شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این‌جا در عذاب است آنتوان دوآنلِ بیچاره...

  چاهارصد ضربه

  یک  

  وقتی خانه بشود حصار و درها و پنجره‌ها به جایی باز نشوند، نوجوانِ خانه پناه می‌برد به خواندن، به دیدن؛ به کشفِ دنیاهای تازه‌ای که، به‌هرحال، دیدنی‌ترند از این‌ دنیا، جذّاب‌ترند از این دنیا. آنتوان دوآنل هم پناه می‌برد به کتاب‌ها، به فیلم‌ها و نوشتن.

  اوایلِ چهارصد ضربه است که معلّم (مشهور به چیستان)، به‌خاطرِ عکسی که دستِ آنتوان دیده، پسرک را تنبیه می‌کند. آنتوان باید زنگِ تفریح را در کلاس بماند؛ «جایزه‌ی خوش‌رفتاری»‌اش. این است که وقتی باقیِ هم‌کلاسی‌ها در حیاط گرمِ بازی‌اند (حرف می‌زنند، با دفترچه‌ها‌ی‌شان دوئل می‌کنند، روی دوشِ یک‌دیگر سوار می‌شوند، دعوا می‌کنند، کُشتی می‌گیرند، با بیل بازی می‌کنند) آنتوان گوشه‌ی کلاس، پشتِ تخته، روی پنجه‌ی پا می‌ایستد و روی دیوار چیزی می‌نویسد و این نوشته را با صدای بلند برای خودش می‌خواند «این‌جا در عذاب است آنتوان دوآنلِ بیچاره که چیستان به‌ناحق مجازاتش کرده؛ به‌خاطرِ عکسِ زنی که معلوم نیست از کجا پیدا شده. بینِ ما قضاوت می‌کند، دندانی در برابرِ دندان و چشمی در برابرِ چشم.»

  خب، این ادبیاتِ نوجوانانه نیست؛ ادبیاتِ آن‌ها نیست که دفترچه‌های‌شان را به چشمِ شمشیری برای دوئل می‌بینند، یا کُشتی می‌گیرند تا سرگرم شوند، ادبیاتِ نوجوانی‌ست که کتاب خوانده، که کلمه‌ها را جدّی گرفته، حفظ‌شان کرده و توی ذهنش از روی این کلمات هزاربار نوشته. طبیعی‌ست که معلّم (چیستان) از ذوق و قریحه‌ی او سر درنیاورد و طبیعی‌ست که او را ژووِنالِ تازه‌ای بداند که حتّا نمی‌تواند شعرِ الکساندر را از شعرِ بی‌قافیه تشخیص بدهد؛ بنابراین آنتوان چاره‌ای ندارد جز این‌که جمله‌ی «من دیوارهای کلاس را کثیف می‌کنم. عروضِ فرانسوی را هم خراب می‌کنم.» را با زمانِ حالِ ساده، شرطی و التزامی صرف کند.

  دو

  «ناگهان مردِ مُحتضر با دستانِ مشت‌کرده‌ی خود بلند شد؛ چُنان نگاهی به بچّه‌های وحشت‌زده‌ی خود انداخت، گویی که برقِ آسمان‌ آن‌ها را گرفته باشد. موهایی که پُشتِ گردنش ریخته بود، مرتعش شدند، چروک‌های گردن لرزیدند، چهره‌اش باشکوه شد و این چهره لحظه‌ای جان گرفت... او دستِ خود را که از درد منقبض شده بود بلند کرد و با فریادِ باشکوهی کلمه‌ی معروفِ ارشمیدس را تکرار کرد... اورِکا! یافتم.»

  آنتوان در خانه است. دراز کشیده است روی یک مُبلِ راحتی، سیگار می‌کشد و کتاب می‌خوانَد: بالزاک، در جست‌وجوی مطلق [عشقِ کیمیاگر] و آن‌قدر غرقِ خواندن می‌شود که وقتی به‌یاد می‌آورد معلّم سرِ کلاس گفته است «خاطره‌ی دردناکی را شرح دهید که خود شاهدِ آن بوده‌اید و شما را تحت‌ِ‌‌تأثیر قرار داده است.» چاره‌ای نمی‌بیند جُز پناه‌بُردن به بالزاک.

  امّا وقتی معلّم انشایش را می‌خوانَد، می‌گوید «اگر انشات اوّل شده، به‌خاطرِ این است که تصمیم گرفته‌ام از آخر اوّلت کنم. بله، دوستِ من؛ در جست‌وجوی مطلق مستقیماً هدایت‌تان کرده به نمره‌ی صفر. من برای کسانی که توی این کلاس بالزاک را نمی‌شناسند می‌گویم که این انشا یک سرقتِ ادبی‌ست.» و به‌همین سادگی آنتوان به یک دزد تبدیل می‌شود؛ بی‌آن‌که معلّم از خودش سئوال کند بچّه‌های دیگر اصلاً بالزاک را می‌شناسند یا نه.

