شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

کتاب‌هایی که نیستند، کتاب‌هایی که دوست داریم باشند... – برداشتِ دوّم

 

قبلِ تحریر: خواندنِ یادداشتِ «کتاب‌هایی که نیستند، کتاب‌هایی که دوست داریم باشند...»، دو یادداشت پایین‌تر، ضروری‌ست. اوّل آن تکّه‌هایی را که از نوشته‌ی «آلبرتو مانگوئل» در تازه‌ترین شماره‌ی «زنده‌رود» آمده باید خواند و بعد آمد سروقتِ این نوشته.

گاهی که روبه‌روی کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام می‌ایستم، گاهی که این کتاب‌های بی‌قفسه‌ی روی‌هم‌چیده‌شده‌ی بی‌نظم را می‌بینم، به کتاب‌هایی فکر می‌کنم که «نیستند»، که «وجودِ خارجی» ندارند و برای همین وقتی مقاله‌ی «آلبرتو مانگوئل» را خواندم، این‌همه ذوق کردم. همیشه دلم می‌خواست (و هنوز هم می‌خواهد) که جلدهای بعدیِ «برّه‌ی گم‌شده‌ی راعی» را هم بگذارم کنارِ جلدِ اوّلش. اوّلی «تدفینِ مُردگان» بود، دوّمی قرار بود چه اسمی داشته باشد؟ «زیارتِ زندگان»؟ دلم می‌خواست دو سخنرانیِ آخرِ «شش یادداشت درباره‌ی هزاره‌ی بعدی» کامل می‌بود؛ دلم می‌خواست متن این سخنرانی‌ها، هفتمی و هشتمی، توی یک کشو، توی یک قفسه‌ی دربسته، پیدا می‌شد و چاپِ تازه‌ای از سخنرانی‌ها به بازار می‌آمد و (مثلاً) می‌فهمیدیم «درباره‌ی هستی (وجود) و پایانِ [رُمان]» قرار بوده چه‌جور سخنرانی‌ای باشد. دلم می‌خواست خبر می‌دادند رُمانِ عاشقانه‌ای از «رومن گاری» پیدا شده که اوّلش نوشته شده «برای جین سیبرگِ عزیزم». دلم می‌خواست کتابی برسد به دستم که روی جلدش نوشته باشد «بزرگ‌ترین داستانِ عالم» و کتاب را که باز می‌کنی، می‌بینی کتابِ جامعِ آشپزی‌ست، امّا دستورِ پُختِ انواعِ مأکولات را «داستانی» کرده؛ داستانِ خانواده‌ای که نسل اندر نسل پخت‌وپز می‌کنند و همه‌چیز را در قالبِ «خوردنی‌ها» منتقل می‌کنند. دلم می‌خواست رُمانی از «خورخه لوئیس بورخس» پیدا شود که «هزارویک‌شب»ی باشد. دلم می‌خواست «آگاتا کریستی» آخرِ عُمر، محضِ تفریح و تفنّن، رمانی پُلیسی نوشته باشد که «هرکول پوآرو»یش عصابه‌دست، پیر و چاق، سر از خانه‌ی «خانمِ مارپل» درآورد و یک‌دل نه صددل به پیرزنِ دوست‌داشتنی بسپرد! دلم می‌خواست رمانِ دیگری از «سیلویا پلات» پیدا می‌شد؛ رمانِ دیگری، به نامِ آدمِ دیگری؛ رمانی که هیچ‌کس (حتّا تِد هیوز، همسرش) از وجودش خبر نداشته است و (مثلاً) «فریدا هیوز»، دخترش، ناگهان، بین دست‌نوشته‌های مادر پیدایش کند. دلم می‌خواست یک‌روز که دارم توی کتاب‌فروشی قفسه‌ها را با چشم می‌گردم، ببینم که «بی‌راه» [شاهکارِ هوئیسمانس] با ترجمه‌ی «بیژن الهی» منتشر شده است. دلم می‌خواست کنار رمان‌های «جعفر مدرّس صادقی»، رمانِ تازه‌ای را ببینم که ادامه‌ی داستان‌های «کسرا» باشد. کجا رفته این آدم؟ چی‌کار می‌کند؟ خودِ نویسنده ازش خبری دارد؟ دلم می‌خواست آن رمان(های) «شمیم بهار» هم بودند؛ داستانِ «گیتی سروش» مثلاً. دلم می‌خواست «فانی آردان»، بعدِ این‌همه سال، خبر می‌داد که از «فرانسوا تروفو» یک رُمان هم به‌جا مانده است؛ یک عاشقانه‌ی تمام‌وکمال که وصیت کرده بوده سی‌سال بعدِ مرگش منتشر شود. چه عیشی می‌کردیم وقتی این کتاب را دست می‌گرفتیم. دلم می‌خواست «ژان‌کلود کاری‌یر» از کشو میزش رُمانی را درآورد و بگوید که سال‌ها پیش آن‌را با همکاریِ «لوئیس بونوئل» نوشته است؛ رمانی که می‌تواند ترکیبی باشد از «شبحِ آزادی»، «جذّابیتِ پنهانِ بورژوازی»، «راهِ شیری» و «بل دو ژور». دلم می‌خواست از «گراهام گرین» رمانِ تازه‌ای پیدا می‌شد؛ داستانِ «رولو [هالی] مارتینز»ی که در غیابِ «هری لایم»ش دارد زندگی را می‌گذراند. دلم می‌خواست خبر می‌دادند از «علی حاتمی» هم رُمانی باقی مانده است؛ «هزاردستان»ش، یا اصلاً همان «کمیته‌ی مجازات»ش. دلم می‌خواست از «ابراهیم گلستان» رمانی بخوانم درباره‌ی شاعری که همه‌ی وجودش «شور» بود، درباره‌ی شاعری که اسمش «فروغ» بود. دلم می‌خواست رمان(های) منتشرنشده‌ی «عبّاس نعلبندیان» هم بینِ این کتاب‌ها بودند. (اسم یکی‌شان چی بود آقای آغداشلو؟ غزلِ غمینِ خسته...؟ یا همچه چیزی؟) یا اصلاً هر رُمانِ دیگری از «نعلبندیان»، هر نوشته‌ای که چاپ نشده باشد تا حالا. دلم می‌خواست «کریستوف کیشلوفسکی» هم رمان می‌نوشت، که «زندگی دوگانه‌ی ورونیک»ش چاپ می‌شد. چه کتابی! دلم می‌خواست کتابی از «گراهام گرین» منتشر شود درباره‌ی تفاوتِ «چای» و «قهوه». دلم می‌خواست «چارلی کافمن» رمانی می‌نوشت درباره‌ی «نوشتن». دلم می‌خواست رمانی درباره‌ی انقلابِ شصت‌وهشتِ فرانسه می‌خواندم که چند فصلش درباره‌ی «موج نو»یی‌ها باشد، درباره‌ی جشنواره‌ی کنِ آن سال‌ و حرکاتِ مُحیّرالعقولِ «گُدارِ» آن سال‌ها. دلم می‌خواست «کتابِ جامعِ فُحش‌» را هم ورق بزنم؛ همه‌ی آن فُحش‌هایی که تا به حال از وجودشان بی‌خبر بوده‌ایم. قاعدتاً بخش‌هایی از این کتاب، مدیونِ فُحش‌هایی‌ست که «هرژه» در دهانِ «کاپیتان هادوک» گذاشته! دلم می‌خواست «کتابِ جامعِ مُردگان» هم در کار باشد؛ فهرستِ کاملِ همه‌ی آن‌ها که از ابتدای خلقت تا همین امروز، چشم از این دنیا بسته‌اند و مُرده‌اند. دلم می‌خواست نامه‌های عاشقانه‌ی «دیلن توماس»، جایی، در جعبه‌ای فلزّی، در زمینِ مزرعه‌ای (شاید) پیدا شوند و همه‌ی آن‌ها برای «وِرای عزیزتر از جان» باشند و مقدّمه‌ی این کتاب را هم بدهند «کِرا نایتلی» بنویسد به هزار و یک‌ دلیل...

و فقط که همین‌ها نیست؛ این فهرست هیچ‌وقت کامل نمی‌شود. هربار فکر کردن به چیزی، این فهرست را ادامه می‌دهد. حق با «مانگوئل» است؛ این فهرستی‌ست «مبتنی بر حسرت و آرزو». و «حسرت و‌ آرزو» را که پایانی نیست؛ هست؟


 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸
برچسب‌ها : کتاب‌خوانی ، یادداشت

این روزها که می‌گذرد...

 

این‌جوری‌ست دیگر؛ آدم کلّه‌ی سحر که پا می‌شود، می‌بیند خوش‌احوال نیست و می‌بیند رغبتی ندارد به این آفتابی که کم‌کم دارد طلوع می‌کند و هی چشم‌ها را می‌بندد و هی خواب را دوباره دعوت می‌کند و هی لعنت می‌فرستد به خاندانِ این همسایه‌هایی که خانه‌ساختن‌شان شده است جهنّمِ زندگی‌اش و همین‌طور که چشم‌ها را باز و بسته می‌کند، به همه‌چی فکر می‌کند و همه‌چی را به‌یاد می‌آورد و این چندماه را توی ذهنش مرور می‌کند و بعد دلش هزار راه می‌رود و همچه که از جا بلند می‌شود و تلفنش را روشن می‌کند، می‌بیند اس‌ام‌اسی از اکبر رسیده که قرار بازداشتِ آقای سردبیر دوماهِ دیگر تمدید شده و این یک‌خط را چندبار بی‌خودی می‌خواند و احوالش ناخوش‌تر از این‌ می‌شود...

بعد هم که چندساعتِ بعد، بالأخره، از خانه زده بیرون و بی‌حوصلگی‌اش، کسالتِ مفرطش را، توی هوا پخش کرده و دارد از دفتر نشر برمی‌گردد خانه، توی تاکسی، از پُل که پایین می‌آید، چشمش می‌افتد به دفتر روزنامه‌ای که تا همین چندماهِ پیش وعده‌گاهِ روزانه بوده و حالا تابلویی حتّا در کار نیست و درش نیمه‌بسته است و هی از توی تاکسی چشم می‌گرداند که ببیند کسی آن‌ورِ شیشه هست یا نه و یادِ همان روزهایی‌ست که با بقیه، آن‌ورِ شیشه داشته خیابان را می‌دیده و یادش می‌افتد به آقای سردبیر و آن اس‌ام‌اسِ صبح‌گاهی و بعد پیش خودش یادِ این مصرع می‌افتد که «عار ناید شیر را از سلسله» و بعد همین‌جور که تاکسی از کنارِ دفترِ حالاتعطیلِ حالابی‌تابلو می‌گذرد، باز این چندماه را توی ذهنش مرور می‌کند و احوالش ناخوش‌تر از این می‌شود...

