شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

نافه؛ فرهنگ برای فرهنگ

 

نافه؛ شماره‌ی یک

 

   ... گرچه همواره گفته‌اند هم‌دلی از هم‌زبانی بهتر است، امّا شاید این‌بار که دل‌ها این‌گونه از هم دور شده است، شاید لازم باشد زبان به دادِ ما برسد. زبان و ادبیّات و هنر و فرهنگِ فارسی و ایرانی و اسلامی و سنّتی و مُدرن. نافه، مجلّه‌ی فرهنگ (ادبیّات، هنر و سینما) است؛ کاری به سیاست ندارد. فرهنگ برای فرهنگ شعارِ ماست. قصدِ هیچ ایما و اشاره و طعنه و کنایه نداریم. امیدواریم بتوانیم تحمّل شویم و تحمّل کنیم. شاید روزهای طلاییِ گذشته تکرار شود.

برگرفته از مانیفستِ نافه؛ فرهنگ برای فرهنگ

---

   در شماره‌ی یکِ دوره‌ی جدیدِ دوماه‌نامه‌ی نافه (فروردین و اردی‌بهشتِ هشتاد و نه) بخوانید:

   گفت‌وگوی امید روحانی با عبّاس کیارستمی درباره‌ی فیلمِ رونوشت برابرِ اصل

   گفت‌وگوی منتشرنشده‌ی به‌روژ ئاکره‌یی با احمد شاملو

   گفت‌وگوی منتشرنشده‌ با حسین قوامی (فاخته)

   گفت‌وگو با علیرضا عصّار

   گفت‌وگو با بهمن فرمان‌آرا درباره‌ی روزمرّگی

   گفت‌وگو با مجید اسلامی درباره‌ی نقدِ فیلم در ایران

   گفت‌وگو با فرزاد مؤتمن درباره‌ی فیلم‌نامه‌هایی که نساخته

   گفت‌وگوی منتشرنشده با محمّد بهمن‌بیگی

   گفت‌وگوی اختصاصی با ویکتور ارافیف نویسنده‌ی رمانِ استالینِ خوب

   گفت‌وگو با عبدالله کوثری درباره‌ی گرایشِ سیاسیِ ماریو بارگاس یوسا

   گفت‌وگو با احمد کسایی‌پور درباره‌ی رمانِ تام سایر

   گفت‌وگو با محمّدرضا لطفی در آستانه‌ی کنسرتِ تازه‌اش

   گفت‌وگو با لاله اسکندری درباره‌ی نقّاشی‌های موزائیکی‌اش

   گفت‌وگو با پروفسور شهریار عدل

   گفت‌وگو با سیف‌الله صمدیان

   گفت‌وگو با ابراهیم حقیقی

   گفت‌وگو با محمّدحسن معجونی

   گفت‌وگو با رضا کیانیان

   گفت‌وگو با هانیه توسّلی دربار‌ه‌ی نمایش پروفسور بوبوس

   گفت‌وگو با نگار جواهریان درباره‌ی فیلم طلا و مس

   گفت‌وگو با لیلی گلستان درباره‌ی نعمت حقیقی

   پرونده‌هایی درباره‌ی دکتر علی‌محمّد حق‌شناس، محمّد بهمن‌بیگی، علی‌اکبر دهخدا، سهراب سپهری، ماریو بارگاس یوسا،‌ مارک توآین، باب دیلن، استاد جلیل شهناز، نعمت حقیقی، جشن تصویرِ سال، حراجِ کریستی، نمایشِ تازه‌ی آتیلا پسیانی، نمایشِ تازه‌ی محمّدحسن معجونی، رمانِ تازه‌ی محمّدحسن شهسواری، رمانِ استالینِ خوب، جزیره‌ی شاترِ مارتین اسکورسیزی، طلا و مسِ همایون اسعدیان، آقای روباهِ شگفت‌انگیزِ وس اندرسن، مستندِ مانی حقیقی درباره‌ی داریوش مهرجویی، نقّاشی‌های شیرین اتحّادیه، عکس‌های ابراهیم حقیقی و...

   و نوشته‌هایی از هوشنگ گلمکانی، احمد طالبی‌نژاد، روبرت صافاریان، احمد میراحسان، شمس لنگرودی، جلال ذوالفنون، همایون خرّم، بهرام دبیری، منوچهر آتشی و...

+

   در پرونده‌ی جزیره‌ی شاتر بخوانید: نوشته‌ی تحلیلیِ دیوید بوردول و گراهام فولر درباره‌ی تازه‌ترین فیلمِ مارتین اسکورسیزی

   داستان‌هایی از فیلیپ کِی دیک (به‌ترجمه‌ی پیمان خاکسار) و جفری آرچر (به‌ترجمه‌ی اسدالله امرایی)

   بُرش‌هایی از فیلم‌نامه‌های میشائیل هانکه (پنهان) و سعید عقیقی (ناتمام)

   زندگی‌نامه‌ی خودنوشتِ بنجامین فرانکلین

   سفرنامه‌ای از سرگئی یسنین

   بعدِ تحریر: مصاحبه‌ی به‌نسبت طولانی و البته خواندنیِ امید روحانی با عبّاس کیارستمی را از دست ندهید.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

کنارآمدن با دردهای جسمی...