  جای تشویق و تنبیه که عوض شود، دنیا به‌هم می‌ریزد و آدمی که باید پلّه‌های ترقّی را آرام‌آرام بالا برود، به‌سرعتِ برق‌وباد سقوط می‌کند. سراشیبی را بزرگ‌ترها ساخته‌اند. به‌سرعتِ برق‌وباد می‌شود آن‌را طی کرد. سراشیبی همیشه سریع‌تر طی می‌شود. این قانونِ زندگی‌ست...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩

مسئولیت در رؤیا شروع می‌شود

Big Fish  - 2003

   ...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩

یکی از آن سه فرشته...

بوسه‌های دزدکی

   مدّتی پیش، در یک صبحِ یک‌شنبه، صحنه‌ای از بوسه‌های دزدکی ـ با بازیِ ژان‌پی‌یر لئو و دِلفین سیریگ ـ از تلویزیون پخش شد.

   وقتی فردای آن‌روز، برای صرفِ قهوه به کافه‌ای در سَن‌لازار رفتم، صاحبِ کافه به‌محضِ دیدنِ چُنین گفت «عجیبه! من شما را قبلاً دیده‌ام... حالا یادم آمد؛ دیروز شما را توی تلویزیون دیدم.»

   امّا شخصِ موردِ نظرِ صاحبِ کافه من نبودم؛ بلکه ژان‌پی‌یر لئو بود که نقشِ آنتوان دوآنل را در فیلمِ بوسه‌های دزدکی بازی کرده بود. یک قهوه‌ی خیلی غلیظ سفارش دادم.

   وقتی صاحبِ کافه خوب به من نزدیک شد و با دقّتِ بیش‌تری به من نگاه کرد، این‌طور گفت «گویا شما موقعِ ساختنِ این فیلم جوان‌تر بوده‌اید.»

   فرانسوا تروفو، آنتوان دوآنل کیست؟، ترجمه‌ی مرحوم حمید هُدی‌نیا


   بعدِ تحریر: گاهی فقط فرشته‌ای مثلِ تروفوست که احوالِ آدمی را خوش می‌کند، گاهی تماشای عکس‌های تروفو، تماشای صحنه‌هایی از فیلم‌های تروفوست که آدم را زنده نگه دارد. آقای عزیز، می‌دانید که حرف‌های دیروزتان چه‌قدر به زندگی امیدوارم کرد؟  می‌دانید که چه مشتاقم به خواندنِ روایتِ شما از ژول و جیم و سرگذشتِ آدل ﻫ.؟ چه‌خوب که هنوز کسانی هستند که تروفوی عزیز را دوست می‌دارند. چه‌خوب که تروفویی در تاریخ سینما بوده است. چه خوش‌بختیم ما که تماشاگرانش هستیم...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩

زندگی در عشق، مُردن در خوشی...

ژول و جیم

   فیلم‌های آینده را کسانی نمی‌سازند که صرفاً با دوربین کار می‌کنند، این فیلم‌ها را هنرمندانی می‌سازند که ساختنِ فیلم به‌چشم‌شان واقعه‌ای‌ست شگفت‌انگیز و  درعین‌حال هیجان‌انگیز. فیلم‌های آینده شباهتِ بی‌حدّی دارند به سازندگان‌شان. فیلم‌های آینده حاصلِ عشق‌ورزی‌ست...

فرانسوا تروفو، مجله‌ی آر، شماره‌ی ششصد و نوزده

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩

یک توضیح

   نافه - مجله‌ی ادبیات و فرهنگ

    ... طبیعی‌ست که هر مجلّه و روزنامه‌ای باید صاحبِ سایتِ اختصاصی باشد، امّا در غیابِ همچه سایتی که همه‌ی مطالبِ دوماه‌نامه‌ی نافه (عمده‌ی مشغولیتِ این‌روزها) را بتوان در آن یافت، گاه‌وبی‌گاه، این‌جا، در یک صفحه‌ی جانبیِ این وبلاگ، نسخه‌ی عکسیِ بعضی صفحه‌های سینما را می‌شود سراغ گرفت.

   به این نشانی بروید و (فعلاً) این گفت‌وگوها را بخوانید:

   گفت‌وگوی امید روحانی با عبّاس کیارستمی درباره‌ی فیلم رونوشت برابرِ اصل

   گفت‌وگو با بهمن فرمان‌آرا در روزهایی که فیلم نمی‌سازد

   گفت‌وگو با مجید اسلامی درباره‌ی نقدِ فیلم در ایران

   گفت‌وگو با فرزاد مؤتمن درباره‌ی فیلم‌نامه‌هایی که هنوز نساخته

   گفت‌وگو با نگار جواهریان به‌مناسبتِ فیلم طلا و مس.


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩

چشمانِ تو را دوست دارم، ای یار...

چشمانِ تو را دوست دارم ای یار...


نوشته بود:

پیش از اینت بیش از این اندیشه‌ی عُشّاق بود

مهرورزیِ تو با ما شهره‌ی آفاق بود

...

