شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خیلی دور، خیلی نزدیک...

«... آن‌دو، یک‌دیگر را درک کرده بودند و مِگره، با یادآوریِ نوعی درکِ مُتقابل که در لحظه‌ای کوتاه زیرِ پُلِ ماری بینِ آن‌دو به‌ وجود آمده بود، لبخندی بر لب آورد.»

آخرین سطرهای رُمانِ مگره و مردِ خانه‌به‌دوش

همین است دیگر؛ «کُمیسر مِگره»‌ی فرانسوی شباهتِ چندانی به باقیِ کارآگاهانِ داستانی ندارد. مثلِ آن‌ها نیست که همه‌ی اتّفاق‌های ریزودرشت، همه‌ی سرِنخ‌ها را کنارِ هم می‌گذارند و پای منطق و استدلال و همچه چیزهایی را وسط می‌کشند تا، در نهایت، انگشتِ اشاره را به‌سوی قاتلِ گریزپا بگیرند و در حضورِ جمع، با غُروری آمیخته به فَخر، دلایلِ جنایت را برشمارند و طشتِ رسواییِ او را طوری از بام بیندازند که صدایش به گوشِ همه برسد. امّا «کُمیسر مِگره»، برعکسِ هم‌تایانِ خودستایش اهلِ جمع نیست؛ نیازی نمی‌بیند به این‌که دیگران را در «کشفِ» خود سهیم کند و، درعین‌حال، باهوش‌تر از این است که دستَش را پیشِ همه رو کند و شیوه‌اش را به دیگران بیاموزد. از همان ابتدای کار، عملاً، می‌فهمد که خلاف‌کارِ واقعی کیست؛ خلاف‌کار خودش را «لو» می‌دهد. کاری می‌کند که درست نیست. حرفی می‌زند که نباید بزند. دستَش، ناگهان، می‌لرزد. حرفی را که به زبانش آمده، رها می‌کند و چیزِ دیگری می‌گوید. رَد گُم می‌کند؛ چون «کُمیسر مِگره» ظاهرِ آدم‌های معمولی را دارد؛ یکی مثلِ دیگران. نبوغی در چشم‌هایش نیست. چشم‌هایش برق نمی‌زنند؛ کاملاً عادّی‌اند و اگر کسی آن مردِ تنومندی را که رویِ صندلیِ کنارش نشسته نشناسد، خیال می‌کند با کارمندی معمولی طرف است؛ مردی که زندگی‌ حوصله‌اش را سر بُرده و  حالا می‌خواهد از خودش فرار کند...

 نگاهِ «کُمیسر مِگره» به دنیا و آدم‌ها، در همه‌ی داستان‌هایش، تقریباً، یک‌جور است؛ می‌خواهد آدم‌ها را «بفهمد» و این، برایش مُهم‌تر از خلاف‌کار بودن، یا نبودنِ آن‌هاست. «چیز»ی، لابُد، دلیلِ این خلاف‌کاری است و «کُمیسر مِگره»، عملاً در جُست‌وجوی آن «چیز» است. آرامشِ ذاتی‌اش اجازه می‌دهد که گوشه‌ای بنشیند و درباره‌ی ماجرایی عجیب، درباره‌ی یک گرهِ کور، «خیال» کند. «فکر» نمی‌کند، «خیال» می‌کند. «فکر» به کارآگاه‌هایی تعلّق دارد که اهلِ منطق و استدلال هستند و همه‌ی آرزویشان این است که در برابرِ جمعیتِ بسیارِ آدم‌ها، خودی نشان بدهند و زیرکی و ذکاوتِ خود را به‌رُخ بکشند و نبوغ‌شان را با صدای بلند اعلام کنند. امّا «کُمیسر مِگره» چُنین نیست؛ آن‌چه را که «خیال» می‌کند، با صدای بلند به گوشِ همه نمی‌رساند. و در این بین، نباید «پیپ»، این اسبابِ تدخینِ شگفت‌انگیز را فراموش کرد. بخشِ اعظمی از این «خیال»، قاعدتاً، مدیونِ همین وسیله‌ی جادویی‌ست. عُمرِ «سیگار» کوتاه است؛ نمی‌شود با آن «سرگرم» شد؛ فاصله‌ی زندگی و مرگش کوتاه‌تر از آن است که «خیال»ی را به سامان برساند، امّا عُمرِ هر «پیپ» وقتی‌که «چاق» شود، وقتی آتش به جانِ توتون‌ها بیفتد، آن‌قدر هست که بشود «سرگرم» شد و «خیال» کرد...

چُنین است که از همان ابتدای «مِگره و مردِ خانه‌به‌دوش»، آقایِ کُمیسر به «ژف وان هوت» شک می‌کند. حاضرجوابی‌اش شک‌برانگیز است؛ انگار از قبل خودش را برایِ پاسخ‌دادن به این پرسش‌ها آماده کرده و «کُمیسر مِگره» هم، البته، آن‌قدر کارکُشته هست که «جُزئیاتِ» ماجرا را از او سئوال کند. کُشتنِ مردی خانه‌به‌دوش که روزگارش را زیرِ پُل می‌گذراند، به‌نفعِ چه‌کسی‌ست؟ و چرا باید او را در نیمه‌های شب سربه‌نیست کنند؟ حالا، «کُمیسر مِگره»، علاوه بر این‌ها، با سئوالِ دیگری هم روبه‌رو می‌شود؛ این خانه‌به‌دوش کیست؟ سردرآوردن از هویّتِ او، حالا که عُمرش به دنیا بوده و زنده مانده و شکافی که در جمجمه‌اش ایجاد شده او را از پا درنیاورده، مُهم‌تر از هر چیزِ دیگری‌ست. کُمیسر می‌داند که عاملِ سؤقصد، بالأخره، دستِ خودش را رو می‌کند. کسی که یک‌بار دست به خلاف می‌زند، احتمالاً، برایِ دوّمین‌بار هم همان کار را انجام می‌دهد و همین است که باعث می‌شود مِگره «خیال» کند او پیش از این هم دست به خلاف زده و این خلافِ نیمه‌کاره، این سؤقصدِ بی‌سرانجام، احتمالاً، هدفَش پوشاندنِ آن خلافِ اوّل است، وگرنه کُشتنِ مردی خانه‌به‌دوش که روزگاری طبیب بوده و از خاندانی سرشناس است، سودی به کسی نمی‌رساند. بله، سردرآوردن از هویّتِ «دُکی/ دکتر کِلِر»، فعلاً، مُهم‌تر از هر چیزِ دیگری‌ست و مِگره بیش از همه در پیِ این است که بفهمد دلیلِ این گوشه‌نشینی، این فرار از خانواده و پناه‌گرفتن زیرِ پُل و زندگی با خانه‌به‌دوشان چیست. این، جُزئی از پرونده نیست که مِگره وظیفه‌ای در قبالَش به‌عهده داشته باشد، علاقه‌ی شخصیِ اوست. خودِ کُمیسر، اهلِ خانواده است. فرزندی ندارد؛ امّا در نبودِ فرزند هم احساسِ بدی به زندگی ندارد و البته که «خانُمِ مِگره» در این ماجرا سهمِ زیادی دارد. درست است که دیگر سن‌ّ‌وسالی از مِگره گذشته؛ امّا هنوز نگران است، چون از «آینده» خبر ندارد. این‌را هم به‌یاد داشته باشیم که در نخستین داستان‌های «کُمیسر مِگره»، مرکزِ داستان حادثه‌هایی‌ست که مِگره با آن‌ها روبه‌رو می‌شود؛ امّا در داستان‌های بعدی، مِگره به مرکزِ داستان بَدَل می‌شود؛ به آدمی که باید با این حادثه‌ها روبه‌رو شود. در کنارِ این وظیفه‌ی انسانی، وظیفه‌ی حرفه‌ای‌اش هم هست؛ چه‌کسی می‌خواهد سر به تنِ «دُکی/ دکتر کِلِر» نباشد؟ خودِ «دُکی/ دکتر کِلِر» هم، البته،‌ شباهت‌‌هایی به مِگره دارد. او هم آدمِ دنیادیده‌ای‌ست، سرد و گرمِ روزگار را چشیده و خوب می‌فهمد که کُمیسر پیِ چه‌چیزی می‌گردد؛ امّا ضرورتی نمی‌بیند که پاسخی بدهد. «با این‌که از صحبت درباره‌ی مسأله‌ی فیمابین خودداری می‌کردند، کِلِر به‌خوبی می‌دانست مِگره دنبالِ چه‌چیزی‌ست و مِگره نیز می‌دانست که کِلِر هم می‌داند. این، به‌صورتِ نوعی بازی درآمده بود که بینِ آن‌دو انجام می‌گرفت. بازیِ کوچکی که هم‌چُنان تا صُبحِ یکی از روزهای فوق‌العاده گرمِ تابستان ادامه داشت.» و «مردِ خانه‌به‌دوش ادامه داد: زندگی برای هیچ‌کَس آسان نیست.

ـ مرگ هم همین‌طور...

ـ قضاوتِ صحیح درباره‌ی دیگران غیرِمُمکن است.

هردو، یک‌دیگر را درک می‌کردند.

سربازرس [مِگره] که، سرانجام، حقیقت را دریافته بود، زیرِ لب زمزمه کرد: متشکرم.»

حالا، مِگره خیلی چیزها را می‌داند و تقریباً مُطمئن است که «ژف وان هوت» پدرزنش را کُشته و قایقِ او را تصاحب کرده، که عاملِ سؤقصد به «دُکی/ دکتر کِلِر» کسی جُز «ژف وان هوت» نیست، که عصبی‌شدن و پرخاش‌گری‌اش، نتیجه‌ی همین‌چیزهاست. مدرک؟ شاهد؟ نه، «دُکی/ دکتر کِلِر» که زبان باز نمی‌کند و کُمیسر مِگره هم چاره‌ای ندارد جُز این‌که چشم‌به‌راهِ روزی بماند که «ژف وان هوت» دست به خطایی دیگر بزند...

