شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دوستت دارم پاریس...

Paris Movie Wals

  

   پاریس را ندیده‌ام هیچ‌وقت. بعدِ این هم نمی‌بینم احتمالاً. امّا فیلم‌هایی که در پاریس می‌گذرند فیلم‌های محبوبِ من‌اند انگار. دلیل هم نمی‌خواهد. دلیلِ خودِ شهر است انگار. تصویری از این شهر. جایی در این شهر. فکرکردن نمی‌خواهد. گوشه‌ی ذهنم جا خوش کرده‌اند. ۴٠٠ ضربه. از نفس افتاده. ژول و جیم. پیش از غروب. ماهِ تلخ. کلئو از ۵ تا ٧. دریمرز. پی‌یرو خُله. به پیانیست شلیک کنید. بوسه‌های دزدکی. آبی. فرانتیک. کَن‌کَنِ فرانسوی. ایرما خوشگله. زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک. آخرین مترو. آخرین تانگو در پاریس. اَمِلی پُلَن. یک مرد و یک زن. معمّا. دو روز در پاریس. زازی در مترو و راتاتویی...

   و حالا این کتاب از راه رسیده. هدیه‌ی دوست. چندروزی از روزهای عید لابد صرفِ این کتاب خواهد شد. ورق‌زدنش. خواندنِ پاریسِ فیلم‌ها و دیدنِ شهری که هیچ‌وقت ندیده‌ام، دیدنِ شهری که بعدِ این هم نمی‌بینم احتمالا...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩

در روزهای آخرِ اسفند...

Instinc by Hengki Lee

  

   ... در زندگی روزهایی هم هست که خلوتِ عصرش، خوشی‌اش، به‌ یاد می‌ماند؛ پنج‌شنبه‌ای که در پارکی کوچک می‌گذرد. تماشای گربه‌ای شاید که از درخت بالا می‌رود به‌نیّتِ شکارِ کلاغی روی شاخه‌ای بالاتر. فکرکردن به طعمِ شکلاتِ تازه‌ای که سخت دل‌پذیر است. و مهم‌تر از این‌ها بودنِ کسی که درد را به سایه می‌برد، پاک می‌کند، محو می‌کند، دود می‌کند و به هوا می‌فرستد. کسی که بودنش نبودنِ درد است در پنج‌شنبه‌ای که در پارکی کوچک می‌گذرد...

   ... در زندگی روزهایی هم هست که شگفتی‌اش، خوشی‌اش، به یاد می‌ماند؛ شنبه‌ای که شال‌وکلاه کرده‌ای برای خریدنِ چیزی که دوستش می‌داری، در معیّتِ دوستی که دوستی‌اش را دریغ نکرده هیچ‌وقت. هدیه‌ای از دستِ دوست می‌گیری و چشم‌بسته می‌دانی همان چیزی‌ست که شال‌وکلاه کرده‌ای برای خریدنش. هدیه‌ی دل‌پذیری‌ست در غروبِ این روزهای آخرِ اسفند...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩

دهمین شماره‌ی مهرنامه منتشر شد

مهرنامه شماره‌ی دهم منتشر شد

 

در شماره‌ی دهمِ مهرنامه (نوروز ١٣٩٠) بخوانید


   اصولِ اجتهاد و اجتهادِ اصولی گفت‌وگو با سیّدحسن خمینی به‌مناسبتِ انتشارِ فرهنگِ فِرَقِ اسلامی

   سنّت‌گرایی غرب‌زدگیِ مضاعف میزگردی با حضور سیّدجواد طباطبایی و نصرالله پورجوادی + فصلی از کتابِ اسلامِ ایرانی، نوشته‌ی هانری کُربَن

   پرونده‌ی ویژه‌ی ماه اسلام یا اسلام‌گرایی + میزگردی با حضور ماشاءالله شمس‌الواعظین و حمید احمدی

   پوپولیسمِ نفتی با آثاری از موسی غنی‌نژاد، عزّت‌الله سحابی، لطف‌الله میثمی، مسعود نیلی و محسن رنانی

   گفت‌وگوی اختصاصی با دیوید فینچر +پرونده‌ای درباره‌ی فیلمِ شبکه‌ی اجتماعی (نقدهای دیوید بوردول، آدریان مارتین، سعید عقیقی و علی معلّم

   و...

   پرونده‌ای برای کتاب‌های برگزیده‌ی ادبیات، فرهنگ، سینما و علوم انسانی

   و...

   با آثار و گفتاری از آصف بیات، داود فیرحی، غلامحسین ابراهیمی دینانی، ناصر کاتوزیان، حسین مهرپور، احسان شریعتی، امیر نیک‌پی، بهمن کشاورز، گودرز افتخار جهرمی، انشاءالله رحمتی، مهدی مهریزی، مقصود فراستخواه، حبیب‌الله پیمان، سیّدهادی خسروشاهی، سیّدعلی صالحی، منصور اوجی و...

   و ترجمه‌ی مقالاتی از راشد الغنوشی، خوان لینز، فرید ذکریا، ساموئل هانتینگتون، فرانسیس فوکویاما، تری ایگلتون و...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩
برچسب‌ها : اعلانِ عمومی ، مهرنامه

به گورستان بُوَد پیوسته جایش...


عکسی از کسرا

 

بدیدم این‌ها به پای خویش به گورستان آمده‌اند...

تاریخِ بیهقی

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩

سرزدن به کتاب‌خانه ـ اطلس، نوشته‌ی خورخه لوئیس بورخس

خورخه لوئیس بورخس

  

   درِ آپارتمانم را بستم و به‌طرفِ آسانسور رفتم. می‌خواستم تکمه‌ی آسانسور را بزنم تا به طبقه‌ی پایین بیایم که ناگهان چشمم به شخصِ واقعاً ترسناکی افتاد. قدّش آن‌قدر بلند بود که حتماً باید متوجّه شده بودم که دارم خواب می‌بینم. کلاهی بوقی به سر داشت و همین قامتش را بلندتر نشان می‌داد. صورتش (که هرگز آن‌را از نیم‌رُخ ندیدم) چیزی از مغولان در خود داشت (و شاید آن‌چه من از مغولان تصوّر می‌کنم) و به ریشی سیاه ختم می‌شد؛ ریشی مخروطی‌شکل. چشم‌هایش با تمسخر به من دوخته شده بود. ملبّس به پالتوی بلندی بود، سیاه و پُرزرق‌وبرق که رویش پولک‌های بزرگ و سفیدی دوخته بودند. پالتو تقریباً به زمین می‌رسید. با این گمان که شاید دارم خواب می‌بینم، دل به دریا زدم و با زبانی که نمی‌دانم چه بود از او پرسیدم چرا این‌طور لباس پوشیده است. خنده‌ی مسخره‌ای تحویلم داد و تکمه‌های پالتویش را باز کرد. دیدم زیرِ آنْ جامه‌ی یک‌دست بلندی پوشیده از جنسِ همان پالتو و رویش هم همان پولکِ سفید بود. فهمیدم (به همان شکل که انسان در خواب متوجّه چیزی می‌شود) که باید زیرِ آن لباسِ دیگری پوشیده باشد.

   درست در همان لحظه مزه‌ی اشتباه‌ناشدنیِ کابوس را چشیدم و بیدار شدم.

  

خورخه لوئیس بورخس، اطلس، ترجمه‌ی احمد اخوّت،

انتشاراتِ نقشِ خورشید، هزاروسیصد و هفتادونُه

 

   بعدِتحریر: کتاب‌هایی هست که انگار همیشه باید به آن‌ها رجوع کرد. اطلس یکی از همان کتاب‌هاست برای من. ورق‌زدنش، خواندنش (دوباره خواندنش) همیشه مثلِ این است که پا می‌گذارم به سرزمینی غریب. سرزمینی که نمی‌شناسمش. مثلِ این است که انگار دوست دارم بروم به دوردستی که نمی‌شناسمش. انگار دوست دارم هیچ آشنایی را نبینم. مثلِ این است که انگار دوست دارم دور باشم از جایی که هستم...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩

باید تعریفِ جدیدی از اخلاق ارائه کرد...

