؛ مثلاً برسیم به حرفِ آن حکیمِ مُعاصر که در پندهایش راجع‌به زندگی بهتر گفته است دوست‌داشتن و دل‌دادن، به جاده‌ای دوطرفه می‌ماند؛ یکی از دل‌داده‌ها بر موتوری نشسته است قوی و سریع و مدام در رفت‌وآمد است، ولی آن دیگری، صاحبِ سواری از رده خارجی‌ست که برای پیش‌رفتنش باید به هزار حیله متوسل شد. و «رنج‌های وِرترِ جوان»، سال‌ها پیش از این، عاقبتِ این راندن در این جاده را پیش‌بینی کرده است. مسابقه‌ای در کار نیست؛ رقیبِ هر آدمی خودِ اوست، نه دیگری و در این بازیِ نابرابر، در این جدالِ شرم‌آور، ماندن و ایستادن رویِ سکویِ قهرمانی، کارِ بعیدی به‌نظر می‌رسد...

«بابک احمدی»، یک‌بار، نوشته بود «نامه قرار است بیانِ «مکنوناتِ قلبی» باشد. قرار است آن‌چه‌ را که حس می‌کنیم، یا فکر می‌کنیم، در آن بنویسد. نامه‌نوشتن، از یک‌جهت، همچون بازیِ کودکانه‌ای‌ست. به‌عنوانِ نویسنده، همواره، پنهان‌گریم، به‌عنوانِ خواننده جست‌وجوگر.» [نامه‌ها، درباره‌ی فرانسوا تروفو] و «رنج‌های وِرترِ جوان» بیانِ همان «مکنوناتِ قلبی»‌ست؛ گفتن از یک دل‌دادگیِ بی‌سرانجام و راندن در جاده‌ای یک‌طرفه. میلِ به بازگشت، میلِ به توقّف و نگاهی به پُشتِ‌سر، البته، همیشه هست. هرچند این‌را هم نباید فراموش کرد که «وِرترِ جوان»، میلِ به «پنهان‌گری» ندارد. همه‌ی آن‌چه را که لازم است، می‌نویسد و زبان به «اعتراف» باز می‌کند. همین است که «وِرتِر جوان»، این مردِ مُبادیِ آداب و خوش‌سخن و خوش‌بیان، در مواجهه با «لوته»‌ای که دل از او می‌رُباید و هوش و حواسش را به هیچ می‌گیرد، پیش نمی‌رود، می‌ماند، در باتلاقی [تعبیرِ دیگری سراغ دارید؟] گیر می‌کند و هر دست و پا زدنی، او را بیش‌تر به پایین می‌کشاند، به اعماقی که جای زیستن نیست. در نتیجه‌ی دست و پا زدن‌هایِ «وِرترِ جوان» است که زندگی به کامش تلخ [زهرِمار] می‌شود و تلخی‌اش، دست‌آخر، او را از پا درمی‌آورد. ولی مگر چاره‌ای جُز این دست و پا زدن دارد؟

«رنج‌های وِرترِ جوان»، حکایتِ آدمی‌ست که می‌خواهد و به زبان نمی‌‌آورد. می‌ترسد از این‌که خواسته‌اش را جدّی نگیرند، که آن جوابِ مورد علاقه‌اش را نگیرد و آن‌چه می‌شنود، احتمالاً، برایش سنگین باشد. «وِرترِ جوان»، ترسش را، خواسته‌ی به زبان نیامده‌اش را، در نامه‌هایی برای «ویلهلم» می‌نویسد. حرف‌هایی را که نمی‌تواند (نمی‌خواهد؟) با «لوته» در میان بگذارد، به «ویلهلم» می‌نویسد و خودش، بهتر از هر آدمِ دیگری، می‌داند طرفِ این حرف‌ها، همان آدمِ شادان و سرخوشی‌ست که با دیدنش آسمان آبی‌تر به‌نظر می‌رسد و هوا پاکیزه‌تر از دقیقه‌ای قبل است و آفتاب پُرنورتر می‌تابد. «وِرترِ جوان»، نامه به نامه، سطر به سطر، خُردتر می‌شود، لِه می‌شود، بی‌آن‌که به‌رویِ خودش بیاورد و سعی می‌کند طوری وانمود کند که حتّا دیدنِ «لوته»ی محبوب و دوست‌داشتنی، برایِ یک عُمر زندگی، برای یک عُمر فکرکردن به او، کافی‌ست. امّا چرا باید باور کنیم؟