 

امّا «دیوانه‌ای در شهر» [با نامِ اصلیِ دیوانه‌ی برژراک] هم مثل باقی ماجرا‌های کمیسرِ پُلیس، بر پایه‌ی «شهود» و «غریزه»ای شکل گرفته است که به‌چشمِ دیگران، «دلیلِ» خوبی برای استناد و کشفِ «حقیقت» نیست. و البته، حواس‌مان باشد که «دیوانه‌ای در شهر»، با ماجراهای دیگرِ «مِگره» تفاوتِ دیگری هم دارد؛ این‌که کمیسر باید از راهِ‌دور همه‌چیز را بررسی کند و در سایه‌ی حرف‌های دیگران است که به حقیقت می‌رسد. همین، عملاً، سبب شده است تا «مِگره» یکی از سخت‌ترین آزمون‌های زندگی‌اش را به پایان برساند. برای آدمی [کمیسری کارکُشته] که از نگاهِ آدم‌ها، یا حرکتِ دست‌شان، یا عطسه و سرفه‌شان به «حقیقت» پی می‌برد و پیِ لحظه‌ای می‌گردد که آدم‌ها «هول» شوند و خودشان را «لو» دهند، قاعدتاً، ماندن در یک اتاق و شنیدنِ همه‌چیز با واسطه، کارِ آسانی نیست. «دیوانه‌ای در شهر»، از این منظر، همان داستانی‌ست که ثابت می‌کند «مِگره»، برای رسیدن به «حقیقت»، بیش‌ازهمه به قوّه «خیال»ش تکیه می‌کند. مسأله این‌جاست که حتّا همسرش، «مادام مِگره» [زنی‌که او را می‌فهمد و به‌وقتش بهترین دستیارِ اوست] هم همه‌ی‌ آن‌چیزهایی را که لازم است نمی‌بیند و حواسش به آن «جزئیاتِ» شگفت‌انگیز و به‌ظاهر بی‌ارزشی نیست که دست‌آخر باعثِ «لو»رفتنِ خلاف‌کار می‌شود. حادثه‌ای که اتّفاق می‌افتد، قتلی که رخ می‌دهد «حالِ» حاضری‌ست که باید آن‌را نتیجه‌ی یک «گذشته» دانست و کارِ اصلیِ «مِگره» در «دیوانه‌ای در شهر»، احضارِ همین گذشته است؛ گفتنِ حقایقی که به‌هردلیلی، پنهان [یا کتمان] شده‌اند. و حقیقی‌ترین چیز، قاعدتاً، «هویّت»ی‌ست که دست‌خوشِ تغییر می‌شود. همین است که این‌جا هم مثلِ بیش‌ترِ داستان‌های «مِگره» [مثلاً مسافری که با ستاره شمال آمد، مِگره و مردِ خانه‌به‌دوش، سایه‌ی گیوتین، مِگره و زنِ دیوانه] این‌همه روی «هویّتِ» آدم‌ها تأکید می‌شود. آن‌چه آدم‌ها را می‌سازد و از دیگران جدا می‌کند، «سابقه»‌ی آن‌هاست و پاک‌کردنِ این «سابقه»، گرچه کاری‌ست ظاهراً ممکن، امّا درنهایت آن‌ها را به «دام» می‌اندازد. «دیوانه»‌ای در کار نیست و آدمی در نهایتِ عقل، طوری رفتار می‌کند که انگار دیوانه است. بخشی از رمانِ «مِگره می‌ترسد» را به‌یاد بیاوریم: «دیوانه‌ها منطقِ مخصوص به خودشان را دارند.» و هیچ آدمِ عاقلی نمی‌تواند شبیهِ «دیوانه‌»‌ها باشد.

همین است که «مِگره» از «غریزه»‌ی خود کمک می‌گیرد و به «دکتر ریوو»یی که مشهورِ خاصّ و عام است، امّا کسی چیزِ زیادی درباره‌اش نمی‌داند، شک می‌کند. به‌واسطه‌ی سرزدن‌های پیاپیِ دکتر است که «مِگره» همه‌چیز را می‌سنجد و مدام خودش را به «حقیقت» نزدیک‌تر می‌کند. برایِ «مِگره» کشفِ این نکته که او «ریوو» [دکتر مه‌یر] پدرش را کُشته و «جیب‌هایش را کاملاً خالی کرده تا قابلِ شناسایی نباشد»، کارِ دشواری نیست. نکته این است که «مِگره» می‌فهمد «هیچ‌چیز نمی‌توانست بینِ او و جاه‌طلبی‌اش قرار بگیرد.» و البته که چُنین آدمی را تنها مرگ می‌تواند متوقّف کند. بااین‌همه، «مِگره»‌ هرچند مطمئن است که «مُجرمِ» حقیقی کسی جُز «ریوو» نیست، دستگیرش نمی‌کند؛ چون می‌خواهد از دنیایِ درونی‌ِ مردی سر درآورد که به چیزی جُز «موقعیتِ» خودش فکر نمی‌کند و حاضر است دیگران را فدا کند تا زندگیِ خودش، آسوده و آرام، پیش برود. امّا کدام آسایش؟ کدام آرامش؟ زندگی در شهرستانی دورافتاده و خلوت، کنارِ مردمی که «حسادت» بخشِ جدانشدنیِ وجودشان است و رفتارهای محافظه‌کارانه و ای‌بسا پنهان‌کارانه‌ای دارند، قاعدتاً، به‌چشمِ «مِگره»‌ی پاریس‌نشینی که به زندگی در شهر عادت دارد، معنای آسایش و آرامش نمی‌دهد. همین است که وقتی حوصله‌اش سر می‌رود، بالأخره، به‌جست‌وجوی آن «سرنخ» برمی‌آید و در نگاهِ «ریوو»، آن دستپاچگیِ خلاف‌کارانه را می‌بیند و همین برایش کافی‌ست تا ماجرا را در مسیرِ تازه‌اش دنبال کند و بعد، با خیالی آسوده، به «زندگی» فکر کند و بگوید «لطفاً ناهار برای ما خوراکِ قارچ و جگرِ سرخ‌شده بیاورید. می‌توانید صورت‌حساب را هم با آن بفرستید. ما از این‌جا می‌رویم.» دور از این شهرِ کوچک و آدم‌هایش، «زندگی» جریان دارد؛ چیزی که، فعلاً، می‌تواند مایه‌ی آرامشِ و آسودگیِ خیالِ مِگره باشد، همان پیپِ جادویی‌ست، همان توتون‌هایی که می‌سوزند و دود می‌شوند و به هوا می‌روند...

بعدِ تحریر: مِگره و مردِ خانه‌به‌دوش، ترجمه‌ی کاظم اسماعیلی‌ست و انتشاراتِ خجسته آن‌را چاپ کرده و دیوانه‌ای در شهر، با ترجمه‌ی رامین آذربهرام، وسیله‌ی انتشاراتِ مُروارید منتشر شده.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸

برادرِِ بزرگ تو را می‌پاید...

... هیچ‌کس نمی‌دانست که پلیسِ افکار، هر چند وقت یک‌بار، یا براساس چه روشی، به تماشای زندگیِ داخلیِ کسی می‌نشیند. حتّا می‌شد این گمان را هم پذیرفت که آن‌ها، در تمامِ احوال، مشغولِ مراقبت و تفتیشِ زندگانیِ همگان بودند. به‌هرحال، برایِ آن‌ها این امکان وجود داشت که هر لحظه تصمیم می‌گرفتند، سیمِ گیرنده‌ی خود را به برق بزنند و گذرانِ زندگیِ هرکسی را، درونِ خانه‌اش، تماشا کنند...

این تکّه از فصلِ اوّلِ رُمانِ «١٩٨۴»، مشهورترین داستانِ «جرج اورول»، تفاوتِ چندانی با فیلمِ «زندگی دیگران» ندارد؛ در نخستین ساخته‌ی سینمایی «فلوریان هنکل فون دونرسمارک» به‌جایِ «پلیسِ افکار» با «اشتازی» سروکار داریم؛ همان سازمانِ مخوفی که کمونیست‌ها در آلمانِ شرقی به‌راه انداختند تا آدم‌ها را، در همه‌ی ساعت‌هایِ شبانه‌روز، زیرِ نظر بگیرند. و اصلاً عجیب و دور از ذهن نیست که ابتدایِ داستانِ «زندگی دیگران»، در ١٩٨۴ است؛ در همان‌سالی که نامش را به داستانِ مشهورِ «جرج اورول» بخشیده است. در «زندگی دیگران»، چیزی به‌نام «زندگیِ خصوصی»، چیزی به‌نامِ «حریمِ شخصی» و همه‌ی چیزهایِ شبیه به این، بی‌معناست. همه‌چیز عمومی‌ست و به دولت و حزبِ کمونیست ربط پیدا می‌کند. کسی حق ندارد به چیزی جُز آینده‌ی «حزبِ کمونیست» فکر کند و هیچ «ایده‌آل»ی، مهم‌تر و بهتر از «ایده‌آل»ی نیست که به فکرِ «رُفقا» رسیده است. زندگی در چُنین جامعه‌ای، مُصیبت است و سایه‌ی سنگینِ این مُصیبت، سال‌ها رویِ سرِ مردمِ آلمانِ شرقی بود تا، بالأخره، «دیوارِ بلندِ حادثه» ریخت و همه‌چیز مثلِ روزِ اوّل شد...