اصغر فرهادی

 

   ... فکر می‌کنم من تنها فیلم‌سازی هستم که در هیچ‌کدام از فیلم‌هایم شخصیت منفی، آن‌گونه که معمولاً  مصطلح است و وجود دارد، نداشته‌ام؛ شخصیتی که من درباره‌اش قضاوت کرده باشم و او را غیرِدوست‌داشتنی جلوه داده باشم نداشته‌ام. به‌همین‌دلیل، رابطه‌ی من با شخصیت‌ها‌یم از پیش تعیین شده و از بالا و تحقیرآمیز نیست. اگر بود که باید ردِ این تحقیر در شخصیت‌پردازی‌ها دیده می‌شد و براساسِ نظر منْ شمای تماشاگر از بعضی شخصیت‌‌ها متنفر می‌بودید و از بعضی‌ها خوش‌تان می‌آمد. همیشه در همه‌ی کارهایی که کرده‌ام حسّم این بوده که با همه‌ی آن‌ها به یک اندازه هم‌دل هستم...

   ... کفه‌ی عاطفی فیلم، در هر دو طرف واقعاً به یک اندازه است. این‌ها البته حسّی‌ست. خیلی‌ها هم معتقدند که من طرفِ «راضیه» و «حجّت» را گرفته‌ام. به‌نظرم این نوعی سطحی‌دیدن است؛ این‌که بگوییم «فرهادی» بیرونِ گود نشسته و شخصیت‌ها را در یک میدان انداخته که آن‌ها خودشان را افشا کنند و از این طریق بگوید که ببینید این‌ها چه‌قدر بداخلاق، زشت و چرک‌اند! این نگاه حاصلِ یک کلیشه‌ی اخلاقیِ رایج است. من، اتّفاقاً، به‌طور پنهانْ کارم این بوده که از آن‌ها دفاع کنم و بگویم این‌ آدم‌ها، اصلاً، چرک و بداخلاق نیستند. این‌ آدم‌ها در موقعیت‌هایی مجبور می‌شوند علی‌رغم میل و درون‌شان طوری رفتار کنند که خلافِ اخلاقِ مرسوم است، به‌زعمِ من، حتّا نمی‌شود اسمش را  رفتارِ غیرِاخلاقی بگذاریم؛ چون تعریفِ اخلاق برای این آدم‌ها و در دنیای امروزْ ناچار به تغییر است...

   ... فکر می‌کنم رفتارهای غیراخلاقی براساسِ متر و معیارهای اخلاقِ سنّتی و اخلاقِ عرفی ارزش‌سنجی می‌شوند، ولی این‌ها را باید در این روزگار به گونه‌ای دیگر دید، باید تعریفِ جدیدی از اخلاق برای بشرِ پیچیده‌ی امروز ارائه کرد...

   

   بعدِ تحریر: گفت‌وگو با اصغر فرهادی را درباره‌ی فیلم تازه‌اش ـ جدایی نادر از سیمین ـ در شماره‌ی چهارم دوره‌ی جدیدِ دوماه‌نامه‌ی نافه (نوروزِ نود) بخوانید.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩

خواب رفته‌اند ـ شعری از آدونیس

 The Hours

  

   خواب رفته‌اند

   دست‌های من

   خواب رفته‌اند

   رگ‌های دستِ من

 

   ناامیدی

   خمیازه می‌کشد

   در قلبِ من

   در چشم‌های من

 

   راه می‌روم

   به جایی نمی‌رسم

   راه می‌روم

   می‌سوزم

  

   نگران‌ام.

 

  بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

 ساعت‌ها، ساخته‌ی استیون دالدری؛ از رُمانِِ مایکل کانینگهام

   بعدِ بعدِ تحریر: هر ترجمه‌ای در این وبلاگ، اگر نامِ مترجم نداشته باشد، متعلّق است به صاحبِ این وبلاگ. این ترجمه‌ها را بدونِ نامِ مترجم و بدونِ منبع، هیچ‌جای دیگری منتشر نکنید.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
برچسب‌ها : شعر ، آدونیس ، ترجمه

چهارمین شماره‌ی نافه منتشر شد...

چهارمین شماره‌ی نافه

 

در شماره‌ی چهارمِ دوره‌ی جدیدِ دوماه‌نامه‌ی نافه (نوروز ١٣٩٠) بخوانید

 

   گفت‌وگو با اصغر فرهادی درباره‌ی جداییِ نادر از سیمین و واکنش‌ها در جشنواره‌ی برلین + پاسخِ نیک جیمز (سردبیرِ مجلّه‌ی سایت اند ساند) به هفت پرسش‌ِ نافه درباره‌ی جداییِ نادر از سیمین

   گفت‌وگو با پیمان معادی و ساره بیات درباره‌ی جداییِ نادر از سیمین

   گفت‌وگو با بهروز افخمی درباره‌ی فرزندِ صبح و فیلمِ تازه‌اش Blacknoise

   گفت‌وگو با رضا کیانیان درباره‌ی مُختارنامه، عکّاسی و نویسندگی و خیلی هنرهای دیگر

   گفت‌وگو با فرهاد اصلانی درباره‌ی مُختارنامه و ابنِ زیاد + خطبه‌ی ابنِ زیاد در مجموعه‌ی مختارنامه

   گفت‌وگو با امیر توسّلی درباره‌ی موسیقیِ مُختارنامه

   گفت‌وگوی منتشرنشده‌ای با مهدی سحابی درباره‌ی زندگی و سال‌های جوانی‌

   گفت‌وگوی اختصاصی با توبیاس وولف نویسنده‌ی امریکایی به‌مناسبتِ ترجمه‌ی آثارش به فارسی

   گفت‌وگو با شیرین‌دُخت دقیقیان درباره‌ی ارزشِ ادبیِ آثار تولستوی

   گپِ اختصاصی با ویکتوریا تولستوی از نوادگانِ تولستوی

   گفت‌وگو با علی حصوری به‌مناسبتِ انتشارِ کتابِ حافظ از نگاهی دیگر

   گفت‌وگو با احمد غلامی به‌مناسبتِ انتشارِ کتابِ تازه‌اش آدم‌ها

   گفت‌وگو با محمّدرضا بایرامی درباره‌ی رمانِ مردگانِ باغِ سبز

   گفت‌وگو با همای سرپرستِ گروهِ مستان در آستانه‌ی دریافتِ مجوّز

   گفت‌وگوی اختصاصی با یو مینجیون نقّاشِ سرشناسِ چین

   دو گفت‌وگوی کوتاه با عبّاس کیارستمی و پرویز تناولی درباره‌ی تراژدیِ ون‌گوگ

   گفت‌وگو با ناصر اُویسی از نسلِ اوّلِ نقّاشانِ ایران

   دو گفت‌وگوی کوتاه با کوروش شیشه‌گران و داریوش قره‌زاد درباره‌ی نقّاشیِ ایرانی

   گفت‌وگوی فردین خلعتبری با احمد پژمان آهنگ‌ساز

   گفت‌وگو با حسین پاکدل درباره‌ی نمایشِ حضرتِ والا

   گفت‌وگو با عبّاس جوانمرد درباره‌ی تئاتر ایران بعد از کودتای ٢٨ مرداد

   گفت‌وگو با محمّدعلی کشاورز به‌مناسبتِ بزرگداشت در جشنواره‌ی تئاترِ فجر

   گفت‌وگو با امیر جعفری و طنّاز طباطبایی درباره‌ی درس، تئاتری از داریوش مهرجویی

   پاسخِ محمّد قائد به دو پرسشِ نافه درباره‌ی مجلّه‌ی کتابِ جمعه + نوشته‌ای از مسعود بهنود درباره‌ی کتابِ جمعه

   گفت‌وگو با علی معلّم به‌مناسبتِ انتشارِ شماره‌ی دویستِ مجلّه‌ی دنیای تصویر

    +

   پرونده‌هایی درباره‌ی بیست‌ونهمین دوره‌ی جشنواره‌ی فیلمِ فجر، خانه‌ی پدری تازه‌ترین فیلمِ دیده‌نشده‌ی کیانوش عیّاری، جداییِ نادر از سیمین تازه‌ترین ساخته‌ی اصغر فرهادی، مجموعه‌ی تلویزیونیِ مُختارنامه، دنیای داستانی توبیاس وولف، صدمین سال‌مرگِ تولستوی، کتابِ تازه‌ی احمد غلامی، حافظ‌پژوهیِ علی حصوری، رمانِ پُرحاشیه‌ی محمّدرضا بایرامی، هنرِ معاصرِ چین، بُریدنِ گوشِ ون‌گوگ به‌سبکِ ایرانی، سه نسل هنرمندانِ تجسّمیِ ایران، جشن‌نامه‌ی احمد پژمان و...

