شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

و تماشا می‌کردم که چه با مهارت گردو می‌شکست...

... از «[ابراهیم] گلستان» بسیار آموخته‌ام؛ بی‌آن‌که خواسته باشد به من بیاموزد و بی‌آن‌که مُریدِ او بوده باشم و یا معاشر طولانی‌مدّتش. نسلِ «گلستان»، پروای انتقالِ مستقیم ارزش‌هایش به نسلِ بعدی را نداشت؛ مخصوصاً اگر کسی مُریدباز هم نبود و نمی‌خواست حزبِ «کافه فیروز» و «کافه فردوسی» راه بیندازد!

«گلستان» حضوری نافذ و جاذبه‌ای به کمال داشت. آدم بسیار خوش‌محضری بود و وسعتِ معلومات و گسترش حوزه‌ی معرفتش، برای من‌یکی بسیار آموزنده بود. یادم هست غروبی را که روی نیمکتِ میز ناهارخوری چوبی کوتاهِ مستطیلی نشسته بودیم و تماشا می‌کردم که با مقراض گردوشکن چه با مهارت گردو می‌شکست... هر اشاره‌اش شروع مکاشفه‌ای می‌شد برایم. یک‌بار اظهار فضل کردم که اُپرا نمونه‌ی هنری‌ست که عمرش تمام شده است. گفت پَرت نگو که هُنرِ بسیار زنده‌ای‌ست. گفت که اُپرا هنری Challenging است؛ مبارزه‌جوست و طرح و تمهیدش چنان درست است و چنان نوابغی درش کار کرده‌اند که حالا حالاها می‌مانَد...

... وقتی از شعر صحبت می‌کرد، درها باز می‌شد به‌رویم. نادر است کسی بوستانِ سعدی را بر بسیاری از مجموعه‌ها و اشعارِ دیگر ترجیح دهد، امّا «ابراهیم گلستان» بوستان را ترجیح می‌داد و وقتی، یک‌بار، گفت بوستان یک شاهکار شعری‌ست، تعجّب کردم. بعد، تکّه‌ای از بوستان را خواند تا شاهدی باشد بر ادّعایش، و چه خوب خواند و دیدم و دانستم که چه حس عمیقی دارد شعرهای بوستان که تا آن‌موقع اط نظرم پنهان مانده بود...

... امّا مهم‌ترین برکشیده‌ی «گلستان»، خانم «فروغ فرخزاد» بود؛ بانوی نازنین و حسّاس و بااستعدادی که در جوار او رشد کرد و حاصلی قیمتی داد. عمری اگر باشد، چیزکی درباره‌اش می‌نویسم تا ادای دینی باشد به آن ملامتیِ جسوری که خوب شعر می‌گفت و در پاسخ سعی شریف و کار زیادی که کرد، آن‌همه دروغ و پرت وپلا شنید و تحمّل کرد و یا بی‌جا و غلوشده تحسین شد: پری‌شادُخت و جاودانه‌ی ادبِ ایران و بانوی شعر معاصر و از این قبیل مهملات. و «گلستان» که شاعری بود هم‌قامتِ هر شاعر معاصر دیگر ما، شاید، شعرهای نگفته‌اش را در شعرهای «فروغ» دنبال می‌کرد. نمی‌دانم.

امّا «گلستان»، به‌هرحال، تنها کار کرد و تنها ماند. سر به راهِ خودش داشت و عَلَمی نیفراشته بود تا جماعتی را دورِ خودش جمع کند؛ آن‌هم در دوره‌ای که داشتنِ مُرید و پارتیزان از اسبابِ بزرگی بود...


[آیدین آغداشلو، در کتابِ از پیدا و پنهان، کتابِ سیامک (با همکاریِ نشر آتیه)، بهار هزار و سیصد و هفتادونُه]

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸

چُنین کنند بزرگان...

... همیشه در خاطر داشته‌ام که «[در] جستجو[ی زمان از دست رفته]» اثر پیچیده‌ای‌ست و پیچیدگی‌اش ذاتی و ضروری‌ست. بنابراین، هیچ نکوشیده‌ام این کتاب را «آسان» و «روان» کنم. تا حدّی که اخلاقاً و منطقاً و از نظر فنّی امکان داشته، سعی کرده‌ام با تدبیرهایی جاهایی را برای خواننده روشن‌تر کنم و نه بیش‌تر. به‌قولِ دوستانِ مترجم، «چکّه‌ای آب به متن نبسته‌ام»، متن را به‌زور روان‌تر از آن‌چه که هست نکرده‌ام و حتّا تا آن‌جایی‌که می‌توانسته‌ام و به‌نظرم مسخره و ناشیانه نمی‌آمده، بسیاری لغزش‌ها و سستی‌های متن را حفظ کرده‌ام (در جاهایی که می‌دانیم پروست فرصت نکرده آن‌ها را بازبینی کند).

... با اصرار و پی‌گیری، حتّا با تعصّب بسیار مواظب بودم که هرگز متن را به «ایرانی» ترجمه نکنم. هدفم ارائه‌ی یک متنِ سلیسِ فارسی بوده، بله «فارسی» و نه «ایرانی»، یا به عادتِ بعضی اساتید «ایرونی». به همین دلیل است که از ته‌لهجه‌ی غلیظِ جناب آقای بارون دو شارلوس و بیاناتش که بوی ترجمه می‌دهد دفاع می‌کنم! من از ترجمه‌هایی که هر کتابی را که نه‌فقط «خودی» بلکه «خودمونی» می‌کند، منزجرم. بارون دو شارلوسی را که مثل یک «شازده‌ی قجرِ اصفهونی» حرف بزند، فقط یک‌لحظه مجسّم کنید!

[مهدی سحابی، در پاسخ به پرسش‌هایی در بابِ مشکلاتِ ترجمه‌ی در جستجوی زمانِ از دست رفته، فصل‌نامه‌ی مترجم، شماره‌ی چهل‌وچهار، پاییز و زمستانِ هشتادوپنج‌]

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸

سرزدن به کتاب‌خانه ـ عکسی از یازده سپتامبر...

 

* آیا در جریانِ رویدادهای جهان هستید؟ مثلاً همراهِ قهوه‌ی صبح روزنامه می‌خوانید؟ یا عصرها اخبارِ تلویزیون را نگاه می‌کنید؟

می‌خوانم. چیزهای زیادی را هم نگاه می‌کنم. آخر، زندگی می‌کنم و باید بدانم در کجا هستم. رویدادهای زیادی خوش‌حالم می‌کند، ولی از اتّفاقاتِ زیادی هم نگران می‌شوم.

* چه رویدادهایی نگران‌تان می‌کند؟

پدیده‌های زیادی... چیزی‌که بیش‌تر از همه نگرانم می‌کند، برخی طرزِ برخوردِ آدم‌هاست. از افرادِ متعصّب و تندرو و از متجاوزان می‌ترسم. از همه‌ی آن‌ها که خود را عقلِ کُل می‌دانند. از همه‌ی آن‌ها که هیچ‌گاه به خود شک نمی‌کنند. آن‌ها برای جامعه خطرناکند؛ به‌ویژه جامعه‌ی ما که تازه ـ ازنو ـ در حالِ شکل‌گیری‌ست...


***


بچّه‌های عصرِ خود

 

بچّه‌های عصر خودیم

عصری سیاسی


همه‌ی مسائلِ تو، ما، شماها

مسائلِ روز، مسائلِ شب

مسائلی سیاسی‌ست

 

خواهی نخواهی

ژن‌های تو آینده‌ای سیاسی دارند

پوستِ تو ـ ته‌رنگِ سیاسی

چشم‌هایت ـ جنبه‌ای سیاسی

 

آن‌چه از آن حرف می‌زنی، طنینی

آن‌چه از آن حرف نمی‌زنی، معنایی

به‌هرحال، سیاسی بود

 

حتّا وقتی در جنگل پرسه می‌زنی

گام‌هایت سیاسی‌ست

بر زمینه‌ای سیاسی

 

شعرِ غیرسیاسی هم سیاسی‌ست

و در بالا ماه می‌تابد

چیزی‌که دیگر ماه نیست

بودن یا نبودن، مسأله این است

کدام مسأله، بگو عزیزم،

مسأله‌ای سیاسی.

 

حتّا لازم نیست که انسان باشی

تا معنای سیاسی بیابی

کافی‌ست نفت باشی

یا علوفه باشی یا موادِ بازیافتی

 

و یا حتّا میزِ مذاکره که در موردِ شکلش

ماه‌ها بحث و جدل کردند

سرِ چه‌جور میزی بهتر است مرگ و زندگی را معامله کرد:

در این بین مردمان می‌مُردند

حیوانات سَقَط می‌شدند

کشت‌زارها رها می‌شدند

و خانه‌ها می‌سوختند

هم‌چون عصرهای باستانی

و کم‌تر سیاسی

 

 [عکسی از یازده سپتامبر، گزیده‌ی شعرهای ویسواوا شیمبورسکا، ترجمه‌ی ایوُنا نوویسکا و علیرضا دولتشاهی، انتشاراتِ بال، هزار و سیصد و هشتادوسه]

بعدِ تحریر: گاهی هیچ فیلمی، هیچ داستانی به‌اندازه‌ی یک شعر، به‌اندازه‌ی شعورِ یک شاعر، حالِ آدم را دگرگون نمی‌کند و درست در روزهایی که تماشای هیچ فیلمی لذّت‌بخش نیست و مزه‌ی هیچ داستانی زیرِ دندان نمی‌ماند (چه تعبیری!) این شعرهای «ویسواوا شیمبورسکا»ست که در یک بازخوانی (بعدِ چندسال؟) این‌قدر تازه و دوستی‌داشتنی به‌نظر می‌رسند. دوباره هم باید سر زد به این کتاب و این شعرها...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸

سیندرلا در خدمتِ اسکارلت اوهارا...


... لحظه‌ای فکرش را بکنید که با چه اشتیاقی، درحالی‌که به خواندنِ «جنگ و صلح» مشغول هستید، از خودتان می‌پرسید کاش ناتاشا تسلیمِ دلبریِ آناتول می‌شد، یا کاش پرنس آندره‌ی درخشنده واقعاً می‌مُرد، یا کاش پی‌یر شهامتِ تیرانداختن به ناپلئون را پیدا می‌کرد و بدین‌ترتیب شما می‌توانستید با اهداکردنِ یک زندگیِ خوش‌بختِ طولانی به آندره و تبدیل‌کردنِ پی‌یر به مردِ رهایی‌بخشِ اروپا ازنو تولستویِ هم‌ذائقه‌ی خودتان را بسازید، یا با آشتی‌دادنِ اِما بوواری با شارلِ بینوا از او مادرِ خوش‌بخت و دل‌آرامی بسازید؛ البته شما می‌توانستید تصمیم بگیرید که سوار کلاه‌قرمزی را به جنگل بکشید تا با پینوکیو دیدار کند، یا این‌که کاری کنید که زن‌پدری دستِ دخترک را بگیرد و با نام جعلیِ سیندرلا به خدمتِ اسکارلت اوهارا به کار وادار کند، یا این‌که اسبابِ ملاقاتِ او را در جنگل با ساحرِ خیّری به‌نام ولادیمیر ژا. پراپ فراهم کنید که به او حلقه‌ی سحرآمیزی هدیه کند تا به کمکِ آن بتواند نقطه‌ای را در جزیره‌ی اسرارآمیزی به‌نام اَلف کشف کند که از آن‌جا می‌توان همه‌ی دنیا را تماشا کرد، یا این‌که کاری بکنید تا آنا کارنینا به‌خاطر باریک‌بودنِ خطوطِ راه‌آهنِ روسیه ـ که در دولتِ پوتین از زیردریایی هم بدتر کار می‌کنند ـ زیرِ قطار نمیرد و خورخه لوئیس بورخس را در جای خیلی خیلی دوردستی در آن‌سوی آینه‌ی آلیس مشاهده کنیم که به‌یادِ فونس ال ممور یوتزو می‌آورد که فراموش نکند کتابِ آنا کارنینا را به کتاب‌خانه‌ی بابل بازگرداند...