این‌جوری‌ست دیگر؛ آدم گاهی خوشی‌اش دود می‌شود و به هوا می‌رود و همین‌جور که توی هوا می‌رود محو می‌شود و گم می‌شود و دور می‌شود و دودی که دور می‌شود عجب چیزی می‌شود و بعد هم که این‌جوری‌ست دیگر...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸

کتاب‌هایی که نیستند، کتاب‌هایی که دوست داریم باشند...

من، معمولاً، فهرستی از کتاب‌هایی که به‌نظر می‌رسد از کتاب‌خانه‌ام مفقود شده تهیه می‌کنم؛ به این امید که روزی، دوباره، آن‌ها را بخرم. علاوه بر این، فهرستِ دیگری نیز می‌نویسم که بیش از آن‌که به کارم آید، سیاهه‌ای‌ست مبتنی بر حسرت و آرزو؛ فهرستی شامل کتاب‌هایی که مایلم آن‌ها را داشته باشم، امّا حتّا نمی‌دانم که آیا چُنین آثاری وجودِ خارجی دارند یا نه. فهرستِ دوّم، شامل این آثار است: «تاریخ جهانی ارواح»، «شرحی از زندگی در کتاب‌خانه‌های یونان و روم»، رمانِ پلیسیِ ناتمامِ دیگری از داروتی ال سایرز که همانندِ دو رمانِ ناتمامِ دیگرش به قلمِ جیل پیتون والش تکمیل شده باشد، کتابی از چسترتون دربابِ شکسپیر، «چکیده‌ای از آرای ابنِ رُشد دربابِ ارسطو»، یک کتابِ آشپزیِ ادبی که دستورهای پُخت‌وپزش را از طریقِ توصیف‌هایی داستانی و خیالی دربابِ غذاها بیان کرده باشد، ترجمه‌ای از نمایش‌نامه‌ی «زندگی یک رؤیاستِ» کالدرون به قلم اَن مایکلز (که به‌گمانِ من، سبک و سیاقِ نوشتاری‌اش به نحوِ تحسین‌برانگیزی با قلم کالدرون جفت‌وجور می‌شود)، «تاریخی دربابِ حرف‌های بی‌اساس و شایعات»، «خاطراتِ حقیقی و سانسورنشده‌ی یک ناشر حرفه‌ای» به قلمِ لوئیز دنیس [خواهرزاده‌ی گراهام گرین]، زندگی‌نامه‌ی دقیق، مستند و خوش‌بیانی درباره‌ی بورخس، گزارشی از آن‌چه دقیقاً در ایامِ اسارتِ سروانتس در الجزیره گذشت، رمانِ هنوز چاپ‌نشده‌ای از جوزف کنراد، و یادداشت‌های روزانه‌ی ملینا، دوستِ کافکا.

ما ممکن است گاه کتاب‌هایی را در خیال مجسّم کنیم که مشتاقِ خواندن‌شان هستیم؛ حتّا اگر آن کتاب‌ها هنوز نوشته نشده باشند، و ممکن است گاه کتاب‌خانه‌هایی را در خیال مجسّم کنیم آکنده از کتاب‌هایی که مایلیم از آنِ ما باشند؛ حتّا اگر آن کتاب‌خانه‌ها به‌تمامی دور از دسترسِ ما باشند، چرا که ما از فکرکردن به کتاب‌خانه‌ای که نمایان‌گر هریک از نقطه‌ضعف‌های ماست، لذّت می‌بریم ـ کتاب‌خانه‌ای که به لحاظِ تنوّع و پیچیدگی‌اش، تماماً حکایت از آن خواننده‌ای دارد که ما هستیم. بنابراین، اگر تصوّر کنیم که ممکن است کتاب‌خانه‌ای، به شکلی مشابه، آینه‌وار نمایان‌گر هویّتِ یک جامعه، یا هویّتِ ملّیِ [جامعه‌ای] باشد، دچارِ تصوّری نامعقول و بیهوده نشده‌ایم، مجموعه‌ی کتاب‌هایی که هم به نحوی واقع‌بینانه و هم به نحوی نُمادین تبیینی از هویّتِ جمعیِ ماست.

برگرفته از: آلبرتو مانگوئل، کتاب‌خانه به‌مثابه‌ی هویّت، ترجمه‌ی کیوان باجغلی، فصل‌نامه‌ی زنده‌رود، شماره‌ی چهل‌وهشت

بعدِ تحریر: اساساً این «زنده‌رود»، توی هر شماره‌اش، چندتا مطلبِ واقعاً خواندنی دارد. خواندنی‌های این شماره‌اش، البته، محدود به این‌یکی نیست. حالا شاید درباره‌ی یادداشتِ «احمد اخوّت» هم که حاشیه‌‌ای‌ست بر «سرزمینِ هرز» نوشتم، یا یک تکّه‌اش را این‌جا آوردم.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

 

 

... از نیم‌رُخ که می‌دیدی، یک‌جور ملاحتِ معرکه‌ای داشت؛ یک‌جور وقار و یک برقِ غریبی توی این چشم بود که آتش می‌زد و خاکستر می‌کرد و یک‌جور غرور هم بود که نگاه نمی‌کرد و این چشم هیچ‌وقت نمی‌چرخید آن‌طرفی را که ما بودیم و هیچ‌وقت آن آبی‌ِ خوش‌رنگش آشنایی نداد به ما و غریبه ماند... از نیم‌رُخ که می‌دیدی، یک‌جور ملاحتِ معرکه‌ای داشت؛ یک‌جور طمأنینه‌ که به چشمِ ما می‌آمد و ما دزدکی، پنهانی، زیرِچشمی، از لابه‌لای کتاب‌های روزانه، می‌دیدیم و اسیرِ این آبی بودیم...

... یک‌ احتیاج بود؛ یک‌جور جیره‌ی روزانه؛ یک وظیفه‌ی خودخواسته که تا آبیِ این چشم را نمی‌دیدیم، روز برنمی‌آمد و آفتاب نمی‌تابید و آبیِ آسمان به چشم نمی‌آمد و یک صبحِ سردِ پاییز بود که همین‌جور دست تویِ جیب کرده بودیم و راه می‌رفتیم که یک‌جفت آبیِ خوش‌رنگ، یک برقِ غریبی از کنارِ دستِ ما جهید و به ما خورد و همچه که سر بلند کردیم یک ملاحتِ معرکه، یک‌جور وقار را دیدیم که کنارِ ما، پشتِ شیشه‌ی کتاب‌فروشی‌ست و دارد همان کتاب‌هایی را می‌بیند که ما می‌بینیم و چشمش روی همان کلمه‌هایی می‌افتد که ما می‌بینیم و تا بجُنبیم و تا نفس بکشیم و تا این نفسی را که توی سینه حبس شده بیرون بریزیم، دیدیم که یک‌جفت آبیِ خوش‌رنگ، یک آسمانِ صافِ و زلالِ بی‌ابر زُل زده است به چشم‌های حیرانِ ما و همچه نگاه می‌کند که انگار غریبه نیستیم... یک‌جور آبیِ ملیح بود که آدم از دیدنش سیر نمی‌شد و یک‌جور خنده، یک لبخندِ شیرین، یک شیرینیِ جاودانه توی این چشم بود که نمی‌شد ندیده‌اش گرفت و یک سفیدیِ معرکه‌ای داشت که روحِ آدم را تازه می‌کرد. و یک بوی خوشی داشت که شبیه هیچ عطری نبود، یک‌جور شیرینیِ دل‌پذیری داشت که آدم دوست داشت خیال کند مالِ بهترین شیرینی‌فروش‌های شهر است و هیچ کم ندارد از شیرینی‌های بی‌بی...

... حالا مگر می‌شد از این‌همه تازگی دل کند و رفت؟ از این‌همه خوش‌رنگی دل کند و رفت؟ از این‌همه خوش‌بویی دل کند و رفت؟ یک جرأت و جسارتِ ویژه می‌خواست دعوت از او و ما همین‌جور که محوِ آن آبی بودیم، یک نفسِ عمیقی کشیدیم و هرچه جرأت و جسارت توی هوای شهر بود کشیدیم توی ریه‌ها و سلامِ دادیم. امّا سلام که کافی نبود برای ابرازِ ارادت به همچه ملاحتِ دل‌انگیزی؛ توی این خیابان باصفایِ خلوت یک کافه‌ای بود که قهوه‌های معرکه‌ای داشت و ما هیچ‌وقت قهوه‌اش را نخورده بودیم و همیشه بوی قهوه‌اش بود که هوش از سرِ ما می‌رُبود و یک شیرینیِ سیب داشت و ما هیچ‌وقت شیرینیِ سیب‌اش را نخورده بودیم و همیشه بویِ خوشِ شیرینی‌اش بود که بینیِ ما را نوازش می‌داد و چیزی از بویِ خوش عطرِ او کم نداشت...

... این کافه‌ای که می‌رفتیم و یک میز چوبی‌اش را به اسمِ ما زده بودند، تویِ خیابان پُشتی بود و با چوب همه‌جای کافه را پوشانده بودند و خاک‌ارّه ریخته بودند روی این چوب‌ها و همچه که از کافه می‌زدیم بیرون، کفِ کفش‌هایمان خاکِ خالی بود. یک کافه‌ی ساکتِ معمولی بود که مشتری نداشت معمولاً و هر مشتری یک میزِ چوبی داشت که به اسمش زده بودند و این میزی که به اسم ما زده بودند آن تهِ ته بود که اصلاً از پشتِ شیشه معلوم نبود و روی میز هم اسم خودمان را کنده بودیم و یک شعرهای تلخ و شیرینی هم نوشته بودیم که بغض به گلو می‌آورد و یک‌جور خاطره‌ی سال‌های قبل بود. این کافه‌ای که می‌رفتیم و یک میز چوبی‌اش را به اسمِ ما زده بودند، قهوه‌ی خوبی نداشت، امّا برای ما خوب بود که کار نداشتیم و پولِ قهوه‌ی خوب هم نداشتیم و توی همین بی‌پولی همین‌که رنگ قهوه را می‌دیدیم و بوی قهوه را حس می‌کردیم برای‌مان کافی بود و یک کیک قهوه‌ی معمولیِ بی‌مزّه هم داشت که خوردنش برای هرکسی سخت بود؛ از بس که سفت بود و یک‌وقت‌هایی کمی از آن قهوه‌ی داغ را می‌ریختیم روی این کیک که نرم شود، یا یک‌تکّه‌اش را می‌زدیم تویِ قهوه‌ی داغ که نرم شود و خوبیِ این کافه‌ای که می‌رفتیم و یک میز چوبی‌اش را به اسمِ ما زده بودند، این بود که همیشه خلوت بود و یک‌جور سوز و یک‌جور ناامیدی توی فضای کافه بود که تلخیِ قهوه را بیش‌تر می‌کرد... امّا حیفِ آبیِ این چشم که همچه کافه‌ای را ببیند و حیفِ آن بوی شیرینِ دل‌پذیری که با بوی همچه قهوه و همچه کیکی مخلوط شود. با یک همچه آدمی کجا باید نشست و چه قهوه‌ای باید خورد و چه کیکی باید سفارش داد؟ حیف این دست‌ها نیست که یک همچه فنجانِ محقّری را بگیرد و حیف آن دهان نیست که به یک همچه فنجانِ محقّری بخورد؟ و حیفِ این چشم‌ها نیست که روی همچه کیکِ بی‌مزّه‌ای بلغزد و حیفِ آن زبان نیست که طعمِ همچه قهوه‌ای را بچشد؟