   +

   نوشته‌ها و ترجمه‌ها و گفته‌هایی از محمود دولت‌آبادی، بهمن فرمان‌آرا، مسعود بهنود، لیلی گلستان، احمد طالبی‌نژاد، سعید عقیقی، حسین سناپور، علی فردوسی، پرویز خائفی، جواد طوسی، احمد میراحسان، پرویز نوری، مهرزاد دانش، اسدالله امرایی، علی باباچاهی، عبّاس صفّاری، حمیدرضا آتش‌برآب، محمّدحسن شهسواری، منیر شاخساری، شهرام اقبال‌زاده، کارن همایون‌فر، فردین خلعتبری، بهروز غریب‌پور، لیلی افشار، قباد شیوا، بهنام کامرانی، پرویز کلانتری، بهزاد حاتم، کاظم چلیپا، حسین خسروجردی، کیوان ساکت، آروند دشت‌آرای و...

   +

   چند بُرش از فیلم‌نامه‌ی فریاد نوشته‌ی میکل‌آنجلو آنتونیونی، خاطراتِ سینماییِ فرانسوا تروفو، سفرنامه‌ی جلال ستّاری از فرانسه، خاطراتِ منوچهر آتشی از فرّخ تمیمی،‌ عکس‌های مریم زندی، نقّاشی‌های مصطفی دره‌باغی و ...


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩

عرض‌حال

 

   در زندگی روزهایی هست که دردْ در خوابْ بیدار می‌شود...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
برچسب‌ها :

من آدمِ مریضی هستم... آدمِ بدی هستم... مردِ مطرودی هستم...

Taxi Driver

  

   من آدمِ مریضی هستم... آدمِ بدی هستم... مردِ مطرودی هستم... خیال می‌کنم مبتلا به دردِ کبد هم باشم. امّا تاکنون نتوانسته‌ام چگونگیِ این امراض را درست بفهمم و تشخیص بدهم. بله، خوب که دقّت می‌کنم، اصلاً نمی‌دانم چه مرضی دارم؛ در وجودِ من چه عضوی ممکن است واقعاً ناخوش باشد. با این‌که برای علمِ طب و آقایانِ اطبّا احترامِ زیادی قائل هستم، باز برای سلامتی و بهبودِ خود هیچ‌گونه اقدامی نمی‌کنم. علاوه بر تمامِ این‌ها، خیلی بارز و آشکار خرافاتی هستم. یک‌دلیلش هم تصوّر می‌کنم همین احترامِ بی‌نهایتم بر علمِ طب و درعین‌حال بی‌اعتنایی‌ام به سلامتی و صحّتِ مزاجم باشد. البته من باید آن‌قدر تربیت‌شده باشم که خرافاتی نباشم، ولی بااین‌حال چنان‌که گفتم خرافاتی هستم.

   نه آقایان، من اگر می‌بینید که برای به‌دست‌آوردنِ سلامتیِ خود اقدامی نمی‌کنم، علّتش تنها خشونتِ من است و بس. خب، مثلاً همین نکته را یقیناً شما نمی‌توانید بفهمید. ولی من؟ من آن‌را بسیارخوب می‌فهمم. امّا برای شما نمی‌توانم کاملاً روشن کنم و توضیح بدهم که در اثرِ این خشونت و زشت‌خویی اساساً به چه‌کسی می‌خواهم صدمه بزنم، یا چه کسی را آزار بدهم. کاملاً آگاهم که آقایانِ اطبّا، ولو آن‌که به ایشان رجوع نکنم و خود را برای معالجه در اختیارشان نگذارم، چیزی از دست نداده‌اند. آها... البته... خودم از هرکسِ دیگر بهتر می‌دانم که با این زشتی‌ها فقط به خودم لطمه می‌زنم و بس، فقط به خودم، و نه هیچ‌کسِ دیگر. با تمامِ این احوال، اگر خود را معالجه نمی‌کنم، یا دست‌کم در پیِ علاجِ خود برنمی‌آیم، همه‌اش در اثرِ خشونتِ ذاتیِ من است: که این‌طور‍‍! پس کبد کم درد می‌کند؟ خب، بازهم درد کن، بیش‌تر درد کن! حالا که می‌توانی بیش‌تر درد کن!

   مدّت‌هاست این‌طوری زندگی می‌کنم ـ بیست‌سال است...


یادداشت‌های زیرزمینی، فئودور داستایفسکی، ترجمه‌ی رحمت الهی،‌ چاپِ ششم،

انتشاراتِ علمی‌فرهنگی، بهارِ ١٣٨۶

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩

از حماقت‌های بروکلینی

Eternal Sunshine of the Spotless Mind

  

   ــ مطمئنم بیش‌تر از همه‌ی این آدم‌هایی که این‌جا، تو این رستوران، نشسته‌اند کتاب خوانده‌ام، ولی که چی؟ روشنفکرها موجوداتِ کسالت‌باری‌اند نِیتن؛ آدم از دست‌شان ذلّه می‌شود.

حماقت‌های بروکلینی، نوشته‌ی پُل آستر، انتشاراتِ پیکادور

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩

عرض‌حال

 

   در زندگی روزهایی هست که درد از سر شروع می‌شود...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
برچسب‌ها :

شعرِ تنهایی ـ شعری از فدریکو گارسیا لورکا

La mariée était en noir

  

   آن‌که جامه‌ای به تن دارد و

   ردای سیاهی در بر

   فکر می‌کند جای کوچکی‌ست این دنیا

   و قلب وسعتی دارد بی‌انتها...


   آن‌که جامه‌ای به تن دارد و

   ردای سیاهی در بر

   فکر می‌کند چگونه محو می‌شود در باد

   این آهِ ناچیز

   این صدای پُرخروش...


   آن‌که جامه‌ای به تن دارد و

   ردای سیاهی در بر

   آسمانِ صبح را

   نثارِ مهتابی می‌کند...


   آی‌ آی

   جامه‌ای به تن داری و

   ردای سیاهی در بر...

 

  

    بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   عروسِِ سیاه‌پوش، ساخته‌ی فرانسوا تروفو

   بعدِ بعدِ تحریر: هر ترجمه‌ای در این وبلاگ، اگر نامِ مترجم نداشته باشد، متعلّق است به صاحبِ این وبلاگ. این ترجمه‌ها را بدونِ نامِ مترجم و بدونِ منبع، هیچ‌جای دیگری منتشر نکنید.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

خوابِ گران

Inception 

  

   خواب و بیدار ـ ١

   خوابْ نقیضِ بیداری‌ست این‌‌جور که گفته‌اند. آسایش و راحتی‌ست، ظاهراً، وقتی حواسِ ظاهری از کار بازمی‌مانند. وقتی آدم جدا می‌شود از آن‌جا که هست. همان‌جاست که بوده، ولی نیست می‌شود در لحظه. خواب، ظاهراً، چشم‌بستن است به‌روی هرچه هست. چشم‌گشودن است به‌روی هرچه نیست. ندیدنِ دنیای اطراف است. رفتن به دنیای دیگری‌ست که نقطه‌ی مقابلِ بیداری‌ست. نقطه‌ی مقابلِ چیزی‌ که همیشه می‌بینیم‌اش، که زندگی می‌کنیم‌اش و زندگی اگر معنا و فایده‌ای داشته باشد و به کاری بیاید، ظاهراً، در فاصله‌ی گشودنِ پلک‌ها و بستنِ دوباره‌ی آن‌هاست. پلکی که گشوده می‌شود به‌نیّتِ دیدن است ظاهراً. چشم باز می‌کنیم که یکی را ببینیم. چشم باز می‌کنیم که چیزی محبوب را ببینیم. محبوب در یک‌قدمی‌ست اگر چشم باز کنیم. امّا دیدنی‌ها، گاهی، در نقطه‌ی مقابل ایستاده‌اند. چشمی که گشوده باشد نمی‌بیندشان. چیزی در بیداری نیست وقتی دیدنی‌ها نباشند، وقتی محبوب در یک‌قدمی نباشد. برای دیدن، گاهی، باید چشم بست. خواب، شاید، خودِ بیداری‌ست وقتی محبوب در یک‌قدمی باشد، وقتی همه‌چیز، به‌واسطه‌ی محبوب، دیدنی باشد. و خوابْ مرگِ کوچک است اگر مرگِ بزرگْ خوابِ ابدی باشد. (گفته‌اند: از خوابْ قیاسِ مرگ می‌باید کرد.) خوابِ گرانْ چشم‌بستن است و ادامه‌دادنِ خواب. می‌دانی که پلک دیگر گشوده نمی‌شود. می‌دانی که نمی‌رسی به بیداری. می‌دانی که خوابْ تمامی ندارد. می‌دانی که همه‌چیز تمام شده است.

