شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در شهرْ اتاقی هست که در آن زنی (یا مردی) نشسته...

 

 

   کاغذِ عکّاسی پیش از فرورفتن در ظرفِ ظهور. ناپیدا در آن حضور دارد؛ ناپدیدِ پدید. فُرمِ تنیده‌شده در بافتِ عکس، فُرمی ذاتی و نازدودنی‌ست، امّا ابداً تغییرناپذیر نیست (ممکن است ما جلوی ظهورش را بگیریم... و یا موادِ شیمیاییِ ظهورِ عکس تمام شود...).

*

   عکسِ قدیمی. پشتِ آن درختِ درونِ عکس چیست؟ چیزی پشتِ آن درخت است. عکس را برمی‌گردانیم. عکس را بالا می‌گیریم و از جهت‌های مختلف به آن می‌نگریم. درخت را از سطحِ عکس می‌خراشیم تا آن‌که ببینیم پشتِ آن درخت چیست؟

*

   زمین در پشتِ درخت هم‌چنان امتداد دارد. زمینی باز که به جاده‌ای می‌انجامد و آن جاده به شهر منتهی می‌شود. و در همین لحظه (لحظه‌ی گرفتنِ عکس) در شهرْ اتاقی هست که در آن زنی (یا مردی) نشسته و پا روی پا انداخته است. این تصویر هم درونِ عکس است و هم بیرون از عکس؛ هم در آن حاضر است و هم از آن غایب. زجرِ ذاتی و نازدودنیِ عکّاسی: زجرِ احتضار.

*

   جایی‌که این عکس را در آن گرفتند (یک مکان)، شاید، هیچ‌گاه تغییر نکرده باشد (نمی‌توانیم دقیقاً بگوییم که مکانِ درونِ عکس کجاست؟) با آن‌که تعدادِ انگشت‌شماری از مکان‌ها بی‌تغییر می‌مانند، نمی‌توانیم با قطعیت و یقین بگوییم که قانونِ کلّی و فراگیرِ تغییرْ شاملِ این مکان نیز می‌شود. بنابراین، وضعیتِ عکس به وضعیتِ یک جراحت می‌ماند. جراحتی که تردید و عدمِ قطعیت سببِ تپش و سوزش‌اش می‌شود.

 هوارد بارکر؛ مرگ، آن یگانه و هنرِ تئاتر؛ ترجمه‌ی علیرضا فخرکننده، انتشاراتِ گامِ نو، هزاروسیصد و هشتادونُه

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   آگراندیسمان، فیلمی از میکل‌آنجلو آنتونیونی، براساسِ داستانی از خولیو کورتاثار

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠

روی ناخنم هنوز زخم نشسته بود...

 

 

   بادِ سرد را بر شقیقه‌های عرق‌کرده‌ام حس می‌کردم، و آن‌چنان از درون می‌لرزیدم که گویی ویران می‌شدم. خیابان شب پاکیزه بود. خلق‌وخوی خیابانی، نامردانه، رجعتی را شروع کرده بود، امّا بیگانه، در شرفِ اتمام و همراه با غبن. خودم را «او» حس می‌کرد، و با او نزدیک بودم: نزدیک‌تر از مرگ. تیره‌ی پشتم یخ کرده بود، و یاد جای خودش را به ترس می‌سپرد. کابوسِ جماعت، مثلِ کابوسی از سرِ جماعت گذشته بود و من هیچ به حساب نمی‌آمدم. به‌دَرَک؛ امّا خودم اشتباهن طوری ترتیب داده بودم که خودم را سخت دشنام بدهم ـ که به‌حساب آمده بودم. و آیا این‌قدر صداقت داشتم که اعتراف کنم ایمان نداشته‌ام؟ ـ نه، داشته‌ام، امّا غیر از چیزِ غریبی از آن نمانده است: غیر از شرمساری. روی ناخنم هنوز امّا زخم نشسته بود. شایسته‌ی ترحّم بودم، امّا زخم هنوز نشسته بود. چگونه، چه‌کسی را پیدا می‌کردم که به من اطمینان می‌داد بی‌ایمان بوده‌ام و یا آن‌را از دست داده‌ام؟

رضا دانشور، نمازِ میّت (قصّه‌ی بلند)، ضمیمه‌ی اوّلِ جُنگِ ادبیِ لوح

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   دشتِ سوزان، فیلمی از گی‌یرمو آریاگا

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠

زیرا ملکوتِ من گوشه‌ای از این دنیاست...