... یک کافه‌ای که شأنِ او باشد، شبیهِ او باشد، همان کافه‌ای‌ست که قهوه‌های معرکه‌ای دارد و بوی قهوه‌اش هوش از سرِ ما می‌رُباید و بویِ شیرینیِ سیب‌‌اش بینیِ ما را نوازش می‌دهد. یک کافه‌ای که ما همین‌طور گذرا دیده باشیمش، با میزهای چوبیِ معرکه‌ای که آدم دوست دارد دستش را بگذارد رویش، با صندلیِ چوبیِ بالش‌داری که آدم دوست دارد ساعت‌ها رویش لم بدهد و تا هزار بشمارد و این آبی‌ها را هی ببیند و هی امیدوار شود به آینده و هی برای خودش فکر و خیال کند و هی آبِ دهنش را قورت دهد و دست‌های یخ‌کرده‌اش را بچسباند به فنجانِ داغِ داغی که بوی خوشش توی سرش پیچیده است. یک شمع‌های خوشگلی روی میز هست که وقتی روشن می‌شود خوشگل‌تر می‌شود و یک نورِ زرد و آبی و سبزی دارد که آدم از دیدنش سیر نمی‌شود و این نور زرد و آبی و سبزش همچه که در آن آبیِ بی‌کران می‌افتد هزار برابر می‌شود و هزار بار آدم را به زندگی امیدوار می‌کند. و یک آقای محترمی همچه که آن دفترچه‌ی مِنویَش را می‌آوَرَد، با فندک طلایی این شمع‌ها را روشن می‌کند و این نور را تقدیم می‌کند به آدم‌های خوش‌بختی که روی آن صندلی‌ها نشسته‌اند و چشم توی چشمِ هم فکر و خیال می‌کنند و توی برقِ چشم‌ها آینده را می‌بینند و هیچ اعتنایی ندارند به آسمانی که آن بیرون دارد تاریک و تاریک‌تر می‌شود  و این ابری که همه‌ی آسمان را پوشانده و به این نم‌نمِ بارانی که زمین را دارد خیس می‌کند...

... یک کافه‌ای که شأنِ این چشم‌های آبی باشد، یک همچه جایی‌ست که آدم‌هاش یک‌قدری زیادی مؤدب‌اند و زیادی خوش‌لباسند و بوی عطری که زده‌اند بیش‌تر در هوا می‌مانَد تا آن قهوه‌ای که می‌خورند و همچه که تمام نشده می‌گیرندش جلوی قلب‌شان و یک چند دقیقه بعد یک شکل‌های مُبهم و محوی را می‌بینند که شبیه هیچ‌چی نیست و یک حرف‌های مُبهم و محوی را می‌زنند که ربطی به این شکل‌ها ندارد و یک‌طوری دل صاحبِ آن چشم‌هایی را که روی صندلیِ روبه‌رویی‌شان نشسته به دست می‌آورند و به‌قول آن آقای بزرگ‌وار هِی یک بُغضِ تلخ و شیرینِ عزیزی را به گلو می‌آورند و یک اشکی هم گوشه‌ی چشم‌شان می‌نشیند که یعنی این آخرِ زندگی‌ست اگر جوابِ رد بشنوند و مثل همین شمعی می‌شوند که زرد و آبی و سبز می‌سوزد و آب می‌شود...

... یک کافه‌ای که شأنِ صاحبِ این چشم‌ها باشد، یک جایِ لطیفِ دنج و خوش‌منظره‌ای‌ست که از پنجره‌اش یک درّه‌ی سبزِ خوشگل معلوم باشد و یک آسمانِ خوش‌رنگ و یک خورشیدِ درخشان بالایِ این درّه باشد و آدم همچه که فنجان قهوه‌اش را بالا می‌برد فکر کند که کاش یک قهوه‌ی دیگر را هم در این چشم‌انداز بنوشد و به خودش بگوید بخور که دیدن یک همچه چشم‌اندازی چشمِ بصیرت می‌خواهد... یک کافه‌ای که شأنِ این چشم‌های آبی باشد، جای ما نیست که حمله می‌کنیم به قهوه و شیرینیِ سیب را مثل برق‌وباد می‌بلعیم و حرص می‌زنیم و حواس‌مان به خرده‌های کیک نیست که دور دهن‌مان مانده است و آدم‌هایی‌ که حتّا نصفِ قهوه‌شان را هم نمی‌خورند و لب به شیرینیِ سیبِ سفارشی‌شان نمی‌زنند و با چنگال تکّه‌پاره‌اش می‌کنند و خرده‌هاش را لِه می‌کنند و در سکوت خیال می‌بافند، یک نگاه چپ می‌کنند که این‌ها را چرا راه داده‌اند توی همچه کافه‌ای و این‌ها چرا خوردن بلد نیستند و کف دست‌شان را یک‌جوری بگیرند جلو صورت‌شان که یعنی نمی‌بینند همچه آدم‌هایی را، که یعنی ترجیح می‌دهند نبینند همچه آدم‌هایی را...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نامه‌ها

تلخی...

 

... امّا زودتر از این‌ها باید می‌نوشتم که «بهار ۶٣» داستانِ غافل‌گیرکننده‌ای‌ست، که تلخی‌اش، بی‌پروایی‌اش، پرده‌دری‌اش آدم را مات و مبهوت می‌کند. باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم که همه‌ی داستان را روی صندلی‌های بیمارستان، در فاصله‌ی عکس‌ها و آزمایش‌ها خواندم و توی آن مدّت اصلاً حواسم به دردِ کُشنده‌ی آن‌روزها نبود و همه‌اش فقط به فکرِ عاقبتِ این آدمِ بخت‌برگشته‌ای بودم که بینِ بودن و نبودنِ خودش گیر افتاده است. باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم که این یک‌روند حرف‌زدنِ «فرزین»، این خودویران‌گریِ مرگ‌بارش، آدم را نابود می‌کند از بس که واقعی‌ست، از بس که چیزی از جنسِ حقیقت در آن جریان دارد. باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم که این داستانِ آدمی‌ست که خودش را دوست ندارد، که دیگری را به خودش ترجیح می‌دهد و به‌واسطه‌ی دوست‌داشتنِ آن دیگری‌ست که خودش را تحمّل می‌کند و وقتی آن دیگری نباشد، وقتی سایه‌اش را روی این زندگی نگستراند، آن‌وقت این زندگی هم به لعنتِ خدا نمی‌ارزد. باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم که این آدم دوست دارد عاشق باشد، دوست دارد دوست داشته باشد و دوست دارد دوستش داشته باشند و دوست ندارد این دوست‌داشتن را مخفی کند و حیف که هرکسی این دوست‌داشتن را برای خودش می‌خواهد و توی همچه دنیایی جایی برای همچه آدمی پیدا نمی‌شود و عاقبتِ کارش تنهاییِ غم‌ناک و حُزن‌انگیزی‌ست که اصلاً به کلمه درنمی‌آید. یک همچه تنهاییِ غم‌ناک و حُزن‌انگیزی را می‌شود فقط با سنگ‌فرشِ خیابان در میان گذاشت، یا با سیگاری که گوشه‌ی دود می‌شود و به هوا می‌رود و توی هوا غیب می‌شود و لحظه‌ای بعد ازش خاکستری می‌مانَد که شبیهِ اوّل نیست، که شبیهِ هیچ‌چی نیست و شبیهِ همین زندگیِ تمام‌شده‌ی به تهِ خط رسیده‌ای‌ست که حقیقت را عینِ پُتک می‌کوبد توی سرِ آدم و جایی برای شادی، برای خنده و خوش‌حالی و این چیزها نمی‌گذارد اصلاً. باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم که «بهار ۶٣» داستانِ غافل‌گیرکننده‌ای‌ست...

بعدِ تحریر: بهار ۶٣، داستانِ مجتبا پورمُحسن، نشرِ چشمه، تابستانِ ١٣٨٨

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸

قاعده‌ی بازی و توّهمِ بزرگ...


فهرستِ نهاییِ «بهترین فیلم‌های زندگیِ ما»، قاعدتاً، فهرستِ مُنتخبِ همه‌ی آدم‌هایی‌ نیست که در این «بازی» شرکت کرده‌اند. هرکسی، لابُد، روی نظرِ شخصیِ خودش (سلیقه‌اش) بیش‌تر تکیه می‌کند و خیال می‌کند آن فیلم‌هایی که خودش انتخاب کرده، فیلم‌های بهتر و مهم‌تر و کامل‌تری‌ هستند در مقایسه با فهرست‌ (سلیقه)های شخصیِ دیگر و فکر می‌کند اگر فیلم‌های برگزیده‌ی خودش به فهرستِ نهایی راه پیدا می‌کرد، یا فیلم‌های بیش‌تری از فهرستش در فهرستِ نهایی بود، نتیجه‌ی کار بهتر و مُهم‌تر می‌شد. «خردِ جمعی»، البته، تعبیرِ درستی نیست در این مورد، امّا همچه فهرستی، به‌هرحال، برآمده از «رأی عمومی»‌ست؛ بخشِ اعظم کسانی که درباره‌ی سینما می‌نویسند، یا ترجمه می‌کنند و بااین‌حال، جای چندنفر کاملاً خالی‌ست. (خواسته‌ی خودشان، یا دعوت‌نشدن به بازی؟) پس، از یک منظر، این فهرستِ نهایی، قرار است (باید؟) آینه‌ی تمام‌نمای وضعیت و موقعیتِ «نقدِ فیلم» (با همه‌ی زیرشاخه‌هایش مثلِ ریویونویسی و...) باشد، امّا واقعاً این فهرستِ نهایی در حُکمِ این آینه است؟ روشن‌تر بگویم؛ با مرورِ این فهرست می‌شود از «سلیقه»ی‌ بخشِ اعظمِ مُنتقدانِ سینماییِ این سال‌ها سر درآورد؟ شخصاً مُشکلی با این ندارم که در فهرستِ نهایی «کازابلانکا» هم‌رده‌ی «داستانِ توکیو» باشد، یا «جاده» و «ریوبراوو» هم‌ارزش باشند، یا «قاعده‌ی بازی» مرتبه‌ای برابر با «توت‌فرنگی‌های وحشی» داشته باشد؛ چون این‌جا، در انتخابِ «بهترین فیلم‌های عُمر» اصلاً «خوب‌بودن»، «مهم‌بودن»، «شاهکاربودن» و این‌جور چیزها نیست که اهمیت دارد. مُهم، چیزِ دیگری‌ست.