«وِرترِ جوان» می‌نویسد که خودش را گول نمی‌زند و از آن چشم‌های سیاهش می‌خواند که به او و سرنوشتش، به‌راستی، علاقه دارد. [صفحه‌ی ۵۵] و در یکی از تکان‌دهنده‌ترین نامه‌هایش به «ویلهلم»، تیره‌روزی و سیاه‌بختی‌اش را این‌طور نشان می‌دهد «می‌گویی از دو حال خارج نیست، یا من به وصالِ لوته امید دارم، یا ندارم. اگر حالتِ اوّل در میان است، پس بکوشم به آرزویِ دلم برسم، و اگر که نیست، تصمیمِ مردانه بگیرم و از این وابستگی ـ که همه‌ی جان و توانم را می‌فرساید ـ دل بکنم. عزیزم، حرفت متین است و گفتنش آسان. آیا تو از آن تیره‌روزی که جانش از زهرِ یک بیماری ریشه ‌دوانیده در ورطه‌ی نابودی‌ای چاره‌ناپذیر افتاده است، می‌خواهی که با یک ضربه‌ی دشنه به عذابِ خود پایان بدهد؟» [صفحه‌ی ۶٢] مسأله این نیست که «وِرترِ جوان» دوست دارد خودش را عذاب‌ بدهد، مسأله این است که راهی جُز این ندارد. دل‌سپردن به دیگری، ترجیحِ اوست به خود و کسی که دیگری را به خود ترجیح می‌دهد، لابد، چیزهایی را از خودش دریغ می‌کند. «وِرترِ جوان» چُنان به «لوته»‌ی محبوبش دل سپرده است که هرچه می‌نویسد، ردی از بانوی شادان و همیشه خندان و آفتابِ تابان را می‌شود در آن دید. عجیب نیست که به‌خاطرِ «لوته»، حتّا با «آلبرت» هم سرِ دشمنی ندارد، هرچند او همان رقیبی‌ست که نمی‌شود او را نادیده گرفت. پس می‌شود این‌طور نوشت که «وِرترِ جوان» به «ویلهلم» نامه نمی‌نویسد که درباره‌ی خودش چیزی بگوید، می‌نویسد که «لوته» را به‌رُخ بکشد، که به دوست‌داشتنِ «لوته»‌ای که همه می‌بینندش، فخر بفروشد.

«رنج‌های وِرترِ جوان»، الگویِ «رولان بارت» بود در «سخنِ عاشق» [ترجمه‌ی پیام‌ یزدان‌جو، نشرِ مرکز] و «بارت» برایِ سر درآوردن از خصائصِ «عاشق»، «وِرترِ جوان» را هم می‌دید که (مثلاً) می‌خواهد به چیزی جز «لوته» نیندیشد، که می‌خواهد «لوته» را «فراموش» کند، امّا نمی‌تواند، که می‌خواهد «قلب»ش را جایگزینِ «مغز»ش کند. با «مغز» فکر می‌کنند و با «قلب» دل می‌سپرند، امّا برای آدمی که زندگی‌اش در «لوته» [زنی که به‌تعبیرِ بارت به‌شدّت کسل‌کننده است] خلاصه شده، فرصتی برایِ فکر کردن نیست، و ای‌بسا نیازی هم به فکر کردن نیست. هرچه هست، در همین دل‌سپردن خلاصه می‌شود. همین است که «وِرترِ جوان» در پاسخ به «چه می‌خواهی بکنیِ» نامه‌ای از «ویلهلم»، پاسخ می‌دهد که «چه باید کرد؟» این جواب‌ندادن است که «وِرترِ جوان» را به رنجِ ابدی‌اش دچار می‌کند، این‌که دل‌سپردگی را ادامه می‌دهد، این‌که هرچند می‌داند نتیجه و سودی عایدش نمی‌شود، دست از لج‌بازی برنمی‌دارد.

ظاهراً در وتزلار بود که «گوته» دل به «شارلوته»‌ی محبوبش سپرد، بااین‌که می‌دانست «کستنر»ی در کار است و این دل‌سپردگی راه به جایی نمی‌برد. و ظاهراً «گوته» رمانِ «رنج‌های وِرترِ جوان» را نوشت تا به‌تعبیرِ «تی. جی. رید» خودش را از پا درنیاورد. [گوته، ترجمه‌ی احمد میرعلایی، انتشارات طرحِ نو] کسی نمی‌داند که «رنج‌های وِرترِ جوان» چه‌قدر مدیونِ حضورِ «گوته» در وتزلار و هم‌نشینی با «شارلوته»ی محبوب و «کستنرِ» رقیب است، امّا یک‌چیز روشن است؛ نوشتن، دَم‌زدن و اعتراف، «گوته»‌ی ناامید را به زندگی برگرداند...

این «جان کافی»، سیاه‌پوستِ عظیم‌الجثّه داستانِ «دالانِ سبز» [نوشته‌ی استیون کینگ] بود که به زندان‌بانِ دل‌رحمش می‌گفت همه‌ی ما یک مرگ بدهکاریم و «گوته» این مرگ را، در نهایتِ انصاف، نصیبِ «وِرترِ جوان» کرد تا خودش آسوده‌تر به زندگی ادامه دهد. زندگی؟ ظاهراً ادامه دارد در غیابِ «وِرتر[های] جوان»...

