شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

همیشه یکی هست که زندگی را تقلید کند...

Les mistons

  

   چهارسال از پیوستن به کایه دو سینما گذشته بود که تروفو وروجک‌ها را ساخت؛ یک فیلمِ هجده‌دقیقه‌ایِ سیاه‌وسفید: نوجوان‌هایی در تعقیبِ دو عاشق. (خوب ببین بزرگ‌ترها چه می‌کنند. زندگی را از همین‌حالا تمرین کن.)‌

   هزارونهصد و پنجاه‌وهفت، آن‌سوی دنیا، آلفرد هیچکاک سرگیجه را روی پرده‌ی سینما برده بود؛ یک عاشقانه‌ی کامل، تلقّی تازه‌ای از دوست‌داشتن و عشق و دیدنِ یار (عشق چگونه می‌تواند آدمی را از پا درآورد؟ آدمی چگونه اسیرِ عشق می‌شود؟) امّا وروجک‌های تروفو داستانِ نوجوان‌هایی بود که با تعقیبِ دو عاشق، با رازی بزرگ آشنا می‌شدند؛ می‌فهمیدند چیزی، حسّی، میلی، خواسته‌ای، در وجودِ آدمی هست که زنده و منتظر و گاهی بی‌قرار نگه‌اش می‌دارد. (بزرگ‌ترها همه‌چیز را نمی‌گویند.)

   دخترِ زیبایی‌ هست در محلّه‌ که وروجک‌ها دوستش می‌دارند. امّا دخترِ زیبای محل دل به دلِ معلّمِ ورزشی داده؛ یکی از شهری دیگر، از جایی دیگر. کاری باید کرد. دست که نمی‌شود روی دست گذاشت. وروجک‌ها کارت‌پستالی برای معشوق (برنادت) می‌فرستند که چشم‌به‌راهِ عاشق (ژرار) است. شیطنت می‌کنند. (خودشان را می‌گذارند جای بزرگ‌تر.) خبرِ بد در این کارت‌پستال، در این هدیه‌ی بی‌وقت نیست، در روزنامه است که معشوق می‌خواند عاشق مُرده است؛ در کوهستان، به مرگی تصادفی. (خبری بدتر از این؟)

   امّا فیلم، به‌رغمِ این غم، سرشار از آفتاب است. نورْ همه‌جا هست و هرجا که برنادت هست، بچّه‌ها هم هستند. چه می‌بینند آن‌ها؟ تنهایی عُشّاق را؟ عُشّاق که تنها نیستند؛ زیرِ نگاهند از همه‌طرف. چشم‌ها تعقیب‌شان می‌کنند. همیشه یکی هست که عشّاق را بپاید. همیشه یکی هست که زندگی را تمرین (تقلید) کند. (ببین که از کجا ضربه خورده‌اند. درسِ عبرتی باشد برایت.)

   وروجک‌ها، ساخته‌ی فرانسوا تروفو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩

منتظرم اتّفاقی چیزی برام بیفته...

La fille sur le pont

  

   مدرسه رو ول کردم؛ ولی دلم نمی‌خواس کار کنم. اوّل بی‌خیالِ مدرسه شدم و بعدش هم از خونه هم فرار کردم. دوس داشتم با کسی غیرِ خونواده‌م زندگی کنم. این جوری بود که چنگ زدم به اوّلین فرصتی که پیش اومد...

   من که نمی‌دونم آزادی چیه، ولی دلم می‌خواس پیشِ کسی باشم که دوسش داشتم. بچّه که بودم فکر می‌کردم تا وقتی کارات مثِ کارای آدم‌بزرگا نباشه، نفهمیده‌ی زندگی چیه و قبلش اصلاً هیچ‌چی نبوده‌ی. فرار کردم که زندگی‌م شروع شه. ولی مشکل این‌جاس که شروعِ خوبی نبود. برای من که اصلاً خوب نبود؛ از بد هم بدتر بود. هیچ‌وقت آدمِ خوش‌بختی نبوده‌م...

   این کاغذای چسبناکِ مگس‌کُش رو دیده‌ین؟ من درست عینِ اون کاغذام. همه‌ی آشغالای دوروبرم می‌چسبن به من. عینِ جاروبرقی‌م؛ هرچی آشغال می‌مونه رو زمین جمع‌ می‌کنم. خوش‌بختی هیچ‌‌وقت درِ خونه‌م رو نزده. دست به هر کاری‌ام که می‌زنم اشتباه از آب درمی‌آد. دست به هرچی می‌زنم می‌شه خاکستر. بخت و اقبالِ بد رو که نمی‌شه وصف کرد. می‌دونی؛ مثِ استعدادِ موسیقی می‌مونه. یا استعدادش رو داری، یا نداری...

   من از این آدمام که ‌زودی احساساتی می‌شن، اصلاً به هیچ‌چی فکر نمی‌کنم. اگه اون یارو سوارم نمی‌کرد شاید پریده بودم جلو یه کامیون. یارو روان‌پزشک بود؛ معاینه‌م که کرد گفت افسرده‌م. انگار کارِ آسونی‌یه که آدم تظاهر کنه عاشق شده. می‌گفت من یه بخشی از وجودشم. شاید از اون بخشِ وجودش این‌قد خسته شده بود که پا شد رفت تلفن بزنه. هیچ‌وقت هم نفهمیدم رفت به کی تلفن بزنه؛ چون دیگه برنگشت. اون رستوران یه درِ پُشتی هم داشت؛ ولی من که خبر نداشتم. برای همین تا کرکره‌ی رستوران رو بکشن پایین همون‌جا منتظرش نشسته بودم... بعد تو همون رستوران شدم پیش‌خدمت...

   یه قاضی بهم گفت افسرده‌ترین آدمای روی زمین همین‌جا تو فرانسه زندگی می‌کنن. لابد می‌خواس من رو دلداری بده، ولی خودش هم یه‌پا افسرده بود. تا دید دارم گریه می‌کنم، دسمالش رو بهم داد و رفت...

   نمی‌دونم، شایدم لیاقتم بیش‌تر از اینا نبوده. بهش چی می‌گن؟ قانونِ طبیعت؟ بعضی آدما به دنیا می‌آن که خوب و خوش‌حال باشن، عوضش من تو همه‌ی روزای زندگی‌م داشتم گولِ این و اون رو می‌خوردم. هرکی بهم هر قولی می‌داد،‌ حرفش رو باور می‌کردم، ولی آخرش هیچ‌چی برام نموند. هیچ‌وقت هیچ‌کی پیشِ خودش فکر نکرد که شاید از منَم یه کاری بربیاد، برا هیچ‌کی آدمِ باارزشی نبودم. هیچ‌وقتِ خدا از این آدمای الکی‌خوش نبودم، حتّا هیچ‌وقت از این آدمای بی‌خودی‌غصّه‌دار هم نبودم. قبلاً فکر می‌کردم وقتی چیزی رو از دست بدی، غصّه‌ات می‌شه، ولی من هیچ‌وقت هیچ‌چی غیرِ بدبختی نصیبم نشده...

   اون‌وقتا که کوچیک بودم دلم می‌خواس زودی بزرگ بشم، ولی الآن اصلاً نمی‌فهمم آدم چرا باید بزرگ بشه. حالا که خودم بزرگ‌تر شده‌م فکر می‌کنم آینده‌م مثِ اینه که آدم بی‌خودی تو اتاقِ انتظار بشینه. یا تو یه ایستگاهِ بزرگِ قطار که پُرِ تابلو و صندلی‌یه. یه‌عالمه آدم تُندوتُند از کنارم رد می‌شن، ولی انگاری من رو نمی‌بینن. همه‌شون هم عجله دارن که زودی سوارِ قطار بشن. لابد یه جایی دارن که می‌خوان برن، یا یه کسی رو دارن که می‌خوان ببیننش، ولی من چی؟ اون‌جا مُنتظر نشسته‌م؛ منتظرم اتّفاقی چیزی برام بیفته...

   دخترِ روی پُل، ساخته‌ی پاتریس لوکُنت

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩

تکّه‌ای ‌گچ بردار؛ هرجا که دوست می‌داری دری را رسم کن...

 El laberinto del fauno

  

   افسانه‌ی پریان؟ حقیقتِ محض؟ یا مجادله‌ی واقعیت و تخیّل؟

   هزارتوی پَنِ گی‌یرمو دل‌تورو ترکیبی از همه‌ی این‌هاست؛ نمایشِ سرشتِ سوگناکِ بشر در میانه‌ی جدالی شرم‌آور و پیوندِ دیرینه‌اش با حقیقتی که رهایی از آن دشوار است. در میانه‌ی چنان جدالی‌ست که واقعیت و تخیّل رو در روی هم می‌ایستد و چشم در چشمْ حریف می‌طلبند.

   این چشمه‌ای‌ست از همان مشکلاتِ بی‌امان‌ که برونو بتِلْهایْم در رساله‌ی خواندنی افسونِ افسانه‌ها [ترجمه‌ی اختر شریعت‌زاده، هرمس] به آن اشاره می‌کند و می‌نویسد «بخشِ ذاتی هستی بشر است» و توضیح می‌دهد در داستان‌های پریان، رذیلت درست مثل فضیلت، نقشی پُررنگ دارد و این دو خصیصه‌ی انسانی را، تقریباً، در هر داستانِ پریانی می‌شود سراغ گرفت. همه‌چیز، ظاهراً، به زندگی واقعی آدم‌ها برمی‌گردد که هم خوبی را می‌توان در آن سراغ گرفت، هم بدی را. و این هم هست که هر آدمی، «در وجودِ خود کششی نسبت به هردو احساس می‌کند.» درعین‌حال، بتِلْهایم، اشاره می‌کند که داستان‌های پریان، کاملاً قطبی هستند؛ یعنی یک شخصیت یا بد است، یا خوب و با توجّه به همین مسأله است که به یکی از اساسی‌ترین نکته‌های تحقیقش می‌رسد. این‌که «شخصِ بدکار، همیشه، بازنده است.» و چیزی‌که باعثِ مسرّت و شادی کودک (شما بخوانید مخاطب) می‌شود، چیزی فراتر از پیروزی فضیلت بر رذیلت است، این‌که او شیفته‌ی قهرمان[های] اصلی‌ست و فکر می‌کند خودش هم در پیروزیِ آن‌ها نقشِ پُررنگی داشته است.

    هزارتوی پَن را می‌شود (یا باید؟) فیلمی سیاسی هم دید؛ هرچند دل‌تورو ترجیح داده رو بازی نکند و فیلمش صرفاً در رده‌ی فیلم‌های سیاسی جای نگیرد. در این هزارتو، در این راهِ پیچاپیچ و بُغرنج، آن‌چه به‌چشم می‌آید، حقیقتی‌ست ویران‌گر و واقعیتی هولناک (مجادله‌ی کاپیتان ویدال و زیردستانش با کمونیست‌های مخالفِ فرانکو) که سایه‌‌ی پُررنگش را، مُدام، روی آن تخیّلِ ناب (سرزدن به دنیایی دیگر و هم‌نشینی با فان‌ها) می‌گسترد.