نکته این است که انتخابِ «فیلم‌های زندگی»، یا آن‌طور که مشهورتر است «فیلم‌های عُمر»، قرار است یک «قضاوت» و انتخابِ نهایی باشد؛ پس اگر آدم بردارد پانصد فیلمِ مُهمِ تاریخِ سینما را (از روی راهنمای فیلم مثلاً) انتخاب کند و (به‌نظر خودش) توضیح بدهد که انتخابِ ده فیلم از بینِ این پانصد فیلم، به‌نظر غیرممکن است و هیچ راهی برای «انتخاب» وجود ندارد، قاعدتاً دارد قاعده‌ی «بازی» را به‌هم می‌زند. حالا یا می‌داند که با به‌هم‌خوردنِ «بازی» همه‌چی اصلاً به‌هم می‌ریزد، یا نمی‌داند و آن‌قدر عاشقِ سینماست که «انتخاب» برایش مشکل، یا دقیق‌تر بگویم بی‌معناست. خب، در همچه صورتی، اصلاً واردشدن به «بازی» کارِ غلطی‌ست؛ چون هر «بازی»‌ای آدابی دارد و آدابِ این «بازی» یعنی «انتخابِ» ده فیلمِ اصلی و احتمالاً فیلم‌های دیگری که در رده‌های بعدی قرار می‌گیرند؛ حتّا اگر تاریخِ سینما فیلم‌های مُهم‌تری باشند.

دوست‌داشتنِ سینما یک‌چیز است و «انتخابِ» فیلم‌های عُمر چیزی دیگر. «خوره‌ی فیلم»بودن، «عشقِ فیلم»بودن و فیلم‌خانه‌ی شخصی ساختن، یا فروروفتن توی بحرِ سکانس‌های برگزیده، یا مدام نقل‌قول‌کردن از دیالوگ‌ها، یا اصلاً هرچیزی شبیهِ این، هیچ ربطی ندارد به این‌که آدم آدابِ «بازی» را به‌هم بزند. «بهترین فیلم‌های زندگیِ ما» عملاً یک «بازی»‌ست و نکته‌ی اوّلِ این بازی، این است که همه باید «هم‌رنگِ جماعت» شوند؛ یکی مثلِ بقیه. پس، ردیف‌کردن و پُشتِ هم نوشتنِ فیلم‌ها از ابتدای تاریخِ سینما، یا دهه‌های اوّلِ قرنِ بیستم تا همین یکی دو سالِ اخیر، اگر به‌هم‌زدنِ «بازی» هم نباشد، یک‌جور «فخرفروشی»‌ست؛ یعنی من از شما بیش‌تر دیده‌ام، یعنی من فیلم‌های بهتری دیده‌ام و سلیقه‌ی بهتری دارم. امّا این «بازی» جای «فخرفروشی‌» نیست؛ جای «انتخاب» است؛ جای «قضاوت» است و البته هرکسی قدرتِ «انتخاب» و «قضاوت» را در خودش نمی‌بیند. این یک خصیصه‌ی بشری‌ست؛ به همین صراحت.

از قولِ «آیدین آغداشلو»، در یادداشتِ کنارِ انتخاب‌هایم، نوشته بودم که «فیلم‌های عُمرِ هر آدم قرار نیست بهترین‌های تاریخِ سینما باشند؛ قرار است فیلم‌هایی باشند که جایی، در گوشه‌ی ذهنِ او، مانده‌‌اند.» حالا اگر فهرستِ محبوب‌ترین فیلم‌های آدم از پانصد فیلم هم بیش‌تر باشد، شاید، نشانه‌ی این باشد که ذهنِ او بزرگ‌تر از همه‌ی ماست و شاید نشانه‌ی این باشد که او می‌تواند هر لحظه، هم‌زمان، به صحنه‌ها و دیالوگ‌هایی از فیلم‌ها فکر کند. اعتراف می‌کنم که ذهنِ من این‌قدر بزرگ نیست و نمی‌تواند مثلِ «اَبَر رایانه»‌ای با دقّتِ تمام به همه‌ی فیلم‌ها هم‌زمان فکر کند و بعد، روی کاغذی که خروجیِ آن است قاعدتاً، بنویسد همه‌ی فیلم‌ها به یک اندازه دوست‌داشتنی‌اند، یا نظرش را با صدای بلند اعلام کند. مُهم‌ترین (و باسوادترین و تأثیرگذارترین) مُنتقدانی هم که می‌شناسم‌شان، بعید می‌دانم چُنین ذهنی داشته باشند و یادم نمی‌آید در میانه‌ی حرف‌زدن، هیچ‌وقت، درباره‌ی ده دوازده فیلم، یا دیالوگ‌هایی با کیفیت‌های متفاوت، حرفی زده باشند، یا هم‌زمان از عشق و علاقه‌شان به «مونیخ» و کمدی‌های «جاد آپاتو» حرف زده باشند. علاقه‌ی هم‌زمان؟ ذهنی که گنجایش تاریخِ سینما را دارد؟ نمی‌دانم. نمی‌فهمم. این هم یک خصیصه‌ی بشری‌ست.

بله، «انتخاب» کارِ سختی‌ست و اعتراف می‌کنم تا آخرین لحظه‌ای که فهرستم را برای آقای بهزاد رحیمیان فرستادم، سرگرمِ نوشتن و خط‌زدن بودم. حتّا یک لحظه تصمیم گرفتم تلفن بزنم و عذرخواهی کنم و بگویم «انتخاب» کار سختی‌ست. امّا به‌جای تلفن‌زدن، صبر کردم. بعضی فیلم‌ها را دقیقه‌ی آخر از صفحه‌ی سفیدِ وُرد پاک کردم و فیلم‌های دیگری را جای‌شان نشاندم. فکر کردم مُهم این است که توی آن لحظه‌ی بخصوص (تقریباً آخرین روزهای روزنامه بود و اگر درست یادم مانده باشد کسی حال‌وروزِ خوش و مساعدی نداشت) چه فیلم‌هایی بیش‌تر از همه توی ذهنم مانده‌اند و مُهم بود برایم که وقتی انگشت روی صفحه‌کلید می‌گذارم، اوّل چه حرفی، چه کلمه‌ای تایپ شود و خودی نشان بدهد. یک‌وقتی، سالِ هشتادویک و دو به‌گمانم، فهرستِ ده‌تاییِ دیگری را، جای دیگری، چاپ کرده بودم. آن فهرست، تفاوتِ عُمده‌ای داشت با فهرستِ جدیدم؛ بیش‌تر فیلم‌های دهه‌ی هزار و نهصد و نود بود و سال‌های اوّلیه‌ی این دهه. خب، طبیعی هم بود. امّا وقتی می‌خواستم فهرستِ جدید را بنویسم، حتّا یک‌بار هم سری به آن فهرست نزدم. آن فهرست، فهرستِ آن سال‌ها بود.