به روزِ واقعه تابوتِ ما ز سرو کنید

که می‌رویم به داغِ بلندبالایی

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸

از بیست‌پلّه پایین‌تر هم می‌دانست...

 

مارتینز هنوز به طبقه‌ی دوم نرسیده بود... امّا سکوت عمیق‌تر از آن بود که فقط نشانی از غیبت داشته باشد؛ طوری‌که حس کرد لایم را هیچ‌جای وین پیدا نمی‌کند. وقتی به طبقه‌ی سوّم رسید و آن روبانِ بزرگِ سیاه را روی دستگیره‌ی در دید، مطمئن شد که لایم را هیچ‌جای دنیا پیدا نخواهد کرد. البته مُمکن بود آشپزی مُرده باشد، یا پیش‌خدمتی، یا هرکسی جُز لایم. ولی او می‌دانست و حس می‌کرد از بیست‌پلّه پایین‌تر هم می‌دانسته که لایم مُرده است. از بیست‌سالِ پیش که برای اوّلین‌بار در راهرو آن مدرسه‌ی غم‌زده دیده بودش و زنگِ شکسته‌ی مدرسه برای مراسمِ نیایش به صدا درآمده بود، درست مثلِ یک قهرمان ستایشش می‌کرد. مارتینز اشتباه نمی‌کرد. اصلاً اشتباه نمی‌کرد. بعد از آن‌که دَه‌دوازده‌باری زنگِ در را زد، مردِ ریزنقشی که چهره‌ای عبوس داشت، سرش را از درِ آپارتمانی دیگر درآورد و با صدایی آزاردهنده گفت «فایده‌ای ندارد. کسی آن‌جا نیست. مُرده است.»

«آقای لایم؟»

«البته که آقای لایم.»

 

بعدِ تحریر: دل‌خوشیِ این ماه‌ها، همین «مردِ سوّم» است؛ داستانِ «گراهام گرین»، یک داستانِ بلند، براساسِ فیلم‌نامه‌ای از خودش.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
برچسب‌ها : داستان ، گراهام گرین ، ترجمه

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی ـ 4...

 

از کمال‌المُلک [١٣۶٣]

 

تکّه‌ی چاهارم

پاریس. موزه‌ی لوور

مظفّرالدین‌شاه و اتابک مشغولِ دیدنِ تابلوها هستند. اتابک، کمال‌المُلک را که در حالِ نقّاشی‌ست می‌بیند و به‌سوی او می‌روند.

اتابک: اوا! اعلی‌حضرت، استاد کمال‌المُلکِ خودمون.

مظفّرالدین‌شاه: عجبا! استادِ نقّاش در موزه‌ی نقّاشی. چه با رنگ می‌کنی رنگ‌دانِ رنگین‌دست؟

کمال‌المُلک: پرده‌ی مراسمِ تدفینِ حضرتِ مسیح.

مظفّرالدین‌شاه: رحمت‌الله علیه. علیه السلام.

کمال‌المُلک: کارِ استاد تیسین است. بی‌حضورِ استاد، در مکتبش تعلیم می‌بینم. من راویِ شعرِ این شاعرم؛ شعری ازپیش‌سُروده.

مظفّرالدین‌شاه: نهایت، پرده‌ی نقّاش‌باشیِ ما هم به همین وجاهت می‌شود؟

کمال‌المُلک: کم‌تر از اصل نمی‌شود؛ اگر اصلاً اصل و فرعی در میان باشد. همه جلوه‌ی عشقه؛ سِرّ دلبرانه در حدیثِ دیگران.

مظفّرالدین‌شاه: که استادِ نقّاشِ ما تا این درجه مُتعالی شده؛ فرنگی‌کار و بَدَل‌زَن و بدیع‌نگار.

کمال‌المُلک: صحبت از مرتبتِ شاگردی‌ست، نه بیش.

اتابک: حالا وقتی‌ست که، فی‌الواقع، عرض می‌کنم.

مظفّرالدین‌شاه: عرضِ بی‌جا نکنی اتابک‌جان!

اتابک: من یکی نمی‌گذارم کمال‌المُلک‌مان را این فرانسوی‌ها لوطی‌خور کنند.

مظفّرالدین‌شاه: بعله، بعله.

اتابک: در معیّتِ موکبِ هُمایونی برمی‌گردونیمش درب‌خانه.