    ... کنارآمدن با دردهای جسمی، آن‌گاه که بیش از پیش به درازا می‌انجامند، بی‌شک یکی از دشوارترین کارهاست. فطرت‌های قهرمانی رویاروی درد برمی‌خیزند، می‌کوشند آن‌را انکار کنند و دندان به هم می‌فشارند؛ درست به شیوه‌ی رواقیونِ رومی، امّا کردار هرچه هم که زیبا باشد، ما بدان گرایش داریم که بر اصالتِ چیرگی بر درد تردید ورزیم. من، به‌نوبه‌ی خود، همواره با دردهای شدید در آن زمانی به بهترین وجه کنار آمده‌ام که به مقابله با آن‌ها برنخاسته، بلکه خود را به آنان واگذار کرده‌ام؛ درست همان‌گونه که انسان خود را تسلیمِ مستی، یا ماجراجویی می‌کند.

برگرفته از نامه‌ی هرمان هسه به گئورگ راینهارت، فوریه‌ی ١٩٣٠

در کتابِ در ستایشِ سالخوردگی (نوشته‌هایی از هرمان هسه)، ترجمه‌ی پریسا رضایی، انتشاراتِ مُروارید، ١٣٨٨

   بعدِ تحریر:  ندیده بودم این در ستایشِ سالخوردگی را. اسمش را از علی لطفی شنیدم و خودِ کتاب هم شد هدیه‌ای از دوست. بعد، وقتی کتاب را دست گرفتم، همین صفحه باز شد: ۶۶. کنارآمدن با دردهای جسمی؟ این‌یکی را خوب می‌فهمم...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

دعوت به مراسمِ کتاب‌خوانی

   ... خب، نشد که همه‌ی کتاب‌هایی را که می‌خواستم بخرم. نتیجه این‌که باید به‌مرور، کم‌کم و هفته به هفته، سر بزنم به کتاب‌فروشی‌های محبوبم و کتاب‌هایی را که می‌خواهم، کتاب‌هایی را که باید بخوانم، بدونِ تخفیف‌های ده بیست درصدی بخرم. این چند کتاب همه‌ی «برداشتِ» من است از نمایشگاهی که امروز و فردا نفس‌های آخر را می‌کشد. و دروغ چرا؛ دیروز که توی آن هوای گرفته و داغ و آن شلوغیِ بی‌ربط تا آستانه‌ی «خفگی» رفتم، فکر کردم که اصلاً چه کاری‌ست آدم وقتش را صرفِ نمایشگاه‌گردی کند وقتی می‌تواند آرام و بی‌دغدغه قفسه‌های شهرکتاب را، یکی‌یکی، سیاحت کند و کتاب‌هایی را که می‌خواهد، کتاب‌هایی را که باید بخواند، بردارد و بگذارد روی میز و کسی هم هُلش نمی‌دهد و بینی‌اش هم پُر نمی‌شود از بوهای ناخوشی که روح و روان را، رسماً، موردِ عنایت قرار می‌دهند...

   نماد گم‌شده‌ی دن براون را با ترجمه‌ی حسین شهرابی از نشر افق خریدم به‌قیمتِ ١٢۵٠٠ تومان. درست است که ترجمه‌های رنگ‌ووارنگی از این رمان درآمده، ولی هرکسی که رازِ داوینچی را با ترجمه‌ی شهرابی (و سمیّه گنجی) خوانده باشد، می‌داند و حواسش هست که مترجم برای ترجمه «وقت» گذاشته و پانویس‌های بلندبالایی که تدارک دیده برای فهمِ داستان لازم است.

   اگنسِ اووه تیم را هم با ترجمه‌ی محمود حسینی‌زاد خریدم، ناشرِ این‌یکی هم افق است و ٣٠٠٠ تومان قیمت دارد. مثلاً برادرم را اگر با ترجمه‌ی حسینی‌زاد خوانده باشید، لابد این‌یکی را هم می‌خوانید.

   افق رمانِ دیگری از اووه تیم منتشر کرده؛ درختِ مار که ترجمه‌ی امید اجتماعی جندقی‌ست و با جلدِ سخت قیمتش ٨۵٠٠ تومان است. 

   از پتر اشتام هم تمام چیزهایی که جای‌شان خالی‌ست را چاپ کرده‌اند به‌ترجمه‌ی صنوبر صراف‌زاده و به‌قیمتِ ٣٠٠٠ تومان.

   از نشرِ ماهی هم خوابِ خوبِ بهشت را گرفتم؛ مجموعه‌ی داستان‌های سام شپارد به‌ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت. ٢۵٠٠ تومان هم بیش‌تر قیمتش نیست. امیرمهدی اگر بود و نرفته بود به بلادِ کُفر، می‌گفتم یک‌نسخه‌اش را برایم امضا کند. حالا که نیست... حیف.