   و البته برای پُل‌زدن بینِ این دو دنیا هنوز چیزی بهتر از آلیس در سرزمینِ عجایب، شاهکارِ کلاسیکِ لوئیس کارول [ترجمه‌ی زویا پیرزاد، کتابِ مریم؛ وابسته به نشرِ مرکز] وجود ندارد؛ داستانِ دخترکی (آلیس) که پا می‌گذرد به سرزمینی دیگر که موجوداتش هرچند شماری از خصیصه‌های انسانی را دارند، ولی در زمره‌ی عجائبُ المخلوقات و غرائبُ الموجودات جای می‌گیرند.

   دنیای هزارتوی پَنی که گی‌یرمو دل‌تورو پیشِ چشم‌های ما گذاشته، در همان رده‌ای‌ست که محمّد بنِ محمود بنِ احمدِ طوسی، در نیمه‌ی دوّمِ قرنِ ششمِ هجری، نوشته بود «... نه هرکسی را مِکنَت آن بُوَد کی [= که] در آفاق گردد، تا آن‌چه ندید، ببیند و ما عجایبِ عالَم، آن‌چه دیده‌اند و شنیده، یاد کنیم و صُوَر و اَشکالِ آنچ [= آن‌چه] مُمکن گردد، رَقَم کنیم و آن‌را نام کردیم عجائبُ المخلوقات و غرائبُ الموجودات، تا آن‌را خوانند و صُنعِ باری تعالی دانند و تفکّر کنند...» [عجائبُ المخلوقات و غرائبُ الموجودات، به‌اهتمامِ منوچهر ستوده، شرکتِ انتشاراتِ علمی‌و‌فرهنگی]

   آن دنیای دیگر (بهتر؟)ی که اوفیلیای هزارتوی پَن برای فرار از حقیقتِ هولناکِ حضورِ کاپیتان ویدال به آن پناه می‌بَرَد، بخشی از همین عجایبِ عالَم است. همین است که راویِ هزارتوی پَن، در همان ابتدای داستان، می‌گوید که «سال‌ها پیش، در دنیایِ زیرزمینی، جایی‌که هیچ رنج و دروغی در کار نبود، شاهزاده‌خانمی زندگی می‌کرد که همیشه سودایِ انسان‌ها را در سر داشت. سودایِ آسمانِ آبی را در سر داشت، سودایِ نسیمِ دل‌نواز و نورِ خورشید را. روزی او نگهبان‌ها را فریب داد و گریخت و به‌محضِ این‌که از دنیایِ زیرزمینی بیرون رفت، آفتابِ تابان بر او تابید. چشم‌هایش را نابینا کرد و خاطراتش را پاک کرد. شاهزاده‌خانم، دیگر نمی‌دانست که کیست و از کجا آمده. سرما در عُمقِ جانش نشست. بیمار و رنجور شد و در نهایت مُرد. با این‌همه، پدرش ـ که پادشاه بود ـ همیشه می‌دانست که شاهزاده‌خانم،‌ روزی روزگاری بازمی‌گردد؛ شاید در جسمی دیگر، در مکانی دیگر و در روزگاری دیگر. و پادشاه، تا آخرین نفس، چشم‌به‌راهِ دخترش بود، آن‌قدر انتظار کشید که زمین دیگر نچرخید...»

   و نکته این است که همین چند خط، خلاصه‌‌ی داستانِ فیلم، و درواقع، داستانِ زندگیِ اوفیلیای تنها و غم‌زده‌ای‌ست که دوست ندارد به کاپیتان ویدال بگوید پدر؛ پدرِ او همان خیّاطِ لابُد مهربان و مردم‌داری‌ست که از دنیا رفته و هیچ معلوم نیست که مادرش چرا کاپیتان ویدال را به‌عنوانِ همسرِ دوّم انتخاب کرده؛ کاپیتان ویدالی که وقتی دارد درباره‌ی چریک‌های ضدّ فرانکو حرف می‌زند، می‌گوید «کاری می‌کنیم که اون عوضی‌ها از گرسنگی بمیرن.» و تا جایی‌که می‌تواند، همین کار را می‌کند.

    اوفیلیای کوچک، چشم‌به‌راهِ برادری‌ست که اگر به‌دنیا بیاید، تنهاییِ او را پُر می‌کند و خوشیِ کوچکی می‌شود در دنیای پُر غمِ او. این است که شروع می‌کند به تعریف‌کردنِ داستان برای برادرِ به‌دنیانیامده‌اش، و البته، داستانِ او، حکایتِ جاودانگی و نامیرایی‌ست. این داستانِ جاودانگی و نامیرایی را، اوفیلیا دارد برای برادری تعریف می‌کند که پدرش کاپیتان ویدال است؛ مردی که آرزوی نابودیِ دیگران را در سر می‌پروراند و وقتی شکارچی‌ و پسرش را پیشِ او می‌آورند، باور نمی‌کند که واقعاً دنبالِ شکارِ خرگوش بوده‌‌اند و خرگوش‌های شکارشده توی کیفِ آن‌هاست.

   به‌چشمِ کاپیتان ویدالْ آن‌ها کمونیست‌هایی هستند که دارند به اسپانیای فرانکو خیانت می‌کنند. این است که یک بطری را آن‌قدر به بینی پسرِ شکارچی می‌کوبد که عملاً استخوانش خُرد می‌شود. بعد هم هردو را می‌‌کُشد تا تعدادِ خائنانِ روی زمین کم‌تر شود. وقتی هم که در کیف‌شان دو خرگوش کوچک را پیدا می‌کند و می‌فهمد بیچاره‌ها راست می‌گفته‌اند، به گارسیس می‌گوید «قبلِ این‌که بیای مزاحمِ من بشی، یاد بگیر اون لعنتی‌ها رو درست بگردی.»

   امّا این‌که نشانه‌ی دل‌رحم‌بودنش نیست، چون وقتی می‌خواهد از استوترِ بیچاره که، اساساً، لکنتِ زبان دارد حرف بکشد، بهش می‌گوید «حالا باهات یه معامله می‌کنم؛ اگه سه شماره رو بدونِ لُ لُ لُکنت بشماری، می‌تونی بری.» بیچاره استوتر برای رهایی از دستِ او، تا دو را درست می‌شمارد، ولی به سه که می‌رسد، ترس بر او غلبه می‌کند و دچار لُکنت می‌شود.

    درعین‌حال، نکته این است که دخترکِ تنها و مغموم، حوصله‌ی حقیقتِ هولناکِ دور و بَرَش را ندارد و خودش را عادت داده به دیدنِ چیزهایی که، ظاهراً، دیده نمی‌شوند و ندیدنِ چیزهایی که، قطعاً، به‌چشم می‌آیند. این است که وقتی سنجاقکی از پنجره داخل می‌شود و روی تصویر پریِ سبزِ بندانگشتی می‌نشیند، درجا بدل می‌شود به این موجود. واقعیت، درجا، تغییر می‌کند و تخیّل جایش را می‌گیرد. پریِ سبزِ بندانگشتی، اوفیلیا را می‌بَرَد به ویرانه‌ی‌ هزارتو؛ جایی‌که واقعیت هیچ معنایی ندارد. همه‌چیز خیال است، همه‌چیز غیرواقعی‌ست و به کارِ کسانی که چیزی جز واقعیت را نمی‌بینند نمی‌آید.

   آن‌جا فانی که از دلِ افسانه‌ها بیرون آمده، به اوفیلیا می‌گوید که نام حقیقی‌اش شاهزاده‌خانم مواناست و پدرش پادشاه دنیای زیرزمین بوده است. بعد توضیح می‌دهد که اوفیلیا، درواقع، فرزندِ ماه است. فان می‌گوید که پدرِ واقعی‌ِ او، آن‌ها را مجبور کرده که درهای همه‌‌ی معبدهای جهان را باز بگذارند تا شاهزاده‌خانم موانا بازگردد. امّا مسأله این است که «باید مطمئن بشیم که جوهر وجودت همونه که بوده و دست نخورده. اگه دست خورده باشه، نمی‌تونی جاودانه بشی.» پس سه وظیفه را به اوفیلیا یادآوری می‌کند و کتابِ راه‌هایِ فرعی را به او می‌سپارد که هرچند سفید و خالی‌ست؛ امّا در مواقع لازم، راه را به اوفیلیای جست‌وجوگر نشان می‌دهد.

   توجّه به این نکته هم، شاید، بد نباشد که معنای لُغویِ اوفیلیا کسی‌ست که مارها را دوست می‌دارد و مار، این خزنده‌ی جادویی، قرن‌هاست که نمادِ مرگ و تولّدِ دوباره است و می‌گویند پوست‌اندازی‌های مکرّرش، خورشید را به‌یاد می‌آورد که، مُدام، تجدیدِ حیات می‌کند. [فرهنگِ نگاره‌ای نمادها در هنرِ شرق و غرب، جیمز هال، ترجمه‌ی رقیه بهزادی، فرهنگِ معاصر]

   از این منظر، سرگذشتِ اوفیلیا را می‌شود با همان حکایتی که راوی، در ابتدای داستان برای ما روایت می‌کند، مقایسه کرد: «پدرش همیشه می‌دانست که شاهزاده‌خانم،‌ روزی روزگاری بازمی‌گردد؛ شاید در جسمی دیگر، در مکانی دیگر و در روزگاری دیگر.»

   بله، این داستانِ خودِ اوفیلیاست که دست‌آخر، وقتی فان، که ظاهراً دلش به‌حالِ او سوخته، دوباره می‌آید و می‌گوید بهتر است برادرش را بردارد و با خودش به هزارتو ببرد. و تکّه‌‌گچی به او می‌دهد تا درِ ورود و خروج را، هرجا که خواست، بکشد و حرکت کند. اوفیلیا در آستانه‌ی عملی‌کردنِ نقشه‌اش است که ویدالِ سنگ‌دل متوجه می‌شود و هرچند قرص‌های خواب‌آور حالش را دگرگون کرده‌اند، ‌دنبالش می‌رود. حالا، همان‌جور که اوفیلیا در دنیایِ خودش (دنیای غیرواقعی) سِیر می‌کند، ویدال هم چیزی غیرِ واقعیتِ دوروبرش نمی‌بیند و نمی‌فهمد که فان به اوفیلیا می‌گوید دروازه فقط در صورتی باز می‌شود که خونِ بی‌گناهی ریخته شود؛ به‌اندازه‌ی‌ سرِ سوزن، یک قطره‌‌ی خون.

   ویدالْ گلوله‌ای به‌سوی اوفیلیا شلیک می‌کند و باریکه‌ای خون از بینیِ اوفیلیا بیرون می‌زند؛ درست مثل اوّلِ فیلم و تازه همه‌چیز روشن می‌شود و این هذیانِ دمِ مرگ، این خوابِ پیش از خوابِ ابدی معنا می‌گیرد و اوفیلیا، لابُد، آماده است که برگردد پیشِ پدرش؛ «شاید در جسمی دیگر، در مکانی دیگر و در روزگاری دیگر.»