 

 

 

   وقتی‌که بچّه بودم از مردم انتظاری داشتم که نمی‌توانستند برآورده کنند ـ دوستیِ مداوم، عاطفه‌ی همیشگی.

   حال آموخته‌ام انتظاری کم‌تر از آن‌چه می‌توانند برآورند داشته باشم ـ همدمی و مصاحبتی دور از تکلّف و تعارف. عواطفِ آنان، دوستیِ آنان، و حرکت‌های بزرگوارانه‌شان ارزشِ معجزه‌آسای‌شان را در چشمِ من حفظ می‌کند: تفضّلی تمام‌وکمال.

   ...

   من در این دنیا خوش‌بختم، زیرا ملکوتِ من گوشه‌ای از این دنیاست. ابری می‌گذرد و لحظه‌ای رنگ می‌بازد. من در خویشتن می‌میرم. کتابْ از صفحه‌ای که دوست داریم باز می‌شود ـ چه‌قدر این صفحه امروز در برابرِ کتابِ دنیا بی‌رنگ‌وبوست. راست است که رنج بُرده‌ام؟ و راست نیست که رنج می‌برم؟ و این رنج سرمستم می‌کند؛ چون این رنج آن آفتاب و آن سایه‌هاست، این گرما و این سرمایی‌ست که در آن دوردست‌ها در قلبِ هوا حس می‌شود.

   ...

   نباید خود را از دنیا جدا کرد. اگر زندگی‌مان در نورِ خورشید بگذرد حرامش نکرده‌ایم.

 

آلبر کامو در کتابِ یادداشت‌ها: دفترِ اوّل تا سوّم، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشرِ تجربه، هزاروسیصد و هفتادوچهار

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠

می‌نویسد و می‌خوانَد ـ شعری از اُنسی الحاج

 

 

 

  دستی

  دو دست

  دو دستِ کوچک

  که دست نمی‌زنند به چیزی

  غیرِ سایه

  غیرِ برف

  غیرِ آتش

 

  لبی

  دو لب

  دهانی

  که باز نمی‌کند لب

  به چیزی غیرِ عشق

 

  پیشانی‌اش

  چه کشیده است

  مثلِ سفر

 

  دو چشم

  که اسیر می‌کنند

 

  موهایی

  که صاعقه می‌زند

 

  صدایی

  چه صدایی

  مثلِ دستی

  که خواب می‌کُنَد

 

  تنی

  مثلِ هوا

  در میانه‌ی آب و آتش

  تنی

  که تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ آب و آتش

 

  زنی

  چه زنی

  به‌خاطرش

  مرد تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ نوشتنِ زن

  تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ خواندنِ زن

  تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ نشستن

  در مهتابی

  جایی از شهر بالاتر

  از حقیقت بالاتر

 

  ترجمه‌ی محسن آزرم

  بعدِ تحریر: اُنسی الحاج لبنانی‌ست؛ مسیحیِ لبنانی. متولّدِ هزارونهصد و سی‌وهفت. روزنامه‌نگار بوده و سال‌ها در الحیات و النّهار درباره‌ی ادبیات مقاله نوشته. مترجمِ نمایش‌نامه‌های ویلیام شکسپیر، اوژن یونسکو، فرناندو آرابال و اوگوست استریندبرگ به عربی بوده. یکی از مشهورترین شاعرانِ عرب است و ایده‌هایش درباره‌ی شعر همیشه جنجال به پا کرده. بیش‌ترِ شعرهایش را به انگلیسی و فرانسه ترجمه کرده‌اند.

  بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً تزئینی‌ست.

  ازنفس‌افتاده، ساخته‌ی ژان‌لوک گُدار براساسِ داستانِ فرانسوا تروفو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : شعر ، اُنسی الحاج ، ترجمه

از کنارِ هم می‌گذرند، امّا چیزی درباره‌ی یک‌دیگر نمی‌دانند...