کمال‌المُلک: من که جلای وطن نکرده‌م؛ همیشه به‌یادِ یار و دیار بوده‌م. با همه‌ی تنهایی شاهد دارم. کارِ من تمام نشده؛ حالِ من، حالِ تشنه‌ی دیر به آب رسیده است. حال فقط شوقِ نوشیدن دارم. چشمه‌ی گوارا کجاست؟ حدیثِ دیگری‌ست. فرصت بدهید تا این نادان بداند عسل به خانه می‌برد یا زهرِ بدتر از تریاک.

مظفّرالدین‌شاه: کارِ جهان به اعتدال راست می‌شود. همه‌چیزمان باید به همه‌چیزمان بیاید. اتابک بدش نیاید؛ ما که صدراعظم مثلِ بیسمارک نداریم که نقّاش‌باشیِ آن‌طوری داشته باشیم. بیله دیگ، بیله چغندر. برگردید به ولایت.

کمال‌المُلک: با دستِ خالی بهتر بود از این دستی که نمی‌دانم تکلیفش چیست.

اتابک: استاد کمال‌المُلک، شما ایرانی هستید و ایرانی هرکجای گیتی باشه، رعیّتِ شاهِ ایرانه. توصیه می‌کنم به‌امیدِ وساطتِ فرنگی هم نباشید؛ فرانسوی‌های هُنرپرور، شاه رو بیش‌تر دوست دارند تا کمال‌المُلک.

مظفّرالدین‌شاه: بعله.

 

 

تکّه‌ی پنجم

کاخِ گلستان.

مظفّرالدین‌شاه: استادِ نقّاش، جعبه‌ی رنگت کو؟

کمال‌المُلک: این‌روزها دست به رنگ نمی‌برم. قلم‌مو را رها کردم.

اتابک: و قلم به‌دست گرفته در دفاع از مشروطه، به معارضه با ولی‌نعمتِ خود برخاسته. ایشان باید به‌طورِ جدّی وضعش را با درب‌خانه روشن کند. با نوکرِ اختیارسرخود نمی‌شود کار کرد.

کمال‌المُلک: امرِ تعلیمِ نقّاشیِ شاهِ شهید با من بود. به‌عنوانِ معلّمِ این درب‌خانه به خود حق می‌دهم مطالبی عرض کنم. اعلی‌حضرتا، سلطنت به سرزمینِ پهناوری مثلِ ایران بااهمیت‌تر است تا حکومت بر قلوبِ درباریان.

اتابک: گرمای عراق استاد را خیالاتی کرده؛ کم‌کم خودشان را امیرکبیر تصوّر می‌کنند.

کمال‌المُلک: ای‌کاش بودم، یا ایشان زنده بود. ایران همیشه به امیرکبیر بیش‌تر نیاز دارد تا کمال‌المُلک.

اتابک: مرحومِ امیرکبیر را هم همان مُقرّبینِ شاه از میان برداشتند.

مظفّرالدین‌شاه: ان‌ شاءالله الرحمن خدا از گناهِ همه‌ی مُقصّرینِ آن قضیه‌ی شوم بگذرد. میرزاتقی‌خان مردِ بزرگی بود؛ مثلِ اتابکِ خودمان. حالا میل داریم از استاد بشنویم حرفِ حسابِ این مشروطه‌طلب‌ها چیه؟ ها؟

کمال‌المُلک: اگر فرصت مرحمت شود، همه‌ی مطالب را صادقانه عرض می‌کنم.

مظفّرالدین‌شاه: بیا بنشین عرض کن. از سرِ صبر و خوب و پوست‌کنده عرض کن.

اتابک: حرفِ حسابِ مشروطه‌طلب‌ها همینه که رنگ‌کارها مشاورِ سیاست باشند. غلام را عفو کنید که تحمّلِ دیدنِ این‌همه درویش‌مسلکی از شاه رو نداره. مرخّص بفرمایید پیش از آن‌که این مشاورِ عالی‌قدر هم‌کُرسیِ شاهانه باشه.

اتابک درحالی‌که از اتاق خارج می‌شود با کمال‌المُلک سخن می‌گوید.

اتابک: قلمی که فرمانِ عزلِ من رو بنویسه، از نیستان نرویید.

کمال‌المُلک: اگر تفرعن گذاشت، سری به عبرت به صحرا بزنید؛ این‌روزها از خونِ جوانانِ وطن لاله دمیده.

 

 

تکّه‌ی ششم

کاخِ گلستان.

کمال‌المُلک در کنارِ تدیّن، در حضورِ رضاخان در کاخ هستند.

تدیّن: اعلی‌حضرتا، کمال‌المُلک، حسب‌الامر احضار، و الساعه شرفیابِ حضورِ مبارکند. استاد استدعای دست‌بوسی دارند.

رضاخان: ما کُهنه‌سربازها سرمون از پُشت هم چشم داره؛ سردیِ استاد از سنگینیِ نفسش پیداست. پیر شدی، استاد.