«زندگی دیگران»، البته، فیلمِ خوبی‌ست، خوب‌تر از فیلم‌هایی که قرار است گوشه‌ای از سال‌های رفته را حکایت کنند؛ امّا شاید بهتر باشد صفتِ دیگری را درباره‌اش به کار بگیریم و، مثلاً، بگوییم که این، یکی از «تأثیرگذارترین» فیلم‌هایِ این سال‌هاست. «تأثیرگذار» صفتِ بهتری‌ست برایِ «زندگی دیگران»، به این دلیلِ ساده که سعیِ کارگردان، بیش از همه، صرفِ این شده که چیزی را لابه‌لایِ تصویرها و گفت‌و‌گوهای فیلمش بگنجاند که بعد از تمام‌شدن، فراموش نشود. خیلی از فیلم‌ها، وقتی تمام می‌شوند، به خاطره‌ای گُنگ و محو بدل می‌شوند که به‌یادآوردن‌شان اصلاً آسان نیست؛ امّا «زندگی دیگران»، عملاً، بعد از تمام‌شدن، به حیاتِ خود ادامه می‌دهد. وقتی تمام می‌شود، پرسش‌ها یکی‌یکی مطرح می‌شوند و تا رسیدنِ پاسخ، به چرخیدن در خیالِ تماشاگر ادامه می‌دهند. و این‌همه، درحالی‌ست که با فیلمی بسیار «تلخ» سروکار داریم، فیلمی که حتّا «تلخی» برایش کلمه‌ی مناسبی نیست و شاید اگر کلمه‌ی «زهرِ مار» این‌قدر پیشِ‌پاافتاده نشده بود، می‌شد آن‌را به کار گرفت. «زندگی دیگران» دنیا را به کامِ تماشاگرانش «تلخ» می‌کند، شاید به این دلیل که «صراحتِ‌ لهجه»‌اش از حدِ معمول بیش‌تر است و شاید به این دلیل که دارد داستانِ روزهایی را روایت می‌کند که فاصله‌ی زیادی با ما ندارند و شاید به این دلیل که هراسِ از راه رسیدنِ‌ چُنان روزهایی، هنوز در جانِ عدّه‌ای هست...

«زندگی دیگران» را می‌شود چندجور دید؛ یک‌بار از دیدِ «گئورگ دریمن» که علاقه‌ای به کمونیسم و حزب و رُفقا ندارد و از بختِ بد در کشوری زندگی می‌کند که قدرت به دستِ کمونیست‌ها افتاده است. امّا دریمن، علاقه‌ای به مخالفت با رُفقای کمونیست هم ندارد؛ همه‌ی «خواسته»‌ی او، یک زندگیِ معمولی‌ست؛ این‌که نمایش‌نامه‌ بنویسد و نوشته‌اش روی صحنه اجرا شود. خواسته‌ی زیادی‌ست؟ او حتّا حاضر نیست مُخالفتِ‌ قلبی‌اش را با رُفقایِ کمونیست به زبان بیاورد، چون می‌داند عاقبتِ مُخالفت و نپذیرفتنِ «ایده‌آل»‌هایی که آن‌ها برایِ مردم در نظر گرفته‌اند، چیزی جُز کشته‌شدن نیست. راهِ دیگری هم که برایش باقی می‌ماند، «خودکُشی»‌ست؛ یعنی همان کاری که دوستش انجام می‌دهد. و اتّفاقاً، خودکشیِ همین دوستِ به «تهِ‌خط‌‌» رسیده است که چشم‌هایِ «دریمن» را باز می‌کند. «مرگ»ی لازم است تا او «زندگی» را بیش از پیش جدی بگیرد. «چسلاو میلوش» شاعرِ مشهورِ لهستان، کتابی دارد به‌نامِ «ذهنِ در بند» که به «روشنفکری» و «خودکامگی» می‌پردازد و هم‌زمان با توصیف زندگی شخصی خودش در لهستانِ سال‌هایِ دور، به گذرانِ زندگی و احوالِ سیاسی در آن سرزمین می‌پردازد. [برایِ خواندن سه فصل اوّلِ این کتاب، نگاه کنید به «چند گفتار درباره‌ی توتالیتاریسم»، ترجمه‌ی دکتر عباس میلانی، انتشارات اختران.] میلوش می‌نویسد که هرکسی می‌نویسد تا نوشته‌اش را به دیگران عرضه کند  و روشنفکر، اصلاً، نمی‌تواند برای بایگانی کشوی میزش چیزی بنویسد. درعین‌حال، میلوش، اضافه می‌کند که گاهی شرایط سیاسی و اجتماعی نویسنده‌ی روشنفکر را وامی‌دارد تا فقط درباره‌ی آن‌چه ضروری‌ست بیندیشد و بنویسد. امّا این ضرورت، لزوماً، آن‌چیزی نیست که خودِ نویسنده به آن باور دارد، بلکه ضرورتی‌ست تحمیل‌شده و اجباری. او آن‌چه را که ضروری‌ست می‌نویسد، امّا نه به‌خاطرِ جان، که به‌خاطرِ چیزی «عزیز»تر، و این همان چیزی‌ست که شاعرِ مشهورِ لهستان آن را «ارزشِ اثر» می‌خواند. در فصل‌های میانیِ «زندگی دیگران»، صحنه‌ای هست که نمی‌شود بی‌اعتنا از کنارش گذشت؛ جایی‌که همان دوستِ به «تهِ‌خط» رسیده، می‌گوید که چرا باید از مملکتِ خودش برود و دلیل می‌آورد که همه‌ی نوشته‌های او، از دلِ همان مملکت بیرون آمده‌اند. شخصیت‌هایی که آفریده، گفت‌و‌گوهایی که در دهانِ شخصیت‌ها گذاشته، همه به همان کشور تعلّق دارند و این‌همه، درحالی‌ست که «رُفقای کمونیست» آزادی را از او گرفته‌اند و اجازه نمی‌دهند کاری را که دوست دارد، انجام بدهد. آزادی، چیزی‌ست که آن‌ها می‌دهند، موهبتی‌ست که حزب به شهروندانِ چشم‌وگوش‌بسته و سربه‌زیرش اعطا می‌کند. و مهم‌تر از این‌ها، واقعیت، همان‌چیزی‌ست که «حزب» می‌گوید، همان‌چیزی‌ست که «حزب» به آن اشاره می‌کند و برایِ‌ همین است که از سال‌های پایانیِ دهه‌ی 1970 دیگر آمارِ خودکشی را در آلمانِ شرقی اعلام نمی‌کردند. آمارِ خودکشی، نشانه‌ی «ناامیدی» بود، نشانه‌ی رسیدن به «تهِ خط» و این یعنی دیگران این روشِ زندگی را قبول ندارند و به این نتیجه رسیده‌اند که مُردن بهتر است از تحملِ این‌همه مُصیبتِ روزمرّه. امّا «رُفقای حزب» که به «زندگی دیگران» احترام نمی‌گذارند؛ به هیچ‌چیز احترام نمی‌گذارند و این حق را برایِ‌ خود قائل می‌شوند که «زندگی دیگران» را زیرِ نظر بگیرند و بی‌اجازه همه‌ی حرف‌های خصوصیِ آن‌ها را گوش کنند تا، بالأخره، سندی برای مُخالفتِ یک شهروند دست‌وپا کنند. جُمله‌ای را که دوستِ به «تهِ خط» رسیده، در فصل‌های میانیِ فیلم می‌گوید، در فصل‌های پایانی، جوری دیگر از زبانِ «وزیرِ سابقِ فرهنگ» می‌شنویم که به «دریمن» می‌گوید حالا دیگر می‌توانی همه‌ی چیزهایی را که دوست داری بنویسی و می‌توانی همه‌ی حرف‌هایی را که دلت می‌‌خواهد به زبان بیاوری؛ امّا این همان مملکتِ آزادی‌ست که دنبالش می‌گشتی؟ حکایتِ تلخی‌ست؛ همه‌ی آن شور و شوقِ به نوشتن، برآمده از «ممنوعیت»‌ها بود، از چیزهایی که نباید نوشته می‌شد و حرف‌هایی که نباید به زبان می‌آمد...

«زندگی دیگران» را می‌شود یک‌جورِ دیگر هم دید؛ مثلاً از دیدِ «گرد ویسلر» که مأمورِ کارکشته‌ی‌ «اشتازی»‌ست و صورتِ سنگی و رفتارهایِ سردش، ظاهراً، خبر از این می‌دهند که بویی از انسانیت نبرده است. «ویسلر»، تنها شخصیتی‌ست که گمان نمی‌کنیم حتّا ذرّه‌ای تغییر کند، امّا درنهایت او تنها کسی‌ست که به اصلِ انسانیِ خود برمی‌‌گردد. شاید کمی غریب به‌نظر برسد، ولی در طولِ استراق‌ِ سمع و گوش‌سپردن به حرف‌های روزمرّه‌ی «گئورگ دریمن» و «کریستاماریا» او آن‌قدر به سرنوشتِ این‌دو علاقه‌مند می‌شود که نمی‌تواند رهایشان کند، درست مثلِ خواننده‌ای که شروع می‌کند به خواندنِ‌ یک داستان و چُنان به شخصیت‌های این داستان نزدیک می‌شود که حاضر است همه‌ی هستیِ خود را گرو بگذارد و اجازه ندهد خطری تهدیدشان کند. بامزّه است که داریم فیلمی را تماشا می‌کنیم درباره‌ی «گوش‌دادن» و «ویسلر» که نمی‌تواند چیزی را از طریقِ این گوشی‌ها ببیند، مجبور است بعضی چیزها را «خیال» کند و این «خیال»‌ها را رویِ کاغذ، به‌عنوانِ گزارش بنویسد. «ویسلر» شنونده‌ی خوبی است؛ فرقِ حرفِ خوب و حرفِ‌ بد را می‌فهمد و برایِ همین است که کم‌کم به شعرهای «برتولت برشت» علاقه‌مند می‌شود و آن «شور و شوقِ نوشتن»ی که در وجودِ «دریمن» هست، از پُشتِ سیم‌های استراقِ سمع، به او هم منتقل می‌شود و شاید برای همین است که در بُحرانی‌ترین مقطعِ استراقِ سمع، یعنی زمانی‌که «دریمن» گزارشی تکان‌دهنده درباره‌ی خودکشی در آلمانِ شرقی می‌نویسد و برایِ «اشپیگل» می‌فرستد، «ویسلر» گزارش می‌کند که او در حالِ‌ نوشتنِ نمایش‌نامه‌ای‌ست که‌ مناسبتش چهلمین‌سالِ تأسیسِ آلمانِ کمونیستی‌ست. این تغییرِ رویه، که کم‌کم اتّفاق می‌افتد، سویه‌ی روشنِ زندگیِ او را پیشِ چشم‌هایِ ما می‌گذارد؛ او هم آدمی‌ست که می‌اندیشد و به کمکِ این اندیشیدن است که می‌فهمد باید جانِ نویسنده‌ای را که اثری «ناب» می‌آفریند، نجات داد. این، شروعِ یک تردیدِ بزرگ است که در کنارِ فسادِ اخلاقیِ رُفقایِ کمونیست، او را از حزب و «اشتازی» دل‌زده می‌کند. این، راهِ «ویسلر» است، هرچند سال‌هایِ آخرِ خدمتش را در «اشتازی» در گوشه‌ی دیگری از سازمان می‌گذراند و نامه‌های «دیگران» را باز می‌کند...