 

 

 

   ... داستایفسکی نخستین نویسنده‌ی روسی‌ست که پدیده‌ی کلان‌شهری را توصیف می‌کند. وقتی قهرمانِ پوشکین با سورتمه به کنارِ رودخانه‌ی نِوا در شهرِ پترزبورگ می‌رود، همه می‌دانند او کیست، مادرش که بوده و چه مبلغ بدهکار است. اطلاعاتِ مربوط به قهرمانِ گوگولْ گسترده و پُرطنین است و همراه با زنگِ زنگلوله‌های ترویکایش می‌شتابد. حال آن‌که در این‌جا، در شهری بزرگ، وسیع و پراکنده و درعین‌حال مملو از جمعیت، در پترزبورگ، قهرمانانِ ناشناخته‌ی داستایفسکی ـ آری، یک‌سره ناشناخته و گم‌نام و به‌نحوی نایافتنی پنهان در میانِ این سیلِ جمعیت ـ به راهِ خود می‌روند. مردمِ شهر از کنارِ هم می‌گذرند، به هم تنه می‌زنند، امّا هیچ‌چیز درباره‌ی یک‌دیگر نمی‌دانند و خود را در این شهرِ عظیم بهتر می‌توانند پنهان کنند تا در جنگلی انبوه. این‌جا پترزبورگ است ـ چشم‌اندازهای گسترده‌ی پترزبورگ، خیابان‌هایی مستقیم، کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها، کانال‌ها، آب‌ها و پارک‌ها. خیابان‌های نام‌آشنا، کلیساهای جامع و کلیساهای کوچک. شهرْ با همه‌ی ویژگی‌هایش، با راه‌پلّکان‌های مرطوب و بدبو و گوشه و کنارهای متعفّن و تاریک و حیاط‌خلوت‌های عمیقِ چاه‌مانندش. پترزبورگ، شهرِ دکّان‌های کوچک و کم‌نور، شهرِ باران و گِل و برف و مِه. منتقدانِ امروزی، با کتابِ [جنایت و مکافاتِ] داستایفسکی در دست، گام به گام خیابان‌های یادشده در آن و حتّا برخی خانه‌ها و مِیخانه‌ها و رستوران‌ها را شناسایی می‌کنند. گویا سنگی را یافته‌اند که راسکولنیکُف پس از دست‌زدن به قتلْ اشیای مسروقه را زیرِ آن پنهان کرده بود. آثاری تحقیقی درباره‌ی «پترزبورگِ داستایفسکی» نوشته می‌شوند، گردش‌هایی تحقیقی با نامِ «پترزبورگ، چنان‌که داستایفسکی دیده است» سازمان می‌یابند. با این همه، پترزبورگِ جنایت و مکافات هم پترزبورگِ واقعی هست و هم نیست. چراکه آن شهر نه‌تنها  پترزبورگْ بلکه منظره‌ی عمومیِ کلان‌شهرهاست ـ شهری حتّا بسیار بزرگ‌تر از شهرِ پترزبورگِ واقعی در روزگارِ داستایفسکی، شهری که در آن انسان‌ها حتّا گم‌نام‌تر، تنهاتر، سرگشته‌تر و ناچیزترند. داستایفسکی شهرش را با عدسیِ بزرگ‌نما می‌نگریست و انسان را در قیاس با آن شهرْ با عدسیِ کوچک‌کننده. شاید از همین‌روست که خوانندگان در جنایت و مکافات به‌دنبالِ پترزبورگِ واقعی می‌گردند، زیرا در این داستان پترزبورگ بی‌آن‌که ویژگی‌های پترزبورگی‌اش را از دست بدهد، نوعی نیویورکِ قرنِ بیستمی‌ست. این تصویرِ یک کلان‌شهر است...

استانیسلاو ماتسکه‌ویچ، در کتابِ زندگی و آثارِ فیودُر داستایفسکی، ترجمه‌ی دکتر روشن وزیری، نشرِ نی، هزاروسیصد و هشتادونُه

    بعدِتحریر: عکسی از کریستینا کُلِسو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠

که هرچه دوست پسندد به‌جای دوست نکوست...

 

 