   بعدِ آن‌که پدرو به‌سوی کاپیتان ویدال شلیک می‌کند و مرسدس برادرِ بی‌مادرِ اوفیلیا را با خود می‌بَرَد تا هیچ‌وقت نفهمد پدرش چه‌کسی بوده، اوفیلیا با مرگْ دوباره زنده می‌شود و می‌رود به دنیای زیرزمینی؛ جایی‌که پدر و مادرش دوباره پیش هم نشسته‌اند؛ درست مثلِ همه‌ی‌ افسانه‌های پریان.

   حالا همان راویِ ابتدای فیلم، می‌گوید «شاهزاده‌خانم، به قلمرو پادشاهی پدرش بازگشت و با قلبی پاک و سرشار از عدالت، قرن‌ها حکومت کرد. همه‌ی‌ موجودات هم او را دوست می‌داشتند. مثل ما هم ردّی کوچک از خودش روی زمین گذاشت و این رد تنها به چشمِ کسانی می‌آید که می‌خواهد آن‌را ببینند...»

   هزارتوی پَن، ساخته‌ی گی‌یرمو دل‌تورو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩

دنیا چه‌جوری به آخر می‌رسد؟

The Third Man

  

   دنیا چه‌جوری جلو چشمِ آدم به آخر می‌رسد؟ هواپیما چه‌جوری تو مسیرِ خودش شیرجه می‌زند؟ برای مارتینْزْ دنیای سرشار از دوستی و اعتماد و تحسینی که بیست‌سالِ پیش در راهروِ مدرسه شروع شده بود این‌جوری به آخر رسید. همه‌ی خاطراتش، عصرهایی که لابه‌لای علف‌های بالابلند گذشته بود، تیراندازی‌های بی‌اجازه در بریک‌وُرث کمون، رؤیاها، پیاده‌روی‌ها، همه‌ی تجربه‌های مشترک، عینِ خاک‌های شهری که بمبِ اتم انداخته باشند روش، به غبار تبدیل شده بود. دیگر نمی‌شده قدمی مطمئن برداشت.

گراهام گرین، مردِ سوّم، کتاب‌های پنگوئن

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩
برچسب‌ها : گراهام گرین ، مردِ سوّم

نامه سند است ماندگار است...

The Green Room

  

   نامه‌ خاصیتِ عجیبی دارد: حرف‌های شفاهی، چیزهایی که اگر به زبان بیایند، می‌توان جدّی‌شان نگرفت و از کنارشان گذشت، وقتی نوشته می‌شوند، واقعیت پیدا می‌کنند. هویّت‌شان تغییر می‌کند و سَند می‌شوند. نامه سند است. ماندگار است. هرقدر هم بگذرد، هست؛ در دسترس‌ است و می‌شود آن‌را خواند؛ یک‌بار و دوبار هم نه، هزاربار. حرف‌های شفاهی، بادِ هوا هستند. (قولی معروف) به زبان می‌آیند و می‌گذرند و ای‌بسا فراموش می‌شوند و فقط مکتوب‌شدن، روی کاغذ آمدن و ثبت‌شدن است که نجات‌شان می‌دهد. آن‌ها را روی کاغذ می‌نشاند تا چیزی شوند غیرِ آن‌که پیش از این بوده‌اند. (کلام بدل می‌شود به کلمه و کلمه از ابتدا بوده است.) و اگر این حرف‌ها، این کلمه‌ها، کلامِ پُرمهر و عاشقانه باشند و رازِ یک دل‌دادگی را فاش کنند و از گفته‌ی خود دلْ‌شاد باشند، همه‌چیز، آن‌وقت، رنگِ دیگری به خود می‌گیرد. دنیا بهشت می‌شود پیشِ چشمِ آن‌که نامه را نوشته است. (فاش می‌گویم و از گفته‌ی خود دلْ‌شادم/ بنده‌ی عشقم و از هر دو جهان آزادم.)

   چیزهایی را باید گفت که گفتنی‌اند؛ همین است که دوستت می‌دارم را باید به زبان آورد. گفتن‌اش آدم را آرام می‌کند. (آن‌را که می‌شنود چه؟ کاش آرام‌اش کند.) نوشتن آتش می‌زند به دلِ آن‌که نامه را می‌خوانَد؛ آن‌که نامه برای او نوشته شده است. می‌بینی نوشته است که دوستت می‌دارد. دوستش می‌داری؟ تردید نکن. راست بگو. حرف بزن. جوابِ نامه را چگونه باید داد؟ جوابِ نامه را چه باید داد؟ دوستت می‌دارمی روی سطرهای آماده‌؟ فرق است بینِ گفتن و نوشتن. گفتن است که آرام می‌کند، که هم‌سفری را آماده‌ی سفر، آماده‌ی رفتن، آماده‌ی نماندن می‌کند. (برویم؟/ برویم هرجا که دوست می‌داری.)

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩

یکی دیگر بزنی هیچ؛ سرانجام راسته‌ی کریم‌خان ـ یادداشتی از کاوه کیائیان

 

کتاب‌فروشی نشر چشمه ـ عکسی از حمید جانی‌پور

عکس: حمید جانی‌پور

یکی دیگر بزنی هیچ*

سرانجام راسته‌ی کریم‌خان


 

کاوه کیائیان

ـ مسئول فروشگاه نشر چشمه ـ

   توضیح: برای اختصار از به‌کار بردن پیشوند محترم نشر و کتاب‌فروشی ابتدای نام ناشران و کتاب‌فروشان خودداری می‌کنم.

   سنگ مفت و گنجشک مفت... تا دیر نشده می‌خواهم نامه‌ای به شهردار بنویسم و بگویم سراسر کریم‌خان را پیاده‌رو کند؛ با نیمکت و سنگفرش و آب‌نما. ماشین‌ها می‌توانند از زیرگذر بروند. لطفاً فضای سبز یادتان نرود. بشود بلوار کریم‌خان. پل را که حتماً باید بردارید. دو طرف کتاب‌فروشی باشد و گالری و کافه. اشکالی ندارد صندلی کافه‌ها در خیابان چیده شود. فقط نور چراغ‌ها روی نیمکت‌ها متمرکز شود تا کسی برای کتاب‌خواندن به زحمت نیافتد. پخش موسیقی هم مهم است. راستی، سردیس نویسنده‌های معاصر فراموش نشود. یا شاید بهتر است اثر دست و پایشان را روی بلوک‌های سیمانی کف خیابان حک کرد. فقط لطفاً تا هنوز کتاب‌فروشی‌ای در این خیابان باقی‌ست اقدام کنید.

   در سه چهار سالی که گذشت، ده‌ها کتاب‌فروشی در تهران چشم از جهان بست. داروک و مهناز دو نمونه‌ی معروف است. حالا موج جدید آفت است که گلوی کتاب‌فروشی‌های کریم‌خان را گرفته. خبرها تلخ و کوتاه می‌رسند. مثل ضربه‌خوردن میان غوغای بازی. بعد می‌فهمی و درد می‌کشی. آبی می‌خواهد بفروشد؛ ویستار هم. پارت و نی فروخته‌اند و ثالث ـ به‌قول آقای جعفریه ـ قرارداد پیشنهادی بانک برای اجاره روی میزش است. شایعاتی هم درباره‌ی یکی دیگر از کتاب‌فروشی‌های قدیمی...

   از بازار بین‌الحرمین و کوچه‌ی حاج‌نایب و تیمچه‌ی حاجب‌الدوله و خیابان ناصریه و شاه که بگذریم، روزگاری انقلاب باغ دلگشای کتاب‌خوان‌ها بود و انشاالله که هست. راسته‌ی کریم‌خان از اوایل دهه‌ی ۶٠ پاگرفت و شد قرارگاه کتاب‌ها و کتاب‌خوان‌های جدی و پیشرو ـ البته که هنوز این خاصیت در خیلی از انقلابی‌ها هم باقی مانده. گویا و بعد چشمه اوایل همین دهه متولد شدند؛ جایی که هنوز روح لاروس پرسه می‌زد. سرنوشت سوزناک نقره و مرغ‌آمین را از خاطر نبرده‌ایم. خواستم بگویم کریم‌خان روزهایی این‌چنین داشت و باز ادامه داد.

   ثالث و ویستار به‌همراه چشمه از نمونه‌های خوب فروشگاه فرهنگی هستند؛ هرچند کافه‌هایشان بسته باشد.

   کسری، رود، نی، آبی، یساولی، پندار، پارت، شاهنامه، زند، گیتاشناسی، نگار و بهار و خیلی‌های دیگر کمی دور یا نزدیک کریم‌خان را ساختند. همنشینی ذاتی کافه و کتاب باعث ظهور کافه‌ها و کافه‌کتاب‌ها در منطقه شد. موزیک‌شاپ‌ها، گالری‌ها و مراکز هنری دیگر هم کم‌کم پا گرفت. حالا ازین سیاهه چندتایی مانده است. مثل پاره‌پاره شدن اندام یک انسان، کریم‌خان متلاشی می‌شود.

   باور کنید تصادفی نیست. دست‌کشیدن یک کتاب‌فروش از عشقش، از کارش. دیگر نمی‌دانم چه باشد بهتر است ولی همه می‌دانیم چه باید نباشد. چرخه‌ی نشر و کتاب‌فروشی وصل است به رونق مطبوعات و پیچیدن عطر کتاب‌های تازه و زخم‌نخورده در فضایی باز... شد افسانه‌ی پریان. معلوم است که این چرخ نمی‌چرخد و این چراغ خاموش می‌شود.

   کار کتاب دیربازده و شکننده است. از طرفی قیمت کتاب در ایران ارزان است ـ مقایسه می‌کنم با کشورهای دیگر. اما با همین قیمت هم در سبد اغلب خانوارها جایی ندارد ـ حساب کتاب درسی جداست. کتاب برای خیلی‌ها کالای تجملی‌ست. پاساژهای حاج‌نایب را آرایشی‌فروشی‌ها تسخیر کردند. کریم‌خان استعداد غریبی دارد تا سراسر طلافروشی شود و راحت شویم از این کالای تجملی، کتاب. آن‌وقت دیگر اعتراضی هم به خریدهای دولتی کتاب، ممیزی، شیوه‌ی تجهیز کتاب‌خانه‌ها، نمایشگاه‌ها، کتاب‌های توقیفی، فشار بر جوایز خصوصی و زمان مجوز انتشار و غیره نخواهد بود.

   کار کتاب بار شیشه‌ی مردی‌ست که از دروازه‌ی شهر می‌گذشت. گزمه‌ای چوبی بر آن نواخته می‌گوید: «بارت چیست؟» مرد می‌گوید: «یکی دیگر بزنی، هیچ.»