   انتشاراتِ مُروارید رمانِ تازه‌ای از سیامک گلشیری چاپ کرده به‌اسمِ خفّاشِ شب که خیلی هم بلند نیست. ٣۵٠٠ تومان قیمت این رمان است.

   دو بدن شاه؛ تأملاتی درباره‌ی نشانه‌شناسی بدن و قدرت، کتابِ تازه‌ی احمد اخوّت است و ناشرش انتشارات خجسته. ۶۵٠٠ قیمت دارد و خب، مثل باقی نوشته‌ها و ترجمه‌های اخوّت به‌شدّت خواندنی به‌نظر می‌رسد.

   نشرِ ساقی هم یک کتابِ جمع‌جور و خواندنی منتشر کرده به‌اسمِ بوطیقای ارسطو برای فیلم‌نامه‌نویسان. نویسنده‌اش مایکل تی‌یرنو و مترجمش محمد گذرآبادی. ٣٠٠٠ تومان هم قیمت دارد.

   ترجمه‌ی تنهایی را هم البته نباید فراموش کرد؛ منتخبِ نقدهای سینماییِ صفی یزدانیان که به‌همّتِ مجید اسلامی منتشر شده. ناشرش منظومه‌ی خرد است و ۶٨٠٠ تومان قیمت دارد. چاپش دورنگ است و کیفیتِ عکس‌هایی‌ که توی کتاب هست آن‌قدر خوب است که بشود محوِ تماشای‌شان شد.

   کتاب‌های دیگری هم هست که می‌شود خرید و خواند و لذّت بُرد. مثلاً بعضی کتاب‌های نشرِ چشمه.

   خب، پیشنهاد می‌کنم اگر سینمادوست هستید، حتماً رؤیای آمریکایی و کابوس آمریکایی را بخرید؛ دو کتاب از میشل سیوتا به‌ترجمه‌ی نادر تکمیل همایون. اگر خیال می‌کنید که سینمای امریکا را واقعاً می‌شناسید و مایه‌های اساسی (تماتیکِ) این سینما را از بر هستید، حتماً در خیال‌تان تجدیدنظر کنید و این دو کتاب را بخرید.

   اگر سینمای برناردو برتولوچی و اساساً نوعِ نگاهش به سینما و دنیا و آدم‌ها را دوست می‌دارید، کتابِ همزادِ دوربین، که مجموعه‌ی گفت‌وگوهایی با این کارگردان است،‌ می‌تواند کمکی باشد برای درکِ بهترِ فیلم‌های او. کتاب را سامی آستان و سارا صلاحی به فارسی ترجمه کرده‌اند.

   درباره‌ی باستان‌شناسیِ سینما و خاطره‌ی قرن هم هرچه بنویسم کم نوشته‌ام. این مصاحبه/ مباحثه‌ی یوسف اسحا‌ق‌‌پور با ژان‌لوک گدار یکی از خواندنی‌ترین چیزهایی‌ست که در این سال‌ها به فارسی ترجمه شده. ترجمه‌ی کتاب کارِ مریم عرفان است و آن‌را از اصلِ فرانسه ترجمه کرده و یک‌بار هم با ترجمه‌ی انگلیسی مطابقتش داده.

   اگر داستان‌خوان و رمان‌دوست هستید هم از این کتاب‌ها غافل نشوید: کشتنِ موش در یک‌شمبه (امریک پرسبرگر)، ژاله‌کُش (ادویج دانتیکا)، در ارتش فرعون (توبیاس وولف)، نامِ من سُرخ (اُرهان پاموک)، هالیوود (چارلز بوکوفسکی)، هیچ‌کس مثلِ تو مالِ این‌جا نیست (میراندا جولای)، کشش‌ها (دیدیه ون کولارت)، شبی عالی برای سفر به چین (دیوید گیلمور)، یکی مثلِ همه (فیلیپ راث)، دست‌به‌دهان (پل آستر).

  کتاب‌های دیگری هم حتماً هست، ولی قرار نیست آدم فقط در همین چندروزِ نمایشگاه بخرد. ها؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
برچسب‌ها : کتاب‌خوانی

همی ​رویم به شیراز با عنایتِ بخت...