آیا این بد است؟ نه، برای این‌که ادبیات این‌کار را قبلاً، و خیلی پیش‌تر از اَبَرمتن‌ها [یا هایپرتکست‌ها] با پروژه‌ی کتابِ مالارمه و اجسادِ دل‌انگیزِ سوررئالیست‌ها و هزاران قطعه شعر کونو و کتاب‌های متحرّکِ آوانگاردِ دوم انجام داده بود.

[درباره‌ی چند وظیفه‌ی ادبیات، اومبرتو اِکو، ترجمه‌ی افشین معاصر، بُخارا، ویژه‌نامه‌ی اومبرتو اِکو، شماره‌ی پنجاه‌ودو، تابستانِ هشتادوپنج]

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸

مهدی سحابی درگذشت...

 

... خداخدا می‌کردم که درست نباشد این خبر، ولی ظاهراً درست است و «مهدی سحابی» چشم از دنیا بسته است. چه حیف... چه حیف... جُز افسوس کاری از ما برنمی‌آید قاعدتاً... خدایش بیامرزاد که ترجمه‌‌های درخشانش مایه‌ی لذّتِ ما بودند... خدایش بیامرزاد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
برچسب‌ها : مهدی سحابی ، به‌یاد

یک تکّه از نامه‌ای مُتعلّق به همین روزها...

 

... یک‌روزِ دل‌انگیزِ بهاری بود شاید که همین‌طور بی‌هوا توی پیاده‌رو راه می‌رفتیم و همه‌ی روزهای رفته را مرور می‌کردیم و دل خوش کرده بودیم به روزهای نیامده و به سال‌های بعد و به ماه‌هایی که قرار بود بهترین ماه‌های زندگیِ ما باشد و داشتیم راهِ خودمان را می‌رفتیم و حرفِ خودمان را می‌زدیم که دیدیم بی‌هوا رسیده‌ایم به آن وعده‌گاهِ دوست‌داشتنی و آن گوشه‌ی دنجِ همیشگی و آن کافه‌درختیِ محبوب‌مان حالا خلوتِ خلوت است و این ساعتِ صبح کسی روی تنه‌ی درخت‌هایی که آن بیرون گذاشته‌اند ننشسته و سایه‌بان‌هاش بالای سر کسی نیست و پرنده پر نمی‌زند توی آن گوشه‌ی دنج و یک نگاهی انداختیم به همدیگر و هیچ‌چی نگفتیم و داخل شدیم و بااین‌که همه‌ی صندلی‌ها خالی بود رفتیم سراغِ همان صندلی‌های همیشگی که صندلی نبود و تنه‌ی درخت بود اصلاً و دوتایی گشتیم دنبالِ آن نوشته‌های قبلی و آن جمله‌هایی که آقای کافه‌چی داده بود با چاقوی تیز و باریکش روی میز بکَنیم و دیدیم آن «حالا ما این‌جا...»یی که خطِ خوشِ تو بود سر جایش مانده و به حیاتِ خودش ادامه می‌دهد و سالم و سرِحال است مثلِ روزِ اوّل و تا چای و نان‌وپنیرمان برسد به عمارتِ روبه‌روی‌مان نگاه کردیم و آدم‌هایی که ایستاده بودند کنارش و هی عکس می‌گرفتند و هی خوش بودند و هی می‌خندیدند و بعد که نان‌وپنیرمان را با چای می‌خوردیم و حرف می‌زدیم کم‌کم باران گرفت و اوّلش آن‌قدر نم‌نم و آرام و دوست‌داشتنی بود که هوس کردیم همان‌جا بمانیم و اعتنایی نکنیم و آخرین قطره‌های چای را با لذّتِ بیش‌تری بنوشیم و آن لقمه‌های نان‌وپنیر را با ولعِ بیش‌تری بخوریم و آن «حالا ما این‌جا...»یی را که خطِ خوشِ تو بود و خلاصه‌ی زندگی بود برای من ببینیم و داشتیم به خوشی‌های کوچک‌مان فکر می‌کردیم که باران جان گرفت و سرعت گرفت و آقای کافه‌چی اشاره کرد که تشریف بیاورید داخل و بیرون بد است و ما فقط به فکرِ آن «حالا ما این‌جا...»یی بودیم که نمی‌شد با خودمان ببریمش زیرِ سقف و باران همین‌طور عمود می‌بارید رویش و یک‌روزِ دل‌انگیزِ بهاری بود...

یک ظهرِ داغِ تابستان بود شاید که گرمی‌اش هلاک‌مان کرده بود و گُشنه و تشنه سر درآوردیم از آن وعده‌گاهِ دیگری که خوراک‌خانه‌ی محبوبِ ما بود و یک غذاهایی می‌پُخت که بوی‌شان هفت محلّه‌ آن‌ورتر را هم گُشنه می‌کرد و از پُشتِ شیشه دیدیم که داخلِ خوراک‌خانه جا هست امّا یک آقا و خانمِ محترمی که هم‌سنِ بزرگ‌ترهای ما هستند نشسته‌اند پُشتِ میزِ محبوبِ ما و بی‌اعتنا به این‌که آن صندلی‌ها مالِ ماست و آن میز بخشی از خاطراتِ ماست دارند خوراک‌شان را می‌خورند و قاشق را می‌زنند توی کاسه‌ی ماست و همان‌جوری سالاد برمی‌دارند و ما فقط داشتیم نگاه می‌کردیم و یک بغضی توی نگاهِ تو بود که دیدم مالِ گُشنگی نبود و کاری نمی‌شد کرد که دیدیم آن آقای پُشتِ‌دخل‌نشین تازه ما را به‌جا آورده است و تازه فهمیده است که ما مشتری‌های همان میزیم و حالا دارد بفرما می‌زند که میز دیگری را برای‌مان تدارک ببینند و همین‌جوری حرف می‌زند و احوال می‌پرسد و ما دقیقه‌ای بعد شاید نشسته بودیم پُشتِ میز کناری و سرمان برگشته بود طرفِ آن میزِ همیشگی و آن صندلی‌هایی که خیال می‌کردیم جای‌گاهِ ماست تا قیامِ قیامت و وعده‌گاهِ ماست و بعد که داشتیم خوراک‌ِ محبوب‌مان را می‌خوردیم و نوشاکِ محبوب‌مان را سر می‌کشیدیم هنوز آرام بودیم و سکوت کرده بودیم و هیچ نمی‌گفتیم و چشم دوخته بودیم به آقا و خانمِ محترمی که نشسته‌ بودند پُشتِ میزِ محبوبِ ما و بی‌اعتنا به این‌که آن صندلی‌ها مالِ ماست و آن میز بخشی از خاطراتِ ماست خوراک‌شان را می‌خوردند و حرفی نمی‌زدند و چیزی نمی‌گفتند و چشم‌شان را نمی‌دوختند به چشمِ همدیگر و دیدم حالا نمِ اشکی توی چشم‌هایت هست که لابد نتیجه‌ی همان بغض بود و بعد لم دادیم به صندلی‌ها و دیدیم که آن آقا و خانمِ محترم از جا بلند شدند و هیچ‌چی نگفتند و دستِ همدیگر را نگرفتند و راه‌شان را گرفتند و رفتند و اعتنایی نکردند به این نمِ اشکی که گوشه‌ی چشمِ تو مانده بود و به این حسرتی که به دلت مانده بود و به آن میزی که حالا سرشار از غذاهای مانده‌ی از ریخت افتاده بود و یک ظهرِ داغِ تابستان بود...

... یک غروبِ سردِ پاییز بود شاید که نشسته بودم توی این کافه‌ی تنهایی‌ها که گاهی خلوتی‌اش سخت‌ دل‌انگیز و دوست‌داشتنی‌ست و توی این سکوتی که غنیمت بود برای من فنجانِ قهوه‌ای را که روبه‌رویم بود هی می‌گرداندم و بی‌خودی پیِ چیزی می‌گشتم که نمی‌دانستم چی باید باشد و چی از توی فنجانِ قهوه اصلاً درمی‌آید که دیدم گوشه‌ی آن میز نوشته‌اند «حالا ما این‌جا...» و آن سه‌نقطه‌ی همیشگیِ آقای دوست‌داشتنیِ ما را هم گذاشته‌اند سرِ جای خودش و این خطی که گوشه‌ی میز بود یک خطِ آشنایی بود و داشت یک خاطره‌های غریبی را با خودش می‌آورد که حالا فقط خاطره بودند و هیچ‌چی نبودند و آدم دلش می‌خواست همه را فراموش کند و زل بزند به این پنجره‌ای که کنار میز است و آدم‌ها را ببیند که آن بیرون سرگرمِ زندگی‌اند و هیچ اعتنایی نمی‌کنند به این‌که این خطِ هر آدمی نیست که روی این میز مانده و خطِ آدمی‌ست که حالا این‌جا نیست و پُشتِ این میز نمی‌نشیند و فرانسه‌باشیرش را این‌جا نمی‌خورد و به این پای‌سیب‌های بی‌بی‌ لب نمی‌زند و دودِ این توتونِ بک‌وودز را به ریه نمی‌فرستد و هیچ اعتنایی نمی‌کنند که در غیابِ همچه آدمی زندگی معنایی ندارد اصلاً و همین است که این قهوه‌ها این‌قدر بی‌مزّه‌اند و این پای‌سیب‌ها طعمِ سابق را ندارند و همین است که این کافه این‌قدر خلوت است و همین است که این بنده این‌قدر ناآرام است و دلش باران می‌خواهد و قول می‌دهد که بی‌چتر و کُلاه زیر آن باران قدم بزند و پیش خودش فکر کند که چی شد واقعاً این زندگی نشد آن چیزی که می‌خواست و چی شد که آن فرشته‌ی شهر یک‌دفعه بال زد و رفت و رحلِ اقامت انداخت در شهری دیگر و جایی دیگر و یک غروبِ سردِ پاییز بود...


 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
برچسب‌ها : نامه‌ها

دوست دارم، دوست ندارم

دوست دارم:

سالاد، دارچین، پنیر،  فلفلِ دلمه‌ای قرمز، مارزیپَن [= خمیرِ بادام]، بوی یونجه‌ی تازه‌چیده‌شده (چرا کسی که «شامه»‌ی خوبی دارد، چُنین عطری نمی‌سازد؟)، رُز، خانه‌شاگرد، استوقدّوس (هم‌چنین رنگِ بنفش)، [...]، مجادله‌های سیاسیِ نه‌چندان جدّی، گلن گوله، [...]، متکای پهن، نانِ تُست، سیگار برگِ هاوانا، هَندل، قدم‌زدن، گلابی، شفتالو، آلبالو گیلاس، رنگ‌ها، ساعت‌های مچی، انواعِ خودنویس، دسر، نمکِ تصفیه‌نشده، رمان‌های رئالیستی، پیانو، پالک، ترومبلی، همه‌ی انواع موسیقی رمانتیک، سارتر، برشت، ژول ورن، فوریه، آیزنشتاین، قطار، [...]، پولِ خُرد، بووار و پیکوشه، قدم‌زدن با صندل در کوچه‌های جنوبِ غربِ فرانسه، پیچ رودخانه‌ی آدور [آتوروس] که از خانه‌ی دکتر اِل دیده شود، برادرانِ مارکس، تماشای کوهستان ساعتِ هفتِ صبح هنگام ترکِ سالامانکا. و مانندِ این‌ها.