سایه‌ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود

...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩

تو چون درختی راه می‌روی، تو چون رودی راه می‌روی...

Nighthawks is a 1942 painting by Edward Hopper

هذیانم را دنبال می‌کنم، اتاق‌ها، خیابان‌ها،

کورمال‌کورمال به‌درونِ راه‌روهای زمان می‌روم،

از پلّه‌ها بالا می‌روم و پایین می‌آیم،

بی‌آن‌که تکان بخورم با دست دیوارها را می‌جویم،

به نقطه‌ی آغاز بازمی گردم، چهره‌ی تو را می‌جویم،

به میانِ کوچه‌های هستی‌ام می‌روم

در زیرِ آفتابی بی‌زمان

و در کنارِ من تو چون درختی راه می‌روی، تو چون رودی راه

                                                                           [می‌روی،

تو چون سنبله‌ی گندم در دست‌های من رشد می‌کنی،

تو چون سنجابی در دست‌های من می‌لرزی،

تو چون هزاران پرنده می‌پری،

خنده‌ی تو بر من می‌پاشد،

سرِ تو چون ستاره‌ی کوچکی‌ست در دست‌های من،

آن‌گاه که تو لبخندزنان نارنج می‌خوری

جهان دوباره سبز می‌شود،

                              جهان دگرگون می‌شود


از سنگِ آفتاب، شعرِ بلندِ اوکتاویو پاز، ترجمه‌ی احمد میرعلایی، نشرِ زنده‌رود، ١٣٧١


   بعدِ تحریر: در زندگی چیزهایی‌ هست که گوشه‌ی ذهنِ آدمی جا خوش می‌کند و مثلِ چیزی که اسمی ندارد همه‌چیز را پاک می‌کند و خودش را جای همه‌چیز می‌نشاند و این چیزها را عموماً نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارد که این چیزها را جزءِ اتفّاق‌های نادر و عجیب بشمارند و حواس‌شان نیست که زندگی چیزی نیست جز خاطره و هر شعر و هر کلمه و هر کتاب و هر جمله‌ای یادآورِ آدمی‌ست که حالا نیست و حالا گوشه‌ی دیگری‌ست در این دنیا و حالا چشمش به جاهای دیگری‌ست در این دنیا و هیچ اعتنایی هم نمی‌کند به این‌که در زندگی چیزهایی‌ هست که گوشه‌ی ذهنِ آدمی جا خوش می‌کند...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩

جرمِ صاحب‌نظران است که دل می‌بازند...

 

گفت‌وگوی امید روحانی با عباس کیارستمی

   ... راستش من هیچ تعریفی از سینما ندارم. حتّا فکر می‌کنم عکس و عکّاسی چون روایت‌گرِ یک موضوع، یک درون‌مایه (تم) است، نوعی سینماست. چون هیچ تعریفی از سینما ندارم، می‌خواهم که عکس‌های مرا هم به‌عنوانِ یک تصویرِ سینمایی از یک سینماگر نگاه کنید، نه این‌که سینماگری هستم که عکّاسی می‌کنم، یا ویدیو آرت می‌سازم. حتّا در موردِ این‌که ویدیو آرت‌های من ویدیو آرت است مشکوکم. تعریفِ دقیقی از ویدیو آرت هم ندارم. حتّا می‌توانم بگویم که چون همه‌ی آن‌ها ـ یا اغلبِ آن‌ها ـ به‌نوعی روایت دارند، از ویدیو آرت، در ساده‌ترین و عام‌ترین تعریفش، دور یا دورترند. شکلِ انتزاعی به‌اندازه‌ی ویدیو آرت ندارند، بنابراین آن‌ها هم سینما هستند؛ منتها سینمایی که در مقطع زمانیِ کوتاه‌تر و با هزینه‌های کم‌تری ساخته می‌شوند و زمانِ کوتاه‌تری، هم از من و هم از تماشاگر، می‌گیرند...

     ... همیشه پرهیز کرده‌ام که تماشاگر را از طریقِ داستان گروگان بگیرم و او را، به صرفِ روایتِ دراماتیک، دنبالِ خودم بکشانم. برعکسِ شهرزادِ قصّه‌گو قصدِ دست‌کاریِ احساساتِ تماشاگر را نداشته‌ام، البته به یک‌شکلی، به‌هرحال آدم ناگزیر است...

    ... سعی کردم که به هیچ شکل، حتّا به‌رغمِ پذیرشِ یک روایتِ خطّی و سرراست، قصّه را دراماتیک نکنم. من دیگر نمی‌توانستم دوباره گزارش را بسازم؛ آن‌هم بعد از سی‌وچندسال؛ آن‌هم نه به این‌خاطر که دیگر نمی‌توانم بسازم، بلکه به این‌خاطر که الان زمان، زمانِ ساختنِ گزارش نیست و طبیعتاً نمی‌توانم بازگشتی به گذشته داشته باشم و البته اصلاً نمی‌خواهم که داشته باشم و حتّا اگر بخواهم نمی‌توانم همان‌را، بی‌کم‌وکاست، دوباره بسازم. به‌همین‌دلیل، ما ناچاریم یک روایتِ کهنه را با زبانِ مُدرن بازگو کنیم. درغیرِ این‌صورت تماشاگر را از دست می‌دهیم...