و باز، توی همین انتخاب هم، «احتیاط» کردم. خیلی هم کار سختی نبود که راهنمای فیلم را بگذارم کنار دستم و شروع کنم به تایپ‌کردن، ولی اجازه دادم «حافظه» حرف بزند. (زنده باد آقای ناباکوف!) پس طبیعی بود که اوّل از همه «چشمانِ بازِ بسته» را نوشتم که توی همه‌ی این سال‌ها فقط خدا می‌داند چندبار تماشایش کرده‌ام و سالِ پیش بود به‌نظرم که «مهدی مصطفوی» لطف کرد و آن نسخه‌ی دو دیسکِ محدودش را برایم فرستاد؛ تصویری شفّاف‌تر و رنگ‌هایی رنگین‌تر و خلاصه درجا دیدمش دوباره. بعد دیدم برایم سخت است که بگویم این فیلم را بیش‌تر از «ژول و جیم» دوست دارم. خیلی روزها که حالم خوش نیست، تماشای تکّه‌هایی از «ژول و جیم» است که آسمان را آبی می‌کند جلو چشم‌هام. فیلم‌نامه‌اش را سال‌هاست که محضِ دلِ خودم ترجمه کرده‌ام و اصلِ انگلیسیِ کتاب را هم (که چاپِ سایمن اند شوستر است) گذاشته‌ام توی کتاب‌خانه؛ طوری که هرکسی از کنارش رد شود، حتماً چشمش به جمالِ این سه آدمِ عجیب‌وغریبی که دارند می‌دوند، روشن شود. بعد دیدم که باید «مردِ سوّم» را هم اضافه کرد که از دستش خلاصی ندارم. این، احتمالاً، اوّلین مواجهه‌ی من با «گراهام گرین» بوده، مواجهه‌ای که بعداً به یک دوستی، به یک عشق بدل شده و تا همین حالا هم ادامه پیدا کرده. یادم افتاد وقتی فیلم‌نامه‌ی «مردِ سوّم» به ترجمه‌ی «مجید اسلامی» منتشر شد، چند نسخه‌اش را خریدم و به دوستانم هدیه دادم و تعجّب می‌کردم از این‌که آن‌ها این فیلم را به‌اندازه‌ی من دوست ندارند. بعد هم که رُمانش را پیدا کردم؛ چاپِ هزار و نُهصد و پنجاه و پنج! حالا البته سه چاپِ مُختلفش را دارم و هر سه‌تا را گذاشته‌ام کنارِ هم، برای آن‌که کتاب‌خانه‌ام حال و روزِ خوشی داشته باشد. این‌وسط، یادِ «ماجرا» هم افتادم؛ یکی‌دیگر از محبوب‌ترین فیلم‌هایم و یادِ یک دوست افتادم که همیشه‌ی خدا «آنتونیونی» را مسخره می‌کرد و می‌گفت «روشنفکر» است و بعد که «آنتونیونی» مُرد، نمی‌دانم چی شد که یک‌دفعه حس کرد باید این مُرده را «کشف» کند و به‌نظر خودش هم همین کار را کرد. فیلم‌نامه‌ی این‌یکی را هم کار کرده‌ام؛ نسخه‌ی نما به نمای فیلم با کُلّی مخلّفات؛ از مصاحبه‌های «آنتونیونی» گرفته تا نقدِ منتقدانِ آن‌سال‌ها که، دست‌کم، ارزشِ «ستاره‌دادن» را می‌دانسته‌اند و مثل این آقای سپیدمو، بی‌خودی به همه‌ی فیلم‌ها «چاهار ستاره» نمی‌داده‌اند! «غرامتِ مُضاعف» را هم نوشتم که آن دستگاهِ «دیکتافُن»اش، آن جبروتِ زنانه‌ای که توی فیلم هست و خیلی چیزهای دیگری را که تویش هست، هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم و نوشتن درباره‌اش بماند برای وقتی دیگر. «سرگیجه» هم که هست. این هم از آن فیلم‌هایی‌ست که خیلی‌وقت‌ها، درمانِ حالِ خراب است. هیچ هم برایم مهم نیست که «اساتیدِ عینکیِ» سینما با منطقِ فیزیک و این‌چیزهایی که من ازشان سر در نمی‌آورم سراغش بروند و درباره‌ی روی آب ماندن، یا نماندنِ «جودی/ مادلین» حرف بزنند. همین یک‌ماه پیش بود که نسخه‌ی دو دیسکِ تازه‌ای ازش پیدا کردم و گفتم عنوان‌بندی‌اش را ببینم و چشم که به‌هم زدم، دیدم رسیده‌ام به پایانِ فیلم. خب، چه کنم؟ دوست دارم این فیلم را و هیچ‌وقت هم سیر نمی‌شوم از دیدنش. «راننده‌ی تاکسی» را هم نوشتم توی فهرستم. این هم از آن فیلم‌هایی‌ست که نمی‌شود فراموشش کرد. از روزی که روی نوارِ ویدئو تماشایش کردم، تا همین حالا که نسخه‌های دی‌وی‌دی‌اش با کیفیت‌های مختلف را دیده‌ام، عاشقش شده‌ام. عاشقِ این «تراویس»ی که قدم‌هایش را (به‌قولِ پُل شریدر) به‌سوی «خشونت» برمی‌دارد؛ خشونتی که قرار است پاک و مطهّر کند آن جامعه را و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، «فنرِ ساعتی‌ست در فشرده‌ترین حالتِ مُمکن. سال‌هاست که «یادداشت‌های زیرزمینی» را کنار فیلم‌نامه‌ی «راننده‌ی تاکسی» گذاشته‌ام. به همین سادگی. بعد هم که «پی‌یرو خُله» را نوشتم. هیچ نمی‌فهمم چرا بعضی از دوستانم، یا درست‌ترش هم‌کارانم، از فیلم‌های «گُدار» خوش‌شان نمی‌آید. هیچ نمی‌فهمم چرا آن‌ها که می‌گویند «هرج‌ومرج» در هُنر را دوست دارند (یا دست‌کم این‌طور وانمود می‌کنند) «پی‌یرو خُله» را دست‌کم می‌گیرند. شاید هم اصلاً این فیلم را ندیده‌اند. شاید اصلاً هیچ فیلمی از «گُدار» ندیده‌اند و ندیده و نشناخته دارند حرف می‌زنند؛ مثل آن دوستی که می‌گفت «گُدار» را نباید جدّی گرفت؛ چون «روشنفکر» است! همین هفته‌ی پیش که داشتم «تاریخ(های) سینما» را دوباره می‌دیدم، یادِ حرفِ این دوست افتادم. نباید جدّی گرفت؟ بله، بعضی آدم‌ها را نباید جدّی گرفت. و «بل دو ژور». این از آن فیلم‌هایی‌ست که هوشم از سرم می‌رُباید. این‌را، یک‌وقتی، برای یک دوستی گفتم و او هم ازم خواست که فیلم‌ را برایش «توضیح» بدهم؛ چون می‌گفت همه‌چیزش آن‌قدر «به‌هم‌ریخته» است که نمی‌شود آن‌را فهمید. این آخرین روزی بود که آن دوست را دیدم. «آمارکورد»؟ بله. خیلی‌ها «هشت‌ونیم» را دوست دارند، خیلی‌ها هم «زندگیِ شیرین» و «جاده» را. ولی من عاشقِ «آمارکورد»م؛ عاشقِ این خطِ باریکی که بینِ دنیای بچّه‌ها و بزرگ‌ترهاست، این دنیایی که بچّه‌هایش می‌خواهند زودتر بزرگ شوند و بزرگ‌ترها با خیالِ کودکی زندگی را می‌گذرانند. «آمارکورد» معجزه‌ای‌ست که هیچ‌وقت دست‌کمش نمی‌گیرم.

فهرستِ من، فهرستِ جدید و به‌روزی نیست؛ جدیدترین فیلمش آخرین ساخته‌ی «کوبریک» است و قدیم‌ترینش، به‌نظرم، «غرامتِ مضاعف» باشد که، البته، در مقایسه با خیلی‌ فیلم‌های دیگر، «تازه‌تر» است. امّا آن «احتیاط»ی که ازش حرف زدم فقط همین نیست. توی این چندسال، حتّا توی همین یکی‌دو سال، فیلم‌های دیگری هم دیده‌ام که گوشه‌ی ذهنم مانده‌اند. مثلاً «جوانی بدونِ جوانی»، که بیش‌تر از هر فیلمِ دیگری از «کاپولا» دوستش دارم و هیچ برایم مهم نیست که ریویونویس‌های امریکایی حوصله‌ی دوباره دیدنش را ندارند، یا «لبه‌ی عشق»، ساخته‌ی «جان مِی‌بری» که زندگیِ «دیلن توماس» را به‌واسطه‌ی دو زنِ زندگی‌اش نشان می‌دهد. همین شنبه‌ای که گذشت، با دوتا از بهترین دوست‌های زندگی، نشستیم به تماشایش و هر دقیقه‌ای که می‌گذشت، بیش‌تر عاشقِ فیلم می‌شدم. همین‌طور است «٢١ گرم» و «عشقِ سگی» و «بابل» و همین‌طور است دوگانه‌ی «پبش از طلوع» و «پیش از غروب» که دوّمی را خدا می‌داند چندبار دیده‌ام و این فیلم‌نامه‌ای را که «وینتج» چاپ کرده (سپاسِ مُجدّد از بهرنگ رجبی) چندبار وقت و بی‌وقت ورق زده‌ام و دیالوگ‌های «سلین» و «جسی» را خوانده‌ام و کیف کرده‌ام. یا «درخششِ ابدیِ یک ذهنِ زلال» که درمانِ روح است به‌نظرم. یا «ساعت‌ها» که دو ماهی یک‌بار می‌بینمش. یا «گوست داگ» که هروقت یادش می‌افتم، موسیقی‌اش توی گوشم می‌پیچد. یا فیلم کم‌تر دیده‌شده‌ی «دو روز در پاریس»، ساخته‌ی «ژولی دِلپی» که روزگارم را خوش می‌کند وقت و بی‌وقت. و خیلی فیلم‌های دیگر هم هست که دوست‌شان دارم، که برایم مُهم هستند، امّا من که ماهی نیستم که با حافظه‌ی کوتاه‌مدّتم خوش باشم! زمان باید بگذرد (و می‌گذرد) و دست‌آخر معلوم می‌شود کدام‌ِ این فیلم‌ها، واقعاً، گوشه‌ی ذهن مانده‌اند. و زمان، قاعدتاً، بیش‌تر از پنج شش سال است.

«بازی» قاعده دارد؛ اصول دارد، لوازمِ خودش را دارد و خوب نیست آدم دچار «توهّمِ بزرگ» باشد و خوب نیست که «فخر» بفروشد و خوب نیست که تاریخِ سینما را فهرستِ خودش بداند و خوب نیست که از روی راهنمای فیلم همه‌ی فیلم‌های خوب را همه‌ی فیلم‌های محبوبِ خودش بداند. «بازی» قاعده دارد و کاش آدابِ این بازی و قاعده‌هایش را رعایت می‌کردیم.

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸

یک‌بار هم که شده بیا تنبلی کنیم...

 

... اگر هم می‌خواهید، می‌گویم قادر نیستم برای بطالت جایی در زندگی‌ام بیابم. همین‌طور هم (البته با درجه‌ی کم‌تر) برای اوقاتِ فراغت. جُز وقت‌هایی که با دوستان می‌گذرانم، زندگی‌ام فقط در کار یا نوعی تنبلیِ ناخوشایند خلاصه می‌شود.

هرگز از ورزش چندان خوشم نیامد و حالا هم که دیگر سنّم از آن گذشته است. اگر کسی مثلِ من تصمیم بگیرد «کاری نکند»، خب چه‌کار کند؟

بخوانم؟ امّا این‌که کارِ من است. بنویسم؟ بیش‌تر از خواندن کارم است. به‌همین‌دلیل از نقّاشی خوشم می‌آمد؛ زیرا به‌نظرم فعّالیتِ هُنری بدنی و کاملاً ذوقی بود. علاوه بر این، کاری بود حدِ فاصلِ میانِ استراحت و بطالت و برای کسانی مثلِ من که تفنّنی نقّاشی می‌کنیم، نمی‌توانیم در آن برای ارضای حسّ خودشیفتگی اصلاً سرمایه‌گذاری کنیم. خواه نقّاشی خوب از کار دربیاید، یا خراب و ضعیف باشد، هنوز هم همین کارکرد را برایم دارد.

دیگر چه کاری می‌مانَد؟ روسو، اواخرِ عُمر، تور می‌بافت. ما می‌توانیم بی هیچ طنز و تعریض بر بافتنی‌کردن تأکید کنیم. نمونه‌ی واقعیِ کاهلی‌ست؛ مشروط به آن‌که نخواهیم آن‌را در زمانِ مشخصی به پایان ببریم.

امّا عُرفِ جامعه مردان را از بافتنی‌کردن منع کرده است.

همیشه وضع به این صورت نبود؛ حدودِ صدوپنجاه سال قبل، حتّا شاید تا صد سالِ پیش، عادی بود که مردان کوبلن بدوزند. این کار امروز ممکن نیست.

تماشایی و غیرمعمول‌ترین کار و بنابراین احتمالاً شرم‌آورترین ـ شرم‌آور نه از نظر من، بل‌که از دیدِ آن‌که شاهدِ این صحنه بود ـ در قطارِ زیرزمینیِ پاریس وقتی اتّفاق افتاد که مردِ جوانی از کیفش بافتنی بیرون آورد و شروع کرد با شهامتِ تمام به بافتن. ظاهراً کسی حرفی نزد، امّا همه نفرت‌شان گرفت.

بافتنی‌کردن مثالِ خوبی‌ست بر یک کارِ دستیِ جمع‌وجور، ذوقی، بی هیچ پایانی برای آن. هُنری، درعین‌حال، واقعاً دوست‌داشتنی و نمونه‌ی موفّقی از کاهلی.