همی ​رویم به شیراز با عنایتِ بخت

زهی رفیق که بختم به همرَهی آورد

   ... چی بهتر از این که بختِ آدم بلند باشد و دوباره سر دربیاورد از شیرازِ دوست‌داشتنی و دوباره توی همان خیابان‌های دوست‌داشتنی قدم بزند و دوباره‌ همان آدم‌های دوست‌داشتنی را ببیند و دوباره با همان آدم‌های دوست‌داشتنی حرف بزند و دوباره از همان آدم‌های دوست‌داشتنی یاد بگیرد و از زندگی لذّت ببرد؟ و چی بهتر از این‌ که بختِ آدم بلند باشد و هم‌سفرهای دوست‌داشتنی‌ای داشته باشد که عشقِ شیراز باشند و پایه‌ی لذّت‌بردن از این تکّه‌ی بهشتِ خدا و حوصله‌ی قدم‌زدنِ شبانه‌ی شهر را داشته باشند و اعتنایی نکنند به عقربه‌های ساعت که همین‌جور دارد کارِ خودش را می‌کند و اعتنایی نکنند به این‌که نیمه‌ی شب است و آدم قاعدتاً باید در همچه ساعتی دراز به دراز افتاده باشد توی رخت‌خواب و چشم‌هایش را بسته باشد و اگر هم نبسته باشد شروع کرده باشد به شمردنِ گوسفندهایش تا کم‌کم حس‌ کند که پلک‌هاش سنگین شده‌اند؟ و چی بهتر از این که بختِ آدم بلند باشد و همچه که چشم‌ها را باز کند ببیند یک پنج‌شنبه‌ی بهاری از نوعِ اردی‌بهشتی‌ست و پشتِ این پنجره‌ها یک درخت‌های سبزی‌ ست که شبیه‌اش فقط توی بهشتی مثلِ شیراز یافت می‌شود...

   همین دیگر؛ هزار سپاس از علی آذری و فؤاد دهقانی و همه‌ی بچّه‌های شیراز که همیشه‌ی خدا از لطف و محبّت کم نمی‌گذارند. رُفقای خوب یعنی همین دیگر...

   و یکی دو دوستِ تازه هم پیدا شد. چی بهتر از این؟

   شیراز که دیدنی کم ندارد، خوردنی‌ها هم که کم نیست و من و تو کم خوردیم... از فالوده‌ای که غرق شده باشد توی آب‌لیموی خوش‌طعم و خوش‌بوی شیراز هم که نمی‌شود گذشت؛ بس‌که روحِ آدم را جلا می‌دهد و برق می‌اندازد. این بود که وقت و بی‌وقت رشته‌های سفید و بلندبالای فالوده شدند هم‌دمِ ما و همچه که از هر چیزی خسته می‌شدیم یک کاسه از این طعامِ بهشتی در دست، خستگی از تن درمی‌کردیم...

   کافه فروغ هم به خوبیِ دفعه‌ی پیش بود؛ حتّا بهتر از پیش و آن دم‌نوشِ کاکوتی یک‌چیزِ شفّافِ غریبی بود و یک عطرِ خوش‌آیندی داشت که خدا می‌داند (ارادتمندیم آقای مباشری) و همه‌ی راه تا تهران که طیّاره برای خودش قیقاج می‌رفت و دست‌افشانی و پاکوبانی می‌کرد، دلم قرص بود که از صدقه‌ی سرِ کاکوتی‌ست که آرام نشسته‌ام و کُمیسر مِگره می‌خوانم توی همچه وضعیتی...

   این چارشنبه و پنج‌شنبه‌ای که گذشت، حسابی خوش خوش گذشت...

   بعدِ تحریر: چیزهای شخصی هنوز هم هستند؛ هنوز هم لذّتی را که در نشستن کنارِ مزارِ حافظ هست با چیزِ دیگری عوض نمی‌کنم و دوست دارم همین‌جور توی حافظیه بچرخم و بعد یک گوشه برای خودم بنشینم و بروم سروقتِ این دیوانِ حافظ که توی گوشیِ تلفنم خودنمایی می‌کند و بعد با همین حافظ برای خودم فال بگیرم و بعد که فال را خواندم درِ گوشی را جوری ببندم که انگار دیوانِ خواجه است و دوباره بروم سراغِ مزارِ حافظ و کیف کنم از این‌که دورش خلوتِ خلوت است و هیچ‌کس نیست که آدم را نگاه کند وقتی نشسته کنارِ مزار و دارد زیرِ لب یکی از غزل‌ها را می‌خواند و خب، مگر زندگی چیزی غیرِ این چیزهای شخصی‌ست و مگر این چیزهای شخصی نیست که زندگی را قابلِ تحمّل می‌کند و کاری می‌کند که آدم یادش برود قرص‌های مُسکّن‌اش را با خودش نیاورده سفر؟ چی بهتر از این؟ ها؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

طلا و مس در شیراز

طلا و مس


کانون فیلم معاونتِ فرهنگیِ دانشگاهِ علوم پزشکیِ شیراز برگزار می‌کند:

نمایش و نقد و بررسیِ فیلم سینماییِ «طلا و مس»

چهارشنبه پانزده اردی‌بهشت

ساعت پنج بعدازظهر

سینما شیراز (قیام سابق)

با حضور: منوچهر محمّدی (تهیه‌کننده)

همایون اسعدیان (کارگردان)

نگار جواهریان (بازیگر)

بهروز شعیبی (بازیگر)



[بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت «لو» می‌رود. مراقب باشید!]