+

   حالا واقعِ رابطه‌ی یک زن و مرد برای تو همین‌قدر محتوم است؟ هیچ راهِ نجات و رهایی نیست. همین‌قدر آنتونیونی‌وار؟

   سعدی می‌گوید «جرمِ شیرین‌دهنان نیست که خون می‌ریزند/ جرمِ صاحب‌نظران است که دل می‌بازند.» ببین چه‌قدر ابسورد است. راهی وجود ندارد. تفاهم بینِ دونفر معنی ندارد. درضمن، تلخ نیست. جلو زبانم را می‌گیرم، وگرنه از این هم بدتر است. محتوم است.

   یعنی عشقی وجود ندارد؟

   چرا، وجود دارد؛ امّا طولانی‌مدّت نیست. جالب این‌جاست که خودِ آدم می‌گوید که درواقع عشقی طولانی‌مدّت نمی‌خواهد. این خودِ آدم است که می‌گوید آرامشش را در یک عشقِ ابدی می‌خواهد، امّا باز این خودش است که این قاعده را می‌شکند.


   بعدِ تحریر: گفت‌وگوی بلندبالای امید روحانی با عبّاس کیارستمی را درباره‌ی رونوشت برابر اصل در شماره‌ی یکِ دوره‌ی جدیدِ دوماه‌نامه‌ی نافه (فروردین و اردی‌بهشتِ هشتادونُه) بخوانید.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩

اون نوارها رو کی برای من فرستاده؟

Caché

   میشائیل هانکه را بعضی مُنتقدان سینمایی، یکی از مُهم‌ترین کارگردان‌های زنده‌ی سینما می‌دانند؛ کارگردانی که مضمون‌هایِ روشنفکرانه‌ی فیلم‌هایش، ادامه‌ی همان سُنّتی‌ست که سال‌ها پیش در سینمای میکل‌آنجلو آنتونیونیِ ایتالیایی و اینگمار برگمانِ سوئدی به چشم می‌آمد. پنهان، فیلمی که پیش از بازسازیِ بازی‌های مفرّح و البته روبانِ سفیدِ ستایش‌شده‌اش [برنده‌ی نخلِ طلای جشنواره‌ی کن] ساخت، به‌رَغمِ این که فیلمی‌ست از سینماس روشنفکرانه‌ی اروپا، مثلِ هر فیلمِ خوبِ دیگری، در وهله‌ی اوّل، به قواعدِ داستان‌گویی در سینما پای‌بند است، و پیش از آن که به چَند‌وچونِ سیاست و اجتماع و وضعیت و موقعیتِ آدم‌ها، در اروپا به‌طورِ عامّ، و فرانسه‌ی این سال‌ها به‌طورِ خاصّ (که به‌قولی چندفرهنگی‌ترین جامعه‌ی اروپاست)  بپردازد، ترجیح می‌دهد داستانی جذّاب را برای تماشاگرش تعریف کند، و البته این داستانِ جذّاب، به‌شدّت سیاسی/ اجتماعی‌ست. هانکه، آدم‌های فیلم‌هایش را از طریقِ روان‌ِ‌شان به نمایش می‌گُذارد؛ از طریقِ آن‌چه درونِ آدم‌ها اتّفاق می‌اُفتد و بعد صورتی بیرونی پیدا می‌کند. قاعده‌ی «شخصیت همان ماجراست» را می‌شود این‌جا به‌روشنی دید. و داستانِ هانِکه، این‌بار، انتقادی بود صَریح و بی‌پروا از سیاست‌های فرانسوی‌ها در قِبالِ مُهاجران به‌طورِ کُلّی، و الجزایری‌های مُقیمِ فرانسه به‌طورِ خاصّ. آن‌چه در پنهان کاملاً به چشم می‌آید، این است که هیچ آرامشی را نباید جدّی گرفت، چرا که در لایه‌هایی زیرتر، خاکستری، همیشه، در آستانه‌ی شُعله‌ورشُدن است و در زمانی نه‌چندان دور، خودی نشان می‌دهد و آن‌ها را که چشم‌به‌راهش نبوده‌اند، غافل‌گیر می‌کند. فیلم [و فیلم‌نامه‌ی] هانِکه، به‌یک‌معنا، هُشداری‌ست به همه‌ی آن‌ها که دَم از فردگرایی می‌زنند و هربار، به‌بهانه‌ای، از زیرِ بارِ مسئولیّت‌های اجتماعی شانه خالی می‌کنند و بی‌توجّه به گُذشته، برای آینده‌ای که در راه است، تصمیم می‌گیرند...