   خوابِ مشترک

   کاب بلد است پا به خوابِ دیگری بگذارد. خوابِ دیگری را می‌کند مالِ خودش. چشم‌ها را می‌بندد و می‌خوابد. سیمی هست که وصل‌اش می‌کند به دیگری. مغزی وصل می‌شود به مغزی دیگر. خوابِ دیگری منتقل می‌شود به او. در خوابِ دیگری بیدار می‌شود. خواب است و بیدار. از این به بعد همراهِ دیگری‌ست در خواب. هر قدمی که دیگری برمی‌دارد، او هم برمی‌دارد. بلد است خوابِ دیگری را بدزدد. بلد است خوابِ دیگری را بسازد. خواب را جوری می‌سازد که دوست می‌دارد. دوست‌داشتن هم نیست البته؛ خواب را جوری می‌سازد که به سودِ او باشد. اختیارِ خواب، ظاهراً، به دستِ کسی‌ست که می‌بیندش. یا دست‌کم هر خوابی نتیجه‌ی فکرهای آدمی‌ست که می‌بیندش. امّا این‌جا خوابی را که می‌خواهی باید پشتِ پلک‌های بسته‌ی دیگری به جریان بیندازی. خوابْ خبر از آینده نمی‌دهد این‌ وقت‌ها. آینده در خواب ساخته می‌شود ازنو، اگر جریانِ خواب به دستِ دیگری باشد. خوابْ نتیجه‌ی بیداری‌ست معمولاً؛ پشتِ پلک‌های بسته چیزی از زندگی جریان دارد. این خودِ زندگی‌ست، شاید، که جریان دارد.

   هستی و نیستی

   چیزهایی که دیده‌ای، گاهی، تغییرِ شکل می‌دهند در خواب و خیال. در خواب و خیال می‌بینی‌شان، می‌شناسی‌شان، بی آن‌که واقعاً بشناسی‌شان. تازگیِ این چیزها، تغییرِ شکل‌شان، نتیجه‌ی خواب و خیال است ظاهراً. در خواب و خیال که می‌بینی‌شان، دوست‌داشتنی‌‌ترند انگار. واقعی‌ترند از آن‌چه قبل‌تر دیده‌ای. رنگِ خواب‌ و خیال که به سراپای‌شان می‌خورَد دل‌پذیرتر می‌شوند. خواستنی‌تر. مالِ ازدست‌رفته در خواب‌های کابِ ترس‌خورده خواستنی‌تر است از مالِ واقعی. حالا که نیست، حالا که خاطره‌ای‌ست شناور در خواب و هربار به شکلی، در جایی‌که دوست می‌دارد آشکار می‌شود، میلِ کاب به هم‌نشینی و هم‌کلامیِ با او بیش‌تر است. خوب می‌داند که لحظه‌ای هست و لحظه‌ی بعد نیست. هستی و نیستی‌اش، انگار، بستگیِ تمام دارد به هستیِ کاب. به خواب و خیالِ او. کاب است که می‌خواهد ببیندش. اوست که باید ببیندش. ذهنِ کاب پُر است از مال. نهایتِ خواسته‌ی او، انگار، بودنِ دوباره‌ی مال است. کاش باشد. کاش همیشه باشد. کاش همان‌جور باشد که پیش‌تر بوده است. همین است که در خواب و خیالِ کاب، وقت و بی‌وقت، مال پیدا می‌شود. این‌که رُخ می‌نماید و خودی می‌نُماید و حرف می‌زند مال نیست. مال مُرده است. مال خودش را کُشته است.‌ بدل شده است به خاطره‌ای گاه و بی‌گاه. امّا خاطره‌ای واضح‌تر از این، انگار، در خواب و خیالِ کاب نیست. هستیِ کاب، انگار، بستگی پیدا کرده است به نیستیِ مال. تا هست، نیستیِ او را به‌یاد دارد. هر لحظه‌ی بودن‌اش، هر رفتارش، هر جمله‌اش، انگار، اشاره‌ای‌ست به نبودنِ او. کاب هست چون مال دیگر نیست. چون مال به‌دنبالِ لنگه‌ی ‌کفشی از آن بالا سقوط کرده است. سقوط از آن بالا، البته، خواستِ مال بوده است. نیستی را، عمداً، انتخاب کرده به‌نیّتِ هستی. می‌دانسته که آن هستی، آن‌جور بودن، خودِ نیستی‌ست. اسیرِ ظواهر که نباید بود. همه‌چیز هم آن‌گونه نیست که می‌بینیم. همیشه چیزهایی هست که نمی‌بینیم. همیشه چیزهایی هست که نمی‌خواهیم ببینیم. این‌جاست که هشدارها از راه می‌رسند. مال است که به کاب می‌گوید «دنیای تو واقعی نیست.» و کاب است که می‌گوید «خودت را ببین؛ سایه‌ای هستی از همسرِِ واقعی‌ام.» هریک اصرار دارد بر واقعی‌نبودنِ دیگری. واقعیت را هرکسی به‌نفعِ خودش مصادره می‌کند. واقعیت چیزی‌ست که او می‌گوید. واقعیت چیزی‌ست که او می‌خواهد.