   ... بهترین دوستِ دنیاست این دوست‌جان که همیشه دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند و امروز هم که داشته‌ای به چیزهایی فکر می‌کرده‌ای که نباید فکر می‌کرده‌ای قرار گذاشته برای چای‌خوری در غروبِ شنبه‌ای که امروز بوده و دعوتت کرده به خوردنِ نان‌ و پنیر و گوجه‌ای که بهتر از خوراک‌های دیگر ا‌ست و چشیدنِ طعمِ تازه‌ی چای دل‌پذیری که بعدِ نوشیدنِ سه فنجان ازش شده است چای محبوبِ این روزهات و فکر می‌کنی به طعم و بوی این چای دل‌پذیر که عسل دارد و باید آن‌را داغِ داغ نوشید و فکر می‌‌کنی به این‌که دوست‌جان همیشه عشقِ چای بوده و چای را دوست می‌داشته و چای‌های تو همیشه هدیه‌ی این دوست‌جان بوده و این چای‌ها که هنوز دست‌ نخورده‌اند و مانده‌اند گوشه‌ای برای روزِ مبادا هدیه‌ی دوست‌جان بوده‌اند و فکر می‌کنی چه‌خوب که دوست‌جان هست و با دیدنش می‌شود چیزهایی را فراموش کرد و چه‌خوب که دوست‌جان قرارِ چای‌خوری می‌گذارد در این غروبِ شنبه‌ای که گذشت و لبخندی روی لبش می‌نشیند که به همه‌ی دنیا می‌ارزد و فکر می‌کنی برای همین چیزهاست که دوست‌جانِ دیگری توی این دنیا نیست و به خانه که می‌رسی دفترِ جلدسیاهت را باز می‌کنی و توی صفحه‌ای که سفیدِ سفید است می‌نویسی بهترین دوستِ دنیاست این دوست‌جان که همیشه دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند...

بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی نیست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠

و زندگی همین‌طور نمی‌مانَد...

 

 

 

   به درون بنگر، و زندگی، تو گویی، به‌هیچ‌وجه، «همین‌طور» نمی‌مانَد. لحظه‌ای یک ذهنِ معمولی را در یک روزِ معمولی در نظر بگیر. این ذهن در معرضِ هزاران تأثیر واقع می‌شود ـ جزئی، شگفت، زودگذر و یا نقش‌بسته با نیشِ قلمی فولادین. از همه‌سو می‌آیند، رگبارِ پایان‌ناپذیرِ اتم‌های بی‌شمار؛ و همچنان که می‌بارند، و همچنان که خود را به هیئتِ زندگیِ دوشنبه یا سه‌شنبه درمی‌آورند، نقطه‌ی تأکید به جای دیگری متفاوت با گذشته منتقل می‌شود؛ لحظه‌ی خطیر نه این‌جا بلکه آن‌جاست؛ به این ترتیب، اگر نویسنده آزاد باشد نه برده، اگر بتواند آن‌چه را که خود برمی‌گزیند بنویسد نه آن‌چه را که ناگزیر است، اگر بتواند اثرش را براساسِ احساسِ خود بنا کند و نه براساسِ عادت و قرارداد، دیگر هیچ طرحِ داستانی، هیچ کُمدی، هیچ تراژدی، هیچ کششِ عشقی یا فرجامی به سبکِ متعارف در کار نخواهد بود، و شاید دیگر حتّا یک دکمه هم به شیوه‌ی موردِ پسندِ خیّاط‌های «باند استریت» دوخته نشود. زندگی رشته‌ای چراغ رنگی نیست که به شکلی متقارن آراسته شده باشد؛ زندگی هاله‌ای درخشان است، غلافی نیمه‌شفّاف که ما را از سرچشمه‌ی آگاهی تا انتها در بر گرفته است. آیا وظیفه‌ی نویسنده این نیست که این متغیّر، این روحِ ناشناخته و بی‌حدّ‌ومرز را بیان کند، هرقدر هم که این بیان پیچیده و ناهنجار باشد، با کم‌ترین آمیختگیِ ممکن با امورِ ظاهری و بیگانه؟

ویرجینیا وولف، مقاله‌ی داستانِ معاصر؛ در کتابِ ویرجینیا وولف، نوشته‌ی جان لِیمن، ترجمه‌ی احمد کسایی‌پور، انتشاراتِ هرمس، هزاروسیصد و نود

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   ساعت‌ها، ساخته‌ی استیون دالدری، براساسِ رمانِ مایکل کانینگهام

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠

موردِ کنج‌کاوی‌برانگیزِ گالیمار

 

 

   عنوان‌بندیِ اوّلِ فیلم عطرِ ایوون، ساخته‌ی پاتریس لوکُنت. هم نامِ رمان (ویلای دل‌گیر) و نویسنده (پاتریک مودیانو) را نوشته‌اند، هم نامِ ناشر (گالیمار) را. یادم نمی‌آید در فیلمِ دیگری نامِ ناشر را در عنوان‌بندیِ اوّل دیده باشم؛ هرچند گالیمار هم ناشری معمولی نیست و همین‌که کتابی را منتشر کند ضمانتی‌ست برای خواننده که از خواندنِ آن کتاب پشیمان نمی‌شود‌. بااین‌همه از بینِ خواننده‌های احتمالیِ این وبلاگ کسی فیلمِ (اقتباسیِ) دیگری را هم به‌یاد می‌آورد که نامِ ناشر در عنوان‌بندیِ اوّلش آمده باشد؟