 

   اگه همه‌اش سرِکاری باشه چی؟

   اتوموبیلی شخصی در خیابان پیش می‌رود. راننده را نمی‌بینیم. دور‌و‌بَر را نمی‌بینیم. آن‌چه را که پیشِ روی ماست، به‌کمکِ دوربین تماشا می‌کنیم. سواری به یک دوراهی می‌رسد و طرفِ راست را انتخاب می‌کند. عابری در پیاده‌رو می‌گذرد.

   تصویر قطع می‌شود به راهرویی نسبتاً تاریک. این‌بار هم کسی را نمی‌بینم. آن‌چه را که پیشِ روی ماست، به‌کمکِ دوربین تماشا می‌کنیم. دوربین، مقابلِ دری که شماره‌ی‌ ٠۴٧ رویش نوشته شده می‌ایستد. تصویر ثابت می‌ماند.

   فیلم، به‌سرعت، به عقب برمی‌گردد. فیلم را دوباره، از اوّل، می‌بینیم. پرشِ فیلم این‌بار به‌چشم می‌آید. وقتی به عابری می‌رسیم که از پیاده‌رو می‌گذرد، صدای آن به‌گوش می‌رسد.

   صدای آن [خارج از قاب]: اون‌جا اسمِ خیابون رو نوشته‌ان.

   تصویر لحظه‌ای می‌ایستد و عقب می‌آید تا به عابری برسد که از کنار تابلو گذشته است. تصویر ثابت می‌شود و این‌بار نما به نما پیش می‌رود.

   صدای ژرژ [خارج از قاب]: نمی‌تونم بخونمش.

   صدای آن [خارج از قاب]: لِ....نین؟ فکر می‌کنی همینه؟ خیابونِ لنین؟

   صدای ژرژ [خارج از قاب]: آره، خیابونِ لنین. ولی کجا هست؟ می‌شه نقشه رو بیاری؟

   تصویر قطع می‌شود به ژرژ و آن که به تلویزیون نگاه می‌کنند. آن از جا برمی‌خیزد.

   آن: صبر کن.

   ژرژ هم از جا برمی‌خیزد. روبه‌روی تلویزیون می‌ایستد و دوباره، بادقّت، به تصویرِ ثابت نگاه می‌کند.

   ژرژ: ام‌م‌م‌م‌م... رومن‌... رومن‌ویل... دنبالِ رومن‌ویل بگرد. ببین اون‌جا خیابونِ لنین هست؟

   عینکش را به چشم می‌زند و دوباره به تصویر نگاه می‌کند.

   صدای آن [خارج از قاب]: صبر کن. پیداش کردم. نزدیکِ ایستگاهِ متروِ «مری دِ لیلا»س؛ خطِ ١١.

   آن واردِ قاب می‌شود و کتابچه‌ی نقشه را به ژرژ می‌دهد.

   آن: درست این‌جاس.

   ژرژ کتابچه‌ی نقشه را دست می‌گیرد و روی مُبلی می‌نشیند که روبه‌روی تلویزیون است. دوباره سرگرم تماشای فیلم می‌شود.

   آن: خُب، می‌خوای چی‌کار کنی؟

   ژرژ: می‌رم اون‌جا... نزدیک‌های گیومه‌اس.

   آن: بعدش چی‌کار می‌کنی؟

   ژرژ: خُب، می‌رم در می‌زنم ببینم چی می‌شه.

   آن: به همین سادگی؟

   ژرژ: آره، به همین سادگی. تو فکرِ بهتری داری؟

   تلویزیون را خاموش می‌کند.

   آن: چرا به پلیس خبر نمی‌دی؟ [به تلویزیون اشاره می‌کند] هم مسیرش رو می‌شناسیم، هم اسمِ خیابونش رو بلدیم. یه پلیس هم با خودت ببر. شاید بتونن کاری بکنن.

   ژرژ: اگه بلوف زده باشه چی؟ اگه همه‌اش سرِکاری باشه چی؟

   آن: واقعاً فکر می‌کنی این‌طوری‌یه؟

   ژرژ [به تلویزیون اشاره می‌کند]: این نوار چی‌ رو ثابت می‌کنه؟ فقط یه خیابون هست و یه راهرویی که مالِ خونه‌های فقیرنشینه. تنها چیزی هم که تحویلت می‌دن اینه که خُب، برید در بزنید. اگه کسی خواست شما رو بکُشه، اون‌وقت بیایید به ما خبر بدید.

   آن: کی اون خونه‌ای رو که توش بزرگ شده‌ی بلده؟

   ژرژ [نفسی عمیق می‌کشد]: نمی‌دونم.

   آن: حالا مطمئنی این همون خونه‌اس؟

   ژرژ: نه.

   آن: خُب، پس... پس باید یه کارآگاهِ خصوصی استخدام کنیم.

   ژرژ: زیادی فیلم‌های جناییِ تلویزیون رو نگاه می‌کنی.

   آن به‌طرفِ ژرژ می‌آید و کتابچه‌ی نقشه را برمی‌دارد.