   خیال و واقعیت ـ ١

   امّا خیال و واقعیت چه تفاوتی می‌کنند وقتی هردو مزیّن باشند به حضورِ یار؟ واقعیت، ظاهراً، این است که یاری در کار نیست، که یار جای دیگری‌ست غیرِ این‌جا، که آن جای دیگرْ خیالِ آدمی‌ست که از بام تا شام به یار می‌اندیشد و از شام تا بام او را در خواب ‌و خیال می‌بیند. مرزِ خیال و واقعیت خودِ آدم است انگار. خودِ آدم است که می‌گوید واقعیت کدام است و خیال کدام‌یک. (می‌داند و می‌گوید، یا خیال می‌کند و می‌گوید؟) خودِ آدم است که «دوست می‌دارم»‌ها را در خیال می‌بیند و پای‌شان را به واقعیت باز می‌کند. مال در خیالِ کاب صحیح و سالم است. زنده است و مثلِ هر زنده‌ی دیگری اصرار می‌کند که حق با اوست، که واقعیت همین است که کاب می‌بیند، که واقعیتِ کاب خواب‌ و خیالی بیش نیست. مرز، ظاهراً، باریک‌تر از آن است که چشمِ غیرِمسلّح از عهده‌ی تشخیص‌اش بربیاید. امّا چشم باید مسلّح به چیزی باشد که فاصله‌ی خیال و واقعیت را تشخیص دهد؟ کاب، از ابتدا، دل به دلِ مال داده است. (شاید از روزی که گفته با من ازدواج می‌کنی؟)‌ تسلیمِ اوست انگار. این‌جور وانمود می‌کند که دل‌اش هنوز در حسرتِ مال می‌سوزد. امّا بعدتر است که می‌فهمیم رازِ بزرگِ کاب آلوده‌کردنِ مال است به شک و تردید. بذرِ شک و تردید را کاب در ذهنِ مال کاشته است. نیّت‌اش، البته، خیر بوده. می‌خواسته یارْ همیشه پیش‌اش باشد. می‌خواسته یارْ واقعیت را همان بداند که هست. همان‌که کاب خواسته است. امّا شک و تردیدْ مرگبار است و یار و غیرِ یار نمی‌شناسد. به جانِ آدم که بیفتد، وامی‌داردش به ایستادن لبه‌ی پرتگاه. همیشه پنجره برای دیدن است. از پنجره می‌شود یار را دید که لبه‌ی پنجره‌ی روبه‌رو ایستاده است. پرتگاه هیچ‌وقت دور نیست، همیشه هم در دسترس است. کافی‌ست چشم بدوزی به پایین. یارْ مرگ را انتخاب می‌کند برای رسیدن به واقعیت. این خیال است که جریان دارد. خواب و خیال هم، گاهی، حوصله‌ی هرکسی را سر می‌برند. در نتیجه‌ی سر رفتنِ حوصله است که مال مثلِ لنگه‌ی ‌کفش‌ از آن بالا سقوط می‌کند. مرگ نقطه‌ی پایانِ خیال است گاهی. واقعیت در لحظه‌ی مرگ است که خیال را کنار می‌زند. این‌که مال سقوط می‌کند خیال نیست. این‌که قبلِ خودکُشی از همه‌ی اطبّای حاذق گواهیِ صحّتِ عقل و سلامتِ روح گرفته خیال نیست. این‌که کاب را مسئولِ مرگِ خود معرّفی کرده خیال نیست. چرا باید خیال باشد وقتی کاب بذرِ شک و تردید را در عمقِ ذهنش کاشته است؟ «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون، عموماً، عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیلِ عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن‌را با لبخند شکّاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده.» (بوفِ کورِ صادق هدایت) و این شک و تردید، این‌ خوره‌ی مرگبار که از کجا معلوم خواب و خیالِ ما واقعی نباشد و واقعیتی که ما را احاطه کرده چیزی غیرِ خواب و خیال نباشد؟، «روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد» و کم‌کم این‌چیزهاست، لابد، که مال را از پا درمی‌آورد و خسته‌اش می‌کند. از خواب برمی‌خیزد و نگرانِ چیزی‌ست که، ظاهراً، نباید نگران‌اش باشد. کاب این شک و تردید را به جانِ مال انداخته تا خودش آسوده باشد. یار که باشد آسودگی هم هست. به‌خاطرِ یار است شاید که دنیا را آن‌گونه که می‌خواهی می‌سازی. یارْ را راهیِ دنیایی می‌کنی که ساخته‌ای. امّا نمی‌دانی که راه را بر یارْ بسته‌ای در این دنیا. این دنیای توست. خیالِ توست که به چشمِ یارْ واقعی جلوه‌اش داده‌ای. واقعیتْ همین یاری‌ست که پیشِ چشم‌های تو «آهسته و در انزوا» به مرگ نزدیک‌تر می‌شود. واقعیتْ مرگِ مال است. مال دیگر نیست. مال فقط در خیالِ کاب زنده است.

   خواب و بیدار ـ ٢

   پلک که سنگین می‌شود، میلِ به آسودگی هم از راه می‌رسد. امّا آسودگی نیست فقط. پلک که سنگین می‌شود، سقوط هم از راه می‌رسد. بین خواب و بیداری‌ست انگار که سقوط می‌کنیم. سقوطِ آزاد. پلک‌های بسته باز می‌شود به‌سرعت. سقوطی در کار نیست. توهّم است. سقوطِ آزادْ ابتدای خواب است. شک می‌کنیم به خواب و بیداری. پلکِ بسته که باز می‌شود می‌بینیم خواب بوده است. رؤیا به‌سرعت می‌آید. پشتِ پلک‌ها همیشه خبری هست. «همیشه پیش از آن‌که فکر کنی اتّفاق می‌افتد.» خاطره‌ی دردناکِ کاب سقوطِ مال است. چشم‌ها را باز می‌کنیم که ببینیم سقوط نکرده‌ایم. که خواب دیده‌ایم. که حقیقت چیزِ دیگری‌ست هنوز. با چشم‌های باز، در بیداری‌ست که کاب سقوطِ مال را می‌بیند. کاب است که یک‌بار می‌گوید «خودت خبر نداری که خواب می‌بینی.» خواب و خیالِ دیگری را که مخدوش کنی، سقوط‌اش هم مخدوش می‌شود. دیگری چشم‌های بسته را باز نمی‌کند که سقوط کند، با چشم‌های باز سقوط می‌کند. می‌بیند بیداری همان سقوط است. با چشم‌های باز می‌بینی لنگه‌ی کفش پایین و پایین‌تر می‌رود. با چشم‌های باز می‌بیند مال لنگه‌ی کفشی می‌شود که پایین و پایین‌تر می‌رود. هر رؤیایی متعلّق است به کسی که می‌بیندش. رؤیابین همیشه چیزی را نمی‌بیند که دوست می‌دارد. گاهی چیزی را می‌بیند که دوست نمی‌دارد. چیزی را می‌بیند که نمی‌خواهد ببیند. سقوطِ مال چیزی‌ست که کاب دوست‌اش نمی‌دارد. کاب قول داده که همیشه با مال خواهد بود. (معنای ازدواج چیزی غیرِ این نیست قاعدتاً.) امّا پای سقوطِ آزاد که در میان باشد قول‌ها، گاهی، به دستِ فراموشی سپرده می‌شوند انگار. مال سقوط می‌کند بی‌ آن‌که دست در دستِ کاب داشته باشد. همیشه‌ای در کار نیست. حتّا حالا که نیاز دارد به حضورِ کاب، او را آن‌سو می‌بیند. در آستانه‌ی پنجره‌ای دیگر. ترس‌ در چشم‌هایش پیداست و علاقه‌ای هم ندارد که شبیهِ لنگه‌ی کفشی سقوط کند و مُدام دور و دورتر شود. امّا کاب سقوطِ مال را که می‌بیند، چیزی درونش می‌شکند. هزار تکّه می‌شود و هر تکّه‌اش، جایی، در عمقِ وجودِ او لانه می‌کند. چیزهایی هست که فراموش نمی‌شود. انگار این خودِ کاب است در برابرِ چشم‌های خودش از آن بالا سقوط می‌کند. انگار در خواب است که سقوطِ آزاد می‌کند. چشم‌ها را باز می‌کند. در بیداری، انگار، چاره‌ای نیست غیرِ فکرکردن به سقوطِ مال. سقوطِ یارْ سقوطِ اوست انگار. هر آدمی، گاهی، لنگه‌ی کفشی‌ می‌شود که از آن بالا می‌افتد. لنگه‌ی کفشی‌ می‌شود که مُدام پایین و پایین‌تر می‌رود.

    خیال‌خانه و دنیای بیرون

    خیال‌خانه را کاب به آریادنی نشان می‌دهد. می‌گوید ببین؛ همه‌ی این‌ها را من و مال ساخته‌ایم. همه‌ی این‌ها خیالِ ماست. همه‌ی آن‌ جاهایی را که دوست می‌داشته‌ایم این‌جا، ازنو، ساخته‌ایم. همان‌ها هستند انگار. فرق‌شان این است که واقعی نیستند. در رؤیاهای ما ساخته شده‌اند. رنگی از خواب و خیال بر آن‌ها زده‌ایم. درس‌هایی درباره‌ی رؤیا به آریادنی می‌دهد به‌نیّتِ این‌که رؤیایی را که می‌خواهد خوب طرّاحی کند. آریادنی معمارِ رؤیاهاست، امّا هنوز شاگرد است در این مکتب. محصّلی‌ست که، ناگهان، بدل می‌شود به کارآموز. (برای همین است که سقوط می‌کند آخرِ کار؟) و درس‌های اساسیِ رؤیا را از معلّمی می‌آموزد که در خیال زندگی می‌کند. از کاب می‌شنود که دنیای خواب و رؤیا را باید بیافرینی. پای آفریدن که در میان باشد یعنی چیزی نیست. یعنی چیزی باید باشد. آن‌چه هست هیچ است. از هیچ باید چیزی آفرید. در دنیای خواب و رؤیا از هیچ باید چیزی آفرید. یعنی در واقعیت چیزی برای دیدن نیست. یعنی دیدنی‌ها را باید مطابقِ سلیقه آفرید. یعنی دنیای خواب و رؤیا جایی برای دیدن است. محصّلِ تیزهوشی‌ست آریادنی که مشتِ بسته‌ی معلّم را باز می‌کند. می‌فهمد که کاب اسیرِ خیال‌خانه‌ای‌ست که برای خود ساخته. خیال‌خانه است یا تصویرسرا؟ جایی‌ست مخصوصِ خودش. چیزهایی را می‌بیند که دوست می‌‌دارد ببیند. مال را می‌بیند. و غیرِ مال؟ بچّه‌هایش را هم می‌بیند. امّا همیشه از پشت می‌بیندشان. صورتی در کار نیست انگار. آخرین تصویری که دیده بدل شده به تصویرِ جاودان. همه‌چیز برای کاب جاودان است ظاهراً. همه‌چیز را می‌شود ساخت. چه اهمیتی دارد که نیست؟ می‌شود آن‌را آفرید. آفرینشْ ابداع است و ابداعْ ایجاد چیزی از ‌چیزی که نیست، چیزی که ظاهراً نمی‌تواند چیزی باشد. امّا انگار کاب پیِ راهی می‌گردد برای فرار از این زندگی. دستِ رد به سینه‌ی سایتو نمی‌زند. کار را می‌خواهد برای رسیدن به چیزی که نهایتِ آرزوی اوست. «تنها چیزی که از من دل‌جویی می‌کرد، امیدِ نیستیِ پس از مرگ بود. فکرِ زندگیِ دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم اُنس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود.» (بوفِ کورِ صادق هدایت)