ز دستت خاطری پرپیچ دارم       زنی گر چوب دیگر هیچ دارم

   * مخاطب عنوان این یادداشت قضا و قدر و چرخ روزگار و از این قبیل چیزهای غیرقابل کنترل و فرهنگ‌ستیز است.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩

همیشه در سخن‌گفتن از آن‌چه دوستش می‌داری شکست می‌خوری

کتاب‌های جیبی

  

   کتاب‌خانه‌‌اش بزرگ نیست؛ از این چوبی‌های معمولیِ جمع‌وجور است که شاید تو هر خانه‌ای پیدا شود. کتاب که زیاد می‌خواند، امّا کتاب‌هایی را نگه داشته و چیده تو این کتاب‌خانه که دوست‌شان دارد، یا روزی، هفته‌ای، ماهی یک‌بار گذرش به آن‌ها می‌افتد. باید دوباره بخواندشان. باید یادداشت بردارد. باید تجدیدِ خاطره کند. بهترین‌ها را جمع کرده برای خودش. هر آدمی سلیقه‌ای دارد. بعضی‌ها ولعِ کتاب‌‌جمع‌کردن دارند. می‌خرند و انبار می‌کنند و نمی‌خوانند. می‌خرند که دستِ کسی دیگر نرسد به آن کتاب‌ها. ولی صاحبِ این کتاب‌خانه ولعِ خواندن دارد، نه جمع‌کردن.

   لغت‌نامه‌ی دهخدا را گذاشته دمِ دست. یک طبقه‌ی کامل. یکی دو فرهنگِ دیگر هم کنارش هست؛ به‌روزتر از لغت‌نامه‌. کتاب‌های انگلیسی هم صاحبِ طبقه‌ی جدایی هستند. همینگ‌وی‌ها را چیده کنارِ هم، کاروِرها و گرین‌ها و چخوف‌ها و باقیِ دوستان هم کنارِ هم هستند. دو طبقه‌ی کاملِ کتاب‌خانه هم کتاب‌های جیبی‌ست؛ جیبی‌های جیبی، نه جیبی‌های پرستو و کانونِ معرفت و ابن‌سینا. جیبی‌های جیبی، شاهکارند. خواندنی‌ترین کتاب‌های چهل، پنجاه سالِ پیش. گذرِ من که به کتاب‌خانه‌اش می‌افتد، یک‌راست می‌روم سراغِ این دو طبقه. خوب سیاحت‌شان می‌کنم. پایین و بالا. همینگ‌وی و گرین و موآم و تسوایک و رمارک و چخوف و خیلی‌های دیگر. کتاب‌ها را برمی‌دارم و ورق می‌زنم. کاهیِ کاهی. هنوز سالم‌اند بعدِ‌ این‌همه سال. و چه قیمت‌های معقول و خوبی. یکی‌شان ٣۵ ریال است. یکی ٣٠ ریال. گران‌ترین‌شان، پُرورق‌ترین‌شان، ۵٠ ریال.

   این کتاب‌خانه‌ی نویسنده‌ای‌ست که ردیفِ کتاب‌های خودش (رمان‌ها، مجموعه‌داستان‌ها، ترجمه‌ها و تصحیح‌هایش) دست‌کم یک طبقه‌ی کاملِ همین کتاب‌خانه می‌شوند. می‌گوید من داستان‌نویسی را از این مجموعه یاد گرفته‌ام؛ از این شاهکارهایی که ترجمه‌شان را می‌سپردند دستِ مترجم‌هایی که فارسی‌شان هم به‌اندازه‌ی انگلیسی و فرانسه و آلمانی‌شان خوب بود. ترجمه‌های خوبی‌‌اند به‌نسبتِ آن سال‌ها. بعضی ترجمه‌ها (وداع با اسلحه، در جبهه‌ی غرب خبری نیست و...) تجدیدِ چاپ شده‌اند. بعضی ترجمه‌ها هم پیوسته‌اند به تاریخ. امّا نکته‌ی مهمِ جیبی‌های جیبی برای آقای نویسنده قیمت‌شان بوده. ارزان بوده‌اند و تقریباً هر آدمِ کتاب‌خوانی که دست‌اش به دهن‌اش می‌رسیده، ٣۵ ریال داشته که بدهد ترجمه‌ی رمانی از گراهام گرین را بخرد و یکی دو روز، یا حتّا یک هفته را به خوبی و خوشی بگذراند و تا هفته‌ی بعد هم که خدا بزرگ است.

   با صاحبِ این کتاب‌خانه رفته بودیم کتاب‌فروشی. یک‌جای درست‌وحسابی، بزرگ و تروتمیز. کتاب‌ها را خوب چیده‌ بودند و ما هم بینِ ردیفِ کتاب‌ها برای خودمان می‌چرخیدیم و کتاب‌ها ورق می‌زدیم و خوانده‌ها و نخوانده‌ها را قسمت می‌کردیم و کسی هم کاری به کارمان نداشت. وقتِ حساب‌کردن که شد، دیدیم قیمتِ کتاب‌ها دارد سر می‌زند به فلک. دوتا رمانِ خارجی که برمی‌داری، باید ده‌هزار تومان بگذاری جلو صندوق‌دار. دوتای دیگر هم اگر دلت بخواهد، خرج‌ات از بیست‌هزار تومان بالاتر می‌زند. آقای نویسنده که دست کرده بود توی جیب‌اش و دنبال چندتا پنج‌هزار تومانی می‌گشت،‌ گفت فرقِ جیبی‌های جیبی با کتاب‌های معمولیِ آن دوره این بود که ارزان‌تر از کتاب‌های معمولی بوده‌اند. هدف، ظاهراً، کتاب‌خوان‌کردنِ مردم بوده. کتابِ خوبِ ارزان تحویل بده تا ببینی که حاضرند کتاب بخوانند. ولی حالا که کتابْ ارزان نیست و شده کالای لوکس، خریدن‌اش هم کارِ هرکسی نیست.

   راست می‌گوید آقای نویسنده؛ کتاب اولویتِ مردم نیست. حق دارند یا ندارند؟ کتاب‌ها روز به روز گران‌تر می‌شوند. کتابی که دوسال پیش چاپ شده و سه‌هزار تومان قیمت‌اش بوده، حالا که بعدِ دوسال تجدیدِ‌چاپ می‌شود، شده شش‌هزار تومان. خیلی کتاب‌ها را دیگر نمی‌شود خرید. کتاب‌خوان باید خطر کند، یا به‌تعبیرِ اصلی‌اش، ریسک کند. کتابی را برمی‌دارد و می‌خرد و بعد می‌بیند که خوب نبوده، یا دست‌کم به‌مذاقِ او خوش نیامده. حالا چه باید بکند؟ راهی هست اصلاً؟

   راهی که نیست. راست‌اش این است که باید خدا را شکر کرد که هنوز کتاب‌های خوب و خواندنی، گاه و بی‌گاه، چاپ می‌شوند و فروش می‌روند و به چاپ‌ِ دوّم و سوّم و چهارم می‌رسند. امّا کاش می‌شد بعضی کتاب‌ها را جیبی چاپ کرد؛ نه از این جیبی‌های خوش‌آب‌ورنگی که به‌خاطرِ کاغذِ سفید و جلدِ خوش‌کیفیت و هزار چیزِ دیگرشان قیمتی هم‌اندازه‌ی کتاب‌های معمولی دارند. کتاب‌ِ جیبی باید کاغذش کاهی باشد، حروفش باید ریز باشد و قیمت‌اش هم ارزان. این‌جوری شاید رمانِ پانزده‌هزار تومانی را بشود ارزان‌تر از این‌ها تحویلِ کتاب‌خوان داد. من از اقتصاد چیزی نمی‌فهمم، ولی وقتی می‌بینم آدم‌های کتاب‌خوان با ذوق و شوق کتابی را برمی‌دارند و بعد که قیمت‌اش را می‌بینند، همه‌ی ذوق و شوق‌شان می‌پرد و چاره‌ای ندارند غیرِ این‌که کتاب را بگذارند سرِ جایش، به کتاب‌های ارزان فکر می‌کنم؛ کتاب‌هایی که بشود خرید، بشود هدیه داد. کتاب باید دست به دست بچرخد. کتاب باید برسد دستِ کتاب‌خوان.

   چه‌چیزی ترسناک‌تر از این‌که کتاب‌ها روز به روز گران‌تر شوند و کتاب‌خوان‌ها بی‌پول‌تر؟ چه‌چیزی ترسناک‌تر از این‌که کتاب‌های خوب، به‌خاطرِ قیمتِ بالای‌شان، در قفسه‌ی کتاب‌فروشی‌ها بمانند و خاک بخورند؟ حتّا فکرش هم آدم را آزار می‌دهد...

ــــــــــــ عنوانِ یادداشت، نامِ مقاله‌ای‌ست از رولان بارت

   این یادداشت پیش‌تر در سایتِ نشرِ چشمه منتشر شده بود.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩

چیزایی هست که راحت‌تر می‌شه فراموششون کرد...

Before Sunset

  

   یک

   ... سلین می‌گوید «خوندنِ داستانی که می‌دونی شخصیتش رو از رو تو نوشتن یه‌جوری‌یه؛ آدم هم خوشش می‌آد، هم ناراحت می‌شه.»

   جسی می‌پرسد «چرا ناراحتت می‌کنه؟»

   سلین می‌گوید «نمی‌دونم؛ این‌که یه تیکه از خاطراتِ یه‌نفر هستی، این‌که خودم رو از دیدِ تو ببینم...» و ادامه می‌دهد «همیشه فکر می‌کردم فراموشم کرده‌ی.»

   جوابِ جسی این است که «نه، تو ذهنم یه تصویرِ باحال ازت داشتم.» و احتمالاً این همان تصویری‌ست که آن‌را در داستانش هم آورده.

   جسی و سلین دوباره شروع می‌کنند به آسمان‌وریسمان بافتن و از زمین‌و‌زمان حرف‌زدن. شروع می‌کنند به حرف‌زدن درباره‌ی خودشان و معلوم می‌شود که سالِ ١٩٩٨ هردو در نیویورک زندگی کرده‌اند و ظاهراً یکی‌دوباری هم حس کرده‌اند که کسی شبیه آن‌یکی آن‌جاست؛ بی‌آن‌که کنجکاوی کنند و ردِ پاها را دنبال کنند و به نتیجه‌ای برسند.

   جسی توضیح می‌دهد که «وقتی تو زمانِ حال زندگی می‌کنی، انگار همیشه سعی می‌کنی همه‌چی رو بهتر از اینی که هست بکنی. یه‌چیزی رو درست می‌کنی، اون‌یکی خراب می‌شه. بعد، یه حسّ بد می‌آد سراغم. این‌چیزا سوخت‌وسوزِ زندگی‌ان. زندگی‌یه دیگه؛ اگه ضربه نخوریم، چیزی هم یاد نمی‌گیریم.»

   سلین هم می‌گوید «بعضی‌وقتا یه چیزایی رو می‌ذارم تو قفسه‌های ذهنم و فراموششون می‌کنم. اگه بعضی چیزا رو دور بریزی، دردش کم‌تر از اینه که باهاشون زندگی کنی. منظورم اینه که یه چیزایی هست که راحت‌تر می‌شه فراموششون کرد.»

   دو

   ... سلین می‌گوید «خاطره چیزِ خیلی خوبیه، اگه نخوای با گذشته بجنگی.»

   و جسی می‌گوید «من که فکر می‌کنم هیچ آدمی عوض نمی‌شه؛ مردم دوست ندارن این رو قبول کنن، ولی ذاتِ آدم عوض نمی‌شه.»