کم‌ترین تقدیر از آدمی که جانِ کسی را نجات می‌دهد چیست؟ کم‌ترین تقدیر از آدمی که ایده‌ی نوشتن را به کسی می‌بخشد چیست؟ «گئورگ دریمن» پاسخش را در کتابی که چندسالی بعد از فروپاشیِ «دیوارِ برلین» نوشت، می‌دهد. نامِ‌ کتاب [سونات‌هایی برایِ مردانِ خوب] از کتابچه‌ای می‌آید که دوستِ به «تهِ خط» رسیده‌اش، به او هدیه کرد و خودِ کتاب هم که به نامِ سازمانیِ «ویسلر» تقدیم شد. بله، هرآن‌چه سخت و استوار است، دود می‌شود و به هوا می‌رود و «ویسلر» از همان‌روزی که عکسِ «گورباچف» و خبرِ اصلاحاتِ‌ او را دید، چشم‌به‌راهِ همین‌روز بود...  

 

           ـــــــــــــــــ عنوان این یادداشت، جُمله‌ی مشهوری‌ست

از رُمانِ ١٩٨۴، نوشته‌ی جرج اورول

                                  

                                        [شهروندِ امروز، بیست‌ونُهِ مهرِ هشتادوشش]

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸

در ستایش بینیِ تیز...

 

این سرگذشت یکی از «درخشان‌ترین» و «نفرت‌انگیزترین» نوابغ قرن هجدهم است که به‌گواهی نخستین سطرهای داستان، در «دشمنی با نوع بشر» و «بدسرشتی» و «ناپاکی»، چیزی کم از دیگران نداشت؛ امّا، درعین‌حال، «پهنه‌ی نبوغ و بلندپروازی»‌اش به «قلمرو فرّار و ناپیدایِ بوها» محدود می‌شد. باور کنید داستانی درباره‌ی کوچه و خیابان‌های آلوده و بدبوی پاریسِ قرنِ هجدهم، داستانی‌ست سرشار از «بو» و البته که پرداختن به دنیای شگفت‌انگیز «بوها»، اگر ناممکن نباشد، کاری‌ست بس دشوار. می‌شود خیال کرد که جنابِ نویسنده، «پاتریک زوسکیند»، شامه‌ی تیزی دارد و بوهای خوش و ناخوش را به‌سرعت تشخیص می‌دهد و می‌شود خیال کرد که بخشی از تجربه‌های حسّیِ داستان، بخشی از اظهارنظرهای «ژان‌باپتیست گرونوی»، نتیجه‌ی همین شامه‌ی تیز «زوسکیند» است.

این آدم‌کش قورباغه‌صفت، همه‌ی دنیا را به‌کمک بینی‌اش تجربه می‌کند. برای او، بینی چیزی‌ست مهم‌تر از چشم، مهم‌تر از گوش و حتّا مهم‌تر از دهان. یک بوی خوش، یا ناخوش، روح‌ و روانش را دست‌خوش تغییری عظیم می‌کند و اگر خیال می‌کنید زیاد از حد به بینی‌اش می‌نازد، سخت اشتباه می‌کنید. بینی «گرونوی»، حقیقتاً، چیزی‌ست استثنایی و هیچ بینیِ دیگری را نمی‌شود در جهان سراغ گرفت که این‌قدر «تیز» و «حساس» باشد. بینی برای او چیزی‌ست فراتر از عضوی که بالای دهان و زیر چشم‌ها قرار گرفته؛ این وسیله‌ی کارِ اوست، ابزاری‌ست که به‌کمکش می‌تواند همه‌ی بوهای خوشِ عالم را یک‌جا جمع کند. امّا بوهای خوش عالم، معمولاً، در هزارچیز و هزارجا پراکنده‌اند و کار «گرونوی»، وظیفه‌ای که برای خودش در نظر گرفته، این است که این بوهای خوش را کنار هم بگذارد و به خوش‌ترین بوی عالم برسد. و همین‌جا باید به یک نکته اشاره کرد؛ به این‌که در دنیای او، «جزئیات»، اهمیتی بسیار دارند. «گرونوی»، درست مثل مجموعه‌داری که بهترین‌ها را جمع می‌کند، دست به انتخاب می‌زند و چیزهایی، یا کسانی، در محدوده‌ی انتخاب او می‌گنجند که جزئیات شگفت‌انگیزی داشته باشند. واقعیت این است که «گرونوی» بی‌آن‌که بخواهد مجموعه‌ی شگفت‌انگیزی از بوها را برای خودش تدارک می‌بیند.

امّا یک نکته‌ی شگفت‌انگیز دیگر این است که برای او، فرق زیادی بین بوی خوش و ناخوش نیست و عجیب است که در رفتارهای روزمرّه‌اش هم، تقریباً، اوضاع از همین قرار است. بااین‌همه، در همه‌ی داستان «عطر»، یک حسِ انسانی، یک حسِ تک‌افتادگیِ انسانی هست که دلِ آدم را به درد می‌آورد و می‌شود حدس زد اگر «گرونوی» یک قورباغه‌ی بیچاره نبود، شاید یکی از مشهورترین آدم‌کش‌های فرانسه هم نمی‌شد و شاید این‌قدر به دنیای بوهای خوش و ناخوش علاقه نشان نمی‌داد؛ هرچند از بوی خوش که نمی‌شود دوری کرد...

بعدِ تحریر: مشخّصاتِ کتاب از این قرار است: «عطر؛ سرگذشت یک جنایت‌کار»، نوشته‌ی «پاتریک زوسکیند»، ترجمه‌ی «دکتر مهدی سمسار»، انتشاراتِ «لوحِ فکر»، 1386

بعدِ بعدِ تحریر: در پُستِ قبلی به دو کتاب اشاره کرده بودم، بی‌آن‌که ناشرشان را بنویسم. «راه‌رفتنِ قهرمان» را «نشر چشمه» منتشر کرده و ناشر «شب‌های بنگال» هم «نشر اسطوره» است.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد...

... این‌جوری‌ست دیگر، بعدِ چندروز ننوشتن، آدم هوسِ نوشتن که می‌کند، می‌خورَد به درِ بسته، به کرکره‌ی پایینِ «پرشین بلاگ»ی که معلوم نیست چرا قفل شده است. و خوردن به درِ بسته، اساساً، «ضدِ حال» است، حال‌وروزِ آدم را به‌هم می‌ریزد، روزش را خراب می‌کند و همه‌ی خوشی‌اش، دود می‌شود و به هوا می‌رود. توی این چندساعتی که کرکره‌ی «پرشین بلاگ» پایین بود، محضِ احتیاط، وبلاگی به همین اسم (و نه همین نشانی) توی «بلاگفا» ساختم و چند ماهِ آخرِ این وبلاگ را آن‌جا کُپی کردم به‌رسمِ احتیاط و اگر حوصله و وقتی بود، همه‌ی یادداشت‌های این‌جا را آن‌جا هم می‌گذارم؛ باز به‌رسمِ احتیاط!

... ماندن توی خانه، هر عیبی که داشته باشد، یک حُسن هم دارد؛ سرزدن به کتاب‌خانه و خواندنِ کتاب‌های نیمه‌کاره‌ای که به‌محضِ رسیدنِ کتاب‌های تازه، با ادب و احترام، منتقل می‌شوند به گوشه‌ای دیگر. این‌طوری بود که توی روزهای ناخوشی و استراحت، بعضی‌شان را کامل خواندم؛ از اوّل تا آخر. «خاکِ غریب» را که وسطِ هزار کار دیگر نیمه‌کاره ول کرده بودم، دست گرفتم و تمامش کردم و، دروغ چرا، بخشِ دوّمِ کتاب را بیش‌تر پسندیدم و اصلاً این شیوه‌ی روایتِ سه‌ داستانِ آخر، به‌نظرم، جذّاب‌تر از داستان‌های قبلی بود. و البته، چشم‌به‌راهِ ترجمه‌ی خانم «گلی امامی» هم هستم از این مجموعه‌داستان که ببینم چه‌جوری‌ست و چه زبانی دارد...

... بعد، رفتم سروقتِ «راه‌رفتنِ قهرمان» نوشته‌ی «آنیتا رائو بادامی» که حتّا فصلِ اوّلش را هم تمام نکرده‌ بودم و این‌بار چارصد صفحه‌اش را دو روزه تمام کردم؛ داستانِ یک خانواده‌ی هندی که دخترِ بزرگ‌شان به همه‌ی سُنّت‌ها پُشت کرده و به مردی خارجی دل باخته و با او عروسی کرده و بچّه‌دار هم شده و خانواده‌اش توی هند سرگرم همین سُنّت‌هایی هستند که او اعتنایی بهشان نکرده است. امّا داستان که فقط همین نیست؛ داستانِ زن‌های بخت‌برگشته‌ای هم هست که سُنّت همیشه آزارشان داده، که زندگی را به کام‌شان زهر کرده و چاره‌ای ندارند جُز نشستن و دَم‌نزدن. ولی داستان، بازهم، به این چیزها محدود نمی‌شود؛ این داستانِ مردی‌ست که روزگاری می‌خواسته آدمِ مهمّی باشد، آدم به‌دردبخوری باشد، ولی حالا یک آدمِ متوسطِ معمولی‌ست که خیلی‌ها (از جمله خانواده‌اش) او را جدّی نمی‌گیرند و آدمی که مادرش دوست داشته او را در جامه‌ی پزشکی ببیند، حالا جمله‌های بی‌مزّه‌ای می‌نویسد که مثلاً قرار است تبلیغی باشد برای محصولاتِ گوناگون. خلاصه، «راه‌رفتنِ قهرمان» داستانِ دشواریِ زندگی‌ست؛ مصائبِ آدم‌های معمولی در جامعه و دنیایی که شتابِ تحوّلاتش آن‌ها را پُشتِ سر می‌گذارد و راهِ خودش را می‌رود...