   خاطره‌ی رؤیا

   می‌شود پای حرفِ بورخس نشست. می‌گوید رؤیاها را نمی‌شود بررسی کرد. کاری‌ست بی‌نهایت دشوار. رؤیاها را که نمی‌شود بازبینی کرد. چیزی که نصیب‌مان می‌شود خاطره‌ی رؤیاهاست. چیزی که به‌ یاد مانده همین خاطره‌ است. رؤیایی در کار نیست. خاطره‌ای‌ست فقط که، شاید، همان رؤیا نباشد. مرزِ خواب و بیداری که یکی شود رؤیا اصالت‌اش را از دست می‌دهد. هر چیزی را جایگاهی‌ست لابد و جایگاهِ رؤیا خواب است. پشتِ پلک‌های بسته است که رؤیا همان است که باید باشد. پلک که گشوده شود رؤیا بدل می‌شود به خاطره‌ و گاهی خاطره‌ها، لحظه‌ای که از آن‌ها می‌گذرد کم‌رنگ‌ می‌شوند. بورخس از قولِ توماس براون می‌گوید که خاطره‌ی ما از رؤیا رنگ‌باخته‌تر از درخششِ واقعیت است. واقعیت از پسِ واقعیت می‌رسد و لحظه‌ها را کم‌رنگ می‌کند. رنگ‌باختگی، شاید، عاقبتِ خاطره‌ای‌ست که از رؤیایی به یاد داریم. در بیداری‌ست که رؤیا (خیال) بدل می‌شود به چیزی واقعی. خاطره‌ی کم‌رنگِ رؤیا را با چیزهایی که دوست می‌داریم پُررنگ می‌کنیم. جاهای خالی را، شاید، آن‌طور که دوست می‌داریم پُر می‌کنیم. امّا درعین‌حال، «ما دقیقاً نمی‌دانیم که در عالمِ رؤیا چه می‌گذرد. بعید نیست که در خلالِ رؤیاهای‌مان در بهشتْ در جهنّم باشیم. شاید در عالمِ رؤیا کسی باشیم؛ کسی که شکسپیر «آن‌چه من هستم» می‌نامید. شاید خودمان باشیم، شاید هم فراتر از انسان باشیم. همه‌ی این‌ها را هنگام بیدار شدن فراموش می‌کنیم. تنها می‌توانیم خاطره‌ی یک رؤیا را موردِ بررسی قرار دهیم، خاطره‌ی ضعیفِ آن را.» امّا چه می‌شود اگر رؤیا بخشی از زندگیِِ واقعی‌ باشد؟ چه می‌شود اگر بیداریِ ما رؤیایی باشد که از آن بی‌خبریم؟ چه می‌شود اگر حق با شاعرِ اتریشی، والتر فُن دِرفوگلواید باشد که پرسیده بود «آیا من زندگی‌ام را به خواب دیده‌ام یا واقعی‌ست؟» وضعیتِ مردمانِ فیلمِ کریستوفر نولان هم، انگار، چیزی‌ست در همین مایه‌ها. زندگی را به خواب می‌بینند یا این واقعیت است که با آن دست و پنجه نرم می‌کنند؟ سایتو سودای کاشتنِ بذرِ شک و تردید در ذهنِ فیشرِ جوان را در سر می‌پروراند و کسی غیرِ کاب از پسِ چنین مأموریتی برنمی‌آید. کاب می‌تواند، چرا که پیش‌تر این بذرِ شک و تردید را در ذهنِ مالِ دوست‌داشتنیِ ازدست‌رفته‌اش کاشته و نتیجه‌اش را دیده است. می‌شود پا گذاشت به خوابِ دیگری و مسیرِ آن خواب را تغییر داد. ظاهراً که چنین می‌کنند مردمانِ این داستان. امّا از کجا معلوم که رؤیای‌شان گوشه‌ای نباشد از زندگیِ واقعی‌شان؟ در فاصله‌ی رؤیاهای مکرّر، در فاصله‌ی از رؤیایی به رؤیایی دیگر رفتن، چشم باز می‌کنند. پلک‌ها باز می‌شوند به‌نیّتِ دوباره‌بستن. از خوابی به خوابی. امّا بیداری هم در این بین هست. چه می‌شود اگر بیداری‌شان، اگر هوشیاری‌شان، رؤیایی باشد که از آن بی‌خبرند؟ خواب‌اند و بی‌خبر از خواب به خوابی دیگر فکر می‌کنند. «داشت خواب‌ام می‌بُرد و دیدم اگر این خواب باشد و توی خوابْ خوابم ببرد، تازه وقتی از آن خوابِ دوّمی بیدار شوم، توی همین خوابِ اوّلی‌ام و باز باید از این‌یکی هم بیدار شوم و دیدم نباید بگذارم خوابم ببرد و چشم‌هایم را باز کردم. (گاوخونیِ جعفر مدرّس صادقی) خوابِ آخر، انگار، همه‌ی آرامشِ کاب را می‌گیرد. نگرانِ وعده‌ای‌ست که سایتو به او داده. می‌خواهد برگردد خانه. می‌خواهد صورتِ بچّه‌ها را ببیند. می‌خواهد کسی او را قاتلِ مالِ ازدست‌رفته نداند.

   خیال و واقعیت ـ ٢

   امّا خیال و واقعیت تمامی ندارند انگار. چیزی‌ که خیال می‌کنیم واقعی‌ست می‌تواند بخشی از خیال باشد. کاب تا پیاده نمی‌شود از هواپیما و گذرنامه‌اش را مُهر نمی‌کنند و «به خانه خوش آمدی» را بهش نمی‌گویند، انگار، باور نمی‌کند که این‌چیزها واقعی‌ست. ولی واقعی‌ست واقعاً؟ هر طرف که می‌چرخد یکی از مسافرانِ همراهش را می‌بیند. هم‌سفرهای خیالی این‌جا هم هستند. فرودگاه است دیگر؛ جایی برای پیاده‌شدن، جایی برای رسیدن به مقصد. امّا حضورِ همه‌ی این هم‌سفرها، با آن نگاه‌های عجیب، با آن نگاه‌های شکّاک، آدم را به‌یادِ پرسشِ شاعرِ اتریشی می‌اندازد «آیا من زندگی‌ام را به خواب دیده‌ام یا واقعی‌ست؟» واقعیتی در کار است یا همه‌چیز در خواب و خیال ادامه پیدا می‌کند؟ کاب می‌رود خانه. بچّه‌ها می‌آیند. امّا چیزی هست که آزارش می‌دهد. خواب است یا واقعیت؟ فرفره‌‌اش را، توتم‌اش را، می‌گذارد روی میز. بچرخ و از چرخیدن دست بردار تا ببینیم واقعیت است این‌چیزها که می‌بینیم. امّا توتم می‌چرخد و می‌چرخد و درست لحظه‌ای که باید از رمق بیفتد (یا دست‌کم چنین آرزویی می‌کنیم) داستان به انتها می‌رسد. «کجا هستم؟ هیچ‌جا. نیمه‌شب است یا نزدیکِ سَحَر؟ نمی‌دانم. انگار در مکثی خالی میانِ دو دقیقه‌ی پُرهیاهو... میانِ بی‌نهایت گذشته و بی‌نهایت فردا.» (درختِ گلابیِ گلی ترقّی) همیشه چیزی هست که آدمی را به شک وا دارد. خواب و خیال، انگار، دست برنمی‌دارد از سرِ آدم. واقعیت، انگار، بخشی از خواب و خیال است. ما همه خوبیم انگار. ما همه خوابیم انگار...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩

دیروز ـ شعری از دابلیو اِس مِروین

La peau douce

  

   دوستم می‌گوید پسرِ خوبی نبوده‌ام من

   می‌فهمی که

   می‌گویم پس چی که می‌فهمم


   می‌گوید

   می‌دانی که

   دیر به دیر سر می‌زدم به مامان و بابام

   می‌گویم آره خب، می‌دانم


   می‌‌گوید حتّا تو همان شهر هم که زندگی می‌کردم

   ماهی یک‌بار می‌رفتم دیدن‌شان

   یا از این هم کم‌تر حتّا

   می‌گویم آره خب


   می‌گوید بارِ آخری که رفتم بابام را ببینم

   می‌گویم بارِ آخری که بابام را دیدم


   می‌گوید بارِ آخری که بابام را دیدم

   درباره‌ی زندگی‌م ازم پرسید

   که ببیند جیبم خالی نمانده

   رفت تو اتاقِ بغل و

   یک‌چیزهایی آورد داد بهم


   می‌گویم آهان

   دوباره یادِ سردیِ دستِ پدرم می‌افتم

   بارِ آخری که دیدمش


   می‌گوید پدرم برگشت در آستانه‌ی در و

   دید که ساعت‌مچی‌م را نگاه می‌کنم

   گفت می‌دانی که دوست داشتم بیش‌تر بمانی و

   حرف بزنی باهام


   می‌گویم آره خب


   می‌گوید ولی اگر سرت شلوغ است

   دوست ندارم حس کنی مجبوری بمانی

   چون من این‌جام


   چیزی نمی‌گویم


   می‌گوید بابام گفت

   شاید هم کارِ مهمی داری که باید برسی بهش

   شاید هم با آدمِ مهمی قرار داری و

   دوست ندارم زورکی نگه‌ت دارم


   از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم

   دوستم بزرگ‌تر از من است

   می‌گوید به بابام گفتم آره، خب

   کارِ مهمی دارم

   بعدش هم گذاشت رفت

   می‌دانی

   امّا نه باید جایی می‌رفتم و

   نه کاری که بهش برسم.

  

   بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   پشت‌صحنه‌ی پوستِ نرم، فیلمی از فرانسوا تروفو

   بعدِ بعدِ تحریر: هر ترجمه‌ای در این وبلاگ، اگر نامِ مترجم نداشته باشد، متعلّق است به صاحبِ این وبلاگ. این ترجمه‌ها را بدونِ نامِ مترجم و بدونِ منبع، هیچ‌جای دیگری منتشر نکنید.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩

چگونه در این شهر شعر باید گفت؟

پرسه در مه ـ ساخته‌ی بهرام توکّلی  

 

تذکّر: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید!

  

   انسدادِ نوشتن یا قفل‌شدنِ قوّه‌ی خیال، ظاهراً، در شمارِ بلایای بی‌شماری‌ست که روزی دامنِ هنرمندان را می‌گیرد تا به زمینِ گرم‌شان نزند و خاکسترنشین‌شان نکند، دست از سرشان برنمی‌دارد و هیچ مهم نیست که جنابِ هنرمند نویسنده‌ای باشد که نوشتن‌اش نمی‌آید وآن‌چه را نوشته ظرفِ ثانیه‌ای منهدم می‌کند که دستِ کسی به آن نرسد، یا نقّاشی که خیال می‌کند آن‌چه کشیده است پشیزی نمی‌ارزد و سطلی رنگ روی این نقّاشی می‌ریزد و نابودش می‌کند، یا اصلاً آهنگ‌سازی که نُت‌ها را روی کاغذ (یا روی دیوار؛ جایی‌که همه ببینند؟) می‌نویسد و بعدْ بی‌آن‌که نگاهی به نوشته‌هایش بیندازد ادّعا کند که نبوغش خشکیده و قوّه‌ی خیال‌اش به خوابی زمستانی فرو رفته است و این نهایتِ ویرانی‌ست.

   چُنین است که مرزِ باریکِ عقل و جنون باریک‌تر از پیش می‌شود و جنابِ هنرمند، در خیالِ خود، به حضیضِ ذلّتی فرو می‌افتد که چیزی معادلِِ نابودیِِ خالص است و پیشِ خودش به این فکر می‌کند که چگونه در این شهر شعر باید گفت و دست‌آخر چاره‌ای غیرِ این نمی‌بیند که قیدِ همه‌چیز را بزند و بشود یکی مثلِ دیگران؛ آدمی معمولی که سودایی غیرِ زندگی در سر نمی‌پروراند.

   پرسه در مِه هم، قاعدتاً، داستانِ همین انسدادِ نوشتن یا قفل‌شدنِ قوّه‌ی خیال است که نابغه‌ی پُرشوری به‌نامِ امین [شهاب حسینی] را که نوازنده‌ای‌ست کم‌نظیر و هر قطعه‌ای که می‌نویسد به هزار قطعه‌ی دیگر می‌ارزد، بدل می‌کند به شوریده‌‌ای نیمه‌مجنون و آشفته که، دست‌آخر، بی‌اعتنا به رؤیای زندگی‌اش [لیلا حاتمی] انگشت‌های خود را با ضربه‌ای هولناک قطع می‌کند تا در عالمِ هنر رسماً مقطوع و بی‌نسل شود و در آینده هیچ میلی به نواختنِ پیانو و لمسِ کلاویه‌های نازنین، یا نوشتنِ قطعه‌ای تازه نداشته باشد. درواقع، قطع‌کردنِ انگشت‌ها را می‌شود یک‌جور خراب‌کردنِ پُل‌های پُشت‌سر دید؛ قدم‌گذاشتن در راهی بی‌برگشت. دل‌کندن از گذشته‌ای پُرشور و سپردنِ خود به حالی که هیچ معلوم نیست آینده‌اش چه خواهد بود. آدمی که انگشت ندارد، قاعدتاً، نمی‌تواند بنوازد و کسی که اسبابِ نواختن را از خود دریغ می‌کند، حتماً عمدی دارد.

    این است که در چنین موقعیتی حتّا از رؤیای بازیگرش هم کمکی برنمی‌آید که سعی می‌کند دنیا را آن‌طور که هست به او نشان دهد، نه آن‌طور که او خیال می‌کند مثلاً استاد [مسعود رایگان] درباره‌اش چه فکری می‌کند و از پشتِ عینک چه‌طور می‌بیندش. (خودِ این هم، البته، مسأله‌ای‌ست که می‌شود بی‌اعتنا از کنارش نگذشت. رؤیا هرچند بازیگر است، امّا سعی می‌کند در زندگی بازی نکند، بااین‌همه روی صحنه، اتّفاقاً، دارد تصویری از یک زندگی را بازی می‌کند.)