   عطرِ ایوون، ساخته‌ی پاتریس لوکُنت، براساسِ رمانِ ویلای دل‌گیر، نوشته‌ی پاتریک مودیانو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠

تنهایی ـ شعری از دریتا کُمو

 

 

 

  تنهایی تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مُدام

  صدای غریبه‌ای‌ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من

  یک‌شنبه‌ی سوت‌وکوری‌ست که آسمانِ ابری‌اش ذرّه‌ای آفتاب ندارد

  حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌بَرَد حوصله‌ام را

 

  تنهایی زل‌زدن از پشتِ شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد

  فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند

  آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند

  آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند

 

  تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد

  کسی که برای تو گُل نمی‌خَرَد هیچ‌وقت

  کسی که برایش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

 

  تنهایی اضافه‌بودن‌ است در خانه‌ای که تلفن هیچ‌وقت با تو کار ندارد

  خانه‌ای که تو را نمی‌شناسد انگار

  خانه‌ای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است

 

  تنهایی خاطره‌ای‌ست که عذابت می‌دهد هر روز

  خاطره‌ای که هجوم می‌آوَرَد وقتی چشم‌ها را می‌بندی

 

  تنهایی عقربه‌های ساعتی‌ست‌ که تکان نخورده‌اند وقتی چشم باز می‌کنی

  تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی

  وقتی تو رفته‌ای از این خانه

  وقتی تلفن زنگ می‌زند امّا غریبه‌ای سراغِ دیگری را می‌گیرد

  وقتی در این شیشه‌ای که به شب می‌رسد خودت را می‌بینی هر شب

  

  ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  بعدِتحریر: دریتا کُمو بیست‌وسه‌سال بیش‌تر زندگی نکرد. اهلِ آلبانی بود. هزارونهصد و پنجاه‌وهشت به دنیا آمد و هزارونهصد و هشتادویک مُرد. سرطان گرفت و وقتی برای همیشه چشم‌هایش را بست مادرش را برده‌ بودند برای بیگاری و هیچ آشنایی بالای سرش نبود که در آخرین دقیقه‌ها برایش طلبِ آرامش کند...

  بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  سه‌رنگ: آبی، ساخته‌ی کریشتف کیشلوفسکی

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : دریتا کُمو ، شعر ، ترجمه

نوبتِ عاشقی‌ست یک‌چندی...

 


   ... شرطِ عاشقی این نیست که تو، حتماً، دیگری را به‌اندازه‌ی خودت، یا حتّا بیش‌تر، دوست داشته باشی. این‌گونه عشق‌ها، البته، بسیار ارزشمند است، امّا هروقت خوش‌بختیِ تو تحتِ تأثیرِ خوش‌بختیِ دیگری قرار بگیرد، حدّی از عشق در میانه حاضر است (البته جهتِ این تأثیرپذیری باید یکسان باشد). هر اتّفاقِ خوب و بدی که برای او پیش بیاید، (تا حدّی) برای تو هم پیش آمده است. محبوب‌های تو در داخلِ مرزهای وجودِ تو هستند، خوش‌بختیِ آن‌ها خوش‌بختیِ توست.

   «عاشق‌بودن»، یا شیفتگی، حالِ بسیار پُرتب‌وتابی‌ست که نشانه‌های آشکاری دارد: تقریباً همیشه به او فکر می‌کنی؛ مرتّب می‌خواهید با هم در تماس باشید و وقتِ خود را با هم بگذرانید؛ وقتی او را می‌بینی هیجان‌زده می‌شوی؛ بی‌خواب می‌شوی؛ برای بیانِ احساساتت برایش شعر می‌گویی؛ به او هدیه می‌دهی، یا به هر طریقی که برایش خوش‌آیند باشد، به او ابرازِ احساسات می‌کنی؛ در عمقِ چشمانِ هم خیره می‌شوید؛ در زیرِ نورِ شمع با هم شام می‌خورید؛ دوریِ کوتاه‌مدّتش برایت بسیار طولانی‌ست؛ وقتی که کارها و حرکاتش را به‌یاد می‌آوری ابلهانه لبخند می‌زنی؛ نقاطِ ضعفِ کوچکش را دوست داری؛ از این‌که سرانجام همدیگر را یافته‌اید سرشار از شادی و لذّت می‌شوید؛ و (همان‌طور که تالستوی در آنا کارنینا؛ لوین را وقتی‌که می‌فهمد کیتی هم عاشقِ اوست، ترسیم می‌کند) همه را ملیح و دل‌نشین می‌یابی، و فکر می‌کنی که همه باید خوش‌بختیِ تو را احساس کنند...