   این‌ها، همه، مقدّمه‌ای‌ست تا سلین حرفِ دلش را بزند و بگوید «حس می‌کنم هیچ‌وقت نمی‌تونم کسی رو که باهاش بودم فراموش کنم، چون هرکسی خصوصیت‌های خودش رو داره. نمی‌تونی چیزی رو بذاری جای اون آدم. چیزی که از دست بره، رفته. دلم برای اون آدم بیش‌تر از هر چیزی تو دنیا تنگ می‌شه. هر آدمی جزئیاتِ خودش رو داره.»

   سه

    ... سلین می‌گوید «تا وقتی اون کتابِ کوفتی تو رو نخونده بودم، حالم خوب بود. اون کتاب تحریکم کرد. یادم انداخت که چه آدمِ رُمانتیکی بودم، که چه‌قدر به همه‌چی امید داشتم. ولی الان، انگار اعتقادم رو به هرچی که یه‌جوری به عشق ربط داشته باشه از دست دادم. اون ماجرا همه‌چی رو از من گرفت. من همه‌چی رو از چشمِ تو دیدم و تو هم که همه‌چی رو از من گرفتی. یه‌جورهایی اصلاً یخ کردم. انگار اون عشق مالِِ من نبوده. برای من واقعیت و عشق دوتا چیز متناقض‌ان.» و البته هنوز حرفِ اصلیِ دلش را نزده. حرفِ اصلی این است. «فکر می‌کنم بارها قلبم شکسته، ولی هربار خودش خوب شده.»

   پیش از غروب، ساخته‌ی ریچارد لینک‌لیتر

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩

در ساحل آزادی هست، در ساحل چیزی غیرِ آزادی نیست...

Les Quatre Cents Coups

  

    در ساحل آزادی هست. در ساحل چیزی غیرِ آزادی نیست، وقتی ساحل قلمروِ آنتوان است.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩

قهوه ـ شعری از سعاد الصباح

 Two Days in Paris

 

   گیرت انداختم؛

   رودِ چشم‌های من است

   این قهوه‌ی سیاهی که می‌نوشی.

   تا ورق بزنی روزنامه‌ی صبح را

   سر از کافه درمی‌آورم

   که بنوشی‌ام.

   روزنامه‌های صبح را می‌خری

   که بخوانی‌ام.


   گیرت انداختم؛

   جا کرده بودی خودت را در آینه‌ی کیف‌دستی‌‌ام.

   از هتل که می‌زدم بیرون

   یادم نبود که باید کجا می‌رفتم

   یادم نبود که باید چه ساعتی می‌رفتم

   یادم نبود که باید چه‌کسی را می‌دیدم

   دیدم که باید بمانم با تو.

  

   بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  دو روز در پاریس، فیلمی از ژولی دِلپی.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩
برچسب‌ها : شعر ، سعاد الصباح ، ترجمه

زیرِ آفتابِ سوزان

The Talented Mr. Ripley Th

  

   آقای ریپلیِ بااستعداد (١٩٩٩) را آنتونی مینگلا براساسِ رُمانی از پاتریشا های‌اِسمیت ساخت؛ یکی از بهترین‌‌های ریپلی و سال‌ها قبلِ آن رُنه کِلِمانِ فرانسوی، زیرِ آفتابِ سوزان‌اش (١٩۶٠) را (با بازی آلن دُلون) براساسِ همین رمان ساخته بود؛ یک نوآرِ فرانسوی با یک تام ریپلیِ جوان و ماجراجو که روحش را، کم‌کم، به شیطان می‌فروشد و با دیدنِ اسبابِ خوشی دوست‌اش فیلیپ، بزرگ‌ترین نقشه‌ی عمرش را می‌کشد و تصمیم می‌گیرد او را از میدان به در کند و معنای این‌کار، چیزی نیست غیرِ این‌که باید او را بکُشد.

   و آنتونی مینگلا روزی که تصمیم گرفت آقای ریپلی بااستعداد را بسازد، می‌دانست که فیلم‌اش را با ساخته‌ی مشهورِ کِلِمان مُقایسه می‌کنند و می‌دانست که هر تغییری در داستان، یک‌عدّه را خشمگین می‌کند و خیلِ عُشّاقِ سینه‌چاکِ داستان‌های های‌اِسمیت، معمولاً، هیچ تغییری را تاب نمی‌آورند و باورشان این است که نویسنده‌ی محبوب‌شان همه‌چیز را آن‌طور که باید نوشته و در ظرایف و دقایقِ نوشته‌هایش نمی‌شود (و نباید) دست بُرد.

   امّا مینگلا کارِ خودش را کرد و البتّه، به روحِ کُلّی داستانِ ریپلی و شیوه‌ی های‌اِسمیت هم پای‌بند ماند. در داستان‌های های‌اِسمیت، آن‌چه بیش از همه به چشمِ ناقدانِ ادبی آمده، ترکیبِ خوش‌آیندِ جنایت و روانِ بیمارِ آدم‌هاست و مینگلا هم در اقتباسِ دوباره از این رمان، بیش از همه، به همین نکته وفادار ماند. همین بود که پایانِ داستان را آن‌طور که خودش دوست داشت تغییر داد و کاری کرد که تام ریپلی، پیتر را هم از پای درآورد و دلیلی هم که آورد، این بود که با این کار چیزی به‌نامِ عشق و محبّت از دنیای تام ریپلی رخت برمی‌بندد.

   عجیب است، ولی یکی مثلِ ریپلی هم که در گامِ نخستِ زندگی، روح‌اش را به شیطان می‌فروشد تا با خیالی آسوده دست به هر کاری بزند، از موهبتِ عشق و محبّت بهره‌مند است و با این قتل، عملاً، پل‌های پُشت‌ِ‌سرش را خراب می‌کند. نه این‌که به آینده امیدی داشته باشد، آینده را هم هیچ‌کس پیش‌بینی نکرده؛ امّا نکته این ‌است که گاهی نابودیِ گذشته آدمی را وامی‌دارد به این‌که دستِ رد بزند به سینه‌ی آینده، به این‌که چشم‌به‌راهِ رسیدنِ آینده نباشد و خیال نکند که آینده چیزِ بهتری‌ست. آینده، معمولاً، صورتِ تغییریافته‌ی همین امروز است، و امروز چیزی نیست غیرِ صورتِ دگرگون‌شده‌ی دیروزی که، عملاً، به دستِ فراموشی سپرده شده است.

    امّا تام ریپلیِ این فیلم شخصیتِ غریبی‌ست؛ مردی که در لحظه نقشه می‌کشد و ناگهان به صرافتِ کاری می‌افتد که، به‌گُمان‌اش، همه‌چیز را تغییر می‌دهد. نکته‌ی اساسی شخصیت‌اش، آن‌طور که خودِ مینگلا گفته بود، احساساتی‌ست که بُروز می‌دهد، احساساتی که در عُمقِ جان‌اش لانه کرده و عقل‌اش را، کم‌کم، به گوشه‌ای رانده است. هر کاری که تام ریپلی می‌کند، هر حرفی که می‌زند، حتّا هر آدمی که می‌کُشد، نتیجه‌ی مستقیمِ همین احساسات است و، کم‌کم، شدّتِ این احساسات آن‌قدر زیاد می‌شود که دیگر از پسِ آن برنمی‌آید.

   چُنین است که ابرازِ علاقه‌هایش، یا دشمنی‌ها و کینه‌هایش را، باید در یک هیچِ بزرگ خلاصه کرد؛ او در دنیای سراسر احساساتِ خودش زندگی می‌کند و همه‌چیز را با همین احساسات می‌سنجد. تام ریپلی اگر جایگاهِ خودش را دوست ندارد و از موقعیتی که دارد راضی نیست، دلیل‌اش را، احتمالاً، باید در همین چیزها جست‌وجو کرد. مسأله آن‌قدر که خیال می‌کنیم پیچیده و دشوار نیست؛ این آرزوی هر آدمی‌ست که چند پلّه‌ای بالاتر بایستد و هر آدمی، معمولاً، جایی را که ایستاده دوست ندارد.

   امّا، باز هم به‌قولِ مینگلا، بحث بر سرِ تفاوتِ دنیای واقعی و دنیای تقلّبی‌ست؛ سرنوشتِ هر آدمی را در دنیای واقعی رقم می‌زنند و سرباززدن از این سرنوشت، کارِ دشواری‌ست. با این‌همه، آدم‌هایی را هم می‌شود سراغ گرفت که برای دنیای واقعی، برای سرنوشتِ مُقدّرشان، ارزشی قائل نیستند و بر این باورند که همه‌چیز را می‌شود تغییر داد؛ حتّا همین سرنوشت را و تام ریپلیِ فیلمِ مینگلا هم چُنین آدمی‌ست. این است که قیدِ زندگیِ واقعی را می‌زند و پناه می‌برد به زندگی تقلّبی، به یک دنیای غیرِواقعی تا به آدمِ دیگری بدل شود و قبول کنیم که سخت‌ترینِ کارها همین است.

   ساده‌ترش کنیم؛ تام ریپلی می‌خواهد به دیگری تبدیل شود، می‌خواهد آدمِ دیگری باشد، چون حسِ حقارت همه‌ی وجودش را گرفته است. همین است دیگر؛ احساسات که همیشه راه به عشق و مُحبّت نمی‌برند، گاهی هم حقارت را در آدم تقویت می‌کنند و چیزی که تام ریپلی را آزار می‌دهد دقیقاً همین حسِ حقارت است. چه می‌شود کرد؟ راهِ فراری هست؟ جای امنی را می‌شود سراغ گرفت؟

   امّا تام ریپلی به این‌چیزها فکر نمی‌کند، او با خیالِ این دنیای تازه، این آدمِ تازه، به همین خوشیِ زودگذر قانع است...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩

امشب م. برای شام این‌جا می‌آید ...

Roland Barthes

    ١٧ ژوئیه‌ی ١٩٧٧

   ... من هیچ‌وقت از آشپزی بدم نمی‌آمده است. از عملیاتِ آشپزی خوشم می‌آید، از مشاهده‌ی تغییرِ شکلِ غذا لذّت می‌برم. (رنگ‌به‌رنگ‌ْشدن، غلیظ‌شدن، جمع‌شدگی، بلورین‌شدن، قطبی‌شدن و مانندِ این‌ها). عملیاتِ آشپزیِ مرا نقصانِ کوچکی مغشوش می‌کند. به ‌عبارتِ دیگر، آن‌چه من از عهده‌اش برنمی‌آیم و همیشه بد انجام می‌دهم نسبت‌ها و زمان‌بندی‌ست: روغن زیاد می‌ریزم؛ نکند غذا بسوزد. غذا را روی آتش زیاد می‌گذارم؛ می‌ترسم خوب پخته نشود. خلاصه می‌ترسم؛ زیرا نمی‌دانم (چه‌مقدار و چه‌زمان). جایی‌که امنیتِ رمز [نشانه] (نوعی دانشِ تضمینی) وجود داشته باشد ترسی نیست: [مثلاً] بیش‌تر دوست دارم برنج بپزم تا سیب‌زمینی؛ زیرا می‌دانم هفده‌دقیقه طول می‌کشد. از آن‌جا که این عددی دقیق است از آن خوشم می‌آید (زیرا عددی غیرِمعمول است). عددِ صحیح به‌نظر مصنوعی می‌رسد و برای اطمینانِ بیش‌تر به آن عددی اضافه می‌کنم.