   هرچند امین بعدِ آن‌که انگشت‌هایش را  قطع می‌کند و، رسماً، به جمعِ مقطوعانِ هنر می‌پیوندد، آرام می‌شود و این آرامش که، ظاهراً، به‌اندازه‌ی همان شورِ پیشین حقیقی و خالص است، نتیجه‌ی بدل‌شدن به یکی مثلِ همه است؛ یکی که می‌تواند به چیزی فکر نکند و تنها کاری که می‌کند ثبتِ لبخندی باشد که روی لبِ کارگرانِ معدن می‌نشیند وقتی به دوربینِ او خیره می‌شوند. خب، البته ثبتِ لبخند آدمی هم هنر است، امّا کیفیتِ این هنر با هنرِ قبلیِ او یکی نیست. نوشتنِ یک قطعه‌ی موسیقی و بعد نواختن‌اش، آفریدنِ چیزی‌ست که وجود ندارد، آفریدنِ هیچ‌ی‌ست، شاید، که باید سروشکلی به آن بخشید و صاحبِ هویّت‌اش کرد، امّا ثبتِ لبخند آدمی که رو به دوربین ایستاده، ماجرایی دیگر است. (عکّاسِ حرفه‌ای که نیست؛ عکس می‌گیرد به‌نیّتِ کاری‌کردن، به‌نیّتِ شادکردنِ دیگران.) اصلاً به‌نظر می‌رسد که این ثبتِ لبخندِ دیگری قرار نیست گوشه‌ی دیگری از هنرِ این آدم باشد، قرار است آرام‌بخشی باشد که او را به دیگران نزدیک می‌کند و فاصله‌ها را از میان برمی‌دارد.

   مسأله‌ی اساسیِ پرسه در مِه، ظاهراً، همین معضلِ انسدادِ نوشتن یا قفل‌شدنِ قوّه‌ی خیال است، امّا، درعین‌حال، می‌شود عذابِ خلق‌کردن را هم به این فهرست اضافه کرد؛ چگونه می‌شود اثری خلق کرد و قطعه‌ای نوشت و نواخت وقتی خیالِ آدم راحت نیست؟ نکته‌‌ی این ماجرا، البته، حساسیتِ بالای امین است؛ روحیه‌ی شکننده‌ای که کم‌کم از پا درش می‌آورَد. امّا، درعین‌حال، همین حساسیت است که «امین» را بدبین می‌کند؛ آن‌قدر که خیال می‌کند هیچ تعریف و تمجیدی را نباید جدّی بگیرد و هر تعریفی، لابد، بی‌دلیل نیست. همین‌چیزهاست که ظاهراً بدل می‌شود به یک «زخمِ» درونی و از آن‌جا که (به‌روایتِ بوفِ کور) «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد [و] این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند.»

   پس چاره‌ای نمی‌مانَد غیرِ تحّملِ آن صدای مهیب و البته کش‌دارِ سوت که همه‌ی ذهن را می‌پوشانَد و البته خط‌زدن همه‌ی آن نوشته‌ها (نُت‌ها)یی که به‌زعمِ دیگران بارقه‌ای از نبوغ را می‌توان در آن سراغ گرفت. مسأله، درعین‌حال، بی‌اعتناییِ امین به دیگران نیست؛ چرا اگر می‌خواست بی‌اعتنا باشد و احتمالاً ترسی از ضربه‌ی پنالتی نداشته باشد، شورِ هنرمندانه‌اش، این‌گونه، به شوریدگی بدل نمی‌شد.

   حالا می‌شود ناتانیلِ فیلمِ تک‌نواز [جو رایت/ ٢٠٠٩] را هم به‌یاد آورد: مردی در آستانه‌ی انهدامِ کامل. خیابان‌گردِ ظاهراً دیوانه‌ای که نابغه‌ی موسیقی‌ست و البته هنر است که به دادش می‌رسد و نجات‌اش می‌دهد. کارِ هنر، قاعدتاً، باید همین باشد؛ امیدوارکردنِ آدمی به زندگی و بودن. امّا امینِ فیلمِ پرسه در مِه بودن به هر قیمتی را دوست نمی‌دارد و نشستن در گوشه‌ای و ثبتِ لبخندِ دیگرانی را که تشویق‌های معمول و متداول را بلد نیستند، به نوشتنِ قطعه‌ای که تشویقِ دیگران را در پی دارد ترجیح می‌دهد.

    درعین‌حال، پرسه در مِه این شور و شوریدگیِ هنرمندانه‌ی امین را در قالبی مناسب عرضه کرده است؛ روایتی مُدرن و غیرخطی از ذهنی که می‌کوشد در آخرین ساعاتِ زیستن چیزهایی را به‌یاد بیاورد آن‌طور که بوده‌اند و چیزهایی را بسازد آن‌طور که دوست داشته باشند و مرزِ باریکِ حقیقت و خیال را طوری بردارد که آرزوهایش (خواسته‌هایش) عملی شوند.

   درواقع، این روایتِ غیرخطی، شاید، تنها شیوه‌ی درستِ روایتِ داستانی‌ست که بعضی قطعه‌هایش گم شده‌اند و آیا دلیلِ این پرش‌های گاه‌وبی‌گاه نمی‌تواند همین گم‌شدنِ قطعه‌هایی باشد که امین به‌یادشان نمی‌‌آورد، یا نمی‌تواند آن‌ها را در خیالِ خود بسازد؟

   به‌یادآوردن، البته، قاعده و قانون ندارد؛ هرچیزی، هر اشاره و هر حرفی، دلیلِ یادآوریِ چیزی دیگر می‌شود و ساختن هم، البته، دست‌کمی از یادآوری ندارد. آدم همه‌چیز را تمام‌وکمال خیال نمی‌کند؛ از خیالِ چیزی به چیزی دیگر می‌رسد و با ساختنِ چیزی در ذهنش به‌صرافتِ ساختنِ چیزی دیگر می‌افتد؛ چیزی کامل‌تر، چیزی بهتر از آن‌چه هست، بهتر از آن‌چه برای خودش ساخته است.

   امّا هرقدر شور و هیجان در وجودِ امین لانه می‌کند، عقل و تدبیر است که رؤیا را پیش می‌برد. از بختِ بلندِ امین است که رؤیایش خردمندِ عاقل و دانای مغمومی‌ست که هوای او را دارد و سرِ رشته را نگه می‌دارد. امّا وقتی ظلمتِ آشکار (به‌تعبیرِ ویلیام استایرون) از راه برسد و هوش و حواسِ آدمی را ببرد، آن‌وقت آدم ترجیح می‌دهد بی‌اعتنا به دیگرانی که چشم‌به‌راهِ کارِ تازه‌ی او هستند، تنها برای سایه‌اش بنویسد؛ برای آن‌که شبیهِ اوست، امّا خودِ او نیست.

   بااین‌همه، مسأله دیگر این نیست که باید امین را به راهِ راست هدایت کرد و هوش‌وحواس‌اش را، کم‌کم،‌ به او برگرداند و او را به همان نوازنده و آهنگ‌سازِ سابق بدل کرد، مسأله این است که چیزی در عمقِ وجودِ او دست‌خوشِ تغییر شده که دیگر میلِ به نوشتن، میلِ به لمسِ کلاویه‌های نازنین را در وجودش خشکانده است. آرامشی که امین جست‌وجویش می‌کند، جایی غیر از این خانه است؛ زیرِ سقفی دیگر به‌نامِ آسمان، جایی‌که خبری از کلاویه‌ها و نُت‌های همیشگی نیست. این است که قیدِ شهر (شلوغی؟ سوت‌های مداوم؟ چهره‌های آشنا؟) را می‌زند و پناه می‌برد به جایی دورتر، به جایی که بیرونِ خانه، تا چشم کار می‌کند آبیِ دریاست و تنها صدایی که هست، صدای آب است؛ خیزاب‌هایی که می‌آیند و می‌روند؛ گاهی غرقِ در تلاطم و گاهی آرامِ آرام. و این خودِ زندگی نیست؟

   بعدِتحریر: این یادداشتْ بعدِ یک‌بار تماشای فیلم در جشنواره‌ی بیست‌وهشتمِ فجر نوشته شده.


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩

دو دوست ـ شعری از دیوید ایگناتوف

on the other side by Alexei Poor

  

   باید چیزی بگویم بهت.

   گوش می‌دهم.

   دارم می‌میرم.

   متأسّفم از شنیدنش.

   دارم پیر می‌شوم.

   خیلی بد است که.

   بد که هست. فکر کردم خبر داری خودت.

   پس چی؛ خیلی هم متأسّفم بابتش. خبر بده از خودت.

   بی‌خبرم نگذار.

   خبرِ تازه‌ای هم بود بگو.

   اگر خبری بود که حتماً.

   خوب و خوش باشی.

   تو هم خوب و خوش باشی.

   مراقبِ خودت باش.

   تو هم مراقبِ خودت باش.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
برچسب‌ها : شعر ، دیوید ایگناتوف ، ترجمه