 

   طلا و مس [همایون اسعدیان] که بعید است کسی در خوب‌بودن (و البته «شریف»‌بودن)اش شک کند؛ از آن فیلم‌هایی نیست که هرسال یکی شبیه‌اش ساخته شود و اصلاً واردشدن به زندگی طلبه‌ای که به‌نیّتِ درس‌خواندن به تهران آمده امّا باید درسِ زندگی را در خانه و پیشِ بچّه‌های کوچکش بیاموزد، چیزی نیست که نظیرش را بشود در فیلم‌های دیگر سراغ گرفت. (هرچند نباید زیرِ نورِ ماه [سیّدرضا میرکریمی] را فراموش کنیم؛ به‌خصوص که تهیه‌کننده و بانیِ اصلیِ آن فیلم هم منوچهر محمّدی بود.) نکته‌ی اساسیِ طلا و مس، درواقع، در عنوانِ فیلم خلاصه شده است: سیّدرضا [بهروز شعیبی] به‌مرور آدابِ زندگی را می‌آموزد و می‌بیند ماندن در خانه و رسیدگی به بچّه‌ها در غیابِ مادرِ بیمارشان، چیزی کم از درس و مدرسه ندارد و «اِکسیرِ عشق» بر «مس»‌اش می‌افتد و دست‌آخر «زر» می‌شود و این «زر»شدن، طبعاً، همین است که می‌بیند پیچیدگی‌های زندگی، هزاربار بیش‌تر از آن چیزی‌ست که خیال می‌کرده و بینِ او و دیگران تفاوت‌ها کم‌تر از آن است که به چشم بیاید.

   این است که «اصلِ» زندگیِ او می‌شود آن چیزهایی که پیش‌تر از آن غافل بوده است؛ رساندنِ دخترکش به مدرسه، خواباندنِ بچّه‌ی کوچکی که باید قبلِ خواب «بازی» کند، پختنِ غذایی که با سلیقه‌ی بچّه‌ها جور باشد، شستنِ لباس‌ها و پهن‌کردن‌شان روی بندِ رخت و البته بافتنِ «فرش»ی که قرار است بیفتد زیرِ پای دیگران و آدم‌هایی که از رویش رد می‌شوند، هیچ حواس‌شان نیست که برای بافتن‌اش چه شب‌هایی در سکوت به سپیده‌ی سحر رسیده است. این است که سیّدرضا چاره‌ای ندارد جز رسیدگی به امورِ «زندگی» و تعطیل‌کردنِ «درس‌ومشق»ی که به‌خاطرش راهیِ تهران شده است.

   درواقع، اگر به «قسمت» معتقد باشیم، آن‌وقت می‌شود گفت «قسمت» بوده است که سیّدرضا هیچ‌وقت به آن کلاسِ درس نرسد و تنهاباری هم که می‌رسد، پُشتِ در، طفلی در بغل، باید درسِ استاد را به گوش بشنود و به یاد بسپارد. امّا همان‌قدر که سیّدرضا در این زندگی نقش دارد، زهراسادات [نگار جواهریان] هم نقش دارد؛ همسری فداکار و مادری مهربان که ناگهان «اِم اِس» می‌گیرد و زندگی‌اش دست‌خوشِ تغییری عظیم می‌شود؛ تغییری که زندگیِ سیّدرضا را هم عوض می‌کند و آدمِ تازه‌ای ازش می‌سازد. مسأله این است که درسِ اساسی برای سیّدرضا، توجّه به همین «زندگی»‌‌ای‌ست که تابه‌حال ازش غافل بوده.

   امّا یکی‌ دیگر از جنبه‌های اساسیِ طلا و مس، توجّه به این نکته‌ی ظاهراً بدیهی‌ست که هرکسی، فارغ از کسب‌وکار، یا درسی که می‌خواند، یا جامه‌ای که به تن دارد، «انسان» است و حقیقتاً «تنِ آدمی شریف است به جانِ آدمیت» و «نه همین لباسِ زیباست نشانِ آدمیّت» (قبول که تکراری به‌نظر می‌رسد، امّا یکی از مایه‌های اساسیِ فیلم دقیقاً همین بیتِ شیخ سعدی‌ست) و این‌را نه‌فقط در زندگیِ سیّدرضا، که در زندگیِ آن دوستِ عزیزتر از جانش هم می‌شود دید؛ طلبه‌‌ای که یک وانت برای خودش دست‌وپا کرده تا رزقِ حلالی کسب کند و کنارِ درسی که می‌خواند، زندگی‌اش را هم بسازد. وضعیت و موقعیتِ این دوست، البته، با سیّدرضا فرق‌های اساسی دارد؛ ازجمله این‌که مجرّد است، شوخ‌تر است و کسبِ حلال و درس‌ومشق را به یک اندازه دوست دارد (گاهی هم کسبِ حلال را بیش‌تر؛ شاهدش آن صحنه‌ای که قبلِ رفتن به مدرسه اصرار می‌کند که بارهای یک مشتری را به مقصد برسانند و بعد بروند سراغى درس و البته وقتی می‌رسند به مدرسه که دیگر کلاسِ درس تعطیل شده) و البته آن‌قدر دوستِ خوبی‌ست که کمک می‌کند سیّدرضا در این دوره‌ی سخت و طاقت‌فرسا، به تعریفِ تازه‌ای از زندگی‌اش برسد.