دوست ندارم:

سنگِ سفید پومرانیایی، زنانِ شلوارپوش، شمعدانی، توت‌فرنگی، هارپسیکورد (کلاوسن)، خوان میرو، همان‌گویی [= تکرار/ تکریر]، فیلم‌های کارتون، آرتور روبنشتاین، خانه‌های ویلایی، بعدازظهر، ساتی، بارتوک، ویوالدی، تلفن‌زدن، گروه‌سرایی (گروهِ کُر) کودکان، کنسرتوهای شوپن، رقص‌های دسته‌جمعی بورگوندی و رقص‌های سبکِ رنسانس، مارک آنتوان کارپنتیه، ترومپت‌نوازی و تیمپانی‌زدن‌های او، [...]، جنجال و قشقرق، ابتکار عمل، پای‌بندی، خودجوشی، [گذرانِ] عصرها با کسانی که نمی‌شناسم. و مانندِ این‌ها.

     [پروست و من، رولان بارت، ترجمه‌ی احمد اخوّت، نشر افق، هزار و سیصد و هشتادوسه]

بعدِ تحریر: یادم افتاد که این تکّه‌ای‌ست از «رولان بارت نوشته‌ی رولان بارت» و رفتم سروقتِ ترجمه‌ی کاملِ کتاب که کارِ «پیام یزدانجو»ست. این نسخه‌ای که من دارم، چاپِ اوّل است [هزار و سیصد و هشتادوسه، نشر مرکز] و درست نمی‌دانم «ویراستِ» دیگری هم ازش چاپ شده یا نه. کلّیتِ کار که تقریباً همین است، امّا در جزئیات قضیه فرق می‌کند:

در «رولان بارت نوشته‌ی رولان بارت»، به‌جای «فلفلِ دلمه‌ای قرمز» آمده «فلافل»، به‌جای «یونجه» آمده «علف»، آن جمله‌ی توی پرانتز شکلِ دیگری دارد اساساً: «بیش‌تر خوش دارم که «بینی» خود چنین بویی را بسازد»، به‌جای «خانه‌شاگرد» آمده «گلِ صدتومانی»، چیزی درباره‌ی رنگِ بنفش نیست اصلاً، به‌جای «گلن گوله» آمده «گلن گولد»، به‌جای «شفتالو» آمده «هلوهای سفید یا تاکستانی»، از «آلبالو» خبری نیست، اثری از «قهوه» هم نیست، به‌جای «پالک» آمده «پولاک»، به‌جای «ترومبلی» نوشته شده «توامبلی»، قبل از «پولِ خُرد» یک «آب‌وهوا عوض‌کردن» هست و به‌جای خودِ «پولِ خُرد» آمده «پول‌داری»، اسمِ رُمانِ ناتمامِ «فلوبر» به شکلِ صحیحش یعنی «بووار و پکوشه» آمده، به‌جای «رودخانه‌ی آدور» آمده «جاده‌ی آدور» و «از مانندِ این‌ها هم خبری نیست.» در تکّه‌ی دوّم به‌جای «سنگِ سفید پومرانیایی» آمده «سگ‌های سفیدِ پشمالو»، به‌جای «مارک آنتوان کارپنتیه» نوشته شده «م. ـ آ. شارپانتیه»، به‌جای «[گذرانِ] عصرها» هم آمده «شب‌نشینی با...»

این‌ جزئیاتی که در دو ترجمه دست‌خوشِ تغییر شده‌اند، شاید خیلی هم مهم نباشند، من هم که ترجمه‌ی انگلیسیِ کتاب را ندیده‌ام، فرانسه هم که نمی‌دانم. این‌را فقط بگیرید به نشانه‌ی کنج‌کاوی و البته احترام به دو مترجمی که متنی نه‌چندان آسان (درواقع دشوار) را به فارسی برگردانده‌اند. امّا گذشته از این‌ها، آن چند [...]‌ای که بالا هست، در هر دو ترجمه خوش‌بختانه کامل است و فقط این‌جا، به‌دلایلی، نیامده! می‌توانید اصلِ نوشته را توی این دو کتاب، با دو ترجمه بخوانید.

همین.

بعدِ بعدِ تحریر: سری هم بزنید به بخشِ نظرات لطفاً. «سارا ن» زحمت کشیده و اصلِ متن را نوشته برای ما. مقایسه‌ی اصل و متن، قاعدتاً، خالی از لطف نیست به‌قولِ بزرگ‌ترها...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد... - برداشتِ دوّم

 

... نامه‌ای از «فرانسوا تروفو» بود به‌نظرم که آخرش نوشته بود «ولی دلِ ما خوش است به همین چیزها...» دل‌خوشی‌های کوچک؟ شادی‌های کوچک؟ شادمانی در لحظه؟ یک همچه‌چیزی؛ چیزی که شاید (یا حتماً؟) به‌چشمِ دیگران «معمولی» و «پیش‌پاافتاده» است و ارزشِ دل‌خوشی و شادی ندارد...  «ولی دلِ ما خوش است به همین چیزها...» به همین فیلم‌هایی که ندیده‌ایم، به فیلم‌هایی که باید ببینیم؛ به کتاب‌هایی که نخوانده‌ایم، به کتاب‌هایی که باید بخوانیم؛ به دل‌خوشی‌های کوچک، به شادی‌های کوچک، به شادمانی در لحظه‌ای که دنیا را پیشِ چشمِ آدم قشنگ‌تر می‌کند، آسمان را آبی‌تر می‌کند و آفتاب روشن‌تر از همیشه می‌تابد توی آسمان. چه انشایی! چه ابتدایی! ولی همین است دیگر؛ «دلِ ما خوش است به همین چیزها...» همین است که یافتنِ نسخه‌ی خوبی از «شب‌های سفیدِ» لوکینو ویسکونتی می‌تواند روزِ آدم را بسازد، «کلاغِ» آنری‌ژُرژ کلوزو هم می‌تواند روزِ آدم را بسازد، «ساختِ اِمریکا»ی ژان‌لوک گُدار هم می‌تواند روزِ آدم را بسازد، «دو سه چیزی که درباره‌اش می‌دانمِ» ژان‌لوک گُدار هم می‌تواند روزِ آدم را بسازد، «اسلوموشنِ» ژان‌لوک گُدار هم می‌تواند روزِ آدم را بسازد، «ساموراییِ» ژان‌پی‌یر مِلویل هم می‌تواند روزِ آدم را بسازد و چه روزی می‌شود وقتی «جزیره‌ی برگمان» هم باشد، «گذرگاهِ تاریکِ» دِلمر دِیوز هم باشد، «بادکنکِ قرمزِ» آلبر لاموریس هم باشد، «اِنزجارِ» رومن پولانسکی هم باشد و چه کنیم؟ «دلِ ما خوش است به همین چیزها» دیگر...

***

... این درست است که سینما، اساساً، به همه‌ی مردم تعلّق دارد؛ یعنی هر آدمی، با هر سلیقه‌ای، با هر سطحِ سوادی و از هر طبقه‌ای می‌تواند فیلم‌ ببیند و بعضی فیلم‌ها را دوست داشته باشد و بعضی فیلم‌ها را هم پسند نکند. امّا ایرادِ کار ، یعنی ایرادِ یک همچه نگاهی این‌ است که بعضی‌ها می‌خواهند سلیقه‌ی شخصی‌شان را «عمومی» کنند؛ یعنی یک‌جور سینما را که (به‌ هر دلیلی) دوست ندارند، «بی‌ارزش» نشان دهند و آن سینمایی را که (به‌ هر دلیلی) دوست دارند، «باارزش». مثلاً هنوز هم سر درنمی‌آورم بعضی از هم‌کارانم که (مثلاً) این‌قدر روی «رنگ» در سینما تأکید می‌کنند و می‌گویند فیلم‌های «رنگی» باید از «رنگ» درست استفاده کنند و مُدام از فیلم‌های جدید (این ده‌سالِ اخیر مثلاً) مثال می‌آورند، چرا از «ژان‌لوک گُدار» اسمی نمی‌برند. «ساختِ اِمریکا» و «زنِ چینی»‌اش را دیده‌اند؟ «رنگ» را در این فیلم‌ها دیده‌اند؟ خب، شک ندارم که بعضی‌شان دیده‌اند این فیلم‌ها را؛ حالا شاید وی‌اچ‌اس‌های عهدِ دقیانوس را که، اساساً، «رنگ» درشان قروقاطی بود. امّا یک‌دسته هم هستند که ندیده‌اند، که اصلاً «گُدار» را دوست ندارند؛ چون فیلم‌سازِ مُتعارفی‌ نیست، فیلم‌هایش «باقلوا» نیستند و نتیجه‌ی ذهنی هستند که از خواندن و دیدن هیچ‌وقت غافل نبوده است. تازه در این شرایطی‌ست که باور کنم (واقعاً؟) فیلم‌های «گُدار» را (دست‌یکی دوتای‌شان را) دیده‌اند و فقط «ازنفس‌افتاده» را تماشا نکرده‌اند! این است که اگر فیلم‌های او را ندیده‌اند (همان‌طور که مثلاً فیلم‌های برگمان را ندیده‌اند) و همین‌جوری او را «دست‌کم» می‌گیرند و در نوشته‌هاشان جوری «وانمود» می‌کنند که «گُدار» فیلم‌سازِ مُهمی نیست و «ادا» درمی‌آورد، باید بهشان تذّکر داد؛ باید بهشان گفت که حق ندارند «ندیده» حرف بزنند و تازه، وقتی به خودشان اجازه‌ی همچه کاری را می‌دهند، از کجا مطمئن باشیم آن‌چیزهایی را که درباره‌شان می‌‌نویسند، واقعاً دیده‌اند؟ (یادِ روزی افتادم که تازه دی‌وی‌دیِ نه‌چندان باکیفیتِ «پیش از غروب» رسیده بود و هم‌کاری داشت درباره‌اش حرف می‌زد و تا یکی از بچّه‌ها گفت یادت هست توی فلان صحنه دختره چی گفت به پسره و پسره چی جواب داد بهش؟ حرف را عوض کرد و رفت سراغ یکی از آن وسترن‌های قدیمیِ دوبله!)