... و به‌گمانم همین‌جا یک‌بار نوشته بودم که هرچه تصویرِ هندی‌ها در سینما حوصله‌ام را سر می‌برد، داستان‌هایی درباره‌ی هند و مردمانش سرگرمم می‌کند؛ چه «شب‌های هندِ» آنتونیو تابوکی باشد، چه «رانده و مانده‌»ی آنیتا دِسای، چه «جار و جنجال در باغِ گواوا»ی کِران دِسای و چه داستان‌های «جومپا لاهیری» و البته گُلِ سرسبدِ همه‌ی این‌ها برای من، «شب‌های بنگال» است که باید روزی روزگاری درباره‌اش مفصّل‌تر از این‌‌ها بنویسم، امّا عجالتاً این‌را داشته باشید که «شب‌های بنگال» یک رمان عادی و معمولی نیست؛ یک داستان ساده‌ی عاشق‌شدن و از عشق فارغ‌شدن هم نیست که بعدِ خواندنش خیال کنیم چیز تازه‌ای دستگیرمان نشده است. این یک رمان عادی و معمولی نیست، چون نویسنده‌اش یک نویسنده عادی و معمولی نیست و از رمانی که «میرچا اِلیاده» نوشته باشد، توقع دیگری هم نداریم. خب البته که رمان «اِلیاده»، ظاهراً، یک داستان عاشق‌شدن و از عشق فارغ‌شدن است، امّا تفاوت عمده‌ی «شب‌های بنگال» با هر داستان دیگری، در «کیفیتِ» آن است؛ «کیفیت»ی که برمی‌گردد به آدم‌های داستان و پیچیدگی شخصیت‌شان، به رفتارهایی که پیش‌بینی‌شان آسان نیست و به حرف‌هایی که سردرآوردن از آن کار دشواری‌ست. و مهم‌تر از همه، احتمالاً، این است که یک آدم اروپایی، یک «غریبه»، در محیطی که برایش آشنا نیست و همه‌چیزش «بیگانه» است و آدم‌هایش به‌چشمِ او «حقیر» و «فرومایه» هستند، ناگهان، دست‌خوشِ تغییری عظیم می‌شود و پوست می‌اندازد و «مِهر»ی که به جانش افتاده، زندگی‌اش را به آتش می‌کشد. برای یک «غریبه»، چیزی سخت‌تر از این نیست که زندگی‌اش را همان‌طور ببیند که این آدم‌های حقیرِ «سیه‌چرده» و البته که وقتی پای «اکسیر عشق» در میان باشد، هر «مس»ی به «زر» بدل می‌شود و این، دقیقاً، همان اتّفاقی‌ست که برای «آلن» می‌افتد. اروپایی جوان، مثل باقی هم‌قارّه‌ای‌هایش، از تحقیر «مئیتری» شروع می‌کند و حتّا در مخیّله‌اش هم نمی‌گنجد که مهر این بنگالی سیه‌چرده روزی به دلش بیفتد و هیچ باور نمی‌کند که روزگاری دنیای او بر مدار «مئیتری» مغرور و بی‌اعتنای بنگالی خواهد چرخید. برای «آلن» که هیچ‌وقت، هیچ‌چیزی را جدّی نگرفته است، چیزی مهم‌تر از این نیست که «مئیتری» بی‌اعتنا و خانواده‌ی بنگالی‌اش او را جدّی بگیرند و خیال می‌کند که ابراز محبّت‌های آقای «نارندرا سنِ» قورباغه‌شکل را با آن چشم‌های قلنبه و پیشانیِ کوتاه و شکم ورقلنبیده، باید به‌پای «مئیتری» بنویسد و خیال می‌کند که بنگالی‌های «سنّت»ی حاضرند او را هم یکی از خودشان بدانند و درکِ این نکته که هیچ «بیگانه»‌ای نمی‌تواند داماد یک خانواده‌ی بنگالی باشد، برایش آسان نیست. برای «آلن»، غیرممکن‌ها، همیشه ممکن بوده‌اند و همین است که همه‌ی زندگی‌اش را صرف رسیدن به «مئیتری» می‌کند، بی‌آن‌که فکر کند هر جامعه‌ای، هر مردمی، آداب و رسومی دارند که نمی‌شود از آن سرپیچی کرد. امّا درست که ببینیم، «شب‌های بنگال»، داستان فارغ‌نشدن از عشق است و «آلن» همه‌چیز را درباره‌ی «مئیتری» و زندگی در بنگال می‌نویسد تا «هجران» و «فراق»ش را شرح دهد و همین است که برای «آلن»، هیچ‌چیز، واقعاً تمام نشده وگرنه همه‌چیز را این‌قدر خوب و شفّاف به‌یاد نمی‌‌آورد. فراموشی؟ نه، واقعاً ممکن نیست...

... و نوشتن از فصلِ سوّمِ «دِکستر» و آن‌یکی سریالِ تازه هم، قاعدتاً، می‌ماند برای پُست‌های بعد...

 بعدِ تحریر: حالا چرا آدم‌هایی پیدا می‌شوند که دوست دارند دیگران را آزار بدهند، نکته‌ای‌ست برای خودش، امّا آدمی که دوست ندارد نوشته‌های این‌جا را بخواند، یا از نویسنده‌ی این وبلاگ به‌ هر دلیلی خوشش نمی‌آید، خب زندگیِ خودش را بکند و وبلاگ‌های محبوبش را بخواند و الکی پیغام نگذارد تا من هم مجبور نشوم بنویسم آی‌پیِ کامپیوترش (94.183.222.38) چیست و اینترنتش مالِ کدام شرکت است و تازه، مکاتبه با آن‌ها هم کارِ سختی نیست. نکنید این کارها را، زندگی‌تان را بکنید و سرتان توی کار خودتان باشد لطفاً...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟ - باز هم ادامه‌ی ماجرا

 

... ماندن توی خانه، تناولِ قرص‌های ریز و درشتی که به‌ توصیه‌ی طبیبِ حاذق، هر از چند ساعتی باید بلعیده شوند؛ مُسکّن‌های خوش‌وآب‌ورنگی که، ظاهراً، باید موجباتِ کاهشِ درد را فراهم کنند و آرام‌بخشی که بی‌خواب می‌کند، بی‌حوصله می‌کند و تازه، خودِ درد هم هست که، وقت و بی‌وقت، آرام‌آرام می‌آید و خودی نشان می‌دهد و به یک کرشمه (یا هر چیز دیگری) چُنان عذابِ الیمی را تحمیل می‌کند که هرچه ناخوشی در دنیاست، پیشِ چشمِ آدم کم‌رنگ می‌شود، بی‌رنگ می‌شود...

 

... نشستن روی صندلی‌ِ آزمایش‌گاه و درازکردنِ دستی که برای بارِ چندم آماجِ حمله‌ی سوزن می‌شود و خونی که آرام‌آرام از رگ بیرون می‌جهد و در سُرنگ می‌نشیند، خبر از زنده‌بودن می‌دهد فقط، خبر از مُشتی که باید گره شود تا خون در سُرنگ بنشیند...

 

.... نشستن روی صندلی‌ِ ناراحتِ مطب و چشم‌به‌راهِ بازشدنِ دری که مستقیماً می‌رسد به میز آقای طبیب و به‌محضِ نشستن روی صندلی، نمایش هزارباره‌ی عکس‌ها و ورق‌زدنِ آزمایش‌ها و سر تکان‌دادن‌ها و سُرفه‌های وقت‌ و بی‌وقتِ آقای طبیب و تماشای نَُسخه‌ای دیگر که روی کاغذ می‌آید و قرص‌های ریز و درشتِ دیگری که باید کنارِ آن قرص‌های قبلی بلعیده شوند...

 

... همه‌ی زندگی، گاهی، صرفِ بلعیدنِ قرص‌های ریز و درشت و خوش‌آب‌‌ورنگ می‌شود. همه‌ی زندگی، گاهی، چیزی جز این قرص‌ها نیست...

 

... روز از نو، روزی از نو...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸

راه‌نمای تلفّظِ نام‌های چینی... [یک پُستِ بخصوص]

.... چندماه پیش، هشتم فروردینِ هشتادوهشت، توی یکی از پُست‌هایی که، درواقع، یادداشت‌های پراکنده‌ای‌ست در یک پُست، نوشته بودم که «داشتم کتابِ «Lust, Caution» [چاپِ پنگوئن] را می‌خواندم که مُنتخبِ داستان‌های «اِیلین چانگ/ Eileen Chang» است و پنج شش مُترجمِ درست‌وحسابی داستان‌هایش را از چینی به انگلیسی ترجمه کرده‌اند. داستانِ اصلی، قاعدتاً، همین «Lust, Caution» است که عُنوانِ کتاب هم شده و البته، شُهرتِ فیلمی که «آنگ لی» براساسش ساخته، در این انتخاب بی‌تأثیر نیست. خلاصه این‌که دیدم انتهایِ کتاب یک «راه‌نمایِ تلفّظ» چاپ کرده‌اند که واقعاً به‌دردبخور است؛ هم راه‌نمای مصوّت‌هاست، هم صامت‌ها. و همین‌جور که داشتم سعی می‌کردم کلمات را آن‌جور که نوشته تلفّظ کنم، چشمم افتاد به چیزی که خیلی آشنا بود: zh و دیدم ما سال‌های سال است تلفّظ نام کارگردانِ مشهور چین را آن‌طور که دوست داریم به‌زبان میآوریم. این zh را چینی‌ها طوری بیان می‌کنند که صدای j بدهد و ظاهراً که باید کارگردانِ چینی را «جانگ ئیمو» [یا چیزی شبیه به این] بنامیم، نه «ژانگ ییمو»؛ آن‌طور که معمولاً می‌نویسیم. یادم رفت بنویسم که yi را طوری می‌گویند که شبیه ee باشد در Feed...»