   خب، البته سیّدرضا چندان در قیدوبندِ زندگیِ روزمرّه نیست و نمی‌داند که دخترش چه‌طوری هرروز به مدرسه می‌رود، یا بچّه‌ی کوچکش چه‌قدر شیر باید بخورد و کهنه‌اش را هر از چندساعتی باید عوض کرد. همه‌ی این‌ها، کارِ زهراسادات است که به‌خاطرِ بیماری‌اش باید توی بیمارستان بخوابد و تحتِ نظر باشد. این است که زهراسادات، دقیقاً، آن نیمه‌ی دیگرِ زندگیِ سیّدرضاست ودر غیابِ زهراسادات و در دورانِ بیماری‌اش، سیّدرضا چاره‌ای ندارد جز رسیدگی به این کارهای روزمرّه. درواقع، تعریفِ تازه‌ی سیّدرضازهراسادات را به چشمِ یک «آدم» ببیند؛ آدمی که گاهی دلش می‌خواهد غُر بزند، گریه کند و اصلاً کاری کند که باعث شود شوهرش به او توجّه کند. از زندگی همه‌ی این‌ها را در بر می‌گیرد و مهم‌تر از این‌ها، شاید، آستانه‌ی تحمّل‌اش را آن‌قدر بالا می‌برد که بتواند «ناتوانیِ» همسرش را تاب بیاورد و البته یاد می‌گیرد که

   همه‌ی این‌ها برای سیّدرضا تازگی دارد. وقتِ او، معمولاً، در گوشه‌ی کتاب‌خانه‌اش گذشته؛ با کتاب‌هایی که باید بخواند و درس‌هایی که باید یاد بگیرد و پیشِ استاد پس بدهد. امّا درسِ واقعی، حقیقتاً، همین درسِ زندگی‌ست که توی هیچ کتاب و درس و مدرسه‌ای آن‌را یاد نمی‌دهند و همین است که وقتی سیّدرضا، بچّه‌ی کوچکش را بغل می‌کند و پشتِ درِ کلاسِ درس می‌نشیند تا فقط صدای استاد را بشنود (استادی که به‌خاطر کلاسِ درسِ او راهیِ تهران شده)، مدیر مدرسه را می‌بیند و مدیر درحالی‌که سری به‌نشانه‌ی افسوس تکان می‌دهد، می‌گوید اگر حرمتِ این لباس را نگه نمی‌دارد، کاش حرمتِ مدرسه را نگه دارد و نگه‌داریِ بچّه و این‌جور کارها را بسپارد به خانواده و خودش فقط درس بخواند. امّا سیّدرضا که چشمش به‌روی زندگی باز شده، می‌فهمد‌ خانه و خانواده، درواقع، همان رکنِ اصلیِ درسی‌ست که استادِ اخلاق دارد برای شاگردانش می‌گوید و همه‌چیز را هم که نمی‌شود توی کتاب‌ها پیدا کرد. در زندگی لحظه‌هایی هست که دیدن‌شان و تجربه‌کردن‌شان هزاربار آموزنده‌تر از خواندن کتاب‌ و نشستن سرِ کلاس است و خدا را شُکر که سیّدرضا این نکته را زود می‌فهمد.

   و همین است دیگر؛ پس بنگرید ای صاحبانِ حقیقت...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
برچسب‌ها : طلا و مس ، اعلانِ عمومی

سرزدن به کتاب‌خانه ـ من تا صبح بیدارم

  

... یک دقیقه‌ی بعد، دختری آمد، پرسید «اجازه هست؟» و چند لحظه‌ای پا به پا کرد تا من بگویم «خواهش می‌کنم.» و آن‌وقت، نشست بغل‌دست من. نیمکت‌ها دوتایی بود و من خوشحال بودم که یک طرفم پنجره بود و یک طرفم لُعبتی که بوی به این خوبی می‌داد و جای به این کمی می‌گرفت، از بس که لاغر بود، و همان روزهای اوّل ثابت کرد، بی سر و صدا و به‌شدّت ملاحظه‌کار. خود من هم از اوّل ساعت تا آخر ساعت شش دانگ حواسم به افادات استاد بود و جُزوه‌‌هایی را که روی میزم بود سیاه می‌کردم و یک کلمه هم حرف نمی‌زدم، فقط گاهی به سؤال‌های بغل‌دستی‌ام که از بس که کم حرف می‌زدم خیال می‌کرد پسر خیلی دانشمندی بودم جواب‌های مختصری می‌دادم. درگوشی چیزی می‌پرسید و من هم بعضی وقتها برای این که ثابت کنم پسر خیلی ملاحظه کاری هستم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم سکوت محض کلاس را به‌هم بریزم، جواب‌های مختصرم را روی پاره کاغذی یادداشت می‌کردم و پاره کاغذ را هُل می‌دادم به طرف او. روی آن پاره کاغذ هم یک کلمه هم چیزی به‌جُز جواب سؤال‌های او نمی‌نوشتم. در حالی که می‌توانستم روی آن پاره کاغذ چیزهای دیگری بنویسم ـ چیزهایی که هیچ ربطی به سؤال‌هایی که می‌کرد نداشت. دست‌کم می‌توانستم فقط همان چیزی را بنویسم که تام سایر برای بکی تاچر نوشت: یک «دوستت دارم» خشک و خالی. اما من پسر خیلی خوبی بودم. زیادی خوب بودم. اگر خوب بودن به این معنی باشد که بی سر و صدا کار خودت را بکنی و کاری به کار کسی نداشته باشی و آزارت به مورچه‌ای هم نرسد، می‌توانم با خیال راحت بگویم که تا آن لحظه هیچ آدمی به خوبی من پیدا نمی‌شد...