این است که نباید بعضی نوشته‌ها و بعضی صاحب‌نوشته‌ها (نمی‌نویسم نویسنده‌ها) را جدّی گرفت. واقعاً مهم نیست که آن صاحب‌نوشته چندسال است می‌نویسد، یا توی چه روزنامه‌ها و مجّله‌هایی نوشته، مهم این است که چی می‌نویسد، حرفِ حسابش چیست، بی‌خودی تعریف‌ و تمجید می‌کند از فیلم‌های دوزاری و بد می‌گوید به فیلم‌هایی که دوست‌شان ندارد (یا سر درنمی‌آورد ازشان؟)، یا واقعاً حساب‌وکتابی در کار است. واقعاً مهم است که یک صاحب‌نوشته چه‌جوری می‌تواند به یک‌اندازه (مثلاً) «کلوچه‌ی اِمریکایی» و «آقای دیدز به شهر می‌رود» را دوست داشته باشد و به‌همان‌اندازه از (مثلاً) «فریادها و نجواها» نفرت داشته باشد.، تازه اگر قبول کنیم که این فیلم را دیده است. و اهمیتش، قاعدتاً، به نوشته‌ی صاحب‌نوشته، یا خودش برنمی‌گردد، به مخاطبانِ احتمالیِ آن نوشته برمی‌گردد که (شاید) به‌واسطه‌ی اعتمادشان به آن صاحب‌نوشته، یا به روزنامه و مجّله‌ای که این نوشته را چاپ کرده، فکر کنند (و چه فکرِ ترسناکی) که همه‌ی حقیقت همین چیزی‌ست که دارند می‌خوانند، که نقدِ فیلم دقیقاً همین چیزی‌ست که پیش روی آن‌هاست، که (مثلاً) «گُدار» را نباید جدّی گرفت، چون فیلم‌سازی «ادااطواری»‌ست و به‌جای دیدنِ فیلمی از او می‌شود (و بهتر است) که فلان فیلم «ایرونی» را که نسخه‌بدلِ یکی از «فیلمفارسی‌»‌های چهل‌سالِ پیش است دید و یک‌دلِ سیر خندید! بله، سینما، اساساً، به همه‌ی مردم تعلّق دارد؛ یعنی هر آدمی، با هر سلیقه‌ای، با هر سطحِ سوادی و از هر طبقه‌ای می‌تواند فیلم‌ ببیند و بعضی فیلم‌ها را دوست داشته باشد و بعضی فیلم‌ها را هم پسند نکند. امّا هر فیلمی به‌دردِ هر آدمی نمی‌خورد و هر آدمی نمی‌تواند از هر فیلمی لذّت ببرد؛ درست همان‌طور که هر آدمی، هر خواننده‌ای (مثلاً) «ینگه‌دنیا/ یو‌اس‌اِیِ» جان دُس پاسوس، یا «خشم و هیاهو»ی ویلیام فاکنر، یا «در جست‌وجوی زمانِ ازدست‌رفته»ی‌ مارسل پروست، یا «در هزارتو»ی آلن رُب‌گری‌یه، یا اصلاً هر رُمانِ دیگری را که «باقلوا» نیست نمی‌پسندد، امّا پسندنکردنِ آن‌ها (یا  شاید هم سر درنیاوردن‌شان؟) که دلیلِ «بی‌ارزش‌بودنِ» این رُمان‌‌ها نیست؛ هست؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد...

... دنبالِ «روحِ پراگ» نبودم بینِ این کتاب‌های به‌هم‌ریخته، ولی چشمم که بهش خورد، یادِ آن مقاله‌ی کوتاهِ «ایوان کلیما» درباره‌ی «اُمید» افتادم و یک‌راست رفتم سروقتِ صفحه‌ی هشتادوهفت و آن سه‌صفحه را به‌سرعتِ برق‌وباد بلعیدم دوباره. (آخرین‌باری که خوانده بودمش، توی سفرِ کوتاه به شیراز بود. یاد باد!) دیدم که تکّه‌هایی از این نوشته چه‌قدر به دردِ این روزهایم می‌خورد؛ مثلاً جایی‌که «کلیما» نوشته است «اُمید همیشه به آینده پیوند زده می‌شود. اُمید، تواناییِ انسان است برای تخیّلِ خویشتن در موقعیتی که متفاوت از موقعیتِ کنونیِ اوست. پس چه‌چیزی می‌تواند انسانی‌تر از اُمید باشد؟ مرگ هم همیشه به آینده گره زده می‌شود. و چه‌چیزی بیش از مرگ می‌تواند ضدِ اُمید باشد؟ با این حساب، اُمید را می‌توان کوششِ بیهوده‌ی انسان برای پرهیز از آگاهی بر آن دمِ آخر دانست، نوعی مقاومتِ عجالتیِ بی‌زمان، نوعی تلاش از سرِ استیصال برای غلبه بر خاموشیِ جهان. چون به‌نظر می‌رسد مرگ یگانه‌ی مطلق در زندگیِ بشری‌ست، پس هر اُمیدی نسبی‌ست، توهّمی که به انسان کمک می‌کند این مسیرِ مختوم به مرگ را طی کند.»

نکته این است که «ایوان کلیما» حقیقتاً «نویسنده» است و «نویسنده»‌ها، اساساً دنیا و موقعیت‌های انسانی را طوری می‌بینند که در نگاهِ اوّل به چشمِ ما (مردمانِ معمولی) نمی‌آید و همین است که مجبورند برای ما توضیح بدهند «چون زندگی بدونِ اُمید تقریباً تحمّل‌ناپذیر است، پس انسان باز به جست‌وجوی اُمیدی تازه برمی‌آید.» راست هم می‌گویند؛ زندگی همین است و آدم‌ها همین‌جورند؛ هرچند درصدِ اُمیدشان، درصدِ جست‌وجوی‌شان و البته خیلی‌چیزهای دیگر (جزئیات، جزئیاتِ شگفت‌انگیز) با هم فرق دارد...

***

«مونِ بزرگ»ی که «مهدی سحابی» به شیواییِ تمام به فارسی برگردانده، اوّلین ترجمه‌ی (به‌قولی بهترین) داستانِ «آلن فورنیه‌»ی‌ فرانسوی‌ نیست. ترجمه‌ی قدیمی‌ترِ این کتاب که سالِ هزار و سیصد و چهل‌وهفت منتشر شده، کارِ «محمّدمهدی داهی»‌ست که، ظاهراً، استادِ ادبیاتِ فرانسه در دانشگاهِ تهران بوده و این داستانِ بزرگ را به‌نامِ «مُلن بزرگ» (با کسره‌ی لام و میم) در مجموعه‌ی کتاب‌های «بنگاهِ ترجمه و نشرِ کتاب» منتشر کرده است. ترجمه‌ی «سحابی»، دمِ دستم نبود که بینِ ترجمه‌ی قدیمی و جدیدش مقایسه کنم، امّا اگر کسی حوصله و وقت داشت، می‌تواند این تکّه‌ی فصلِ اوّل (شاگردِ شبانه‌روزی) را با ترجمه‌ی «سحابی» مقایسه کند:

یکشنبه‌ای از ماه نوامبر... ١٨٩ او بخانه ما آمد.

باز هم «خانه ما» می‌گویم گرچه آن خانه دیگر از آن ما نیست. بزودی پانزده‌سال تمام می‌شود که ما آن ولایت را ترک کرده‌ایم و بی‌شک دیگر بآنجا باز نخواهیم گشت.

منزل ما در ساختمان دوره متوسطه مدرسه «سنت آگات» بود. پدرم، که من نیز چون سایر شاگردان به او آقای «سرل» خطاب می‌کردم، هم در دوره اول متوسطه که مخصوص تربیت آموزگار بود و هم در کلاسهای آخر دبستان تدریس می‌کرد. مادرم کلاس خردسالان را اداره می‌کرد.

محلی که پرحادثه‌ترین و باارزشترین ایام زندگانیم در آن سپری شد و ماجراهای ما از آن‌جا سرچشمه گرفت و باز بهمان جا برگشت و چون امواجی که بصخره دورافتاده‌ای برخورد از هم پاشید خانه‌ای طویل و سرخ‌رنگ بود با پنج در شیشه‌دار و پوشیده از شاخه‌های موچسب که در آخر ده قرار داشت و حیاط وسیعی با سایبانها و رختشویخانه‌ در جلو آن واقع شده بود. در بزرگ خانه رو بقریه باز می‌شد. و حد شمالی آن نرده کوچکی در کنار جاده بود که تا گار ماشین سه‌کیلومتر فاصله داشت. پشت ساختمان رو بجنوب تا چشم کار می‌کرد کشتزارها و باغها و چمنزارها ده‌های دوردست را بهم می‌پیوستند.

***

همین دیگر؛ بس است برای امروز...

بعدِ تحریر: زحمتِ پیداکردنِ ترجمه‌ی «مهدی سحابی» را بامداد کشیده است. همین تکّه‌ی داستانِ «فورنیه» را با ترجمه‌ی «سحابی» این‌جا بخوانید. ممنون از بامداد.


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸

دلی شکسته و جانی نهاده بر کفِ دست...

 

این مجموعه‌ی «French Film Guide»ی که انتشاراتِ «I. B. TAURIS» زیر نظر خانم «ژینت وینسندو» منتشر می‌کند، کتاب‌های نه‌چندان پُرورق و البته خواندنی و به‌دردبخوری‌ست واقعاً؛ تک‌نگاری‌هایی درباره‌ی بهترین، مُهم‌ترین و تأثیرگذارترین‌های سینمای فرانسه (آلفاویل، شیطان‌صفتان، کلاغ، قاعده‌ی بازی، کلئو از 5 تا 7، ریفی‌فی، توّهمِ بزرگ، ازنفس‌افتاده و...) و خلاصه خوشا به‌ حالِ کسانی که همه‌ی مجموعه را در کتاب‌خانه‌شان دارند و می‌توانند وقت و بی‌وقت سری به آن بزنند. من فقط «کلاغ» و «کلئو از 5 تا 7»اش را دارم و همین دوتا را هم بین هزار کتابِ سینماییِ کم‌مایه‌ی دیگر، توی یکی از نمایش‌گاه‌های «شهرِ کتاب» پیدا کردم و قاعدتاً اوّلین چیزی که توجّهم را جلب کرد، روی جلدِ کتابِ «کلئو از 5 تا 7» بود. توضیحِ این‌که «والری اُرپن» توی کتابش دقیقاً چی نوشته، قاعدتاً باید بماند برای وقتی دیگر (کِی؟)، ولی همین‌را داشته باشید که اوّلِ کتاب، نقشه‌ای‌ هست از سیاحت «کلئو» که نشان می‌دهد از کجا راه افتاده و سرِ راه به کجا سر زده و راه را ادامه داده. خلاصه، عالَمی دارد برای خودش و آدم اگر «کلئو»‌دوست باشد احیاناً، «عیشِ مُدام»ی‌ست ورق‌زدنِ همچه کتابی برایش...

دوباره که داشتم کتاب را ورق می‌زدم، یادم افتاد به این‌که فیلم‌های دیگری را هم می‌شود سراغ گرفت که اساساً درباره‌ی «رفتن»‌اند و کاش (مثلاً) آدمِ خوش‌قریحه‌ی پاریس‌شناسِ سینمادانی پیدا می‌شد و نقشه‌ی راهی را که «سلین» و «جسی» در «پیش از غروب» [ساخته‌ی ریچارد لینک‌لیتر] رفته‌اند می‌کشید. خب، خیلی دوست دارم بدانم این راهی که «سلین» و «جسی» می‌روند، این مسیری که در آن قدم می‌زنند و زندگی را، بودن و ماندن و خاطره و عاشقی و همه‌ی ملزومات و ای‌بسا مخلّفاتِ زندگی را مرور می‌کنند، مسیرِ بخصوصی‌ست یا راهی‌ست مثلِ هر راهِ دیگر فقط راه است و جایی‌ست برای گذشتن؟ ندیده‌ام (یا درست نگشته‌ام که ببینم) کسی چیزی در این مورد نوشته یا نه، شاید برای خیلی‌ها هم مُهم نباشد و چیزی که به‌نظرشان اهمیت دارد آن جمله‌های جادویی‌‌ست که بینِ «سلین» و «جسی» ردّوبدل می‌شود، امّا نمی‌دانم چرا خیال می‌کنم توی این «رفتن»، توی این «مسیر»، توی این راه و بی‌راه‌ها که «سلین» یک‌بار می‌گوید «تنها بودن، بهتر از اینه که نشسته باشی کنارِ کسی که دوستت داره، ولی باز هم حس کنی که تنهایی.» و بالأخره اعتراف می‌کند «فکر می‌کنم بارها قلبم شکسته، ولی هربار خودش خوب شده.» کلیدِ دیگری‌ برای درکِ فیلم هست. دست‌کم من فکر می‌کنم باید باشد. خب، چه کنم؟ آدم است و خیالاتش؛ وقتی فیلمی (یا چیزی) را دوست دارد، خیالات می‌بافد درباره‌اش...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸

عزیزِ من، چه گریزی در آبگینه‌حصار؟

 

در این خیابان، در نیم‌روزِ ناواقع

قیافه‌هایی تکرار می‌شوند

که در تناسخ‌شان بازگفت بی‌معناست

و در تواردشان بارِ لعنتِ دیدار

عزیزِ من، چه گریزی در آبگینه‌حصار؟

 

عزیزِ من، برخیز

و ثبت کن که زمین را معانیِ دگر است

و ثبت کن که پُلِ مُردگان

فقط برای گذشتن نیست.