   آن: با تو که اصلاً نمی‌شه یه کلمه هم حرف زد؛ هر کاری دوست داری بکن.

   آن کتابچه‌ی نقشه را می‌برد آن‌سوی اتاق و در قفسه‌ای می‌گذارد.

   صدای ژرژ [خارج از قاب]: به یکی شک دارم.

   آن: چی؟ [لحظه‌ای مکث می‌کند و دوباره به‌طرفِ ژرژ می‌رود.]

   صدای ژرژ [خارج از قاب]: گمونم فهمیدم کارِ کی‌یه.

   آن: فهمیدی کارِ کی‌یه؟

   ژرژ: گمونم فهمیدم.

   آن: خُب؟

   ژرژ: خُب، اوّل باید مطمئن بشم.

   آن: چه مرگته؟ می‌شه از این هوشِ سرشارتون نصیبی هم به بنده برسونید؟ ناسلامتی من هم قدرِ تو نگرانم.

   ژرژ: نمی‌تونم چیزی بهت بگم؛ چون هنوز خودم هم نمی‌دونم... فقط حدس زدم.

   صدای آن [خارج از قاب]: نمی‌خوای چیزی به من بگی؟

   ژرژ [سری تکان می‌دهد]: نه.

   آن [از پاسخ ژرژ حیرت‌ کرده است]: ای خدا، من واسه‌چی... اصلاً می‌فهمی چی داری می‌گی؟

   صدای ژرژ [خارج از قاب]: خواهش می‌کنم؛ قضیه اونی نیست که فکر می‌کنی.

   آن: من چه فکری می‌کنم؟

   ژرژ: می‌شه بس کنی؟ من فقط حدس زدم. تا وقتی هم مطمئن نشدم، نمی‌تونم چیزی بهت بگم. این‌که مُشکلِ تو نیست.

   آن: مُشکلِ من نیست؟ [عصبانی می‌شود] انگار نه انگار که همه‌اش دارم کابوس می‌بینم... فکر می‌کردم این‌ تلفنِ ناشناس یا این نوارهای لعنتی که تهدیدمون می‌کنن، مُشکلِ من هم هستن. انقدر ترسیدم که جرأتِ بیرون‌رفتن از خونه رو ندارم. مُشکلِ من نیست؟ شب‌ها که اصلاً خواب ندارم. [کم‌کم بغض گلویش را می‌گیرد] همه‌ی‌ فکر و ذکرم شده تو و پی‌یرو و این بازیِ کوفتی.... اگه این مُشکلِ من نیست، خیلی‌خُب، باشه، من هم زندگیِ عادی‌ام رو ادامه می‌دم. شام می‌خوری؟ می‌خوای برات یه نوشابه بیارم؟

   ژرژ: ای‌بابا... اگه می‌دونستم...

   صدای آن [خارج از قاب]: اگه می‌دونستی چی؟ هان؟ دهن‌‌ات رو می‌بستی و هیچ‌چی بهم نمی‌گفتی.

   ژرژ: خواهش می‌کنم...

   آن: اصلاً می‌فهمی داری همین‌جور چرت‌و‌پرت سرِهم می‌کنی؟ اصلاً می‌فهمی اعتماد یعنی چی؟ نه؟

   ژرژ: حواست هست که، دقیقاً، داری همون‌کاری رو می‌کنی که اون می‌خواد؟ اون می‌خواد زندگیِ ما رو از هم بپاشونه و تو هم با این رفتارت داری کُمکش می‌کنی... تو بِهِم اعتماد نداری؟

   آن [هنوز عصبانی است]: باید داشته باشم؟ چرا برای یه‌بار هم که شده تو این کار رو نمی‌کنی؟ خودت بگو؛ کی به اون‌یکی اعتماد نداره؟ خودت رو بذار جای من؛ اگه من می‌گفتم می‌دونم کی داره تهدیدمون می‌کنه؛ ولی بهت نمی‌گفتم... واقعاً که... تو به این می‌گی اعتمادِ دوطرفه؟ هان؟

   ژرژ: نمی‌شنوی چه‌قدر صدات بُلنده؟

   آن نگاهی به ژرژ می‌اندازد و انگار که بغضش در آستانه‌ی‌ ترکیدن باشد، بیرون می‌رود و در را پشت سرش می‌بندد.

 

  اون نوارها رو کی برای من فرستاده؟

   ژرژ در راهرویی که پیش‌تر در فیلمِ ویدئو دیده‌ایم راه می‌رود و مقابلِ دری که شماره‌ی‌ ٠۴٧ رویش نوشته شده می‌ایستد. زنگ می‌زند.

   صدای یک مرد [خارج از قاب]: یه‌ لحظه صبر کنید؛ الان می‌آم.

   درِ آپارتمان باز می‌شود و مردی میان‌سال که قیافه‌ای شرقی دارد در میانه‌ی در می‌ایستد. همان‌طور که ایستاده، دست‌هایش را خشک می‌کند.