و در ادامه‌اش شش‌تا از صامت‌ها را به‌نقلِ از کتاب نوشته بودم. راستش، آن‌روز فکر نمی‌کردم کسی اصلاً حوصله‌ی همچه‌چیزهایی را داشته باشد و این ماند تا کمی پیش، نویسنده‌ی محترم وبلاگِ «گرینگوی پیر»، توی کامنتی، جویای سرنوشتِ بقیه‌ی این صامت‌ها و مصوت‌ها شد. حالا همه‌ی این راه‌نمای تلّفظ را این‌جا می‌نویسم، تا اگر احیاناً کسی خواست بداند نام‌های چینی را (بخصوص حالا که فیلم‌سازانِ چینی روزبه‌روز دارند مشهورتر می‌شوند) چه‌جوری تلفّظ می‌کنند، قاعده و قانونی داشته باشد. امّا سئوالِ آخر: حالا باید چه کنیم؟ «جانگ ئیمو» یا «ژانگ ییمو»؟ کدام‌یکی را باید بنویسیم؟ تلفّظِ درست، یا تلفّظِ معمول و مُتداول به فارسی؟

و البته این پُست، یک پُستِ عادی و معمولی نیست؛ برای همین آن‌را به‌عنوانِ دوّمین پُستِ این چاهارشنبه انتخاب کردم. دیگر تکرار نمی‌شود!

 

 

A Guide to Pronunciation

 

According to the pinyin system, transliterated Chinese is pronounced as in English, except for the following:

 

 

Vowels

 

a: (as the only letter following a consonant): a as in ‘after’

ai: I (or eye)

ao: ow as in ‘how’

e: uh

ei: ay as in ‘say’

en: on as in ‘lemon’

eng: ung as in ‘sung’

I: (as the only Letter following most consonant): e as in ‘me’

I: (when following c, ch, s, sh, zh, z): er as in ‘driver’

ia: yah

ian: yen

ie: yeah

iu: yo as in ‘yo-yo’

o: o as in ‘fork’

ong: oong

ou: o as in ‘no’

u: (when following most consonants): oo as in ‘food’

u: (when following j, q, x, y): ü as the German ‘ü’

ua: wah

uai: why

uan: wu-an

uang: wu-ang

ui: way

uo: u-woah

yan: yen

yi: ee as in ‘feed’

 

 

Consonants

 

c: ts as in ‘its

g: g as in ‘good

q:ch as in ‘chat

x: sh as in ‘she

z: ds as in ‘folds

zh: j as in ‘job

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸

هرآن‌چه سخت و استوار است، دود می‌شود و به‌ هوا می‌رود...

.... همه‌چیز، بی‌شک، از نخستین صحنه‌ی فیلم شروع می‌شود که جمعی از کشیشان (و درواقع بانیانِ تفتیشِ عقاید) به کارهای «فرانسیسکو گویا» زُل زده‌اند؛ کارهایی غریب که، ظاهراً، بینِ مردم طرفدارانِ زیادی دارند و آوازه‌‌ی شهرت‌شان در بیش‌تر دنیا پیچیده است. طرح/ نقّاشی‌هایِ گویا، تاریک‌‌تر و تلخ‌تر از آن هستند که بشود از کنارشان بی‌اعتنا گذشت و همین باعث می‌شود که یکی از اهالیِ کلیسا بگوید درست نیست که مردمانِ دیگر کشورها، آن‌ها را به کمک‌ِ این طرح/ نقّاشی‌ها بشناسند...

چُنین است که «اشباحِ گویا»، عملاً، در پیِ یافتنِ کلیدهایی‌ست برایِ فهمِ طرح/ نقّاشی‌هایی که گذرِ زمان را تاب آورده‌اند و بی‌شک، سندی هستند از تلخی‌ها و مصائبِ روزگاری که اسپانیا دست‌خوشِ تحوّلی عظیم شده بود. برایِ همین است که فیلم، هرچند نامِ «گویا» در خود دارد، صرفاً به او نمی‌پردازد و درواقع، شخصیتِ اصلیِ فیلم نیست. «گویا»، تماشاگرِ همه‌ی رخدادهای تلخی‌ست که اسپانیا را از پا درمی‌آورند و به خاک و خون می‌کشند و، البته، وظیفه‌ی او، کاری که به او محوّل شده، این است که حقایق را از پستوی خانه‌ها بیرون آورد و رویِ کاغذ بیاورد و به دستِ دیگران برساند. این همان وظیفه‌ی آرمانیِ هر هُنرمند/ روشنفکری‌ست که می‌خواهد در برابرِ مردمِ کشورش سربلند باشد و «گویا» همه‌ی سختی‌ها را تاب می‌آورد و حتّا شنوایی‌اش را از دست می‌دهد و صدای انقلاب‌های پیاپی را در اسپانیا نمی‌شنود، امّا چشم‌هایش همه‌چیز را می‌بینند و همین کافی‌ست تا مصائبِ روزگار را در قالبِ طرح/ نقّاشی‌هایی غریب، به دیگران منتقل کند...

«اشباحِ گویا»، شاید بهترین فیلمِ «میلوش فورمن» نباشد امّا یکی از مُهم‌ترین فیلم‌هایِ اوست؛ داستانِ هُنرمندی که باید (به‌ هر قیمتی) بماند و روزگارِ خودش را شهادت بدهد، چیزی نیست که کُهنه شود و حیف در بینِ آن‌ها که کارشان سینماست، هنوز کسانی پیدا می‌شوند که چُنین چیزهایی را نمی‌فهمند و حواس‌شان نیست که «میلوش فورمن» در اوجِ پُختگی، چه تُحفه‌ی نابی را برای‌شان به ارمغان آورده است. «اشباحِ گویا»، به صریح‌ترین شکل، جدالِ بی‌صدای سیاست‌ورزان و هُنرمندان در اسپانیای سال‌های دور است و چه‌کسی هست که نداند، برنده‌ی این میدان کسی جُز هنرمند [شما بخوانید فرانسیسکو گویا] نیست؟

 

                                                 [شهروندِ امروز، هفتِ مُردادِ هشتادوشش]

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸

سفری از هیچ‌کجا، به هیچ‌کجا، سفری که دلخواه منست...

... این نوشته‌ی دیگری‌ست از «پرویز دوائی»، داستان‌نویس و منتقدِ سرشناسِ سینما که سال‌ها پیش، مهرماهِ هزاروسیصد و پنجاه‌ودو، در شماره‌ی سوّمِ «سینما 52» منتشر شد؛ وقتی «جان فورد» چشم بست و مُرد. برای نسلی که با وسترن‌های او قد کشیده بودند و عاشق سینما شده بودند، اسطوره‌ای بود دست‌نیافتنی، مرشد و مرادی بود که همه‌چیز را می‌دانست و از اسرار خبر داشت و چُنین بود که او را در کنار چند کارگردانِ کلاسیکِ دیگر، در شمار اُستادانِ بی‌بدیلِ سینما می‌دانستند. امّا «دوائی» در مرگِ کارگردانِ محبوبش نقد ننوشت، فیلم‌هایش را تحلیل نکرد و بی‌‌آن‌که سلاح منطق و تحلیل دست بگیرد، همه‌ی آن‌چه را که احساسش بود روی کاغذ آورد و آن‌چه نوشت، قطعه‌ای‌ست در سوکِ او، در ستایشِ او، و اندوهِ نبودنش، با همه‌ی آن کلمات و عبارات و تشبیهاتی که بخشی از دنیای نوشته‌های «دوائی»‌ست.

نوشته‌ی او را بی‌کم‌وکاست، بی هیچ تغییری در رسم‌خط و نقطه‌گذاری می‌خوانید...

 

 

سفری از هیچ‌کجا، به هیچ‌کجا، سفری که دلخواه منست[1]

پرویز دوائی (پیام)

 

......

یادت هست آنجائیکه شیپور بیدارباش میزدند یا شیپور هرچیز دیگری که بود و آن سرباز میدوید بطرف سکوئی که وسطش تیر پرچم بود که پرچم را بالا بکشد و همینطور که میدوید با یک لگد یک بطری خالی مشروب را از سر راه می‌پرانید، یادت هست؟[2]

... بعدش آنجا که جنوبی‌ها سرباز نداشتند، سرباز کم داشتند که بفرستند به جنگ و بچه مدرسه‌های‌ها را به صف کرده بودند و لباس پوشانده بودند و اسلحه داده بودند و روانه کرده بودند و بچه‌ها چه عشقی می‌کردند با آن لباس و اسلحه و بعد همینطور که داشتند میرفتند و از توی خیابان‌های این شهر یا دهکده رد میشدند، نشان داد پشت شیشه پنجره طبقه بالا، دوتا بچه که گلودرد داشتند و گلویشان بسته بود ایستاده‌اند و با چه حسرتی به بقیه بچه‌ها نگاه می‌کنند که دارند میروند جنگ...[3]

گمانم همین جاها بود که یکی از پسربچه‌ها با وجود اینکه مادرش گفته بود نباید برود جنگ یواشکی آمده بود توی صف پیش بچه‌های دیگر و مادر، آمد و گوش او را گرفت و کشان‌کشان برد خانه. (این بچه یک طبل گنده همراهش بود، قرار بود طبال صف باشد). بعدش که صف بچه‌ها راه افتاد نشان داد که از پنجره عقبی یک خانه اول یک طبل گنده افتاد بیرون و بعد هم سرباز کوچولو پرید بیرون و طبل را بغل زد و حالا ندو، کی بدو...[4]

 

***

«میخواهم دلم را بتو بگویم... به ژنرال هوارد بگوئید دل او را میدانم. آنچه که او پیشتر از این گفته بود من در دل خود دارم. از جنگیدن خسته شده‌ام. پیرهای ما مرده‌اند. سرد است. بچه‌ها از سرما خشک می‌شوند و ما روانداز نداریم. مردم ما به تپه‌ها فرار کرده‌اند؛ روانداز ندارند، غذا ندارند و هیچکس نمیداند کجا هستند. میخواهم دلم را بتو بگویم. میخواهم میان تپه‌ها بدنبال کودکانم بگردم. شاید آنها را بین مرده‌ها پیدا کنم. بمن گوش بده، میخواهم دلم را بتو بگویم. من خسته‌ام، قلبم بیمار و غمگین است. از جائی که خورشید اکنون ایستاده است دیگر نخواهم جنگید. دیگر هرگز نخواهم جنگید...»[5]