 

محمّدعلی سپانلو، منظومه‌ی پیاده‌روها، سازمانِ نشرِ کتابِ بامداد، هزار و سیصد و چهل و هفت

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸

مگر من به مرگ می‌روم؟

بیست‌ودو

آن خاب. کی خاهم دانست که چرا من آن خابِ هفت‌باره را دیدم؟

آیا مقدر من این بوده است که تیری نشان‌شده بر پشتم بنشیند؟ آیا کسی دارد با من خرده‌حسابی تسویه می‌کند؟ این دستی که پیشاپیش من می‌رود، از کیست؟ چرا اشیا به من می‌خندند؟ کدام ابلیسی مرا در پنجه‌ی خود گرفته است؟ روحم را به که فروخته‌ام؛ و در ازای چه؟ چرا از ورای هر رنگ، رنگی در چشمم می‌نشیند و از ورای هر سدا، سدایی در گوشم؟ چرا سبزی برگ‌ها و نجوای بادها و تلخی آفتاب با من سلام دارند؟

مگر من به مرگ می‌روم؟

 

سی‌ودو

لیلا آن‌جا است. در آیینه‌ی کوچک شکسته‌ی زندان موقت. خودم را نزدیک‌تر می‌کشانم. او، با چشمانی که مرا نمی‌بینند، به من نگاه می‌کند. چشمانم تر می‌شود و پلک‌هایم تندتند به هم می‌خورند.

«شاید بمیرد. می‌میرد. تمام شب در آن نشیه‌ی سفید. تمام شب در خیابان‌ها. او در خانه خاب است. نه، نیست. معرفت. بنفش. بنفش کم‌رنگ. بنفش تیره.»

آیینه خالی می‌شود.

آیینه می‌شکند.

 

چهل‌ودو

شب‌ها. شب‌ها. این شب‌های پر خوف هولناک. شب‌هایی که هر ثانیه‌اش، هر دمش، شب‌ها است. خیابان‌های سرد و کوچه‌های تاریک. این شبِ شبِ شبِ شب. این شب‌های غمزده. خانه‌ها و میخانه‌ها همه بسته. مسجدها همه بسته. آن دست‌هایی که هر صبح چون سایه از دل دکان‌ها و خانه‌ها و ساختمان‌ها، به سلام، بیرون می‌آیند، همه در آستین رفته‌اند؛ محو شده‌اند. هیچ نیست. سایه‌یی از پشت پنجره‌یی می‌گذرد. سگی خاموش، در سر چهارراهی نشسته است. ماه می‌تابد و می‌رود. سدای تنفس خشن شب. خابِ شب. شب، که شب را به خاب می‌بیند. شب و شهر سرد سکوت. بیم باد بلند.

 

پنجاه‌ودو

می‌گویم : سلام! تو که هستی ـ ای برادر! ـ که چنین پرشتاب از این شهرها می‌گذری. گویی پایت آن‌چنان به مبارکی آغشته است که در هیچ گِلی ـ در این زمستان پر گِل ـ دمی نمی‌ماند. از این کوی به آن کوی و از این شهر به آن شهر، به آنی می‌گذری. از جسمت جز شور، جز اشتیاق و جز عشق، هیچ نمانده است.

 

شست‌ودو

آغاز شب است که به شهر بزرگ می‌رسم.

چمدانم را می‌گیرم و هم‌زمان با روشن‌شدن چراغ مغازه‌ها و آغاز زندگی شب، من نیز راهم را می‌پویم. دیگر برف نمی‌بارد، اما هوا سرد است.

 

     [وصال در وادی هفتم: یک غزل غمناک، عباس نعلبندیان، ناشر: تلویزین ملی ایران [کارگاه نمایش]، پاییز هزار و سیصد و پنجاه و چهار]

بعدِ تحریر: دلم تنگ شده بود بدجوری برایش؛ برای این «وصال در وادی هفتم»ی که «شور» است همه‌اش به چشمم و از همان زمستانِ هفتادوهفت که برای اوّلین‌بار خواندمش، به چشمم چیزی آمد فراتر از داستان، فراتر از نوشته‌ای که قرار است فقط داستانی بگوید. و امروز، بین همه‌ی این باران‌های ریز و درشتی که از آسمان بارید، حواسم فقط پیِ همین نوشته بود، پیِ همین «شور» مطلقی که در نوشته‌ی او هست. و کاش می‌شد همه‌ی این نوشته را، همه‌ی «وصال در وادی هفتم» را با دیگران قسمت کرد...

بعدِ بعدِ تحریر: رسم‌خط، نقطه‌گذاری و باقی چیزها، بی‌کم‌وکاست، به نویسنده تعلّق دارد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸

قضیه‌ی شکلِ اوّل، شکلِ دوّم

 

یکم: «در هالیوود می‌گویند هرکسی دو شُغل دارد؛ یکی کار و کاسبیِ خودش و دیگری نقدِ فیلم هرکسی می‌تواند مُنتقدِ فیلم باشد. فرض بر این است که شاگرد نوآموزِ این کار حتّا به یک‌دهمِ دانشی که برای مُنتقدِ ادبی، موسیقی یا نقّاشی موردِ نیاز است، احتیاج ندارد. کارگردان باید با این واقعیت کنار بیاید که فیلمش موردِ داوری کسی قرار خواهد گرفت که هرگز فیلمی از مورنائو [کارگردانِ فیلمِ طلوع] ندیده است. هریک از اعضای هیأتِ تحریریه‌ی یک روزنامه احساس می‌کند که می‌تواند نظرِ مُنتقدِ فیلم را زیرِ سئوال ببرد. سردبیر که مُحتاطانه به مُنتقدِ موسیقی احترام می‌گذارد، گه‌گاه جلوی مُنتقدِ فیلم را در راهرو می‌گیرد و می‌گوید پنبه‌ی فیلم آخرِ لویی مال را زدی، امّا زنِ من نظرِ کاملاً مُتفاوتی دارد. او از این فیلم خوشش آمد.» این‌ها را «فرانسوا تروفو» نوشته است؛ کارگردان و مُنتقدِ محبوبم.

امّا این‌جا، کیلومترها دورتر از هالیوود، توی این شهری که ما زندگی می‌کنیم، توی این روزنامه‌هایی که ما ورق می‌زنیم، «دوشُغله‌ها» زیادند؛ این است که با ورق‌زدنِ روزنامه‌ها هیچ سر در نمی‌آورم یک تحلیل‌گرِ ورزشی (مثلاً) چرا باید درباره‌ی سینما و مناسباتش، درباره‌ی فیلم‌هایی که روی پرده می‌روند، یا نمی‌روند، بنویسد و برای کارگردانی که دست‌کم چند فیلمِ خوب (و چند فیلمِ قابلِ دفاع) در کارنامه‌اش دارد، حُکم صادر کند و به مُنتقدی که سال‌هاست می‌نویسد و کارش اصلاً سینماست، توصیه کند که چشم‌هایش را باز کند و دور و برش را خوب ببیند و «عوض‌شدنِ زمانه» را درک کند. از این هم سر در نمی‌آورم که یک مُنتقدِ سینما چرا باید رفاقتش را با اهالیِ سینما عمومی کند و توی یادداشت‌هایش مُدام نان قرض بدهد به این و آن و طوری رفتار کند که بعداً یک تهیه‌کننده‌ی سینما با دیدنش حس کند رفیقی قدیمی را دیده. خب، ایرادی ندارد دوستی با دیگران، امّا دوستی‌ای که اثر بگذارد توی نوشته‌شان، توی نقدی که باید نوشته شود و به‌خاطرِ این دوستی نوشته نمی‌شود، محلِ اشکال است اساساً. این است که سر در نمی‌آورم مُنتقدانِ سینما چرا باید بروند سر صحنه‌ی فیلم‌برداری. قرار است گزارش بنویسند؟ قرار است خبر تهیه کنند؟ خب، این‌که کارِ مُنتقدِ سینما نیست قاعدتاً. هست؟

دوّم: یک‌وقتی می‌گفتند آن آقای بازیگر (و کارگردان) که سال‌ها پیش فیلم‌های مفرّحی می‌ساخت درباره‌ی یک آدمِ ساده‌دلِ ساده‌اندیشِ بی‌غل‌وغش، دنبالِ این بوده که پولی دربیاورد و این پول را بعداً بدهد به دوستِ کارگردانش که هیچ تهیه‌کننده‌ای حاضر نیست سرمایه‌اش برای فیلم‌های او آتش بزند و اصلاً به‌کمکِ همین پول‌هاست که آن کارگردانِ درجه‌یک می‌تواند دستِ همین آقای بازیگر (و کارگردان) را بگیرد و بروند آلمان و شاهکارِ کوچکی بسازند درباره‌ی روزمرّگی و بطالت و همچه چیزهایی. و باز همین آقای بازیگر (و کارگردان) بود که به‌کمکِ همان فیلم‌های مُفرّحش درباره‌ی یک آدمِ ساده‌دلِ ساده‌اندیشِ بی‌غل‌وغش توانست موجباتِ فیلم‌سازیِ یک کارگردانِ کم‌کار و خوش‌قریحه‌ی دیگر را فراهم کند و فیلمی که ساخته شد هرچند فیلمِ درجه‌یکی از آب درنیامد (دست‌کم در مقایسه با شاهکار آن کارگردان/ داستان‌نویس که سال‌ها پیش از موجِ نو ساخته شد) امّا به‌هرحال شوخیِ نیش‌داری بود با دوره زمانه‌ی خودش؛ با آدم‌هایی که این نیش را به‌خوبی درک می‌کردند. خلاصه این‌که گاهی آدم‌هایی پیدا می‌شوند که کارِ بازاری و «بفروش» می‌کنند برای ساختن کاری دیگر.

امّا این‌جا، توی این شهری که ما زندگی می‌کنیم، توی این فیلم‌هایی که روی پرده‌ی سینماهای شهرمان می‌روند، آدم‌هایی بازی می‌کنند که علاقه‌ی بی‌حدّی دارند به نابود کردنِ خودشان؛ به ویران‌کردنِ خاطره‌ی تماشاگران و ای‌بسا هواداران‌شان. این است که اعتنایی نمی‌کنند به آن گذشته؛ به فیلم‌های درجه‌یکی که بازی کرده‌اند، به فیلم‌هایی که حالا تصوّرشان هم بدونِ حضورِ این آدم‌ها ممکن نیست و بازی در فیلم‌هایی را قبول می‌کنند و برای بازی در فیلم‌هایی سر و دست می‌شکنند که بعد از نمایشِ عمومی (با عرضِ معذرت) یک‌راست روانه‌ی سطلِ زُباله می‌شوند؛ از بس که سبُک و بی‌مایه هستند. این است که سر درنمی‌آورم چرا بازیگری که ده‌سال پیش اسمش «اعتبار» فیلم‌ها بوده و فقط در کارِ فیلم‌سازانِ درجه‌یک بازی می‌کرده، حالا از فیلم‌هایی سر درآورده که رسماً «یک‌بارمصرف» و «ضدِ نقد» محسوب می‌شوند و تازه نکته این است که بازیگرِ سابقاً محبوب، میلِ به فیلم‌سازی (فیلم‌های مستقل و خارج از سلیقه و جریانِ اصلی) هم دارد و دست‌کم دو تجربه‌ی کارگردانی هم دارد. خب، یعنی قبول کنیم که این بازی‌ها، این حضور در فیلم‌های «یک‌بارمصرف» و «ضدِ نقد»، صرفاً کسبِ درآمد و سرمایه‌ای‌ست برای ساختِ فیلم‌های شخصی؟ راستش، خیلی دوست دارم که همچه چیزی را قبول کنم، ولی از روزی که شنیده‌ام بازیگرِ سابقاً محبوب، دوباره دارد توی یکی از همین فیلم‌ها بازی می‌کند، باورش برایم سخت شده است. چه کنم؟ آدمِ شکّاکی شده‌ام.