   مجید: عذر می‌خوام. وسطِ ... [لحظه‌ای سکوت می‌کند] ببین کی اومده.

   ژرژ: تو کی هستی؟

   مجید: نمی‌آی تو؟

   ژرژ داخل می‌شود و مجید در را پُشتِ سرش می‌بندد.

   مجید [راه را به ژرژ نشان می‌دهد]: از این طرف...

   ژرژ دری دیگر را باز می‌کند و وارد یک اتاق می‌شود. مجید هم پُشتِ سرش داخل می‌شود و در را می‌بندد.

   مجید [به صندلی اشاره می‌کند]: بشین.

   ژرژ هیچ حرکتی نمی‌کند. به مجید زل زده است.

   مجید [گوشه‌ای از اتاق را نشان می‌دهد]: داشتم ناهار می‌پختم...

   ژرژ: چی از جونِ من می‌خوای؟

   مجید [لحظه‌ای مکث می‌کند و بعد پوزخندی می‌زند]: من چی می‌خوام؟ من؟ 

   ژرژ: پول می‌خوای؟

   مجید: پول؟

   ژرژ: پس چی می‌خوای؟

   مجید: خُب، اوّل بگو ببینم؛ چه‌طوری پیدام کرده‌ی؟

   ژرژ چند قدمی در اتاق می‌چرخد و این‌ور و آن‌ور را نگاه می‌کند.

   ژرژ: این یه بازی‌یه؛ آره؟ ولی من دیگه بزرگ شدم؛ از بازی هم خوشم نمی‌آد.

   صدای مجید [خارج از قاب]: دارم می‌بینم.

   ژرژ: پس چرا داری این کار رو می‌کنی؟

   صدای مجید [خارج از قاب]: چه کاری؟

   ژرژ: برو خودت رو خر کن.

   مجید: اقلاً بگو واسه‌چی اومده‌ی این‌جا؟... چه‌طوری پیدام کرده‌ی؟

   ژرژ دست در جیبِ کُتش می‌کند و کاغذی را بیرون می‌آورد. بازش می‌کند و می‌دهدش ‌دستِ مجید.

   مجید: این چی‌یه؟

   ژرژ: خر خودتی.

   مجید دوباره نگاهی به کاغذ می‌اندازد و حالا معلوم می‌شود یکی از همان طرح‌های کودکانه‌ای‌ست که از دهنِ بچّه خون می‌آید. مجید روی یکی از صندلی‌ها می‌نشیند.

   ژرژ: خُب؟

  مجید دوباره طرح را نگاه می‌کند و سری تکان می‌دهد.

  مجید [به صندلیِ خالی اشاره می‌کند]: بگیر بشین؛ چرا وایستاده‌ی؟

  ژرژ صندلی را می‌کشد و رویش می‌نشیند. مجید با دست طرح را که حسابی تا خورده، صاف می‌کند.

  مجید: اصلاً انتظار نداشتم ببینمت؛ ولی دیدمت... فکر می‌کردم هرکسی ممکنه پُشتِ در باشه، غیرِ تو.

  ژرژ: خیلی‌خُب، من هم می‌آم تو این بازی. ببینیم آخرش چی می‌شه... می‌تونستم عینِ آب‌‌خوردن به پلیس خبر بدم. پس تو اصلاً از قضیه خبر نداری و تعجّب کرده‌ی که من رو دیده‌ی... ها؟ کی من رو آورده این‌جا؟ کی داره خونواده‌ی‌ من رو تهدید می‌کنه؟

  مجید [سری تکان می‌دهد]: معلومه من رو نشناختی؛ هان؟ تو همیشه کوچیک‌تر از من بودی. اوّلش که باورم نشد... چندسال پیش، یه‌بار همین‌طوری تلویزیون رو روشن کرده بودم که دیدم داری برنامه اجرا می‌کنی؛ با اون دوتا صندلی که چسبیدن به‌هَم... تو و مهمونات هم روبه‌روی هم نشسته بودین... باورم نمی‌شد. حس کردم یه‌هو دل‌پیچه گرفته‌م. عجیبه، هان؟ داشتم بالا می‌آوردم و نمی‌تونم هم بگم چرا... وقتی اسمت رو دیدم، دیگه باورم شد. بعدش هم... دماغت رو نشونه گرفتم. [نفسی عمیق می‌کشد] چه‌طوری رفتی تلویزیون؟ تو که از پسِ اون مزرعه هم برنمی‌اومدی...

  ژرژ: بگو چی می‌خوای؟

  مجید: هیچ‌چی. هیچ‌چی. چی باید بخوام؟ تو فکر می‌کنی چی می‌خوام؟ پول؟ سرت رو انداخته‌ی پایین و اومده‌ی این‌جا، حالا هم داری تهمت می‌زنی که من ازت اخّاذی کردم؟ [سری تکان می‌دهد] اصلاً عوض نشده‌ی. چه‌طوری می‌تونم ازت اخّاذی کنم؟

  ژرژ: اون نوارها رو کی برای من فرستاده؟

  صدای مجید [خارج از قاب]: نوار؟

  ژرژ: عجیبه، هان؟ ولی همین‌که بزرگ شدم، دیگه دعوا نکردم. شخصیتم به دعوا نمی‌خوره. [از جا برمی‌خیزد] ولی الان این بازی احمقانه رو تموم کن، وگرنه...