کمال‌المُلک: به‌اندازه‌ی عُمرم.

رضاخان: از زیادیِ عُمر ملولی؟

کمال‌المُلک: ملول از روزگارم.

رضاخان: استاد، این چه سماجتیه که اهلِ هُنر دارند در نبوسیدنِ دستِ قدرت؟ تکبّر نیست؟

کمال‌المُلک: عوالمِ آن‌ها جداست.

رضاخان: حسد هم نیست؟

کمال‌المُلک: خُلقاً درویشند.

رضاخان: یک‌جور جلبِ نظره.

تدیّن: حیاتِ این جماعت در بذلِ توجّه، و مرگشون در بی‌اعتنایی.

رضاخان: پیر و جوان طفلین؛ ازخودراضی. خیال می‌کنین خدا چیزی بیش‌تر به شماها داده.

کمال‌المُلک: در خانه هم بچّه‌های شیرین بیش‌تر موردِ عنایتِ پدر هستن.

رضاخان: بعید از ما قدرت‌مدارانِ هفت‌خطّه که تو این بازیِ قهر و آشتی سُست‌تریم. امروز، تو این مملکت، امر امرِ ماست؛ مجلس و عدلیه و دولت تعارفه. می‌تونیم امر کنیم همین فردا ریز و درشت‌تون رو ببرن زراعت تا قدرِ عافیت رو بدونین و سرِ عقل بیاین.

کمال‌المُلک: مجنون برای دنیا بی‌ضررتره تا جانی.

 

بعدِ تحریر: «علی حاتمی» (که خدایش هزاربار بیامرزاد) متخصّصِ این بود که مایه‌های سیاسی/ اجتماعی را طوری در داستان/ فیلم‌نامه/ فیلمش که توی ذوق نزند، دیدنی و گوش‌نواز باشد و هرکسی که می‌نشیند به تماشای نتیجه‌ی کارِ او، از کشفِ لایه‌های نه‌چندان آشکارِ داستان/ فیلم‌نامه/ فیلم و البته گفت‌وگوهای بی‌بدیلش لذّتِ کافی ببرد. علاوه بر مجموعه‌ی «سلطانِ صاحب‌قران» (مشهورترین مجموعه‌ی تلویزیونی‌اش پیش از انقلاب) که اساساً درباره‌ی ناصرالدین‌شاهِ قاجار و مناسباتِ درباریان (و سرگذشتِ امیرکبیر) بود، «حاتمی» این مایه‌های سیاسی/ اجتماعی را در سال‌های بعد، در چند کارِ دیگرش هم جای داد؛ مثلاً در «حاجی واشنگتن» که حاجی همه‌ی آن‌چه را که باید درباره‌ی ایرانِ بربادرفته‌ی آن‌سال‌ها می‌گفت، به زبان آورد (نادانی، کم‌دانشی و...) و بعدتر در همین «کمال‌المُلک» که اصلاً داستانِ تقابلِ هُنرمند و سیاست‌مدار/ قدرت‌مند است و تغییر (تحریف؟)‌هایی که «حاتمی» در واقعیتِ تاریخ داده (مثلاً حضورِ کمال‌المُلک در لحظه‌ی امضای فرمانِ مشروطه) کاملاً عمدی و در جهتِ نمایشِ همین تقابل و البته پیروزیِ هُنرمند است. در «هزاردستان» هم (که تکّه‌هایی از آن‌را بعداً همین‌جا می‌نویسم) باز این مایه‌ی تقابلِ هُنرمند و سیاست‌مدار/ قدرت‌مند را می‌شود دید؛ با این توضیح که هُنرمندِ این روزها، مردِ طپانچه‌به‌دستِ سال‌های دور است. آدم‌کُشی اجیرشده (رضا تفنگ‌چی) که بعد از لورفتنِ کمیته‌ی مُجازات رو می‌آورد به خوش‌نویسی (رضا خوش‌نویس) و در دنیایی دیگر زندگی می‌کند، امّا دستِ‌آخر می‌فهمد که کارِ ناتمامِ آن‌سال‌ها (کُشتنِ هزاردستان) را باید تمام کند و البته با خُدعه‌ی خانِ مظفّر (هزاردستان) کارِ بزرگ به دستِ «رضا» نمی‌شود و این «سید مرتضا»ست که این ابوالشر (نواده‌ی ابوالبشر) را از میان برمی‌دارد. فیلم‌های «حاتمی» نسخه‌‌بدلِ تاریخ نیستند؛ تاریخی هستند که او می‌پسندید و این، به یک‌معنا، همان جدالِ تاریخیِ هُنرمند و قدرت‌مند است.

راستی، چرا «هزاردستان» را دوباره از تلویزیون پخش نمی‌کنند؟

بعدِ بعدِ تحریر: بخش‌های قبلیِ دوباره‌خوانیِ علی حاتمی:

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی – ١

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی – ٢

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی - ٣

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸

جایی که حصاری نباشد...