بنابراین، باید ببینیم در زندگیِ امروز کجا می‌توان نمونه‌ی خوبی از کاهلی پیدا کرد. نمی‌دانم آیا توجّه کرده‌اید که ما همیشه از حقِ داشتنِ اوقاتِ فراغت [تعطیلی] صحبت می‌کنیم، امّا کسی از حقِ کاهلی سخن نمی‌گوید؟ علاوه بر این، از خودم می‌پرسم در غربِ جدید «هیچ کاری نکردن» واقعاً می‌تواند وجود داشته باشد؟

... خب، حالا که تنبلی عبارت است از «هیچ کاری نکردن» و واضح است که چُنین چیزی برای‌مان امکان‌پذیر نیست، پس تا آن‌جا که ممکن است، باید وقتی را به آن اختصاص بدهیم و چُنین چیزی را در زندگی‌مان بگنجانیم. من در یک مقیاسِ کوچک ـ که برنامه‌ی زندگیِ خودم باشد ـ وقتی می‌خواهم زمانی را به اوقاتِ فراغت اختصاص دهم، دقیقاً همین کار را می‌کنم؛ وقت‌گذرانی می‌کنم. واقعاً به این شکل می‌توانم احساسِ کاهلی کنم. امّا آرزوی نوعِ دیگری از کاهلی را دارم.

رولان بارت در یک گفت‌گو. ترجمه‌ی فارسیِ احمد اخوّت، در کتابِ پروست و من، نشرِ اُفُق، ١٣٨٣

بعدِ تحریر: تا جایی‌که یاد می‌آید، مازیار اسلامی هم چند‌سال پیش، همین گفت‌وگو را (در روزنامه‌ی شرق) ترجمه کرده بود. توی آرشیو به‌هم‌ریخته‌ی مجلّه‌ها و هفته‌نامه‌ها و روزنامه‌ها، اثری ازش نیافتم البته. بعداً اگر پیدا شد، همین تکّه‌ها را با ترجمه‌ی مازیار اسلامی هم این‌جا می‌آورم.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به همین روزها...

«حالا ما این‌جا...» یک باغِ مُصفّای پُر درختی‌ست روبه‌روی ما که تا خودِ کوه می‌رود و یک درخت‌های سر به فلک کشیده‌ای‌ست که سبزی‌ش می‌رسد به آسمان و این سبزی همچه که می‌رود بالا، برق می‌زند و نورِ آفتاب همچه این سبزی را دوچندان می‌کند که آدم خیال می‌کند صعود کرده است به عرش و بهشتِ برین همین بهارخوابِ دل‌نوازی‌ست که خُنکای سایه‌اش ربطی ندارد به آن آفتابِ عالَم‌تاب و این سیبِ سُرخِ خوش‌آب‌ورنگی که روی میز دل می‌بَرَد، آدم را یادِ ملکوت می‌اندازد...

یک عصرِ شنبه‌ است... یک حالتی از خوشی، یک حالتی از شادیِ انسانی توی این سایه هست که هیچ ربطی ندارد به باقیِ شهر، به خانه‌های دیگرِ شهر و زیرِ این سقفی که آفتابِ عالَم‌تاب را به آن راهی نیست، چیزی شبیهِ زندگی‌ست که شورَش می‌رسد به همان آسمان و همان برق و همان نورِ آفتابی که شادی را دوچندان می‌کند و خیالِ بهشتِ برین را زنده می‌کند توی این روزهای پاییزی...

... بعد هم که دودِ پیپ و تماشای سُرخیِ آتش است و توتون‌هایی که خاطره می‌شوند و می‌سوزند و توی هوا پخش می‌شوند و چه هنگامه‌‌ای‌ست وقتی حجمِ فشرده‌ی توتون گُر می‌گیرد، وقتی آتش می‌افتد به جانِ توتون و زردش می‌کند و بعد سُرخی‌اش به چشم می‌آید و بعد هم که سیاهی‌ و خاکستر است و می‌شود چیزی که اصلاً شبیهِ روزِ اوّلش نیست... و این خودش خاطره‌ی دیگری‌ست...

«حالا ما این‌جا...» این باغِ مُصفّای پُر درخت و این سبزیِ سر به فلک کشیده‌ و این بهشتِ برین و این سیبِ سُرخِ خوش‌آب‌ورنگ و این شادیِ انسانی و آن سُرخیِ آتش بی تو چه معنایی دارد...

بعدِ تحریر: یک نوشته فقط یک نوشته است و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده، فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نامه‌ها

قهر او احمق کند قابیل را...

 

... «مسافری که با ستاره‌ی شمال آمد» [نامِ اصلی‌ِ داستان، البته، پیوترِ لتونیایی‌ست]، ظاهراً اوّلین ماجرای «مِگره» است و البته مثل باقی ماجرا‌های مِگره، بر پایه‌ی شهود و غریزه شکل گرفته. شاید اگر کسی غیر از مِگره با این ماجرا [پرونده] روبه‌رو می‌شد، اوّل از همه، مظنونِ موردِ نظرش را دستگیر می‌کرد و به مددِ اعتراف [روشِ معمول و متعارف] همه‌چیز را روشن می‌کرد. امّا روشِ مِگره که این نیست؛ کُمیسر ترجیح می‌دهد مُتّهم [مُجرم؟] را «سایه به سایه» تعقیب کند و او را به چشمِ هم‌دلی ببیند و در این سایه‌ی این هم‌دلی آن رازِ بزرگ را کشف کند...

این‌را هم نباید فراموش کرد که مِگره، کارآگاهِ پلیس است، عضوِ نیرویی‌ست که، قاعدتاً، مُهم‌ترین وظیفه‌اش حمایت از جامعه است و باید قانون را اجرا کند. خُب، این، البته، نهایتِ عقل‌گرایی‌ست؛ امّا مِگره جورِ دیگری فکر می‌کند و ترجیح می‌دهد درک و فهم‌‌اش از قانون، از آن‌چه صلاحِ جامعه است و راه را بر بی‌عدالتی و ظلم می‌بندد، براساسِ همان غریزه‌ای باشد که او را به راهِ درست هدایت می‌کند. براساسِ همین غریزه است که او از همان ابتدایِ کار، به این «پیوترِ لتونیایی» شک دارد و شباهتِ ظاهریِ آن مردِ خوش‌پوش و آن بی‌سروپایی را که ظاهراً نیمی از عُمرش [اگر نگوییم همه‌اش] صرفِ امورِ دنیوی می‌شود، جدّی می‌گیرد و به‌جای دستگیر کردنش، از بام تا شام تعقیب‌اش می‌کند. مِگره، پا جایِ پایِ «مُتهم»ی می‌گذارد که شاید «مُجرم» باشد. سایه به سایه‌ او را تعقیب می‌کند و مُدام خود را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهد که «هانس جوهانسن» [پیوتر لتونیاییِ دروغین] هست، شاید از قبالِ این یک‌جابودن و زیرِ یک آسمان قدم‌ زدن و رویِ صندلی‌هایِ یک کافه نشستن و استشمامِ بوی دود، حسِ هم‌دلی‌اش بیش‌تر شود و چیزهای دیگر درباره‌ی او بفهمد. مِگره، از همان ابتدای کار، می‌داند که ریگی در کفشِ این لتونیایی هست و مطمئن است که با یک «مُجرم» سروکار دارد؛ امّا برایِ او همه‌چیز با بازداشتِ او تمام نمی‌شود. خواستِ مِگره، درست برعکسِ بسیاری از هم‌کارانش، چیزی فراتر از این است؛ می‌خواهد از دنیای درونی‌ِ، از رازِ وجودِ او سر درآورد و ریشه‌ی این «بازیِ کثیف» را کشف کند...

داستان‌هایِ کارآگاهی، معمولاً، براساسِ تقابل‌ها شکل می‌گیرند [این یک اصلِ بدیهی‌ست] و ژَُرژ سیمنون هم در اوّلین ماجرا [پرونده]ی مِگره، صورتِ تازه‌ای از داستانِ «کینه‌ی ازلی» را روایت می‌کند. داستانِ «هابیل» و «قابیل»، در «مسافری که با ستاره‌ی شمال آمد» به داستانی کاملاً غریب بدل می‌شود؛ این‌جا هردو برادر «قابیل» هستند و وقتی یکی از آن‌ها دیگری را به‌خاطر انبوهِ کینه‌ها و خواسته‌های سرکوب‌شده از پای درمی‌آورد، جامه‌ی خودش را به او می‌پوشاند و لباس‌های «مردِ مُرده» را به تن می‌کند. بازی، از همین‌جا شروع می‌شود. حالا قابیلِ اوّل [پیوتر جوهانسن] مُرده است و قابیلِ دوّم [هانس جوهانسن] نقشِ او را بازی می‌کند. «باید»ی البته در کار نیست؛ این «خواسته»‌ی او است، «آرزو»ی اوست. با این‌همه، بازی در نقشِ مُرده‌ای که مظهرِ فساد و تباهی‌ست، آسان نیست. این است که «هانس»، عملاً، زندگی‌اش را بینِ دو شخصیت تقسیم می‌کند؛ گاهی پیوترِ مُرده است و باید مثلِ آدمی رفتار کند که پول برایش شنِ روان است خاکِ زیرِ پا و گاهی هم خودش می‌شود؛ مردی که در آرزوی یک زندگیِ خوب، یک زندگی آرام و بی‌دغدغه، می‌سوزد و خودش را به باد می‌دهد. مِگره از همان ابتدای کار، مثل هر حکیمِ دیگری، می‌داند که لحظه‌ای غفلت، یک‌عُمر پشیمانی به بار می‌آورد و اگر ثانیه‌ای از این کلاه‌بردارِ لتونیایی غافل شود، دیگر به مقصود نمی‌رسد و «هانس» [پیوترِ دروغین]، درست همان‌طور که مِگره فکر می‌کند، مردِ تیزهوشی‌ست، امّا همین تیزهوشیِ زیاد از حدّش است که او را به دام می‌اندازد؛ این که فکر می‌کند می‌تواند این بازی را  تا ابد، تا جایی که دوست دارد، ادامه دهد، بی‌آن‌که شکست بخورد...

شارحانِ داستان‌های سیمنون می‌گویند «سرِنخ» از نگاهِ مِگره، در نگاهی می‌تواند خلاصه شود که ناگهان با نگاهِ او برخورد می‌کند، یا حرفی [کلمه‌ای، اشاره‌ای] که ناگهان به زبان می‌آید، بی‌آن‌که گوینده‌اش بخواهد خودش را لو بدهد و بعد طوری محو می‌شود که انگار اصلاً نبوده است. مِگره هم، لابُد، چیزی را در چشم‌های پیوترِ دروغین می‌بیند که نمی‌تواند او را رها کند. و همین، مقدّمه‌ی ویرانی‌ست برای مردی که نقابی دروغین را روی صورتش گذاشته. چه زندگیِ پُرنکبتی...