«... پسرکی بود که موهای بور بلند داشت، و پسر جان وین بود، یادت هست؟ پدرش فرمانده هنگ یا گروهان و از این چیزها بود، حالا پسره آمده بود توی چادری که مثلاً مقر فرماندهی بود و جلوی پدرش ایستاده بود، مثل یک سرباز و پدر و پسر روبروی هم ایستاده بودند بدون هیچ اظهار خصوصیتی و حالا پدره مدتهاست که پسرش را ندیده و ابداً بروی خودش نمیآورد و پسره گزارش خودش را داد و سلام نظامی داد و پدره هم جواب به سلام او را داد و پسره از چادر رفت بیرون، فقط در این موقع بود که پدره رفت جلو، رفت طرف تیری که وسط چادر بود (و آن‌موقع پسره پشت به این تیر ایستاده بود) و بعد معلوم بود که موقعی‌که پسره آنجا ایستاده پدره روی تیر طول قد پسره را نشان کرده، آمد جلوی تیر ایستاد دستش را گذاشت روی نقطه‌ای که جای قد پسره بود و بعد مقایسه کرد که دیگر چیزی نمانده به قد خود او برسد و معلوم بود که خیلی‌وقت است که پسرش را ندیده که در این مدت این‌همه او قد کشیده و برای خودش مردی شده. اما موقعی‌که روبروی هم ایستاده بودند انگار نه انگار[6]

یک‌شب هم که رفته بودیم تراس آن سینما یادت هست که باران گرفت اما ما همانجا گرفتیم نشستیم و حسابی خیس شدیم و نرفتیم عقب‌تر زیر سقف بنشینیم و خیس خیس شدیم و بعدش نمیدانم کداممان سرما خوردیم؟ که بعداً «ناصر» می‌گفت آدم دلش میخواست از جایش، بلند شود، بیاید توی راهروی وسط ردیف صندلی‌ها، همانجا رو به پرده سینما بزانو دربیاید و سجده کند... یادت هست کجا را می‌گفت؟

آنجائی‌که جان وین رسید به ناتالی وود، برادرزاده‌اش که سرخ‌پوستها چندسال میشد که دزدیده بودندش، و حالا جان وین چقدر با سرخ‌پوستها (که برادر و زن‌برادرش را کشته بودند) لج بود، بماند. جان وین رسید توی بیابان به ناتالی وود که دیگر حسابی یک سرخ‌پوست تمام‌عیار شده بود با سروریخت سرخ‌پوستی و حتی دلش نمی‌خواست از سرخ‌پوستها جدا شود (و اصلاً قبلش جان وین یک‌دفعه هفت‌تیر کشیده بود که دختره را بزند که جفری هانتر نگذاشته بود) و حالا خلاصه دوباره توی بیابان رسیدند بهم و دیگر برای دختره جای فرار نبود و جان وین بهش رسید و گرفتش و بغلش زد و بلندش کرد با یک غیظی و همین‌طور دختره را جدا از خودش در هوا نگهداشته بود و خودش پر از خشم بود و نفرت بود و این حالت یک ثانیه، یک لحظه طول کشید و بعد بازوها را تا کرد و دختره را آورد توی بغل خودش و بخودش سپرد و صورتش آرام شد و محبت‌آلود و دردمند شد که بالاخره این دختر، بسته‌ی او و از خون او بود و این در شب بارانی بود[7].

 

***

«... نه پدری دارم، نه مادری، من در این دنیا تنها هستم، هیچکس در غم «کوچیز» نیست. دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم. بگذار سنگ‌ها فرو بریزند و مرا بپوشانند. نمی‌خواهم از شما چیزی را پنهان کنم. آیا «کوچیز» را می‌بینید و صدایش را می‌شنوید؟ من اینجا هستم. من میخواهم در این کوه‌ها زندگی کنم. من از آب این چشمه‌ها نوشیده‌ام و آب این چشمه‌ها مرا خنک کرده است. نمی‌خواهم از اینجا بروم...»[8]

 

***

بما آموخت که چگونه نگاه کنیم و دوست باشیم. «پیرمرد چشم ما بود.»[9]

... با سواره‌نظام رفته و دور شده است و ما در غبار «دیگر پرچم‌ها را نمی‌بینیم.»[10]



1 دالتون ترومبو: سوارکاران

2 قلعه آپاچی

3سواره‌نظام

4 سواره‌نظام

5 قسمتی از خطابه جوزف سرکرده قبیله سرخ‌پوستان نزپرسه هنگام تسلیم به ژنرال هوارد

ریوگرانده  [6]

[7] جویندگان (در جستجوی خواهر)

[8]  از خطابه «کوچیز» سرکرده‌ی معروف قبیله‌ی «آپاچی» زمانی‌که ژنرال گوردون میخواست او و افرادش را از «آلاموزا»ی کانادا به «تولاروزا» بکوچاند.

[9]  «جلال آل احمد» در رثای «نیما»

[10]  یکی از آدمهای «قلعه آپاچی» می‌گفت.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸

سرزدن به کتاب‌خانه...

 

از «آمارکورد» (به‌یاد می‌آورم)

تکّه‌ی اوّل

پیشخدمتها قالیهای قرمز کناره را باز می‌کنند. کلفتها روکش‌ها را از روی نیمکتها و مبلها جمع می‌کنند و پوششهایی را که مثل پشه‌بندهای بزرگ روی چلچراغ‌ها کشیده‌اند برمی‌دارند. اتوموبیل‌های زیبا، جلوی در ورودی سرسرا توقف می‌کنند. در با صدای مخملی باز و بسته می‌شود. لالو آهسته اظهارنظر می‌کند:

ـ «اینا همشون آلفارومئو و ایزوتا فرانشی‌نیس‌ان، من مرسدس بنزو از سرپوش رادیاتورش می‌شناسم.»

چمدانها را می‌آورند تو، رویشان برچسب زده‌اند. لالو روی یکی از نیمکتها می‌نشیند و چشم در چشم زنها می‌دوزد. با نگاه سست و بیحالی آنها را که با آسانسور بالا می‌روند دنبال می‌کند. بعد از جا بلند می‌شود و می‌رود به مهتابی. بین میزهایی که خانمهای معطر دورشان نشسته‌اند در جایی می‌نشیند. ارکستر برزیلی آهنگ رومبا می‌زند. چندنفری می‌رقصند. لالو تنها می‌نشیند. نوشابه‌اش را جرعه‌جرعه می‌خورد. مدتی دراز به زن و شوهری که پشت میزی نشسته‌اند چشم می‌دوزد. بعد برمی‌گردد بطرف ما:

ـ «اون زن پارسال معشوقه من بود. اهل چکسلواکیه.»

بعد به زنی که تک و تنها پشت میزی نشسته نگاه می‌کند. می‌رود به طرف زن. به ماه اشاره می‌کند:

ـ «ماه رو دیدین؟»

زن لبخندی می‌زند. لالو کنار او می‌نشیند.

«لئوپاردی شاعر بود. لئوپاردی رو میشناسین؟»

زن سرش را تکان می‌دهد.

ـ «دانته الیگیری اینجا، لئوپاردی اینجا.»

و با دستهایش دو سطح مختلف را نشان می‌دهد، دانته خیلی بالا، لئوپاردی خیلی پایین‌تر. بعد می‌ایستد و به زن کمک می‌کند که بایستد. می‌روند به‌طرف گردشگاه. حالا همه آنهایی که در مهتابی هستند به رقص مشغولند. بعضی‌ها بطری‌های شامپانی را باز می‌کنند. بعضی‌ها ته‌سیگارهای بلند را زیر کفشهای برقی سیاهشان له می‌کنند.

کمی بعد، لالو از کنار دریا برمی‌گردد. تنهاست. موهایش کمی به‌هم ریخته. آشکارا اعتراف می‌کند و آثار رضایت در چهره‌اش دیده می‌شود...

 

تکّه‌ی دوّم

حالا دریا در همه‌جا تاریک شده. ساحل را با ردیف نقطه‌های درخشان می‌شود دید. بوبو و برادرش از دیواره قایق خم شده‌اند و عمق سیاه دریا را که ماهیهای کوچک برقی مثل کرمهای شب‌تاب در آنجا می‌درخشند تماشا می‌کنند.

پدر به آسمان پر از پولک نگاه می‌کند و برمی‌گردد به‌طرف زنش که ساکت کنارش نشسته، اما مثل اینست که با خودش حرف می‌زند:

ـ «وقتی آدم تو شهره از این دنیای باشکوه وسیعی که بالاسرشه حتی خبر نداره! انگار یه ملیون جسم دیگه، مثل زمین، تو هوا پرواز می‌کنن... همه‌‌چیز اون بالا پرواز می‌کنه... خورشید، ستاره‌ها، زمین، پس مام پرواز می‌کنیم. هرچی دلت می‌خواد می‌تونی بگی... حرف باد هواست... اما وقتی آدم فکرشو می‌کنه حیرت می‌کنه، چطور می‌شه که آدم در همون حالی که بیحرکت وایساده یا راه می‌ره یا نشسته و جم نمی‌خوره پرواز هم بکنه؟... یا مسیح بزرگ! یه همچو عمارت عظیمی رو چطور می‌شه سرپا نگهداشت؟ خیلی مشکل نیست که آدم یه ساختمونو بالا ببره، فقط باس حساب کنه که چقدر سیمان و چندتا آجر لازم داره... یا حضرت مریم! اما وقتی تو هوا عمارت می‌سازی، آخه پی لامصبشو کجا می‌ذاری؟ شوخی که نیست... وزن دنیا، زمین، زمین، زمینی که اول و آخرش معلوم نیست... یا همین خورشید که همیشه شعله‌وره... یا حضرت مسیح! ملیونها ساله که می‌سوزه و ملیونها سال دیگم میخاد بسوزه... اونوقت ما چی هستیم... مثه یه کبریت که تو تاریکی بکشن، فقط یه لحظه روشن می‌شیم... سردته، میراندا؟ یه چیزی بنداز رو شونه‌هات. می‌خوای کتمو بدم؟ نه، اما اگه جدی بخوایم بگیم... دست‌بالا اگه بتونیم ده بیست سال دیگم عمر کنیم... هیچ متوجه شدی که وقت چه‌جور و با چه سرعتی میگذره؟»

دون بالوسا، پسرها و راهبه توی قایق خودشان نشسته‌اند و دعا می‌خوانند. زمزمه خفیفی به گوش می‌رسد. پسری استفراغ می‌کند.