           ـــــــــــــــــ عنوان این یادداشت، نامِ فیلمی‌ست از عبّاس کیارستمی

                                      

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
برچسب‌ها : سینما ، یادداشت ، نقدِ فیلم

کجاست یاری‌کننده‌ای...

از بینِ خواننده‌های احتمالیِ این وبلاگ، یا دوروبری‌هاشان، احتمالاً، کسی هست که بخواهد از آلمان سری بزند به طهران و وقت و حوصله‌ی خریدنِ دو کتاب را داشته باشد؟ این توضیح هم ضروری‌ست که بهای کتاب‌ها (و خرج‌های احتمالیِ دیگر) قاعدتاً پرداخت خواهد شد به‌وقتِ تحویلش.

ممنون.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
برچسب‌ها :

چو دیگِ قلیه برنجم سحر به جوش آمد...

«صوفی محمّد هروی»، شاعر طراز اوّلی نیست؛ سهل است که بنویسیم شاعری‌ست سخت متوسّط و ای‌بسا کم‌مایه، که نه‌قدر کلمات را می‌داند و نه آدابِ کنار هم نشاندن کلمات را بلد است که این، ظاهراً، یکی از اسباب و لوازم شاعری‌ست. بعید است که تا پیش از انتشار «دفتر اشعار صوفی»، کسی نام او را شنیده باشد، یا شعرهای پراکنده‌اش را جدّی گرفته باشد، یا اصلاً بداند او در عهد سلطان بایقرا، در قرن نهم هجری می‌زیسته است. تاریخ ادبیات ایران، پُر است از شاعران متوسّط و ای‌بسا کم‌مایه‌ای که هیچ معلوم نیست چرا سودای شاعری را در سر پرورانده‌اند و به چه خیالی خود را هم‌نشین شاعران بزرگی دانسته‌اند که نام‌شان ماندگار شده است.

«صوفی محمّد هروی» هم یکی از همین شاعران است، با این تفاوت که بخشِ اعظم دیوان کم‌ورقِ او، شعرهایی‌ست در ستایش اطعمه و اشربه. و لابد این‌را هم می‌دانیم که «صوفی محمّد هروی»، نخستین کسی نیست که اطعمه و اشربه را دست‌مایه شعرهایش کرده است، پیش از او «شیخ بُسحاقِ اطعمه» [که دیوانش به‌کوشش دکتر منصور رستگار فسائی و توسط همین انتشاراتِ دفتر نشر میراث مکتوب چاپ شده] چنین کرده بود و الحق که شعرهای «اطعمه»، در مقایسه با شعرهای «صوفی»، مرتبه‌ای والاتر دارند. در مقایسه این‌دو شاعر است که می‌شود آن مصراعِ حکمت‌آمیزِ «ایرج‌میرزا» را باور کرد که می‌گوید «شاعری طبعِ روان می‌خواهد...» و هرقدر در شعرهای «اطعمه» این طبعِ روان را می‌شود دید [نمونه‌اش این بیت است که: من آن‌چه وصفِ طعام است، با تو می‌گویم/ تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال] در شعرهایِ «صوفی»، کوشش او برای نوشتن شعرهایی در ستایش خوراک‌ها به چشم می‌آید. و البته این‌را هم از یاد نبریم که «صوفی»، اساساً، این شعرها را با نگاهی به شعرهای «اطعمه» نوشته است.

امّا از حق نباید گذشت و انصاف باید داد که شماری از سطرهای این دیوان، حقیقتاً، «بانمک» هستند و «بانمک»، شاید، بهتر از صفتِ دیگری، این سطرها را وصف کنند. «صوفی»، گاهی، مثل هر شاعر دیگری، از آرزوهایش می‌گوید، با این تفاوت که آرزوهای او از «لونی دیگر» است: «در سرم تا هوای بریان است/ دیده‌ام چون کباب گریان است/ جگرم شد کباب ار پُرسی/ دل بریان که راحت جان است/ هرکسی را هوای اطعمه‌ای‌ست/ دل صوفی به تابه بریان است.»

و گاهی از دیدنِ رشته‌هایی که به «زولبیا» بدل می‌شوند، دل از کف می‌دهد: «دل در کمند حلقه زنجیرِ زُلبیاست/ جانم اسیر گرده‌ی نان است، آن کجاست؟/ از خرده‌های قند چه گویم که این زمان/ در دیده‌های اشک‌فشانم چو توتیاست.»

یک نکته‌ی «بانمکِ» دیگر شعرهای «صوفی» این است که همه‌ی غزل‌هایش در ستایش طعام، به تعبیر خودش، پاسخ‌هایی‌ست به سئوال‌هایی که شاعرانی دیگر، پیش‌تر، پرسیده‌اند. مثلاً «حافظ» سروده است که «دیدم به خوابِ خوش که به دستم پیاله بود/ تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود» و «صوفی» در پاسخ به او نوشته است: «دیدم به خوابِ خوش که برنجم نواله بود/ تعبیر آن صباح به بریان حواله بود/ ای خرّم آن زمان که برای نهار من/ در سفره نان، شیر و عسل در پیاله بود.» و در جواب «صبا به تهنیت پیر می‌فروش آمد/ که موسم گل و نسرین و ناز و نوش آمد»، نوشته است: «چو دیگِ قلیه برنجم سحر به جوش آمد/ دل رمیده‌ی من ساعتی به هوش آمد.» طبیعی‌ست که آن وهم و جادو و دل‌پذیری بیت‌های اصلی، در بازسروده‌های «صوفی»، کاملاً از دست رفته است و مثلاً وقتی می‌نویسد: «هر سحر کز شوق یاد نان و بریان می‌کنم/ صحن فرنی را به‌یادش مرهم جان می‌کنم/ خواستم در گشنگی تدبیر از نان و کباب/ دردم افزون می‌شود چندان که درمان می‌کنم.» همه‌چیز را، به‌تعبیری، «زمینی» و دست‌یافتنی می‌کند. امّا ظاهراً «صوفیِ» شیفته‌ی طعام، باکی از این‌چیزها ندارد، چراکه وقت دعا، با خدایش چنین راز و نیاز می‌کند که: «یارب این سفره‌ی چرمین مرا پُر نان کن/ معده‌ی سوخته‌ام را تو پُر از بریان کن/ بهتر از نان و برنج و عسلم چیزی نیست/ آن‌چه بهبود بُوَد، از کرم خود آن کن.» و آرزوهایش هم، طبعاً، در محدوده‌ی اطعمه و اشربه است:‌ «آرزوی کباب دارم و نان/ یارب از لطف خویشتن برسان/ خرّم آن ساعتی که گُرسُنه را/ پیش آرند قلیه بادنجان/ آه از آن کشکک پُر از روغن/ که دل ریش را بُوَد درمان/ ای صبا در حریم قلیه برنج/ چون رسیدی، سلام من برسان.»

«صوفی محمّد هروی»، شاعر طراز اوّلی نیست، امّا دیوان «بانمک»ی دارد و گاهی که این «نمک» را درست و به‌قاعده در شعرهایش گنجانده است، می‌شود از خواندن‌شان، حقیقتاً، بسی لذّت برد و مشعوف شد.

مشخصاتِ کتاب از این قرار است: دفتر اشعار صوفی، تألیف: صوفی محمّد هروی (قرن نهم)، به‌کوششِ ایرج افشار، ناشر: دفتر نشر میراث مکتوب، چاپ یکم: هزار و سیصد و هشتاد و شش

بعدِ تحریر: این یادداشت، پیش‌تر، در «شهروندِ امروز» منتشر شده بود.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸

بهترین خبر همین حضورِ تو...

... یک صبحِ جمعه‌ی معمولی و سرشار از کسالت، لابُد، ادامه پیدا می‌کرد اگر اس‌ام‌اسِ جادوییِ «اکبر» نمی‌رسید و خبر نمی‌داد که سردبیرِ عزیز و محبوب‌مان، رفیقِ یازده‌ساله، به خانه برگشته است. یک «مبارک‌باشد» و «چشم‌ ما روشن» هم کافی نبود برای جواب‌دادن به همچه اس‌ام‌اسی که صبحِ ما را آفتابیِ آفتابی کرده است. این شد که چهل دقیقه بعد، نشسته بودیم توی سواری و داشتیم می‌رفتیم دیدنِ آقای سردبیری که دل‌مان (دلِ همه‌ی ما) بدجوری برای آن خنده‌ی همیشگی‌ و شور و شوقش تنگ شده بود...

... خب، نشستیم و گپ زدیم و از هر دری گفتیم و خاطره مرور کردیم و روزهای رفته را شمُردیم و دیدیم که تا خودِ صُبحِ فردا هم اگر بنشینیم، گفتنی‌ها تمام نمی‌شوند و خاطره پُشتِ خاطره است که به زبان می‌آید و این بود که کم‌کم سکوت کردیم و فقط گوش کردیم به حرف‌های رفیقِ قدیمی و سردبیرِ محبوب ...

و این، یکی از عکس‌های امروز است فقط؛ برای ثبت در خاطراتِ خودم. یکی از آن خنده‌های همیشگی که دلِ ما (همه‌ی ما) بدجوری برایش تنگ شده بود...

 


 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸

خُب، من که از عصرِ خودم استعفا نداده‌ام...

این حرف که در رُمانِ مُدرن ـ همان نوع رُمانی که به‌فرض از «هِنری جیمز» شروع شده تا کارهای «[خورخه لوئیس] بورخس» و «[گابریل گارسیا] مارکز» و دیگران ادامه یافته ـ «حادثه» ارزش یا اهمیتی ندارد، حرفِ پوچی‌ست. به رُمانِ «[در جست‌وجوی] زمانِ از دست رفته»ی‌ «[مارسل] پروست» نگاه کنید. پُر «حادثه» است؛ مُنتها نوعِ «حادثه» و آگاهی‌ای که فرد نسبت به آن پیدا می‌کند، متفاوت است. یا از اوّل تا آخرِ رُمانِ «تصویرِ هُنرمند در جوانی» [نوشته‌ی جیمز جویس] «حادثه» اتّفاق می‌افتد؛ مُنتها بینش یا زاویه‌ای که برای بررسیِ «حوادث» انتخاب می‌شود، با زاویه‌ای که فرض کنید «توماس هاردی» ـ که تاحدودی هم‌زمانِ «پروست» است ـ انتخاب می‌کند، کاملاً فرق می‌کند. پس «جدیدبودن» نوعی جهان‌بینی‌ست. اشیایی که «[پابلو] پیکاسو» می‌کشید، همانی‌ست که صدسال پیش هم دیگران دیده‌اند؛ مُنتها این جهان‌بینیِ جدید است که آن‌را تبدیل به یک اثرِ کوبیک می‌کند.

پیش از این‌که امثالِ «میلان کوندِرا» بیایند، رُمانی به‌نامِ رُمانِ عقاید وجود داشت. در آن عقایدند که به جنگِ هم‌دیگر می‌روند. اگر مکاتباتِ «هِنری جیمز» و «اچ جی وِلز» را بخوانید، می‌بینید «جیمز» می‌گوید رُمان از تجربه‌ی درونی زاده می‌شود و «ولز» می‌گوید رُمان از عقاید درست می‌شود. گرچه «ولز» نویسنده‌ی مُهمی‌ست، امّا من اعتقاد دارم ـ و تاریخ هم ثابت کرده ـ که «جیمز» حق دارد.