 

«نِزار قبّانی»، به‌سالِ ١٩٢٣ در دمشق متولّد شد. در دانشگاه رشته‌ی حقوق خواند و کارمندِ وزارتِ خارجه‌ی سوریه شد. بیست‌ویک‌سال در لندن، مادرید، پکن، بیروت، قاهره و آنکارا دیپلمات بود و در چهل‌ویک‌سالگی، بالأخره، قیدِ کارِ سیاسی را زد و در بیروت ساکن شد. سالِ ١٩٨٢، در جنگ‌های داخلی لُبنان، زنش کُشته شد و «نِزار قبّانی» راهی ژنو شد و کمی بعد به لندن رفت و تا ١٩٩٨، زمانِ مرگش، در این شهرِ اروپایی زندگی کرد. او را در آرامگاهِ خانوادگی‌اش در دمشق به‌خاک سپردند.

 تکلمه: «نِزار قبّانی» یکی از چند شاعرِ محبوبِ من است که، وقت‌وبی‌وقت، شعرهایش مایه‌‌ی آرامش و آسایشم می‌شود. این شعر [که فقط بخش‌هایی از آن‌را این‌جا نوشته‌ام] و «تصویرهایی در موزه‌ی شمع» که پنج‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸٧، توی همین وبلاگ آمد، درواقع، بخشی از کتابِ «دوستت دارم و پرانتز را می‌بندم» هستند؛ منتخبِ شعرهای عاشقانه‌ی «نِزار قبّانی» که، شاید، روزی منتشر شود...

 

عشقِ بدونِ مرز

 

٢

 بانوی من:

ای بافته‌ از پنبه و ابر

ای باران‌های یاقوتی

ای نهرهای نهاوندی

ای برکه‌های مرمری

ای که مثلِ ماهی‌ها شنا می‌کنی در آبِ دل

و مثل دسته‌ی کبوتران خانه می‌کنی در چشم‌ها

چیزی تغییر نمی‌کند در عاطفه‌ام

 در احساسَم

در وجدانَم، ایمانَم...

 

۴

بانوی من:

چکیده‌ی همه شعرهایی

گلِ‌سُرخِ همه‌ی آزادی‌هایی

کافی‌ست اسمَت را به زبان آوَرَم

تا بشَوَم مَلِکُ‌الشُعَرا

بشَوَم فرعونِ کلمه‌ها

کافی‌ست زنی مثلِ تو دل ببندد به من

تا پا بگذارم به کتاب‌های تاریخ

و پرچم‌ها برای من افراخته شوند.

 

٧

بانوی من:

چیزی جز صدای تو یادم نمی‌آید

وقتی ناقوس‌های یکشنبه نواخته می‌شوند.

چیزی جُز بوی خوشَت یادم نمی‌آید

وقتی روی برگ‌ِ علف‌ها می‌خوابَم.

 چیزی جُز صورتِ تو یادم نمی‌آید

وقتی برف بر جامه‌ام می‌جُنبَد و

تق‌تقِ هیزم‌ها را می‌شنوَم.

  

١٢

بانوی من:

 چه‌قدر دوست دارم به سرزمینی سفر کنم

که گیتار در آن‌جا حُکم برانَد.

جایی که حصاری نباشد گردِ عشق

حصاری نباشد گردِ کلمات

گردِ رؤیاها.

 

١۵

بانوی من:

بانوی اولِ شعر

دستِ راستَت را به من بده تا در آن مخفی شوَم

دستِ چپَت را به من بده

تا در آن خانه کنم.

هر عبارتِ عاشقانه‌ای که می‌خواهی بگو

تا عیدها شروع شوند.


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نزار قبانی ، شعر ، ترجمه

یک کلمه...

 

این چند خط را می‌نویسم در جوابِ دو سه کامنت‌گذاری که درباره‌ی روزنامه و کار من پرسیده بودند؛ هرچند این کامنت‌ها را تأیید نکردم.

در روزنامه‌، گروهِ ادب و هنر، مثل روزنامه‌های دیگر نیست: یعنی یک صفحه‌ی خبری (صفحه‌ی 9) هست که مسئولیتش با دبیر صفحه‌ی ادبیات، مهدی یزدانی خرم، است، یک صفحه‌ی موسیقی و تجسمی‌ که مسئولیتش (دبیری‌اش) با مجید رئوفی‌ست و مسئولیتِ (دبیریِ) صفحه‌ی سینما (و تلویزیون) هم با من است و دو هم‌کار عزیز و محترمی که سعی می‌کنیم این صفحه، دست‌کم، خواندنی باشد و مطلبِ بد یا سطحی در آن چاپ نشود. بنده هم فقط مسئولِ همین بخشم و همه‌ی چیزهایی که توی این صفحه چاپ می‌شود. این، تقریباً، همان روشی‌ست که در شهروندِ امروز هم داشتیم. آن‌جا هم حوزه‌ی کارمان از هم جدا بود و هرکسی کار خودش را می‌کرد و سرش به کار خودش بود...