   ١٨ ژوئیه‌ی ١٩٧٧

   روزِ توّلدِ مادر. تنها چیزی که می‌توانم به او هدیه کنم غنچه‌ی گل‌سرخی از باغ است. دست‌کم این تنها هدیه است و اوّلینِ آن؛ زیرا ما این‌جا هستیم. امشب م. برای شام این‌جا می‌آید و خودش آشپزی خواهد کرد: سوپ و اُملتِ فلفل‌سبز. با خودش شامپاین و نانِ شیرینیِ بادامی از پیره‌ی راد می‌آورد. خانمِ ل. از باغش گل فرستاده است. آن‌ها را یکی از دخترانش آورد...

   ٢١ ژوئیه‌ی ١٩٧٧

   مقداری ژامبون، پیاز، سوسنبر و... دارند می‌جوشند و بوی آن‌ها فوق‌العاده است. این بوی خوش آن بوی غذایی نیست که سرِ میز می‌خوریم. بوی چیزی‌ که می‌خوریم و بوی چیزی که می‌پزیم با هم تفاوت دارند. (قابلِ توجّه علمِ ترکیب‌شناسی و تقطیر).

   ٢٢ ژوئیه‌ی ١٩٧٧

   ... شبِ گذشته با ای. ام به سوپرمارکتِ آنژل رفته بودیم. از برجِ بابلِ کالاها شگفت‌زده شدیم. واقعاً خودِ گوساله‌ی طلایی‌ست: انبوهی از ثروت (بی‌مقدار)، فراخوانی از انواع (همه طبقه‌بندی شده)، کشتیِ نوحی از اشیا (از کفش‌های چوبیِ سوئدی تا بادمجان)، تجمّعی از چرخ‌دستی‌های غارت‌گر. ناگهان می‌پذیریم که مردم (و ازجمله خودِ من) هرچیز را خواهند خرید. هر چرخ، درحالی‌که مقابلِ صندوق پارک شده، چارچرخه‌ی بی‌شرمی‌ست از جنون، تحریک، تباهی و اشتیاق. همان‌طور که چارچرخه‌ای باغرور از برابرمان می‌گذرد، می‌بینم که هیچ نیازی به خریدِ پیتزایی که آن‌را در نایلونِ فریزر پیچیده‌اند نیست.

رولان بارت، ژرف‌نگری، ترجمه‌ی احمد اخوّت، فصل‌نامه‌ی زنده‌رود، شماره‌ی ده و یازده

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩

و تکّه‌تکّه‌شدن رازِ آن وجودِ متّحدی بود...

La double vie de Véronique

 

   ... زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک، ظاهراً، داستانِ دو دختر است، دو همزاد (همسان؟) که یکی‌شان (ورونیکا) می‌میرد تا آن دیگری (ورونیک) زندگی را جدّی‌تر بگیرد و بیاموزد که خوشی‌های کوچکِ زندگی را نباید دست‌کم گرفت و آن توپِ کوچک، چیزی فراتر از یک توپ است و نباید گوشه‌ی کیف، کنارِ خرت‌وپرت‌های دیگر، فراموشش کرد. همین؟ دو آدم در دو گوشه‌ی این دنیا؟ این همه‌ی فیلم است؟

   شاعر نوشته بود: و تکّه‌تکّه‌شدن رازِ آن وجودِ متّحدی بود...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩

خیابانِ یک‌طرفه

L'histoire d'Adèle H

  

   من خوش‌بخت‌ترین مردِ روی زمین‌ام، چون رؤیاهایم را به‌صورتِ واقعیت درمی‌آورم و تازه برای این کار پول هم می‌گیرم! من یک کارگردان هستم.

فرانسوا تروفو

   خوش‌بخت‌ترین مردِ روی زمین، دل‌داده‌ترینِ آن‌ها هم بود. دل‌بستگی کارش بود؛ گاهی به انسانی در خیابان دل می‌سپُرد و گاهی شیفته‌ی داستانی درباره‌ی یک انسان می‌شد. فرقی هم نمی‌کرد؛ چون همه‌چیز، درنهایت، به انسان‌ها می‌رسید، به آدم‌هایی که، دست‌آخر، از خیابانی می‌گذشتند و انسانی دیگر، روزی روزگاری دیگر، دل به آن‌ها می‌سپُرد. فرقی نمی‌کرد آدمِ اصلی داستانش (فیلمش) چه‌طور دل بسپُرد؛ مهم این بود که، ناگهان، مُعجزه‌ای اتّفاق بیفتد و برقی از چشمی نومید بجَهَد و همین برای او کفایت می‌کرد.

   سرگذشتِ آدل ﻫ. هم چُنین داستانی دارد؛ حکایتِ عشقی (ای‌بسا) بی‌سرانجام، یک‌سویه و عاملِ تباهی، که نه‌تنها راه به‌جایی نمی‌برد و چیزی را نمی‌سازد، که اصلاً خراب می‌کند و تیشه به ریشه وجودِ آدمی می‌زند و آن‌چه به‌جا می‌گذارد، حسّی از حقارت و بیهودگی‌ست. آدل، دخترِ سرشناس‌ترین نویسنده‌ی روزگارِ خود (ویکتور هوگو) است، امّا می‌خواهد که زیر سایه‌ چنان پدرِ مُقتدری نباشد و همه‌ی تلاشش از یک‌سو صَرفِ رسیدن به یارِ بی‌انصافِ گریخته‌ای‌ست که گذشته را انکار می‌کند، و از سویی انکارِ نسبتش با مردی که همه‌ی فرانسه (و جهان) ستایشش می‌کنند. مسأله‌ی آدل این نیست که دخترِ هوگو بودن بد است؛ این است که سایه‌ی پدر زیادی سنگین است و عظمتِ نامش، مجالِ هر کاری را می‌گیرد. (وقتی کتاب‌فروشِ مهربان، کتاب‌های ویکتور هوگو را به آدل می‌دهد، پریشانی‌اش را به چشم می‌بیند.)

‌   کسی چه می‌داند؛ شاید اگر همان زمانی که ستوان پینسن از آدل خواستگاری کرد، ویکتور هوگو پاسخِ مثبت می‌داد، نه پای ستوان به هالیفاکس باز می‌شد و نه آدل نیازی به گریختن از خانه پیدا می‌کرد. امّا این گریختن و دوربودن، برای آدلِ تنها و سرخورده لازم است؛ چون دلیلِ خوبی‌ست که یارِ گریزپا را بهتر بشناسد و بعد هم به نتیجه‌ای واضح و قطعی درباره‌ی خودش برسد.

   اصلِ ماجرا، شاید، همین است که آدل، در خلالِ این سفر، به‌ نوعی کشفِ خویش می‌رسد و این، البته، هیچ منافاتی با روحیه‌ی هنرمندانه‌اش (او عاشق نوشتن و موسیقی‌ست) ندارد. همه‌ی آن‌چه از آدل سر می‌زند، همه‌ی آن رفتارهایی که به کارهای جنون‌آمیز و لحظه‌ای شباهت دارند (نمونه‌ی مشخصش دروغی‌ست که درباره‌ی ازدواج می‌گوید) چیزهایی هستند که او دوست دارد اتفاق بیفتند، امّا از آن‌جا که، ظاهراً، هیچ پیمانی وجود ندارد و هیچ قول و قراری ابدی نیست، تصمیم می‌گیرد که یک‌تنه این بازی را به نفعِ خود تغییر دهد. دست به هرکاری می‌زند که اعتبار و حیثیتِ ستوان پینسن را خدشه‌دار کند (مثلاً آن آگهی که پدرش در روزنامه می‌دهد و دیداری که خودش با پدرِ نامزدِ پینسن می‌کند) ضربه‌های هولناکی هستند که، البته، می‌شود درک‌شان کرد.

   بااین‌همه، چیزی که آدل، بیش‌ازهمه، از آن می‌هراسد، شناخته‌شدن است. کسی نباید بداند که بینِ او و هوگوی کبیر نسبتی هست؛ همان نویسنده و شاعر (و سیاست‌مدار)ی که وقتی دخترِ دیگرش (لئوپولدین) غرق شد، برایش شعرهایی نوشت به‌نشانه‌ی غم و اندوه تا جاودانه‌اش کند. اما سهمِ آدل از این زندگی، از این پدرِ پُرافتخار، چه بود؟ خواهرِ کوچک‌تر، در سایه‌ی خواهرِ غرق‌شده ماند و آن‌قدر کسی حرف‌هایش را نفهمید و جدّی‌اش نگرفت که مجبور شد به خانه و اهالی‌اش پُشت‌پا بزند و به راهی برود که گمان می‌کرد  صلاح‌اش در آن است. حق با او بود؛ یا نبود؟

   آدل در دیارِ غربت زندگی می‌کند، در همان سرزمینی که پینسن هم هست. یارِ بی‌اعتنا و گریخته‌ای که می‌گوید گذشته دلیلِ امروز نیست، چه رسد به فردا. هم‌صحبتی با آدل را هم به هیچ‌چیز ترجیح نمی‌دهد و به‌جای ماندن و گوش‌دادن،‌ گریختن و نبودن را بیش‌تر دوست دارد. این است که آدل، دخترِ تواناترین نویسنده‌ی آن روزگار، مثلِ پدرِ پُرافتخار و ای‌بسا بی‌اعتنایش، نوشتن را به گفتن ترجیح می‌دهد. همه‌ی آن سخنان عاشقانه‌ای را که در ذهن دارد، به‌سرعت روی کاغذهای سفید می‌آورد و هیچ امان نمی‌دهد که جمله‌ها، حتّا، خشک شوند. نتیجه این‌که آن کاغذها،‌ یادداشت‌های روزانه‌اش، نامه‌هایی هستند سرشار از خواستن، سرشار از بغضی گُنگ و خواهشی برای دوست‌داشته‌شدن.

   نامه‌های آدل، بیش از همه، خبر از عاشقی ثابت‌قدم می‌دهند که می‌‌خواهد از عشقِ خود دست برندارد و پایدار بماند. «نامه را برای کسی که از ما دور است، با ما فاصله‌ی جسمانی دارد، می‌نویسیم به سودای ایجادِ نزدیکی.» (بابک احمدی، نامه‌ها، ماه‌نامه‌ی فیلم، شماره‌ی ٣٢۶)

   قاعده‌ی درستی‌ست قاعدتاً، امّا آدل هوگوی مظلوم چُنین نمی‌کند، نامه را می‌نویسد، اما برای کسی که چندان از او دور نیست؛ نزدیک است و در دسترس و احتمالاً خودِ او هم می‌داند سودای ایجادِ نزدیکی چیزی‌ست محال، وگرنه دست به جنون‌آمیزترین کارهای مُمکن نمی‌زد. کارِ آدل و حکایتش، داستانِ آدمی‌ست که می‌خواهد عشقی ازدست‌رفته را، هرطور شده، حتّا با چنگ و دندان، نگه دارد. امّا نه به امید آینده‌ای روشن و بهتر، به امیدِ خیالی آسوده و ذهنی سرشار از آرامش. و همین است دیگر؛ بالأخره، یکی از دوطرف باید فکر کند که به‌اندازه‌ی خودش زحمت کشیده و بعدِ این است که می‌تواند با خیالِ آسوده دنیا را به نظاره بنشیند. اگر غیرِ این باشد، پس آن جنون و حیرتی که بعدِ این نصیبِ آدلِ تلخ‌کام می‌شود، از کجا آمده است؟

   سرگذشتِ آدل ﻫ. (داستانِ واقعی زندگی آدل هوگو) یکی از تلخ‌ترین عشق‌نامه‌های تاریخِ سینماست؛ داستانی که حتّا تا پایان هم دوست داریم تغییر کند و همه‌چیز عادّی شود؛ شبیه همان‌روزی که آدل و پینسن، نخستین‌بار، یک‌دیگر را دیده‌اند.