در جایی‌که شما بتوانید راجع‌به عقاید بحث کنید، بهترین کار این است که به‌قولِ «ژرار ژَنِت» ـ تئوریسینِ فرانسوی ـ «فیگور» درست کنید تا آن تعهّد را نشان دهید. «فیگور» درست کنید تا آن عاطفه را نشان دهید؛ نه این‌که تفسیری بر اعمالِ شخصیت‌ها بنویسید. کافی‌ست «برادرانِ کارامازوف» [نوشته‌ی فئودور داستایفسکی] را بخوانید. شعرگونه‌ای که در آن‌جا هست، آن «مُفتّشِ بزرگ»، آدم در ابتدا احساس می‌کند که نوشته پادرهواست، ولی وقتی به آخرِ رُمان می‌رسید، می‌بینید که هسته‌ی اصلیِ معنای رُمان، این‌که اگر خدا نباشد چه‌چیز در دنیا مُجاز است و چه‌چیز نیست و موضوعِ قتل و جنایت و پدرکُشی و غیره، کاملاً برمی‌گردد به «مُفتّشِ بزرگ». بعد می‌بینید طرف تاریخِ گذشته‌ی روسیه را می‌نویسد، با «مُفتّشِ بزرگ» تاریخِ آینده‌ را هم می‌نویسد.

«[سمیوئل] بکِت» رُمانی به‌اسمِ «مورفی» دارد. زمانی در امریکا این رُمان را جزءِ متونِ رُمانِ جدید تدریس می‌کردم. آن‌جا دانشجویی پیشم آمد و گفت «به این بازیِ شطرنجی که این‌جا شکلش هم کشیده شده، توجّه کرده‌اید؟ اصلاً شطرنج بلدید؟» گفتم «نه.» گفت «من شطرنج بلدم و این شکل فوق‌العاده جالب است. بکِت برای این‌که پوچیِ زندگی را نشان بدهد، دونفر را جلوِ هم نشانده و شکلی را برای بازی کشیده که هردوِ آن‌ها را در حالِ باختن نشان می‌دهد.» من قبلاً فکر می‌کردم این بازی بیرونِ رُمان می‌ماند. دو دیوانه هستند که دارند بازی می‌کنند، درحالی‌که این بازی به فلسفه‌ی خودِ «بکِت» با رُمان ارتباط پیدا می‌کند.

در آن انتظارِ «چشم‌به‌راهِ گودو» [نوشته‌ی سمیوئل بکِت] هم خدا هست؛ درنتیجه «گودو» و «GOD» یکی می‌شوند و هم دلقک‌هایی که روی صحنه هستند، یکی اسمش «گوگو» و یکی «دی‌دی‌»‌ست. این اسامی ـ بلافاصله ـ حالتِ دلقکی را به ذهن می‌آورد؛ یعنی اسم آن‌قدر تنزّل پیدا کرده، گویی اصلاً وجودِ خارجی ندارد. ولی در پُشتِ سر، «ولادیمیر» و «اِستراگون» معنای خاصّی دارد؛ «پوتزو» و «لاکی» هم همین‌طور. «بکِت» حتّا در حروفِ اسامی‌ای که به کار می‌برد قصد داشته است. فرض کنید «م» که به کار می‌برد، به لایه‌های فوقانیِ مغز، به آگاهی، مربوط می‌شود. به‌همین‌دلیل ـ مثلاً ـ «مورفی» هست، یا کاراکتری در «مولوی» هست که دو «م» دارد؛ «مک من». در زبانِ ایرلندی «مک من» به‌معنای «پسرِ انسان» است. درنتیجه، اسامی‌ای که به کار می‌بریم، درصورتی‌که بعد از کشف به‌صورتِ اُرگانیکِ رُمان دربیاید، هیچ مانعی ندارد. مثلِ «بوفِ کور». قبلاً که «بوفِ کور» را می‌خواندیم، فکر می‌کردیم لابد یک دنیای الکی‌ست. فکر می‌کردیم چون «[صادق] هدایت» دنبالِ چیزهای عجیب‌وغریب و تیره‌وتار است، منظورش از «بوفِ کور» یک‌چیزِ تیره‌وتار است؛ درحالی‌که «بوفِ کور» به‌معنای موجودی‌ست که درونِ خودش را می‌بیند، به درون رجعت می‌کند. یعنی رُمانِ ایران دارد درونی می‌شود، رئالیته به صورتِ درونی مطرح می‌شود.

همیشه می‌گوییم رئالیته‌ی غربی با رئالیته‌ی ما فرق می‌کند. آن رئالیته‌ی غربی موقعی با رئالیته‌ی ما فرق می‌کرد. شما «بکِت» را مثال بزنید، یا «پروست» را، یا «پیکاسو»، یا حتّا «تریستان تزارا» رهبرِ دادائیسم را و آپولینر را، باید این‌را در نظر بگیرید که فرانسه‌ی سال ١٩٠۵، یا ١٩١٠، یا دوبلین ١٩١۴ در مقایسه با شهری که ما در آن زندگی می‌کنیم، شهرهایی عقب‌مانده بودند. نه جمعیت‌شان این‌قدر بود، نه از تسهیلاتِ مُدرنی که در اختیارِ ما هست برخوردار بودند. ما در فضایی زندگی می‌کنیم که مُدام جهان به ما حمله می‌کند. درنتیجه، دنیای ما موزون نیست که بگوییم بله، رئالیته این است و از این تجاوز نکنیم. نه، وظیفه‌ی نویسنده این است که سراسرِ دنیا را به سراسرِ تخیّلِ انسان ربط بدهد. دنیا به‌هم خورده، براساسِ خاصّی هم به‌هم خورده. شما ده، دوازده میلیون انسان را در فضایی مثل تهران جا داده‌اید. درحالی‌که اگر به تهرانِ گذشته برگردیم و بخواهیم چیزی بنویسیم، امکانِ بازگشت نیست. درنتیجه، شما هرقدر حرکت کنید، می‌بینید چیزهایی در حالِ نابودشدن است و چیزهایی در حالِ به‌وجودآمدن است. اتّفاقاً این به ساختارِ رُمان مربوط می‌شود. وظیفه‌ی رُمان این است که آن‌چه را گذراست، بیان کند و درضمن ساختارِ گذرابودن را هم بیان کند. درنتیجه، یک اثر نمادِ حرکتِ تاریخیِ امروز است، یعنی نمادِ ناموزونیِ تاریخیِ ما، نه آن سلسله‌مراتبِ عجیب‌وغریبی که یک‌وقتی برای ما درست کردند و با آن هنوز می‌خواهیم دورانِ خودمان را بررسی کنیم. به‌همین‌دلیل، عناصری از گذشته آمده و با ما حضور پیدا کرده، درحالی‌که اصلاً مالِ ما نیست. یک رُمان نمی‌تواند فقط جزئی از واقعیت را به‌عنوانِ کُلِ واقعیت مطرح کند، بل‌که سیستماتیک‌شدنِ این استدلال و خلق را باید به‌صورتِ یک سیستم در رُمان بیاورد. اگر به این صورت بیاورد، آن حرفی که بعضی از اصحابِ صورت و فُرم دقیقاً بررسی کرده‌اند، درست درخواهد آمد؛ صورتِ گفتار محتوای گفتار را بیان می‌کند، نه محتوای گفتار صورتِ گفتار را. اگر بخواهم رُمانی مثل «[اونوره دو] بالزاک» در قرنِ نوزده بنویسیم، قرنِ بیستم، تمام دنیا، کهکشان‌ها، این‌همه اکتشاف، این‌همه چیزهایی را که در دنیا اتّفاق افتاده، نفهمیده‌ام. خُب، من که از عصرِ خودم استعفا نداده‌ام، قاعدتاً باید این‌ها را بفهمم. فهمیدن یعنی چه؟ یعنی شیوه‌های وجودداشتنِ آن‌ها را فهمیدن. خُب، آن‌ها را در ساختارِ رُمان باید درونی کنیم. اثر چیزی‌ست که کُلِ این محتوا را دگرگون می‌کند، تا این‌که آن‌سوی شکلِ اثر تبدیل به محتوای ذهنِ خواننده شود. محتوا اصلاً به این معناست که اهمیّت پیدا می‌کند.

[رضا براهنی، در جلسه‌ی نقد و بررسیِ رُمانِ «آدابِ زمینی»، کتابِ آینه‌ها؛ نقد و بررسیِ ادبیاتِ امروزِ ایران، به‌کوششِ الهام مهویزانی، انتشاراتِ روشنگران، هزار و سیصد و هفتاد و سه]

بعدِ تحریر: گاهی آدم باید کتاب‌هایی را که قبلاً خوانده، مُرور کند؛ بخصوص همچه کتاب‌هایی را که پُر است از حرف‌های دیگران، از توصیه‌شان و البته دانایی‌شان. همچه حرف‌هایی، به‌مراتب مُهم‌ترند از خودِ آن کتابی که این حرف‌ها در جلسه‌ی بررسی‌اش به زبان آمده است. گاهی آدم باید کتاب‌های خوانده را دوباره مُرور کند، به‌نیّتِ بازخوانیِ همین حرف‌ها...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸

تنها زندگی‌ست که جنگ و رسوایی‌ست...

نمی‌دانم خدا دیگر چه مقدّرم کرده است. امّا می‌خواهم پیش از مرگم داستانِ آن‌روز را بنویسم، داسنانِ آخرین‌باری که لائوس پیشَم بود و غارتَم کرد. سه‌سالی‌ست که دارم کارِ نوشتن را به تعویق می‌اندازم. امّا اکنون احساس می‌کنم یک‌صدا، صدایی که نمی‌شود ناشنیده‌اش گرفت، وادارم می‌کند حوادثِ آن‌روز و همه‌ی دانسته‌هایم درباره‌ی لائوس را روی کاغذ بیاورم، زیرا این کار وظیفه‌ی من است و فرصتِ زیادی برایم نمانده. چُنین صدایی را نمی‌شود اشتباه فهمید، پس به یاریِ خدا به این صدا گوش می‌سپارم.

من دیگر جوان و سالم نیستم و مرگم نزدیک است. آیا هنوز هم از مرگ می‌ترسم؟ لائوس، در آن یک‌شنبه‌ای که برای آخرین‌بار پیش‌مان بود، مرا از این ترس هم خلاص کرد. شاید این ریشه در گذشته‌ها دارد، در دورانی نه‌چندان خوش، یا در خاطراتی به‌همان‌اندازه ناخوش، یا شاید در عنایتی خاص، همان‌طور که مذهبم می‌آموزد، که گاهی حتّا نصیبِ نالایق‌ها و کلّه‌شق‌ها هم می‌شود، یا تنها به‌خاطرِ تجربه و سنّ‌وسال است که با آرامش مرگ را به انتظار نشسته‌ام. زندگی به‌طرزِ شگفتی همه‌چیز به من بخشیده و بااین‌حال عمیقاً تاراجم کرده است. دیگر در انتظارِ چه باید باشم. من باید بمیرم، زیرا نظمِ امور بر این است و من وظیفه‌ام را به انجام رسانده‌ام.

می‌دانم ادّعای بزرگی‌ست و حالا که آن‌را مکتوب می‌بینم، کمی می‌ترساندم. کلمه‌ای متفرعن که باید به‌خاطرش روزی به کسی جواب پس داد. چه‌قدر طول کشید تا وظیفه‌ام را شناختم و با چه اکراهی، بله، نالان و غرقِ درماندگی، سرانجام تسلیم‌اش شدم. نخستین‌بار احساس کردم که مرگ می‌تواند رهایی باشد و دریافتم که مرگ، گشایش و صلح است. تنها زندگی‌ست که جنگ و رسوایی‌ست. چه‌قدر این جنگ عجیب بود! چه‌کسی آن‌را سامان داده بود، چرا گریزی از آن نبود؟ آیا همه‌ی توانم را به کار نبُرده بودم تا از آن بگریزم؟ امّا دشمن ردِ مرا پیدا کرده بود. امروز می‌دانم که نمی‌شد جورِ دیگری باشد؛ ما به دشمنان‌مان زنجیر شده‌ایم و آن‌ها را نیز از ما گریزی نیست.

