شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چنین گفت شابرول...

Claude Chabrol

   فیلم‌ساختن مُهم است، امّا به‌اندازه‌ی زندگی اهمیت ندارد. در خیلی از فیلم‌هایم سعی کرده‌ام به این نکته اشاره کنم. موفّق شده‌ام؟ حتّا موقعِ ساختنِ فیلم سعی می‌کردم به زندگی اهمیت بدهم. در مکان‌های خوش‌آب‌و‌هوا و شادی‌بخش فیلم می‌ساختم؛ درباره‌ی آدم‌هایی که از زندگی‌شان لذّت می‌برند، یا آدم‌هایی که بلد نیستند این کار را بکنند. هیچ‌چی را با یک زندگی خوب عوض نمی‌کنم. حرفش را هم نزنید...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩

خوردنی‌ها کم نیست...


 بستنی

   بستنیِ سال‌های کودکی از این سفیدهای وانیلی بود که مزّه‌ی وانیل هم نمی‌داد البته و طبیعی بود که در آن سال‌ها کسی به فکرِ طعمِ وانیل هم نباشد و غیرِ این سفیدهای وانیلی گاهی پاک‌های کاکائویی هم بود که لایه‌ی شکلاتی رویش کشیده بودند و در مقایسه با بستنیِ این سال‌ها قشری بود بی‌خودی ضخیم که بخشی از وقتِ آدم صرفِ گاززدن و آب‌کردن و بلعیدنش می‌شد و غیرِ این سفیدهای وانیلی و این پاک‌های کاکائویی آلاسکاهای یخیِ زرد و قرمزی هم بود که بعدِ خوردن‌شان لب‌ولوچه‌ی آدم چنان رنگی می‌گرفت که بی آب و صابون پاک نمی‌شد. امّا همین بستنی‌ها هم همیشگی نبود؛ بستگی داشت به هزار و یک‌چیز و اوّلی‌ش وفورِ شیر بود که آن‌روزها نایاب بود و صفی طویل برایش راه می‌افتاد و ملّت شیشه‌‌به‌دست و زنبیل‌به‌کف می‌ایستادند و به افقی خیره می‌شدند که یا کرکره‌ی بقّالیِ محل بود یا ماشینِ بزرگی که پُر بود از این شیشه‌های سفید و مایعی رقیق که نامش را گذاشته بودند شیر.

   در غیابِ شیر، خبری از بستنی هم نبود و هرکه هوسِ بستنی به سر داشت، چاره‌ای نداشت جز آن‌که شخصاً اقدام کند و رأساً «دست به کاری زَنَد که غصّه سرآید» و گرما هلاکش نکند. این کارِ ما بود در کودکی که یکی دو پرتقال را تا آخرین قطره خوب بفشاریم و بعد این افشره‌ی ناب را مخلوط‌ کنیم با شکر و خوب قاطی کنیم و مخلوط را بریزیم توی این قالب‌های کوچکِ بستنی که درهای آبی و قرمز داشتند، یا دست‌کم ما خیال می‌کردیم که قالبِ بستنی‌اند و بعدِ سه ساعت ماندن در فریزر صاحبِ یک جُفت آلاسکای معرکه می‌شدیم که چاره‌ای نبود جز درجا گازگرفتن و بلعیدن‌شان، وگرنه آب می‌شدند و می‌ریختند روی لباس‌مان. جای پرتقال گاهی با شیرکاکائو هم عوض می‌شد و نتیجه هرچند خوش‌مزّه بود، امّا بستنیِ شکلاتی نبود؛ چیزی بود رقیق‌تر و شکننده‌تر و کم‌رمق‌تر.

   اوّلین معنیِ «بستنی» در لغت‌نامه‌ی دهخدا «هرچیزِ درخورِ بستن» است و هرچند علامه این‌را در مقابلِ پارچه و فوطه‌ی حمّام نوشته، امّا غلط هم نیست؛ هرچیزی، حقیقتاً، درخورِ بستن نیست و بستنیِ «حقیقی» آن است که دست‌کم ١٠٪ چربیِ شیر داشته باشد و ظاهراً بستنیِ «حقیقی‌تر» می‌تواند تا ١۶٪ چربیِ شیر داشته باشد و معنایش، قاعدتاً، چیزی جز این نیست که آدم باید آغوشش را برای استقبال از کلسترول و تری‌گلیسرید باز کند و آماده‌ی هر خطری باشد.

   خب، این هم از مصائبِ زندگی در این دنیاست که هر خوراکیِ خوش‌مزّه‌ای می‌تواند به طرفه‌العینی وزنِ آدم را مضاعف کند و بستنی هم یکی از خوش‌مزّه‌ترین خوراک‌هاست. حقیقت این است که تردی و لطافتِ بستنی را نمی‌شود با هیچ «بستنیِ» دیگری مقایسه کرد؛ همین است که هیچ عقلِ سلیمی اگر اجازه داشته باشد بینِ بستنی و تکّه‌ای یخ دست به انتخاب بزند، لابد، تکّه‌ی یخ را انتخاب نمی‌کند.

   نکته‌ی اساسی، شاید، همین تردی و لطافتِ بستنی باشد؛ این‌که با هر گاز، تکّه‌ای بستنی را آرام‌آرام حس می‌کنی، آب‌شدنش را حس می‌کنی و بی‌آن‌که لازم باشد چشم‌ها را ببندی تا دنیای خیالی‌ات را پیشِ چشم بیاوری، حس می‌کنی آسمان آبی‌تر شده و دنیا قشنگ‌تر شده و همه‌چیز بهتر شده است. بهشت؟ در یک قدمی‌ست...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