این‌را نوشتم فقط در جوابِ کنج‌کاوی‌های کامنت‌گذارهای محترم. راستی، مطلبِ به‌دردبخوری، تا حالا، توی این صفحه‌ی سینما خوانده‌اید؟ ممنون اگر جواب بدهید...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
برچسب‌ها : روزنامه‌نویسی ، سینما

که چه مردِ نازنینی بود این آقای داد...

 

نظیرِ خویش بنگذاشتند و بگذشتند

خدای ـ عزوجل ـ جمله را بیامرزاد

«سیف‌الله داد» هم چشم‌هایش را بست و رفت. به همین سادگی...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ هشتم

 

 

یکم: این، تکّه‌ای‌ست از «مرد در تاریکی»، رُمانِ «پُل اُستر». می‌نویسد «... بعد از مدّتی، این فیلم تماشاکردنِ وسواس‌گونه، به‌نظرم، نوعی خوددرمانی آمد؛ نوعی داروی هومیوپاتیک تا در برابرِ نیاز به فکرکردن به آینده‌اش خود را بیهوش کند. فرار به دنیای فیلم مانندِ فرار به دنیای کتاب نیست؛ کتاب شما را وامی‌دارد تا به آن عکس‌العمل نشان دهید، یعنی هوش و تخیّل‌تان را به کار بگیرید، ولی وقتی فیلمی را تماشا می‌کنید، درعین‌حال که از آن لذّت می‌برید، ممکن است ذهن‌تان خلّاق و فعّال نباشد.»

 

دوّم: راستی چرا؟ چرا مترجمِ کتاب (خانمِ الاهه‌ی دهنوی) بعضی اسامی را این‌جوری نوشته است؟ مثلاً «رنوآر» را نوشته «رنور» و «رای» (ساتیاجیت رای) را «ری»؟ پیداکردنِ ضبطِ درستِ این اسامی که کارِ سختی نیست؛ هست؟

 

سوّم: و این غزلِ سعدی، دقیقاً این‌یکی، به‌دلایلی، این‌جا ثبت می‌شود:

تو را خود یک‌زمان با ما سرِ صحرا نمی‌باشد 

چو شمست خاطرِ رفتن به‌جُز تنها نمی‌باشد

دو چشم از ناز در پیشت، فراغ از حالِ درویشت  

مگر کز خوبیِ خویشت، نگه در ما نمی‌باشد

ملک یا چشمه‌ی نوری، پری یا لُعبتِ حوری

که بر گُلبن گُلِ سوری چُنین زیبا نمی‌باشد

پری‌رویی و مَه‌پیکر، سَمَن‌بویی و سیمین‌بَر 

عَجَب کز حُسنِ رویت در جهان غوغا نمی‌باشد

چو نتوان ساخت بی‌رویت، بباید ساخت با خویَت  

که ما را از سرِ کویت، سرِ دروا نمی‌باشد

مرو هرسوی و هرجاگه، که مسکینان نیند آگه

نمی‌بیند کَسَت ناگه، که او شیدا نمی‌باشد

جهانی در پی‌َت مفتون، به‌جای آب گریان خون 

عجب می‌دارم از هامون، که چون دریا نمی‌باشد

همه‌شب می‌پزم سودا، به بوی وعده‌ی فردا  

شبِ سودای سعدی را، مگر فردا نمی‌باشد

چرا بر خاک این منزل، نگریم تا بگیرد گل

ولیکن با تو آهن‌دل، دمم گیرا نمی‌باشد

 

چاهارم: و پُستِ بعدی درباره‌ی همین «مرد در تاریکی»‌ست قاعدتاً...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ هفتم

 