بعدِ تحریر: مسافری که با ستاره‌ی شمال آمد، به ترجمه‌ی کاوه میرعبّاسی در مجموعه‌ی کتاب‌های پُلیسیِ انتشاراتِ نیلوفر منتشر شده است.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸

چند کلمه‌ درباره‌ی فیلم‌های عُمر... + تکمله

 

... داستانِ فیلم‌های برگزیده‌ی عُمر و فهرست‌های ده‌تایی، یا بیست‌تایی و گاهی صدتایی، داستانِ دور و درازی‌ست ظاهراً و هر آدمی، هر تماشاگری که فیلم می‌بیند، قاعدتاً، حق دارد که فیلم‌های برگزیده‌اش را فهرست کند و برای خودش یا دیگران روشن کند که چه سلیقه‌ای دارد و چه‌جور فیلم‌هایی را می‌پسندد و روحیه‌اش به کدام فیلم‌ها بیش‌تر شبیه است. امّا، نکته این‌جاست که هیچ‌وقت فرصتی برای همه‌ی آدم‌ها، همه‌ی تماشاگرانی که فیلم می‌بینند، فراهم نمی‌شود و فقط منتقدها و کارگردان‌ها هستند که فهرست‌شان در مجله‌ای منتشر می‌شود و طبیعی هم هست که دیگران، تماشاگرانی که فیلم می‌بینند و سلیقه و قریحه‌ی خودشان را دارند، با دیدنِ این فهرست‌ها پیشِ خود بگویند «ما که فیلم‌های بهتری می‌بینیم در مقایسه با این‌ها.» و قاعدتاً حق دارند در گفتنِ چُنین جمله‌ای...

... فیلم‌های برگزیده‌ی عُمر، قبل از هر چیز، یک «وسوسه‌ی بزرگ» است؛ یک‌جور مبارزه‌جویی‌ست، آدم (هر آدمی) «دیده‌ها»یش را کنارِ هم می‌گذارد و سعی می‌کند از بینِ آن‌ها فهرستی خلاصه را انتخاب کند؛ چند فیلم که فیلم‌های مهم‌تری‌ هستند به‌چشمِ او، یا چند فیلم که سلیقه‌ی او را بیش‌تر نشان می‌دهند. امّا برگزیدنِ فیلم‌های عُمر، در شمارِ سخت‌ترین کارهای دنیاست. برای همین، کنارِ آن فهرستی که برای آقای «بهزاد رحیمیان» فرستادم، چند کلمه‌ای هم نوشتم و به‌نظرِ خودم توضیح دادم که «آیدین آغداشلو (که خدا عُمرِ پُربرکتش را دوچندان کند) یک‌بار نوشته بود که فیلم‌های عُمرِ هر آدم قرار نیست بهترین‌های تاریخِ سینما باشند؛ قرار است فیلم‌هایی باشند که جایی، در گوشه‌ی ذهنِ او مانده‌‌اند. خلاصه این‌که قرار است فیلم‌هایی باشند که چندبار (سالی یکی دو بار) آن‌ها را می‌بیند و صحنه‌های مختلفی از آن‌را، به‌دلایلی، گوشه‌ی ذهنش دارد. امّا نکته‌ی دیگری هم در این بین هست که نباید فراموشش کرد. فیلمِ عُمر، قاعدتاً، محصولِ سال‌ها فیلم‌دیدن است و سال‌ها فیلم‌دیدن معنای روشن و واضحی دارد؛ تماشای همه‌ی فیلم‌‌ها و انتخابِ بهترین‌ها برای روزِ مبادا. امّا در این سال‌ها، به برکتِ دی‌وی‌دی فیلم‌هایی را که قبلاً دیده بودیم، دوباره تماشا کردیم و فیلم‌هایی را که ندیده بودیم، بالأخره، دیدیم و اصلاً خوبیِ این در دسترس‌بودن همین است که می‌شود نسخه‌ی تصحیح‌شده و درستِ (مثلاً) «مردِ سوّم» را بارها تماشا کرد، یا «پی‌یرو خُله»‌ای که این روزها در دسترس است (نسخه‌ی کرایتریون)، چُنان تصویرِ شفّافی دارد که دل‌کندن از آن آسان نیست. و همین‌طور است «چترهای شربورگ» که نمی‌دانم چندنفر این موزیکالِ فرانسویِ خوش‌آب‌ورنگ را دیده‌اند و پسندیده‌اند. در همه‌ی این سال‌ها، بخشِ اعظمِ فیلم‌هایی را که در دسترس‌مان بوده از نظر گذرانده‌ایم و خدا می‌داند که چند فیلمِ شاهکار و خوب و معمولی و ضعیف بین‌شان بوده است. امّا یک چیزِ دیگر را هم باید در نظر داشت؛ این‌که مُنتقدهای فرنگی، فیلم‌ها را به‌وقتش دیده‌اند (می‌بینند) و به‌مرور، ظرفِ سال‌ها، فیلم‌های محبوب‌شان را انتخاب می‌کنند. به‌هرحال فرق است بینِ مُنتقدی فرنگی که در پنجاه‌سالگی فیلم‌های محبوبش را انتخاب می‌کند و ما که به‌ برکتِ دی‌وی‌دی تازه فیلم‌ها را دیده‌ایم، ناگهان فیلمِ عُمرمان را انتخاب می‌کنیم. خلاصه کنم؛ انتخابِ سختی‌ست و عادلانه هم نیست. فیلم‌های خوبِ زندگیِ ما، بیش‌تر از این‌هاست و این فهرستِ کوتاه را فقط به‌نشانه‌ی علاقه به سینما بگیرید و سپاسی از همه‌ی منتقدانِ تیزبین و زیرکِ نسل‌های پیش از ما که سال‌ها پیش بهترین‌ها را انتخاب می‌کردند. همین.»

   ...و واقعاً همین بود؛ با این توضیحِ دوباره که در سی‌ویک سالگی، شاید انتخابِ فیلم‌های عُمر کارِ درستی نباشد و باز یک توضیحِ دیگر این‌که شاید رنگی از کُهنگی در فهرست (از فهرستِ خودم حرف می‌زنم فقط) باشد که آن هم عمدی نیست. جدیدترین فیلمِ این فهرست، به هزار و نهصد و نود و نُه تعلّق دارد (چشمانِ بازِ بسته) و هیچ عمدی هم در این کهنه‌بودن نبوده است. درباره‌ی بعضی از این فیلم‌ها، در این سال‌ها، گاهی پراکنده چیزی نوشته‌ام و برای خودم هم عجیب نبود که (مثلاً) آمارکورد را بیش‌تر از هشت‌ونیم دوست داشته باشم، یا پی‌یرو خُله را به در ستایشِ عشق ترجیح بدهم، یا ژول و جیم را به اتاقِ سبز ترجیح بدهم، یا ماجرا را از صحرای سرخ یا کسوف بیش‌تر دوست داشته باشم. همه‌ی این‌ها را نوشتم که بگویم اگر نشانی و رنگی از کهنه‌گرایی در این فهرست هست، عمدی و خودخواسته نیست؛ نشانه‌ی روحیه و سلیقه‌ی من است در این سال‌ها و شاید اگر ده‌سال بعد، یا حتّا پنج‌سال بعد، باز هم دست به انتخاب بزنم، بخشی از فیلم‌های برگزیده‌ام دست‌خوشِ تغییر شده باشند. فیلم‌های برگزیده‌ی من، قاعدتاً، فیلم‌هایی هستند که گوشه‌ی ذهنم، وقت و بی‌وقت، به حیاتِ خود ادامه می‌دهند؛ فارغ از این‌که رنگی باشند یا سیاه‌وسفید، قدیمی و کُهنه باشن یا جدید و اصلاً به چشمِ دیگران دیدنی باشند، یا نباشند. این فیلم‌ها، این نکته‌هایی که در این فیلم‌ها هست، یک‌جور توضیحِ وضعیتِ این روزهای من است به‌نظر خودم و همین است که مردِ سوّم را هنوز این‌قدر دوست می‌دارم...

  ... خیلی دوست داشتم که توی این فهرست، مجید اسلامی و کامبیز کاهه و سعید عقیقی که دانشِ سینمایی و قریحه‌ و ذکاوت‌شان را همیشه دوست داشته‌ام، هم باشند که، لابد به دلایلی، ترجیح داده‌اند نامی از آن‌ها نباشد. اگر بودند و فهرست‌شان به این فهرست اضافه می‌شد، شاید اتفاق‌های جدیدی هم می‌افتاد. شاید نام فیلم‌های دیگری هم اضافه می‌شد. و حیف که نشده، حیف که جای آن‌ها خالی‌ست در فهرست... [ممنونم از بامداد، بابتِ تذکّرِ بجا و درستش.]

       ... و همین دیگر. باید این چند خط را می‌‌نوشتم...

بعدِ تحریر: این‌را هم نمی‌فهمم که چرا بعضی از هم‌کاران، در توضیحِ فهرست‌شان نوشته‌اند که (مثلاً) هر فیلم یا فیلم‌نامه‌ی یک آدمِ بخصوص، اتّفاقی‌ست در سینما که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. این، انتخابِ فیلم‌های عُمر است قاعدتاً، نه بهترین‌های تاریخِ سینما. در فهرستِ بعضی هم‌کاران، درباره‌ی الی... هم هست؛ فیلمی که من هم دوستش دارم، ولی فکر نمی‌کنم شش‌ماه فرصتِ کافی و کاملی باشد برای این‌که فیلمی بشود فیلمِ عُمرِ آدم. دست‌کم من هنوز فرصت می‌خواهم. بحثِ درباره‌ی الی... نیست فقط؛ خیلی‌ فیلم‌های دیگر هم هست که دوست‌شان دارم ولی جزء این فهرست نیستند فعلاً...

بعدِ بعدِ تحریر: یک تکّه‌هایی از نوشته‌های دیگران را هم از شماره‌ی چارصدِ مجله‌ی فیلم نقل می‌کنم که، به‌نظرم، نکته‌های قابلِ تأملی هستند و توی این شماره‌ی پُرورق ممکن است درست‌وحسابی دیده نشوند.

آیدین آغداشلو: ده‌سال پیش که ده فیلمِ موردِ نظرم را باید انتخاب می‌کردم، نوشتم: «هرکدام از فیلم‌های عُمرم را بارها دیده‌ام و هربار ـ تا به الان به امروز ـ دیده‌ام که هم‌چنان سر پای‌شان ایستاده‌اند.» خب، این‌طور نیست. حالا جورِ دیگری می‌بینم و خیلی‌های‌شان را دیگر چندان دوست ندارم و شاید ده‌سال دیگر ـ کدام ده‌سالِ دیگر ـ از سر تا پای این فهرست هم تغییر کند. به همین‌خاطر است که این فهرست ـ و هر فهرستِ دیگری ـ گزارش «حال» لحظه‌ی آدم است تا فهرستی مهم و ماندگار و جدّی.