[میراثِ اِستر، شاندور مارای، ترجمه‌ی فریبا صالحی، نشر مرکز، هزار و سیصد و هشتادوهشت]

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸

همه‌چی زیر نور خورشید برق می‌زد...

خورشید از پشت ابر درآمد. از پله‌های سنگی لب آب که بالا می‌رفت، انگار که این پارک آفتابی و روشن را برای اولین‌بار می‌دید. حالا عکس‌گرفتن کیف داشت ـ حالا که هیچ‌چی پول نداشت. سر عکاسها شلوغتر شده بود. حالا اگر عکس می‌گرفت، پشت به پل معلق، تمام پل توی عکس پیدا بود. همه‌چی به‌روشنی پیدا بود ـ درختهای آن‌طرف رود، خانه، پرنده‌های روی آب، قایقهایی که از زیر پل می‌گذشتند، ماشینهایی که از روی پل می‌گذشتند. سربازها، پشت به پل معلق، عکس دسته‌جمعی می‌گرفتند. حالا عکس‌گرفتن کیف داشت ـ حالا که هیچ‌چی پول نداشت. حالا وجود نداشت. نه کسرا بود، نه یوسف. هیچ‌کس نبود. عکس توی جیبش را پاره کرد و انداخت توی سطل آشغال. عکس تکی دیگر نباید می‌گرفت. عکس دسته‌جمعی باید می‌گرفت. از سربازهایی که عکس فوری دسته‌جمعی می‌گرفتند خواهش کرد بگذارند گوشه‌ی عکسشان بایستد. آن‌قدر سرحال بودند که قبول کردند. پشت‌سرشان تصویر پل معلق واضح و مشخص بود. همه توی عکس می‌خندیدند و بیرون عکس می‌خندیدند و محض خنده بازهم با او عکس گرفتند. همه‌چی زیر نور خورشید برق می‌زد، جان تازه می‌گرفت.

 

[سفرِ کسرا، جعفر مدرّس صادقی، انتشاراتِ نیلوفر، بهار هزار و سیصد و هفتاد]

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸

میعاد در لجن - یادداشتی از سعید عقیقی

 

قبلِ تحریر: خیلی دلم می‌خواست که «شهروند امروز»ی در کار بود،  یا «اعتماد ملّی»‌ای که این نوشته را آن‌جا منتشر کنم؛ نوشته‌ای که البته به کسی دیگر تعلّق دارد؛ به «سعید عقیقی» که این‌روزها، «صداها» [ساخته‌ی فرزاد مؤتمن] با فیلم‌نامه‌ای از او روی پرده‌ی سینماهای تهران رفته است. آقای عقیقی، از سر لطف اجازه دادند که نوشته‌شان این‌جا، توی این وبلاگ، منتشر شود...

میعاد در لجن

این‌را نمی‌نویسم که چیزی را تغییر دهم؛ چون دریافته‌ام که خوش‌بوترین گل نیز تعفن مردابِ صدسال مانده را تغییر نخواهد داد. این‌را می‌نویسم که در تاریخ بماند؛ که کسی در آینده بداند که جُز مشتی چاپلوس و لوده و مزدور و مزوّر و شارلاتان و هفت‌رنگ و ریاکار؛ که چارچنگولی بر روح و ذهن و باور هنردوستان چسبیده بودند و رهاشان نمی‌کردند، کسان دیگری نیز در این سال و زمانه بر این خاک می‌زیسته‌اند. و آن‌که از پس کاروان می‌آید، با خود نگوید که اینان همگی مُشتی دون‌پایه و فرومایه بودند و به ماندن نمی‌ارزیدند. شاید کسانی باشند که این راه را بگیرند و بیایند و امیدوار باشند که عرصه به‌تمامی از آنِ دونان و فاسدان نبوده و نخواهد بود، و صحنه یکسر از مردمی و مردمان خالی نمانده است و نمی‌ماند. اکنون در دور کامل لجن، سینما از آن‌چه باید باشد و می‌تواند باشد، فرسنگ‌ها فاصله گرفته است. دروغ، تبعیض، حق‌کشی و پلیدی به صورت امری رایج و طبیعی درآمده و گویی جزاین چیزی نباید باشد. حق این است که وقتی از کنار تابلوهای تبلیغاتی یا سردر سینماها می‌گذریم، از دیدن این تصاویر عنیف و حماقت مستولی بر ذهن و زبان سازندگان‌شان سرمان را از خجالت پایین بیندازیم و بگذریم و دل‌مان را به فروش بلیت‌ها خوش کنیم و خود را فریب بدهیم که «چرخ سینما باید بچرخد» و سینمای «پُرمخاطب»ی داریم. انگار پدری به‌جای کوشش در جهت فراهم‌کردن رفاه دختر تازه‌بالغ‌اش، او را روانه‌ی خیابان‌ها کند تا خرج خودش را دربیاورد و استدلال‌اش این باشد که «چرخ زندگی باید بچرخد» و دل خوش دارد به این‌که دختر «پُرمخاطب»ی دارد! این توهین‌آمیز‌ترین جمله‌ای‌ست که می‌توان نثار دوستداران سینما کرد. مگر فروشندگان این کالاهای کریه که ظاهر و باطن خفت‌بارشان راه را بر هرگونه تفکر بسته است، خدمت‌گذار چیزی جز جیب گشاد خود بوده‌اند؟ آیا با این‌همه سرمایه و مشتری که از آن دم می‌زنند، ذره‌ای بر کیفیت مهملات‌شان افزوده‌اند؟ یا بدتر، سوراخ دعا را یافته‌اند و اراجیفِ رقت‌انگیزشان از فیلمفارسی‌های دهه‌ی ١٣٣٠ هم عقب‌افتاده‌تر و حماقت‌بارتر به نظر می‌آید؟ این همان دروغ بزرگی نیست که برای سرکیسه‌کردن بینندگان‌مان به خوردشان می‌دهیم؟ چه‌کسی گفته است که برای بالابردن تعداد تماشاگران، باید تئوری «کاباره‌ی ارزان‌قیمت» را، که همان پنجاه‌سال پیش هم کهنه به نظر می‌آمد، دوباره علم کرد؟ یا چه‌کسی گفته است که سطح سلیقه‌ی مخاطبان را باید مُشتی جاهل تازه‌به‌دوران‌رسیده معیّن کنند؟ از کی تا‌به‌حال بی‌فرهنگ‌ها در زمینه‌ی سینمای فرهنگی صاحب‌نظر شده‌اند؟ آیا اصلاً تقسیم‌بندی سینما توسط چنین افرادی، خودبه‌خود، به معنای تحقیر مفهوم «فرهنگ»نیست؟ محافل سینمایی که فقط در زمینه‌ی دریافت بودجه برای برگزاری جشن‌ها پیداشان می‌شود، امروز کجاهستند؟ نکند فضولات متعفنی که به مدد مافیای بخش دولتی دوهفتگی ساخته می‌شوند و به واسطه‌ی مافیای بخش خصوصی یک‌ماهه اکران می‌شوند، در ردیف «آثار هنری»اند و ما بی‌خبریم؟ بگذارید کمی از برگ‌های تاریخ اندوه‌بار سینمای مستقل این ولایت را ورق بزنیم تا بدانیم که در این سال ها پیش نیامده و فقط فرورفته‌ایم: چهل‌وچند سال پیش، صاحب سینمایی که مجبور شده بود «سیاوش در تخت جمشیدِ» فریدون رهنما را اکران کند، خودش جلوی در سینما ایستاده بود و به همان چند علاقه‌مندی که می‌خواستند بلیت بخرند و وارد سینما شوند، پیشنهاد می‌داد که وقت‌شان را بیهوده تلف نکنند، چون «فیلمش خوب نیست!» با این شیوه ، فیلم زودتر از کف فروش پایین می‌آمد و مدیر عزیز دوباره می‌توانست «شمسی پهلوون و چهارتا شیطون» را برای بار چندم روانه‌ی پرده کند. البته با احتساب زمان، پرت‌ترین فیلمفارسی‌های پنجاه سال پیش، به‌مراتب بر کُپی‌های خجالت‌آور امروزین‌شان برتری دارند، اما تقریبا سرنوشت تمامی فیلم‌های مستقل و متفاوت در تاریخ سینمای ایران چیزی جز این نبوده است. آن ها تاوانِ تن‌ندادن به ابتذال را تمام و کمال پرداخته‌اند و اکنون نوبت به ما رسیده است. شش سال از اکران واپسین فیلم‌نامه‌ی ساخته‌شده‌ام می‌گذرد: «شب‌های روشن»، که با مظلومیت تمام، در سکوت کامل و فقط در سه سینما به نمایش درآمد، امروز دلبستگان بسیاری دارد که به‌خاطر دیدن لودگی و فرومایگی به سینما نمی‌آمدند و نمی‌آیند. و امروز با سینما قهرند، چون فیلمی نمی‌یابند که به شعورشان احترام بگذارد... و امروز نوبت به «صداها» رسیده است. به‌راستی چه‌کسی از اکران موفق چنین فیلم کوچک و جمع‌و‌جوری ممکن است به خود بلرزد و با تمامی وسایل ارتباط مخاطبان با فیلم شود؟ چرا روزی یک سانس و آن هم تمامی سانس‌های مرده‌ی چند سینما طوری برنامه‌ریزی شود که حتا دوستداران «صداها» هم نتوانند فیلم محبوب‌شان را ببیند؟ مشکل اصلی این نیست که چنین فیلم هایی امکان مقایسه میان اندیشه و جهل را به وجود می‌آورند؟ و نکته در این نیست که همین فیلم‌های کوچک مُشتِ دروغ‌گوهای بزرگ را به‌سادگی باز می‌کنند؟ فیلم‌هایی که هزینه‌شان چندبرابر «صداها»ست و دستاوردشان چیزی جز شرمساری و تمسخر نیست؟

صمیمانه امیدوارم هرچه زودتر «گروه فیلم‌های بی‌فرهنگ» نیز با همین عنوان به وجود آید و جشنواره‌ای برای آن‌ها به وجود آید و «زرشک زرّین» نیز که امروز برای ربودن‌اش رقابت از هر زمان دیگری شدیدتر است، به محصولاتِ شایسته و فرح‌بخش سینمای «ملّی» ایران، که در عین نارضایتی ملّت همچنان به حیات انگلی و ننگین خود ادامه می‌دهد، با عزّت و احترام فراوان اهدا شود و حمایت‌های بی‌حساب و کتابی که در طول سال‌ها نثار چنین خزعبلاتی شده، جایگاه خود را بیابد. خوش‌بختانه  فهم تماشاگر ما هنوز تا سطح تهیه‌کنندگان فیلمفارسی پایین نیامده و به‌رغم کوشش مافیای تولید، مافیای سینمادار و مافیای سینمایی‌نویس که در حقارتی وصف‌ناپذیر، ذرّه‌بین به دست، به‌دنبال «ساختار فیلمفارسی» می‌گردد، هنوز فرق بین فیلم جدی و مهمل را تشخیص می‌دهند. میعاد ما با مشتاقان فیلم جدی، حتا در میان لجن نیز پابرجاست. شب‌های ما هنوز روشن است و صداهای‌مان همچنان رساست. ما را با نشخوارکنندگان فضولاتِ گذشته کاری نیست. ما آیندگانیم.

  سعید عقیقی

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