یکم: فصلِ دوّمِ «دِکستر» هم به همان خوبیِ فصلِ اوّل بود؛ همان‌قدر حساب‌شده و سنجیده و درست و آدم وقتِ دیدنش خیال نمی‌کرد که، خدایِ‌نکرده، سرش را کُلاه گذاشته‌اند، یا داستان‌شان «جان» ندارد، یا دیالوگی را محضِ بامزّگی فقط نوشته‌اند، یا یکی از شخصیت‌ها بود و نبودش فرقی نمی‌کند و خلاصه که فصلِ دوّمِ «دِکستر» هم به همان خوبیِ فصلِ اوّل بود. توی آن دو سه روزی داشتم این فصلِ دوّم را به‌سرعتِ برق‌وباد می‌دیدم، حواسم به خیلی‌چیزهایش بود و البته به خودم قول دادم که یک‌وقتی، دوباره بنشینم به تماشایش؛ به دوباره‌دیدنش. حالا با «مورگان دِکستر»ی طرف بودم که انسان‌ترین آدم‌کُشِ زنجیره‌ای‌‌ست و هرچند رفتارش، ظاهراً، «قابیل»‌وار است، امّا «قابیلِ» حقیقی را زیرِ خاک فرستاده؛ ‌هرچند تا خیالِ او را هم به باد نسپارد، آرام نخواهد شد. «دِکستر»، علاوه‌براین، هُنرمندی‌ست که کارش قطعه‌قطعه‌کردن است؛ تکّه‌پاره‌کردن، متلاشی‌کردن و خونی که این‌‌ور و آن‌ور می‌پاشد، به‌چشمِ او، چیزی بیش از نمایشِ انتقام است. یک نکته‌ی اساسیِ «دِکستر» برای من این است که آدم‌کُشِ زنجیره‌ای‌اش، قلبی از طلا دارد، مهربان است و به نوعِ بشر می‌اندیشد. در فصلِ اوّل، البته، او به اجرای عدالتی می‌اندیشید که دستگاهِ عدالت، شاید، از آن غفلت می‌کرد، امّا در این فصلِ دوّم، او هرچند می‌کوشد ردِ پاها را پاک کند و اثری از خود به‌جای نگذارد، امّا هر لحظه آماده‌ی از پرده برون‌افتادنِ رازِ هولناکی‌ست که روحش را همچون خوره می‌خورد و می‌تراشد. درعین‌حال، «دِکستر»، مردِ مهربان و خوش‌خُلقی‌ست که، البته، بویی از عاشقی نبرده است. «وانمود» می‌‌کند که آدمی معمولی‌ست، که قلبی برای عاشق‌شدن دارد، امّا حقیقت این است که همه‌ی این‌ها ظاهرسازی‌ست. ضرب‌المثلِ حکیمانه‌ای بینِ فیلم‌نامه‌نویس‌های هالیوود هست که می‌گوید هیچ‌کس آن‌گونه که می‌نمایاند نیست و «دِکستر» مصداقِ بارزِ این ضرب‌المثل است. امّا این داستانی‌ست که به‌رغمِ خون و خشونتش، به‌مذاقِ هرکسی خوش بیاید؟ نمی‌دانم...

 

دوّم: و از دیدنِ «تک‌نواز»، فیلمِ سوّمِ «جو رایت» هم، البته، محظوظ شدم. داستانِ شور و جنون و هُنر، ظاهراً که پایانی ندارد. این بماند برای وقتی دیگر...

 

سوّم: «دردسرِ هری» و «آقا و خانمِ اسمیت»، جزءِ فیلم‌های خوبِ «آلفرد هیچکاک» نیستند ظاهراً؛ تقریباً هیچ «هیچکاک‌»‌دوستی این دو فیلم (و ای‌بسا چند فیلمِ دیگرش) را دوست ندارند و من هم آخرین باری که نشسته بودم به‌ تماشای‌شان، چاهار پنج سال پیش بود. خب، البته، در مقایسه با فیلم‌های دیگرِ اُستاد، این دوتا، فیلم‌های سبُکی هستند، امّا شوخ‌طبعی و نمکی این فیلم‌ها بود، بعدازظهرِ داغ و گرفته‌ی پنج‌شنبه را خُنک کردند. و بانمک بود که هردو فیلم‌، یک‌جورهایی، درباره‌ی دل‌دادگی و دوست‌داشتن بود. توی فیلمِ اوّل، مُردنِ مردی (هری)،‌عملاً، باعث می‌شود که «جنیفر» [شرلی مک‌لِین]، پیشنهادِ ازدواجِ «سام» [جان فورسایت] را بپذیرد. از مرگ به زندگی. و فیلمِ دوّم، داستانِ رابطه‌ی نیمه‌ویرانی‌ست که، ناگهان، کاملاً ویران می‌شود تا دوباره روی ویرانه‌ها برپا شود و، این‌بار، ای‌بسا مُستحکم‌تر از قبل باشد. فیلمِ دوّم، بخصوص، صحنه‌ی آخرش را بعید است که هیچ‌وقت فراموش کنم!

 

چاهارم: و چرا تا حالا درباره‌ی «دشتِ سوزان» چیزی ننوشته‌ام این‌جا؟ درباره‌ی اوّلین فیلمِ «گی‌یرمو آریاگا»؟ خب، البته، فیلمِ آسانی نیست، ولی باید توی اوّلین فرصت (کِی دقیقاً؟) بنویسم که از چه‌چیزش خوشم آمده است...

 

پنجم: و همین دیگر. کافی‌ست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