مازیار اسلامی: در چُنین فضایی که نعمات از در و دیوارِ تهران می‌بارد، شاید رسالتِ فردیِ یک سینمادوستِ حقیقی، دل‌زدگی به‌ مفهومِ «بودلر»ی‌ست. دل‌زدگی، بیزاری و بی‌تفاوتی نسبت به این وفور و شور و شوقِ همگانیِ کاذب. بی‌اعتنایی به ولعی که ارتباطی با «تجربه‌ی زیسته»‌ی ما ندارد و به‌نظر می‌رسد بیش‌تر واسطه‌ای‌ست برای پُرکردن و جبرانِ مغاک‌های حاصل از فقدانِ تجربیاتی که تحقق‌شان این‌جا و اکنون ناممکن است... در چنین وضعیتی، و به‌رغمِ امکانِ نامحدودِ دیدنِ همه‌ی فیلم‌ها و اظهار فضلِ شفاهی و کتبی درباره‌ی همه‌شان، باید از قهرمانِ داستانِ بارتلبیِ مُحرّر تبعیت کرد؛ کسی که ناگهان تصمیم می‌گیرد دیگر تحریر نکند و هم‌نوا با او که ناگهان گفت «ترجیح می‌دهم ننویسم»، گفت «ترجیح می‌دهم دیگر نبینم!»

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد...

... همین است دیگر؛ آدم خیال می‌کند این قرص‌های رنگارنگ، این مُسکّن‌ها و آرام‌بخش‌های ریز و درشت، مُعجزه می‌کنند و این «توهّمِ بزرگ» را طوری در خیالِ خودش پرورش می‌دهد که باورش می‌شود و بعد، یک‌روز، دردی دیگر، ناغافل از راه می‌رسد و «قاعده‌ی بازی» را به‌هم می‌زند. دلم خوش بود که زیرِ سایه‌ی این قرص‌های رنگارنگ، از دستِ درد در امانم، امّا دردِ نه‌چندان کهنه‌ی دیگری، دوباره خودی نشان داد و طوری قدرتش را به‌رُخ کشید که چاره‌ای نماند جُز سرزدن به شفاخانه و خُفتن روی تخت و پذیراشدنِ سِرُم و آمپول و خلاصه چه شبی بود این شبِ پُر درد. نه، این درد(ها) را سرِ بازایستادن نیست، ظاهراً...

... و «بازیِ ریپلی»، ساخته‌ی «لیلیانا کاوانی» را ندیده بودم که دیدمش بالأخره و حالا «تام ریپلی» در ذهنِ من دو چهره دارد؛ یکی «مت دیمن»ی‌ست که در «آقای ریپلیِ بااستعداد» دیده بودم و یکی هم «جان مالکوویچ»ی که در «بازیِ ریپلی» دیدم. این «تام ریپلی» هرچند همان «تام ریپلی»‌ست ظاهراً، ولی زمین تا آسمان تفاوت دارد با آن‌یکی؛ «ریپلیِ» این فیلم، مردِ پابه‌سن‌گذاشته‌ی‌ست که سرد و گرمِ روزگار را چشیده و سودای تشکیلِ خانواده را در سر می‌پروراند و این جوان‌بودنش نیست که دیگران را جذب می‌کند، آرامشِ اوست؛ سکوت‌های مکرّرش و البته اعتمادبه‌نفسی که، لابُد، حاصلِ سال‌ها زندگی‌ست. شاید اگر قبلِ این‌ها داستانش را نمی‌دانستم، بیش‌تر از این لذّت می‌بُردم از دیدنش. خلاصه، تکلیف بود بود دیدنش و دیدمش...

... می‌خواستم بنشینم به خواندنِ «میراثِ سراب»، دوّمین رُمانِ «کِران دِسای»، برنده‌ی جایزه‌ی بوکر، و البته سی صفحه‌ی اوّلش را سه‌بار خواندم و پیش نرفتم؛ نه که داستانِ جذّابی نباشد، فارسی‌ِ ترجمه‌اش برایم خوشایند نبود. جنابِ مترجم همه‌چیز را ترجمه کرده بود؛ از اشاره‌ها بگیرید تا باقیِ چیزها. این بود که عطای «میراثِ سراب» را بخشیدم به لقایش و دوباره «جار و جنجال در باغِ گواوا» را خواندم؛ رمانِ اوّلِ همین خانمِ «دِسای» به‌ ترجمه‌ی «فروغ پوریاوری» و خاطره‌ی «سامپاتِ» ناراضی و بی‌حوصله و مردم‌گریز، دوباره، توی ذهنم آمد؛ آدمی که نمی‌خواهد به حرفِ دیگران گوش کند، آدمی که دیگران از رفتارش سر در نمی‌آورند و فکر می‌کنند یک‌جای کارش ایراد دارد. بعد، فکر کردم کاش خانم «پوریاوری» لطف کنند و این رمانِ دوّم را هم به فارسی برگردانند و ما را از خواندنش بی‌نصیب نگذارند...

... و تماشای چندباره‌ی «آخرین مترو» (نسخه‌ی دو دیسکِ کرایتریون) با این کیفیتِ خیره‌کننده، این تصویرِ شفّاف و آن مصاحبه‌ها با «فرانسوا تروفو»ی محبوبم، البته، یکی‌دیگر از لذّت‌های این روزهاست. داستانی درباره‌ی قدرتِ زندگی و ارزش و اهمیتِ هُنری که می‌تواند آدمی را زنده نگه دارد. خب، البته خیلی‌ها می‌گویند که این یکی از بهترین‌های «تروفو» نیست؛ ولی آن‌قدر «تروفو»یی‌ست که نمی‌شود دوستش نداشت. هم پیوندی سه‌گانه در جریان است (می‌شود از ژول و جیم یاد کرد)، هم مخفی‌کاری را می‌شود، هم قدرت و اهمیتِ هُنر را و دستِ آخر، هُنرمندِ آزاد را پیشِ چشم‌های ما می‌گذارد؛ آدمی که «حق» دارد کار کند و «باید» کار کند تا دنیا جای بهتری باشد برای زندگی...

... و دارم «جنونِ دونفره» را هم می‌خوانم این روزها؛ مجموعه‌ی دیگری از داستان‌های «ویلیام تِرِوِر» که، به‌نظرم، داستان‌های خوبی‌ست...

... کتابِ «حدیثِ غربتِ سعدی» را هم از دست ندهید، اگر نوشته‌ها و داستان‌های «رضا فرّخ‌فال» را پیش از خوانده‌اید (مثلاً کتابِ آه، استانبول، یا ترجمه‌ی عالی‌جناب کیشوت، نوشته‌ی گراهام گرین) که کتابِ خواندنیِ معرکه‌ای‌ست. «فرّخ‌فال» نویسنده‌ی خوبی‌ست اساساً؛ هم داستانِ خوب نوشته، هم مقاله‌های خوب می‌نویسد و نوشته‌هایش همیشه تمام‌وکمالند. این کتابش، که «نشر مرکز» چاپش کرده، منتخبِ مقاله‌ها و نقدهای اوست؛ از «گلستانِ سعدی» تا «آزاده خانم و نویسنده‌اش» و البته یکی دو مقاله‌ی خواندنیِ دیگر؛ یکی درباره‌ی نشانه‌شناسیِ لبخندِ «سیّد محمّد خاتمی» و یکی هم درباره‌ی شیوه‌ی هُنرِ «شیرین نشاط». هرچند جای آن مقاله‌ی خواندنی‌اش درباره‌ی «گوگوش»، در این کتاب خالی‌ست. حیف، ولی همین مقاله‌ها و نقدها را هم نباید از دست داد...

... داشتم این کتابِ تازه‌ی آقای «احمد دامود» را ورق می‌زدم که اسمش هست «بازیگری و کارگردانی در تئاتر و سینما از نگاهِ دو کارگردانِ برجسته الیا کازان و اینگمار برگمان». ناشر این‌یکی هم (مثل بیش‌تر کتاب‌های دامود) «نشر مرکز» است. توضیح و تفصیل درباره‌اش بماند برای وقتی دیگر، امّا نکته‌ای که می‌خواهم بهش اشاره کنم، درباره‌ی فصلِ یکمِ بخشِ یکم است. آقای «دامود» قبل از هرچیز توضیح داده‌اند که ترجمه‌ی درستِ عنوانِ نمایش‌نامه‌ی مشهورِ «تنسی ویلیامز» (و البته فیلمِ الیا کازان) «تراموایی به‌نامِ آرزو»‌ست و نباید عنوانِ غلط و البته مصطلحِ «اتوبوسی به‌نامِ هوس» را به کار بُرد. در انتهای این فصل، پانوشتی هست که مترجم نوشته «از خود می‌پرسم: «اگر در ترجمه‌ی نام این نمایشنامه دو اشکال وجود دارد، آیا ممکن نیست که در ترجمه‌ی هر صفحه از آن اشکالاتی از این دست وجود داشته باشد؟» بعد می‌پرسم: «درباره‌ی دیگر متن‌های ترجمه‌شده، به‌وسیله‌ی افرادِ ناشناخته، که هرروز به دست‌مان می‌رسد، چه‌طور؟» و ناگهان، بی‌اراده، مکث می‌کنم و بعد می‌پرسم: «درباره‌ی ترجمه‌هایی که خودت کرده‌ای چه؟» مجدداً مکث می‌کنم، و بعد با اطمینانِ بیش‌تری به نوشتن ادامه می‌دهم.» [صفحه‌ی ١۵] خب، آقای «دامود»، البته استادِ این رشته‌اند، امّا، دلم می‌خواهد بپرسم چرا ایشان نامِ «میشل سیمان»، منتقدِ مشهورِ فرانسوی را (که یادم می‌آید دستِ‌کم کتابِ سینمای فرانچسکو رُزی‌اش را قاسم روبین به فارسی ترجمه کرده) نوشته‌اند «مایکل سی‌منت». [صفحه‌ی ۵۶] راستش، هیچ کتابی، قاعدتاً، بی‌عیب و ایراد نیست [مثلاً همین کتاب که در صفحه‌ی ٢۵ آن پوسترِ بی‌کیفیتِ و دانه‌دارِ فیلمِ کازان را چاپ کرده‌اند و زیرش نوشته‌اند مارلون براندو در بیست‌وشش سالگی]، امّا کتابی که مؤلف (مترجم)ش روی نکته‌های ریز انگشت می‌گذارد و به آن‌ها دقّت می‌کند، قاعدتاً، باید از این نظر نمونه و بی‌غلط باشد. امّا این‌ها دلیلِ خوبی‌ نیست برای این‌که کتاب را، خدای‌نکرده، نخوانید؛ چون بخشِ دوّمِ کتاب، مصاحبه‌هایی‌ست با «برگمان» درباره‌ی تئاتر که شاید توی پُست‌های بعدی بهش اشاره کنم...

... و همین دیگر. کافی‌ست فعلاً...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