   حیفِ جوانی و شورِ آدل ﻫ. نبود که چُنین آسان هدر شد؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩

اگر هیچکاک بود چه می‌کرد؟

آلفرد هیچکاک و فرانسوا تروفو

  

   در علاقه‌ی فرانسوا تروفو به آلفرد هیچکاک، قاعدتاً، جای تردید نیست. علاوه بر نقدهای خواندنی‌اش (پنجره‌ی عقبی، دستگیریِ دزد، مردِ عوضی، پرندگان، جنون) گفت‌وگوی بلندبالای مشهورش با او (هیچکاک/ تروفو؛ یا به‌روایتِ فارسی‌اش سینما به‌روایتِ هیچکاک) خبر از این می‌دهد که سینمای کارگردانِ محبوبش را خوب می‌شناسد. تروفو در مصاحبه‌‌اش با آلین دژاردن (انتشارات رامسی) گفته بود:

   وقتی پا می‌گذاریم به فضای فیلم‌های هیچکاک، انگار پا گذاشته‌ایم به رؤیا و خواب‌وخیالی که ظاهری بی‌نهایت زیبا و جذّاب دارد... از همان سال‌های کودکی شیفته‌ی هیچکاک و فیلم‌هایش شدم و تماشای چندباره‌ی فیلم‌هایش شد یکی از عادت‌هایم. بعدها که خودم شروع کردم به فیلم‌سازی، فهمیدم که وقتی در میزان‌سِن به مشکل می‌خورم، فکرکردن به هیچکاک و فیلم‌هایی که ساخته می‌تواند راه‌حلِ درستی را پیش‌پایم بگذارد.

   این یک برداشتِ هیچکاکیِ تروفوست به‌روایتِ خودش:

    اگر ایده‌های هیچکاکی نداشتم، شاید، بعضی صحنه‌های چهارصد ضربه، این‌جور که حالا هستند، از کار درنمی‌آمدند.

   مثلاً صحنه‌ای هست در فیلم که مادرِ آنتوان پسرش را در کلاسِ درس غافل‌گیر می‌کند. فیلم‌برداریِ این تکّه‌ی فیلم اصلاً آسان نبود. نمی‌دانستم اوّل باید مادرش را نشان بدهم، یا شیشه‌ی بالای در و مدیر و معلّم را، یا اصلاً خودِ آنتوان را.

    به صحنه که فکر کردم، چیزهایی به ذهنم رسید. اوّلْ معلّم می‌بیند یکی پشتِ در ایستاده. از جا بلند می‌شود و می‌رود پیشِ مدیر که آن‌سوی در ایستاده. حالا باید نمای متوسّطی از آنتوان را ببینیم. مضطرب است. ترسیده. شاید حدس زده که دارند راجع‌به او حرف می‌زنند. چیزی بینِ معلّم و مدیر ردّوبدل می‌شود. حالا باید نمای درشتی از آنتوان را ببینیم. هم‌کلاسی‌هاش هم پشتِ سرش هستند. چیزی هست که آنتوان را می‌ترساند. آن‌ها را که می‌بیند، رنگش می‌شود مثلِ گچْ سفید.

    حالا باید نمایی را نشان داد که ایده‌ای هیچکاکی داشته باشد. مدیرِ‌ مدرسه انگشتش را می‌گیرد طرفِ آنتوان. از آن کلک‌های شیطانی‌ست. بعد آنتوان با انگشتِ شستْ خودش را نشان می‌دهد؛ که یعنی با کی هستید؟ من؟ و دست‌آخر هم که مادر را پشتِ‌ شیشه می‌بینیم.

    این صحنه‌ای‌ست که براساسِ هنرِ هیچکاک ساخته شده. حدس بزن؛ آن‌هم درست در لحظه‌ای که لازم نیست همه‌چیز واقعی به‌نظر برسد. درستش این است که وقتی مادری پا می‌گذارد به کلاسِ درسی که پسرش آن‌جا نشسته، نمی‌داند او کجاست. یعنی با نگاهش یک‌دور همه‌ی کلاس را می‌بیند. امّا در چهارصد ضربه مادر با نگاهش یک‌دور همه‌ی کلاس را نمی‌بیند؛ چون این‌جور نگاه‌کردن فایده‌ای به‌حالِ‌ فیلم نداشت. بنابراین باید یک‌راست پسرش را می‌دید؛ جوری که انگار از قبل می‌دانسته آنتوان، دقیقاً، کجای کلاس می‌نشیند.

   این نگاه تماشاگر را هم می‌ترساند؛ چون مادر دارد به ما، به دوربین، نگاه می‌کند. تأثیرِ این صحنه را در فیلم‌خانه‌ها و سینماها دیده‌ام. فیلم وقتی می‌رسید به این صحنه، تماشاگرهای توی تالار جیغ می‌کشیدند. صحنه‌ی ورودِ مادر را فقط باید این‌جوری می‌ساختیم تا درست‌وحسابی و اثرگذار از کار دربیاید. این صحنه اگر خوب از کار درآمده، مدیونِ هیچکاک و دکوپاژهای اوست؛ امّا منظورم این نیست که همیشه باید ادای هیچکاک را درآورد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩

ولیکن چون تو در عالَم نباشد...

A Good Year

  

   ... فانی می‌گوید «مکس، یه‌ چیزی رو باید بدونی؛ من تو انتخاب‌کردنْ آدمِ سخت‌گیری هستم.»

   و مکس سعی می‌کند جوابِ درستی به او بدهد. «خُب، من هم از این بابت، بسیار بسیار مُفتخرم.»

   فانی مجبور می‌شود حرفش را ادامه بدهد. «خیلی هم آدمِ بدگمونی هستم. خیلی‌خیلی هم غیرِمنطقی‌ام. خیلی‌‌خیلی هم بَدقِلِقَم. آدمِ به‌شدّت حسودی‌ هستم و اصلاً هم عادت ندارم به‌سادگی کسی رو ببخشم.»

   اسمِ این‌ها را هم باید گذاشت ایراد؟ چه ایرادی؟ این‌ها اعتراف‌هایی هستند که فقط به‌ زبان می‌آیند تا آدم‌ها را دست‌به‌سر کنند.

   با این‌همه، مکس هم به حرف می‌آید. چیزی باید گفت. «من هم آدمِ بی‌احساسی هستم؛ حتّا مواقعی که باید بااحساس باشم. اصلاً نمی‌تونم به دیگران اعتماد کنم. تنها کسی که تا حالا عاشقش بوده‌ام، دایی هِنری‌ام بوده، که اون هم ده‌سال ندیدمش.»

   این بدبینی‌ست شاید، و این همان لحظه‌ای‌ست که آدم‌های بدبین، رودررویِ هم می‌ایستند و اعتراف می‌کنند که بدبینی چیزِ خوبی نیست و اعتراف می‌کنند که زندگی، بدونِ تپیدنِ دل، بدونِ آدمی که مایه‌ی اُمید است، به مُفت نمی‌ارزد.

   مکس ادامه می‌دهد. «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه‌روزی این‌جا پابند بشم. من عاشقِ این‌جام. این‌جا آدم از خودش بی‌خود می‌شه.»

   امّا از آن‌جا که همه‌چیز ظاهراً بر وفقِ مُرادِ آدم‌ها نیست و عشق همیشه در ابتدا آسان «می‌نُماید» و بعد مُشکل‌ها، یکی‌یکی، به چشم می‌آیند، فانی می‌گوید که دلش نمی‌خواهد جایی جُز «این‌جا» زندگی کند.

   ولی مگر می‌شود مردِ موفّقِ بورس، از لندن دور باشد؟

   مکس می‌گوید «این‌جا به دردِ زندگیِ من نمی‌خوره.»

   و جوابِ فانی این است که «نه، این زندگیِ توئه که به دردِ این‌جا نمی‌خوره.»

   باید زمان بگذرد تا مکس خوب فکر کند و با خیالِ آسوده قیدِ همه‌چیز را بزند و بر‌گردد به جایی که دلش می‌گوید.

   فانی می‌پرسد «مطمئنی بیش‌تر از این‌ها نباید فکر کنی؟»

   و مکس می‌گوید «نه، می‌دونم دنبالِ چی اومدم.»

   فانی سعی می‌کند بحث را عوض کند. «حالا چی میل دارید؟»

   مکس می‌گوید «سوپ چه‌طوره؟»

   فانی جواب می‌دهد «سوپ تموم شده.»

   مکس این‌بار می‌گوید «مثلِ کارِ من... ماهی؟»

   و فانی دوباره جواب می‌دهد «تموم کردیم.»

   دوباره نوبتِ مکس است. «درست مثلِ بهونه‌هایی که من می‌آرم.»

   فانی سعی می‌کند جدّی باشد. «وقتم رو تلف نکن؛ یه چیزی بگو که داشته باشیم.»

   و خواسته‌یِ مکس این است. «دلم می‌خواد باقیِ عُمرم رو با الاهه‌ای بگذرونم که منطق نداره و بدگمون هم هست. یه حسودِ سخت‌گیر که همیشه پیش‌ام باشه.»

   یک سالِ خوب، ساخته‌ی ریدلی اسکات

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩

خواندن یک‌جور عادت و اجبار یادگار سال‌های دبستان بود...

ابراهیم گلستان ـ عکسی از برمک بهره‌مند

  

   خواندن یک‌جور عادت و اجبار یادگار سال‌های دبستان بود. آن‌سال‌ها هرروز بعدازظهر، وقتی پدر برای دودکردنِ تریاک لم می‌داد باید برایش هی مجله می‌خواندم. و هرچه روزنامه و نشریه بود می‌آمد از تهران، از مشهد، از کرمان، از کابل، حبل‌المتینِ کلکته، چهره‌نمای مصر، و جزوه‌های افسانه یا قصّه‌های خلیلی، یقیکیان، رشید امانت، ارمغان و شرق و مهر. حتّی مجلّه‌های گذشته مانند نوبهار و آتشکده، با ترس این‌که نوبت نشریه‌های الهلال و المصوّر هم خواهد رسید، که آخر رسید، هرچند دیدن تصویرهای المصوّر نوعی تسلّی بود. این تازه، خانه بود. آن‌وقت در کلاس هم املاء از اوّل تا آخر مقامه‌های حمیدی بود ـ بادآلود، توخالی، مانند نظم‌های ناظمی به همین نام، بعـدها، هرچـند یک کـمی بهـتر، مقامه‌ها بهتر. بعد هم شد دبیرستان.