جعفر مدرّس صادقی، من تا صبح بیدارم، نشرِ مرکز، چاپِ اوّل، ١٣٨٢

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

دیگر غریب و بیگانه نبودم. بی‌یار و یاور نبودم...


   تکّه‌ی اوّل

   ... عصای دستِ پدر شدم. مادرم را از غمِ جداییِ فرزند رهاندم. به برادرم که نوجوان بود مجالِ جولان و تاخت‌وتاز دادم. از عزیزانم مهر دیدم و به همه مهر ورزیدم.

   در ایل ماندم. ایل در و دیوار نداشت. پنجره و حصار نداشت. با همه آشنا بودم. آشناتر شدم.

   دیگر غریب و بیگانه نبودم. بی‌یار و یاور نبودم. بی‌کس و بی غمگسار نبودم.


   تکّه‌ی دوّم

   ... من تاریخ را علم نمی‌دانم. غرضم جسارت به ساحتِ محترمِ تاریخ نیست. تاریخ را بالاتر از علم می‌دانم. درسِ تاریخ به کودک عدالت می‌آموزد. از ظلم پرهیز می‌دهد. از زبونی و فلاکت و فساد بازش می‌دارد. تاریخ درسِ تولّد و مرگِ خونخواران نیست. تاریخ بیانِ احوالِ چاپلوسان نیست. اگر درسِ تاریخ را سرسری می‌گیرند و کارش را به هوشمندان نمی‌سپارند گناهِ تاریخ نیست...

   محمّد بهمن‌بیگی، بخارای من ایلِ من، انتشاراتِ آگاه، چاپِ چاهارم، زمستانِ ١٣٧٠

   بعدِ تحریر: محمّد بهمن‌بیگی، نویسنده و اوّلین معلّمِ عشایرِ ایران، درگذشت.

 
محمّد بهمن‌بیگی

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

سرزدن به کتاب‌خانه ـ بیژن و منیژه

   ... من نفهمیدم که اردلان این نامه‌ی عاشقانه را به هما داد یا نداد، اما بعدها خودِ هما به من خبر داد که اردلان چه نامه‌هایی برای او فرستاده بود و یکی از یکی عاشقانه‌تر، اما خوب می‌دانستم که چه نامه می‌فرستاد چه نامه نمی‌فرستاد، هما آدمی نبود که جوابِ نامه‌هاش را بدهد. چیزی نگذشت که فهمیدم اردلان هیچ هنری به خرج نداده بود که عاشقِ او شده بود. هما آدمی بود که هرکه او را می‌دید، عاشقِ او می‌شد. اگر می‌خواستی هنری به خرج بدهی، باید تا پیش از این‌که عاشقِ او می‌شدی، می‌کشیدی کنار، باید به‌موقع به این نتیجه می‌رسیدی که این عشق و عاشقی راه به جایی نمی‌برد و می‌رفتی پیِ کارِ خودت، یا این‌که می‌رفتی سراغِ یک‌نفرِ دیگر، یک‌نفر که کمی کمتر از آن‌چه هما دیوانه است دیوانه باشد. هما از وقتی‌که پدرش مُرد، به‌قولِ اردلان، زنجیر پاره کرد. اردلان حریفِ او نبود. هما یکی را می‌خواست که او را ببرد کوه، ببرد قایق‌سواری، ببرد مسافرت. من می‌بردمش کوه، می‌بردمش قایق‌سواری، با او راه می‌آمدم، به سازِ او می‌رقصیدم...


جعفر مدرّس صادقی، بیژن و منیژه، نشرِ مرکز، بهارِ هزاروسیصد و هشتادوهفت

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

این‌روزها که می‌گذرد...