  مجید: وگرنه چی؟ یه لگد حواله‌‌م می‌کنی؟ دردش خیلی نیست... از بارِ آخری که دیدمت، بزرگ‌تر شده‌ی. هرچه‌قدر هم که لگد حواله‌ام کنی، چیزی گیرت نمی‌آد؛ حتّی اگه به قصدِ کُشت بزنی‌م... تازه این‌ چیزها اصلاً به قیافه‌ات نمی‌خوره، مؤدب‌تر از این‌ها به‌نظر می‌آی. از این هم که بگذریم، تو چیزهای بیش‌تری داری که ممکنه به باد برن...

  ژرژ: مثلاً چی؟

  مجید: اشتباه می‌کنم؟ گمونم همین‌جوره. قبلاً یه‌جوری رفتاری می‌کردیم که اون چیزهایی که داریم به باد نرن.

  ژرژ: تو هم سنّ‌ات از من بیش‌تر بود، هم زورت. کاری ازم برنمی‌اومد.

  مجید: درسته؛ پس... مادرت ناخوشه.

  ژرژ: از کجا فهمیده‌ی؟

  مجید: حدسش خیلی سخت نیست.

  ژرژ: دنبالِ چی هستی؟ انتقام؟

  مجید: اون خانمِ خیلی مهربونی بود. لابد می‌دونی که من هم احترام زیادی بهش می‌ذاشتم، به پدرت هم احترام زیادی می‌ذاشتم.

  ژرژ: من دیگه می‌رم؛ ولی مطمئن باش اگه بخوای پاتو بذاری تو زندگی من، بخوای خونواده‌ام رو بترسونی، یا بلایی سرِ خودم بیاری، قسم می‌خورم یه‌کاری بکنم که پشیمون بشی.

  مجید: داری تهدیدم می‌کنی؟

  ژرژ: آره، دارم تهدیدت می‌کنم. حرفم رو باور کن، دارم جدّی‌جدّی حرف می‌زنم.

  مجید: باور می‌کنم؛ این تویی که من هرچی می‌گم باور نمی‌کنی... هیچ‌چی هم ازت نمی‌خوام. نوار یا چیز دیگه‌ای هم واسه‌ات نفرستادم. [طرح را برمی‌دارد] حتّی این‌یکی هم کارِ من نیست.

  ژرژ طرح را از او می‌گیرد. در را باز می‌کند و بیرون می‌رود.

  مجید [از جایش تکان نمی‌خورد]: خوش‌حال شدم اومدی این‌جا.

 

 می‌خواستم شاهد باشی...

  ژرژ زنگِ آپارتمانِ مجید را می‌زند. کمی طول می‌کشد تا در به‌رویش باز شود. مجید در را تا نیمه باز می‌کند و در میانه‌ی در می‌ایستد.

  ژرژ: چی شده؟

  مجید: ممنون که اومده‌ی. بیا تو.

  ژرژ وارد آپارتمان می‌شود و در را پُشتِ سرش می‌بندد. مجید درِ دیگری را باز می‌کند و داخلِ اتاقی دیگر می‌شود. ژرژ هم پُشتِ سرش داخل می‌شود. مجید در را می‌بندد. حالا هردو ایستاده‌اند.

  ژرژ: منظورت چی‌یه از این کارها؟

  مجید: بشین.

  ژرژ: نه، نمی‌شینم. بگو چی می‌خوای؟

  مجید: من واقعاً از قضیه اون نوارها خبر نداشتم.

  ژرژ [صدایش را بالا می‌برد]: همین؟

  مجید: ولی بِهِت زنگ زدم... چون می‌خواستم شاهد باشی.

  مجید دست در جیبِ شلوارش می‌کند و به‌سرعت چیزی را بیرون می‌آورد. یک تیغِ اصلاح است. تیغ را باز می‌کند و، ناگهان، رگِ گردنش را می‌زند. خون، ناگهان، به در و دیوارِ پُشتِ سرش می‌ریزد و خودش روی زمین می‌افتد. درجا تمام می‌کند. ژرژ، بُهت‌زده، محوِ کارِ اوست و از جایش تکان نمی‌خورد. کمی بعد، به خود می‌آید. در اتاق قدم می‌زند و همان‌طور که به جنازه‌ی مجید نگاه می‌کند، سرفه‌اش می‌گیرد.

  بعدِ تحریر: این سه بُرش از فیلم‌نامه‌ی پنهان در شماره‌ی یکِ دوره‌ی جدیدِ دوماه‌نامه‌ی نافه (فروردین و اردی‌بهشتِ هشتادونُه) منتشر شده است.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