   بازی‌ها عوض می‌شد، آشنائی‌ها عوض می‌شد، اما کرمِ کتاب‌خواندن ماند ـ با انتخاب از بین آن‌چه که می‌شد به دست آورد، از گنجه‌ی کتاب‌های پدر، از کتاب‌خانه در دبیرستان، و از کتاب‌فروشی که هم کرایه‌ای می‌داد و هم تخفیف. عطارِ تذکره‌الاولیاء برمی‌خورد به شرلوک خُمس چاپِ استنبول از روی ترجمه‌ی روسی؛ مجموع کارهای فرصت شیرازی با جزوه‌های اجتهادی آقا سیّدمحمد شریف مجتهد ــ جدم، تورات، انجیل، تاریخ پُرضخامت امیرلشکر عبدالله‌خان طهماسب، خودآموز اسپرانتو، و شیراز‌نامه‌ی زرکوب؛ قاآنی و فروغی بسطامی، فردوسی، نظامی و منوچهری، و هی بگیر و بیا تا نفایس الفنون فی العرایس العیونِ محمّد محمود آملی که به دوران اُلجایتو در سلطانیه مدرّس بود. کم‌کم فرانسه هم کمک  می‌کرد. در این زبان، اوّل یک قصّه بود از هانری بردو، که صحنه‌اش «شامونی»، ایستگاه اسکی، بود. اسمش درست یادم نیست اما آن را تقدیم کرده بود به اعضاء تیم لوژ «تان‌فه‌پا» و یک کتاب دیگر از بردو - جمیله زیر درختان کاج.

   این خواندنی‌ها تمام درهم بود. بی‌طرح بود، و مثل جستن ملخ‌ها بود. گاهی برای وقت‌کُشتن بود. گاهی به زورِ لج‌بازی. لج ـ وقتی سر کلاس هندسه یا جبر درس می‌دادند؛ آن‌وقت حتماً کتاب می‌خواندیم. آن‌وقت اگر کتاب قصّه دمِ دست‌مان نبود حتّی به فقه و فیزیک بند می‌کردیم. می‌خواندیم. لج بودیم و عادت غلیظ‌تر می‌شد. کم‌کم هدایت پیدا شد با بهترین کارش ـ وق‌وق‌صاحاب ـ و نغمه‌های شاعرانه که منفی‌ترین نفوذ در کار آشناشدن به چهره‌ی ادبیات دنیا بود.

ابراهیم گلستان، از راه و رفته و رفتار

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩

چگونه می‌توانی از روی سایه‌ات بپری، وقتی دیگر سایه‌ای نداری؟

 

Dead Man, by Jim Jarmusch

   ژان بودریار کتابی دارد به‌نامِ توهّمِ پایان (ترجمه‌ی انگلیسیِ کتاب را دانشگاهِ استَنْفورد منتشر کرده.) و در فصلی از این کتاب که عنوانِ جادوییِ چگونه می‌توانی از روی سایه‌ات بپری، وقتی دیگر سایه‌ای نداری؟ را برایش انتخاب کرده، از مردی می‌نویسد که «با چتری زیرِ بغل، زیرِ باران قدم می‌زد. وقتی از او می‌پرسیم که چرا چترش را باز نمی‌کند، پاسخ می‌دهد «دوست ندارم احساس کنم تا تهِ همه‌ی امکاناتم رفته‌ام.» این گویای همه‌چیز است؛ تا تهِ امکانات رفتن اشتباهِ مطلق است و رسیدن به نامیرایی، امّا نامیراییِ تمامیت‌بخشیدن و افزودن و تکرارکردنِ خود. به گونه‌ای متناقض، تا تهِ‌ امکانات رفتن مغایرت دارد با دانستنِ این‌که چگونه پایان بیابی. رسیدن به سرحدّاتِ خاصّ خود، یعنی دیگر پایان را در اختیار نداشته باشی. این یعنی حذفِ مرگ به‌منزله‌ی افقِ زندگی‌بخش. و یعنی ازدست‌دادنِ سایه، و درنتیجه، عدمِ امکانِ پریدن از روی سایه ـ چگونه می‌توانی از روی سایه‌ات بپری، وقتی دیگر سایه‌ای نداری؟ به دیگرْ سخن، اگر می‌خواهی زندگی کنی، نباید تا تهِ امکاناتت بروی. [برای خواندن همه‌ی مقاله به‌ترجمه‌ی افشین جهاندیده، رجوع کنید به ارغنون، ویژه‌ی مرگ، شماره‌ی بیست‌وشش و بیست‌وهفت]

   این‌گونه است که ویلیام بلیکِ فیلمِ مردِ مُرده هم وقتی از «همه‌ی امکاناتِ خود» استفاده می‌کند، عملاً، به سرحدّاتِ خاصّ خود می‌رسد و وقتی دیگر سایه‌ای نیست که بشود از رویش پرید، آرامِ آرام، نشسته در قایقی روی آب، مرگِ خود را انتظار می‌کشد. این سفری‌ست بارها دل‌نوازتر و آرام‌تر از سفرش به شهرِ «ماشین»، جایی در غرب که باید مسیرش را با قطار پیمود. این سفری روی خاک نیست، نیازی هم ریل و قطار نیست، آن‌چه لازم است قایقی‌ست شناور و رودخانه‌ای روان و قایق، بی‌اعتنا به مسافری که درونش نشسته، راهِ خود را می‌رود و او را به سرحدّ خاصّی می‌رساند که دیگری هیچ سایه‌ای چشم‌به‌راهش نیست. این راهی‌ست که باید تنهایی آن‌را پیمود؛ نشسته در قایقی که روی جریانِ آرامِ آبْ می‌رود. آن‌قدر آرام که مسافرِ قایق، کم‌کم، میلی به بستنِ چشم‌هایش پیدا کند و چشم‌ها همین‌که بسته شوند، یعنی مرگ، بالأخره، پرده‌ی آخر را پیشِ چشم‌های او آورده است. سرحدّ خاصّ همین‌جاست شاید؛ جایی‌که به چشمِ دیگران نمی‌آید، جایی‌که آرامش‌اش مایه‌ی رشکِ دیگران است. مرگْ در نمی‌زند، آرام‌آرام می‌آید و وقتی میل و رغبتِ آدمی را دید، با لبخندی روی لب، دستِ دوستی را دراز می‌کند...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩

جمهوری بچّه‌های پاریس

À bout de souffle

  

   تنها وجهِ مشترک‌مان این بود که بیلیاردِ برقی بازی می‌کردیم.

فرانسوا تروفو

   هدف‌مان این بود که بگوییم حرکتِ دوربین‌تان زیبا نیست، چون موضوعِ فیلم‌های‌تان بد است. هنرپیشه‌های‌تان بد بازی می‌کنند، چون دیالوگ‌های‌تان پوچ و توخالی‌ست. خلاصه این‌که بلد نیستید فیلم بسازید، چون اصلاً نمی‌دانید سینما یعنی چی.

ژان‌لوک گدار

   

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩

اعتیادی که دلش نمی‌‌خواهد آن‌را ترک کند...

Paul Auster, Brooklyn, New York by: Mark Mahaney

  

   اندک‌اندک، از حجمِ هوس‌هایش کم کرده است. سیگار و نوشیدنی را ترک کرده، دیگر در رستوران غذا نمی‌خورد، تلویزیون و رادیو و کامپیوتر ندارد. بدش نمی‌آید ماشینش را بدهد دوچرخه بگیرد، امّا نمی‌تواند از شرّش خلاص شود؛ چون مسافتی که باید برای رفتن به محلّ کارش طی کند خیلی طولانی‌ست. همین مسأله درموردِ تلفنِ همراهی که توی جیبش می‌گذارد هم صادق است؛ خیلی دلش می‌خواهد آن‌را توی سطلِ آشغال بیندازد، امّا برای کارش به آن نیاز دارد و نمی‌تواند بدونِ آن سر کند. داشتنِ دوربینِ دیجیتال شاید ولخرجی به‌حساب بیاید، امّا حس می‌کند باتوجّه به ملال و مشقّتِ کارِ پاک‌سازی، داشتنِ دوربین زندگی‌اش را نجات می‌دهد. اجاره‌خانه‌اش پایین است، در یک آپارتمانِ کوچک در محلّه‌ای فقیرنشین زندگی می‌کند و غیر از هزینه‌ی مایحتاجِ اوّلیه، تنها کارِ تجمّلیِ زندگی‌اش خریدِ کتاب است؛ آن‌هم کتاب‌های جلدنازک، بیش‌تر هم رمان؛ رمان‌های امریکایی، انگلیسی و خارجیِ ترجمه‌شده،‌ امّا خریدِ کتاب تجمّل نیست، الزام است و خواندنْ اعتیادی‌ست که او هیچ‌وقت دلش نمی‌خواهد آن‌را ترک کند.

پُل اُستر، سانسِت پارک، ترجمه‌ی مهسا ملک‌مرزبان، نشرِ افق، پاییزِ هشتادونُه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ دی ۱۳۸٩

امّا چیزی‌ هست که گاهی بی‌تابم می‌کند...

Romain Gary et Jean seberg. photo AFP

  

   عزیزِ من

   این‌جا هوا آفتابی‌ست. صبح‌ها که بیدار می‌شوم، نورِ آفتاب مستقیم می‌تابد توی چشم‌هام. یک اشعه‌ی دل‌نشینی‌ست که حالِ آدم را خوب می‌کند. همه‌چیز عالی‌ست. صبحانه‌ی مفصّلی می‌خورم و تا ظهر فقط می‌نویسم.

   وقتِ ناهار، آفتاب در میانه‌ی آسمان چُنان می‌درخشد که انگار فقط برای تابیدن روی این مزرعه‌ی کوهستانی طلوع کرده است. امّا چیزی‌ هست که گاهی بی‌تابم می‌کند. روی این تقویمی که به دیوار اتاق زده‌ام، بیست‌ودو روز بعد را با دایره‌ای قرمز مشخّص کرده‌ام. این روزِ بازگشتِ من است. داستانم تا آن‌روز تمام می‌شود؛ یعنی امیدوارم که تمام شود.

   کاش در این سفر تنها نبودم؛ کاش تو هم بودی و این اشعه‌ی دل‌نشین و این گرمای نابِ ظهرگاهی را با هم تجربه می‌کردیم. خوبیِ سفر به این است که تو هم باشی، امّا حالا در غیابِ تو، دلم به این خوش است که دست‌کم می‌توانم داستانم را برایت بیاورم.

   این ره‌آوردِ من است از سفری یک‌ماهه.


   این‌‌را رومن گاری، در نامه‌ای به همسرش جین سیبرگ نوشت؛ وقتی سیبرگ در پاریس سرگرمِ بازی در یک فیلم بود و گاری را در سفر همراهی نمی‌کرد...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