  

... دنبالِ کاغذپاره‌های هم‌میهن می‌گشتم و آن ضمیمه‌ی ادبی/ روشنفکری‌اش که هیچ‌وقت رنگِ چاپ را ندید (روی جلدش عکسی بود از ژان‌پُل سارتر) ، عوضش چشمم خورد به چندتا دفترچه‌ی یادداشت که پُر بودند از روزمرّگی‌ها. یک عادتِ قدیمی‌ست پُرکردنِ دفترچه‌های کوچک و بزرگ. سال‌هاست که خودم را عادت داده‌ام به نوشتن در صفحه‌ی سفیدِ وُرد، ولی دل‌کندن از دفترچه‌های کوچک و بزرگ اگر محال نباشد، سخت است واقعاً. هنوز هم ماهی یک دفترچه‌ی یادداشت می‌خرم. گاهی هم دفتری بزرگ. جلدش که حتماً باید سفت‌وسخت باشد. سیمی هم باید باشد که یکی از این روان‌نویس‌ها را توی سیم‌ها بگذارم محضِ احتیاط. دفترچه‌ها، معمولاً، یکی دو ماه را در بر گرفته‌اند: چیزهایی که خوانده‌ام، چیزهایی که دیده‌ام و چیزهایی که جالب بوده به‌نظرم. ولی یادم نمی‌آید هیچ‌وقت، وقتِ نوشتن، سر زده باشم به این دفترچه‌ها و، مثلاً، مرور کرده باشم که چی را خوانده‌ام و چی را دیده‌ام. نوشتن توی این دفترچه‌ها یک‌جور عادت است که نمی‌شود به‌سادگی از سر بیرونش کرد...

   یکی از این دفترچه‌ها مالِ روزهایی‌ست که داشتم، به‌خیالِ خودم، گراهام گرین را دوباره کشف می‌کردم و حظّی می‌بردم از خواندنِ داستان‌هاش که خدا می‌داند. توی خانه، توی پارکِ همیشه‌خلوتِ نزدیکِ خانه، توی تحریریه‌ی روزنامه (قاعدتاً نخستین سالِ شرقِ آن سال‌ها) و هرجایی که گرین‌خوانی ممکن بوده است. تکّه‌هایی از عاملِ انسانی (به‌ترجمه‌ی احمد میرعلاییِ مرحوم) هم توی این دفترچه هست:

   -         مدّتِ درازی‌ست چیزی ننوشته‌ای؛ خوش‌حالم که دوباره شروع کرده‌ای.

   -         بله. مثلِ این‌که همیشه محکومم به این‌که دوباره شروع کنم.

   از آخرین‌باری که یک‌دیگر را دیده بودند اتّفاقی برای او افتاده بود: انسان‌تر به‌نظر می‌رسید ـ شاید با ارتقاء مقام، مسئولیت‌های بزرگ‌تری را پذیرفته بود و همراه با آن‌ها تردیدها و پرسش‌های بی‌جواب را.

   اگر ترس و عشق تفکیک‌ناپذیر باشند، پس باید ترس و نفرت هم چُنین باشند. نفرت پاسخی‌ خودانگیخته به ترس است، زیرا ترس تحقیر می‌کند.

   «آه، من همیشه خیلی بااحتیاط بوده‌ام.» و این شوخیِ غم‌بار را اضافه کرد: «مگر آن‌وقت که عاشقِ تو شدم.»

   از من نپرس چرا، شادی به‌محضِ آن‌که از آن حرف بزنی زایل می‌شود.

   پای این تکّه‌ها فقط شماره‌ی صفحه‌ها را نوشته‌ام. تاریخی نگذاشته‌ام و حالا دارم خیال می‌کنم که وقتِ خواندنِ این جمله‌ها، وقتِ نوشتنِ این تکّه‌ها، کجا بوده‌ام. لیوان محبوبم، چای محبوبم، کنارِ دستم بوده یا نه و فارغ از دنیای اطراف بوده‌ام یا نه. و خوب که فکر می‌کنم، چیزی محو و گُنگ فقط به خاطرم می‌آید؛ چیزی که واضح نیست اصلاً. امّا واضح است که همه‌ی این خواندن‌ها، این نوشتن‌ها، یک‌جور مشق است. گاهی می‌شود نوشت و گاهی نمی‌شود. گاهی ذهن یاری می‌کند و گاهی آدم را چنان زمین‌گیر می‌کند که نمی‌فهمد ایرادِ کار کجاست...

   یادِ تکّه‌ای از درختِ گلابیِ محبوبم هم می‌افتم: کاری که برایم آسان بوده و حالا، یک‌مرتبه، بدون دلیلی آشکار، دلیلی قابل قبول و توجیه، تبدیل به جان‌کندنی دردناک شده، به دست‌و‌پا‌زدنی بی‌حاصل، چلپ‌چلوپی ناشیانه در حوضی گود، مثل دویدن در خواب، میخکوب روی نقطه‌ای ثابت. نمی‌توانم بنویسم. اعترافی تلخ. همین است که هست و نمی‌خواهم بنویسم. اعترافی تلخ‌تر. اگر هم بخواهم بنویسم ـ اگر ـ نمی‌دانم درباره‌ی چی بنویسم. حرف‌هایم ته کشیده و کفگیرم به ته دیگ خورده است...

   این دفترچه‌ها، این یادداشت‌های پراکنده، ظاهراً محصول وقت‌هایی‌ست که آدم چاره‌ای ندارد جز «چلپ‌چلوپی ناشیانه در حوضی گود» و به‌جای نوشتن شروع‌ می‌کند به دوباره‌نویسی، به مشق‌نویسی...

   سرم گرمِ دفترچه‌ی اوّل است. یکی دوتا هم که نیستند...

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