و حالا، صدای آکوردئونی روی آب شناور می‌شود و همه را افسون می‌کند. نوازنده مرد کوری است. صدوپنجاه سال دارد. چشمهای سیاه، موهای سرخ و چهره سفید و شکسته‌ای دارد. اعضای بدنش دائماً می‌لرزد و تکان می‌خورد. انگار دستهایی نامرئی قلقلکش می‌دهند. هوا از طنین غم‌انگیز موسیقی انباشته است...

بعدِ تحریر: مشخصاتِ کتاب از این قرار است: آمارکورد نوشته‌ی فدریکو فلینی، ترجمه‌ی مهین دانشور، کتابِ زمان، چاپِ اوّل، هزاروسیصدوپنجاه‌وچهار، صدوبیست ریال.

بعدِ بعدِ تحریر: این، اوّلین و آخرین چاپِ فارسیِ آمارکورد است ظاهراً؛ داستانی که، به‌یک‌معنا، صورتِ مکتوبِ شاهکارِ اُستاد است و مترجم، در انتهای یادداشتِ کوتاهش نوشته که از ناشر خواسته تا اوّلین چاپِ کتاب را که فقط دوهزاروپانصد نسخه است، به‌شکلِ اصلی چاپ کند و کلماتی که «به‌ظاهر چندان مراعاتِ «ادب» در آن‌ها نشده است» تمام‌وکمال نقل شود «زیرا که جز معدودی خواص و شیفتگانِ ادبیاتِ نو، همگان را با اینگونه آثار چندان سروکاری نیست.»

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟ ادامه‌ی ماجرا

 

ماندن زیر سقفِ خانه، هزار حُسن دارد؛ آرامشی دارد که می‌ارزد به هزاربار گردش، به هزاربار قدم‌زدن در این خیابان‌هایی که ظهر، آسفالتِ داغ‌شان‌ آدم را کباب می‌کند، هلاک می‌کند از گرما. ماندن توی خانه، نشستن روی مُبل و لم‌دادن کنار پنجره‌ای رو به حیاط، حالِ آدم را بهتر می‌کند و این نوری که مستقیم نمی‌خورد توی چشمِ آدم و تا برسد، گرمایش، حرارتش، کم شده، می‌ارزد به هزارچیزِ دیگر...

توی خانه مانده‌ام که به کارهای نیمه‌کاره، به کارهای عقب‌افتاده، برسم؛ فایل‌ها را یکی‌یکی باز می‌کنم و بعد آن‌ها را که واجب‌ترند، می‌گذارم توی پوشه‌ای که اسمش را گذاشته‌ام «این روزها...» و توی این پوشه‌ای که حالا برای خودش اسمی پیدا کرده، چیزهای زیادی هست؛ شعرهای «لورکا» هست، «شاعر در نیویورک»ش، بهترین شعرهایش که ترجمه‌اش دارد خاک می‌خورَد، شعرهای «نزار قبّانی» هست، منتخبِ عاشقانه‌هاش که می‌ارزد به همه‌ی شعرهای سیاسی‌اش، یک نوشته‌ی «کامرون کرو» درباره‌ی «بیلی وایلدر» که وقتی نوشتش، استاد تازه مُرده بود، و همین‌جور دارم برای خودم می‌گردم که می‌رسم به «پنهان»، به فیلم‌نامه‌ی «میشائیل هانکه» و تازه یادم می‌افتد این مالِ آخرین روزهای «هم‌میهن» است و آن ویژه‌نامه‌ای که هیچ‌وقت درنیامد...

و بین همه‌ی این‌ها، یکی هست که جدیدتر است، تازه‌تر است از بقیه؛ یک نوشته‌ی نیمه‌کاره که قرار بود نوشته‌ی مفصّلی باشد درباره‌ی وضعیت و حال‌وروزِ این سینمایی که روزبه‌روز دارد «وخیم‌»‌تر می‌شود و موقعیتِ تماشاگرانِ بخت‌برگشته‌ای که چاره‌ای ندارند جز دیدن این فیلم‌های «وخیم». این‌یکی خیلی جدید است؛ مالِ یک‌ماهِ پیش که می‌خواستم توی صفحه‌ی سینما چاپش کنم که نشد...

آن‌یکی داستانی که دلم را بُرده بود، خیلی‌وقت است که ترجمه‌اش تمام شده؛ ولی مانده توی همان پوشه‌ی کذایی، کنار کتابِ «آریل» که روزی روزگاری شاید تمام شود و هنوز این ترجمه‌ی تمام‌شده به سرانجام نرسیده که رفته‌ام سراغِ یکی‌دیگر. که چی؟ که خودم از این مُدلِ نوشتنش خوش آمده و این آدمِ اوّلِ کار بیچاره و بی‌دست‌وپایی که هرچه بیش‌تر می‌گذرد، آدابِ پدرسوختگی و دروغ و توهّم را بیش‌تر یاد می‌گیرد و کم‌کم، به‌جای این‌که از جایش تکان بخورد، چیزهایی را که توی ذهنش هست، به‌اسمِ واقعیت تحویلِ دیگران می‌دهد. موقعیتِ بانمکی‌ست و آدمِ این داستان هم آدمِ بانمکی‌ست. حالا چرا این‌یکی؟ همین‌جوری واقعاً! دست دراز کردم و اوّلین کتابی را که از توی کتاب‌خانه بیرون آمد درآوردم و شروع کردم به خواندن و بعد که سه چاهار فصلش را خواندم، یک‌فصلش را هم، محضِ دلِ خودم، ترجمه کردم و فرستادمش توی همان پوشه‌ی کذایی...

و این‌وسط، غیرِ «کار»های روزانه‌ای که غفلت از آن‌ها زندگی را به تعویق می‌اندازد، سرم گرمِ دو چیز است؛ اوّل همان «زندگی در عیش، مُردن در خوشی» که اگر به نیمه رسید، حتماً می‌نویسم چه‌‌جور نوشته‌ای‌ست و دوّم، «مکالماتِ فرانسوا تروفو» که بیست‌وچندتا مصاحبه‌ی خواندنی‌ست با فیلم‌سازِ محبوبم و اگر آن مخلّفات و ضمائمی که دلم می‌خواهد جور شود، به‌نظرم کتابِ جمع‌وجوری از آب درمی‌آید...

و فقط که همین نیست؛ ماندن توی خانه خیلی هم خوب است وقتی آدم از دیدنِ کتاب‌های نخوانده‌ای که دارند به سقف می‌رسند، خجالت نمی‌کشد و روی کاغذی کوچک برای خودش برنامه می‌ریزد و فکر می‌کند اوّل باید این‌یکی را بخواند و بعد آن‌یکی را و همین‌طور پیش برود و برود و برود تا ببیند به کجا می‌رسد، اگر اصلاً جایی برای رسیدن باشد...

و دیده‌ها؟ حتماً. فقط می‌ماند برای وقتی دیگر...

 بعدِ تحریر: و این عکس که پدرام گذاشته توی وبلاگش... چه‌قدر دلِ آدم می‌سوزد و چه‌قدر دلم تنگ شده است برای سردبیرِ این سال‌ها و هم‌کار سال‌های دور. از زمستانِ هفتادوهفت هم که حساب کنیم، می‌شود چندسال؟ حیف... و دلِ آدم فقط می‌سوزد و کاری از دستش برنمی‌آید...


 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟

ماندن زیر سقفِ خانه، راه‌رفتن، شمردنِ گُل‌های قالی (چندبار؟)، قدم‌زدن در حیاط، خیره‌شدن به آفتاب و ریزکردنِ چشم‌هایی که نور سفیدِ آفتاب را دیگر تاب نمی‌آورند. تماشای فیلم‌های قدیمی، ورق‌زدنِ کتاب‌های قدیمی؛ سر زدن به کتاب‌هایی که وقت و بی‌وقت، مایه‌ی آرامشند و هر کلمه‌شان می‌ارزد به هزار کتاب و نوشته‌ی دیگر...

ماندن توی خانه، توی اتاقی که در نهایتِ سکوت است و خواندنِ کتابی که هنوز در ابتدای راه است، تماشای هزارباره‌ی «ژول و جیم» محبوبم و مرور ترجمه‌ی فیلم‌نامه‌اش که، بالأخره، روزگاری باید آماده‌ی خواندنِ دیگران شود. ورق‌زدن ترجمه‌ی فیلم‌نامه‌ای دیگر، «ماجرا»، که به نیمه نرسیده، ماند کنار فایل‌های دیگر و بدجوری دارد خودنمایی می‌کند. کِی؟ یکی از این روزها؟ شاید!

قدم‌زدن‌های گاه‌به‌گاه توی خیابان‌هایی که از گرما دارند بُخار می‌شوند، قدم‌زدن‌های گاه‌به‌گاه در خیابان‌های تاریک و بی‌آفتاب و فکرِ این پادردی که بعدِ شش‌سال دوباره دارد اوج می‌گیرد...

نشستن توی خانه، قدم‌زدن توی خیابان و رسیدگی به «کار»های عقب‌افتاده و مرورِ شعرهای کتابِ «آریل»؛ چهل شعر خواندنی، محصولِ ذهنی (ظاهراً) مغشوش. و فکر کردن به «دیلن توماس» و شعرهایش؛ «تپّه‌ی سرخس»ش، شاهزاده‌ی درختِ سیبش، بچّه‌های تابستان و خورشیدی که فقط یک‌بار به جوانی می‌رسد...

لم‌دادن روی صندلیِ کنار پنجره و تماشای آفتابی که حیاط را بدل می‌کند به سنگی نورانی، به چیزی فراتر از آن‌چه هست و اُنس‌گرفتن با صفحه‌کلیدی تازه؛ نرم‌تر و بی‌صداتر و ترجمه‌ی فصل اوّلِ داستانِ دیگری از «گراهام گرین»، و نوشتن دوباره‌ی حکایتی دیگر...

و دیگر؟ کارهایی که باید به سرانجام برسد «زندگی در عیش، مُردن در خوشی». مهرماه؟ آبان‌ماه؟ خدا می‌داند که آخرین کلمه‌اش کی روی صفحه‌ی سفید می‌آید...

و غیر از این؟ کشتی به راهِ خودش ادامه می‌دهد. راست می‌گفت فدریکو فللینی...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