پیوندِ عشق، رابرت نوزیک، کتابِ درباره‌ی عشق، ترجمه‌ی آرش نراقی، نشرِ نی، هزاروسیصد و نود

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   ژول و جیم، ساخته‌ی فرانسوا تروفو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠

آن نه زلفَ‌ست و بناگوش که روزَست و شبَ‌ست...

 

 

   ... این مهتابیِ خانه‌ای‌ست که دوستش می‌داری و یک صندلی همیشه گوشه‌ی دنجِ این مهتابی هست که شبیه صندلی‌های کافه‌ای‌ست که دوستش می‌داری و این صندلی را گذاشته‌ای یک گوشه‌ی پاک و پُرنورِ مهتابی که جای کتاب‌خواندن است این‌وقتِ شب که نورِ آسمان همین مهتابی‌ست که آن بالا می‌بینی و یک چراغِ کم‌نورِ کم‌رمق هم هست که نورش برای خواندن کافی‌ست در این شبِ تابستانی و روی میزی که کنارِ صندلی‌ست دفتری گذاشته‌ای برای روزِ مبادا و یک لیوان چای برگاموت که بوی بهارنارنج بالا می‌زند از آن و یک کتاب گرفته‌ای دستت که به‌ دردِ همین مهتابی می‌خورَد و فقط وقت‌هایی که نشسته‌ای روی این صندلی این کتاب را می‌خوانی و این کتاب را که می‌خوانی این چای را می‌نوشی و این چای را که می‌نوشی ماه آن بالاست و لیوان را دست می‌گیری و بوی بهارنارنج توی بینی‌ات می‌پیچد و می‌بینی نوشته نَحْنُ نَبْتُ الرُّبی وَ أنْتَ الغَمام و رو می‌کنی به دوستی که آن‌سوی میز نشسته است و گرمِ خواندنِ چیزی‌ست که دوستش می‌دارد و نگاه می‌کنی که حواسش نیست به لیوانِ چای خودش که شبیه لیوانِ چای توست و می‌گویی نوشته نَحْنُ نَبْتُ الرُّبی وَ أنْتَ الغَمام و می‌بینی که سر بلند می‌کند از روی کتاب و می‌گوید أنْتَ الغَمام را دوباره بخوان و دوباره که می‌خوانی‌اش سری تکان می‌دهد که انگار همه‌ی دنیا برای او همین أنْتَ الغَمام است و می‌گویی ادامه هم دارد و می‌خوانی کُلُّ شَمْسٍ مَا لَمْ تَکُنْهَا ظَلَام و می‌بینی که لیوانِ چای را برمی‌دارد و می‌نوشد و چای را بو می‌کشد و خیره می‌شود به جایی دورتر از این‌جا که نشسته و آهسته زیرِ لب می‌خوانی والَّذی تَمْطُرُ السَّحابُ مُدَام و فکر می‌کنی کاش باران می‌بارید امشب و همین‌جا می‌نشستی باران را می‌دیدی و فکر می‌کردی چه لذّتی دارد این‌جابودن و شعرخواندن در مهتابیِ خانه‌ای‌ که دوستش می‌داری...

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠

برمی‌گردی، برنمی‌گردی ـ شعری از بلاگا دیمیترووا

 

 

 

  وقتی برگردی

  اگر برگردی

  اگر برنگشته باشی تا حالا

  می‌بینی جایت خالی‌ست

 

  می‌بینی سلام می‌کنی

  مثلِ همیشه

  امّا سلامِ همیشگی‌ات

  شوخی و خنده‌ات

  به گوشِ خانه غریبه شده است

 

  می‌بینی خجالت می‌کشی از چیزی که نمی‌دانی چیست

  می‌بینی پا گذاشته‌ای به خانه‌ای که نمی‌شناسی‌اش

  به خانه‌ای که خواب دیده‌ای انگار

  به خانه‌ای که صاحبی ندارد انگار

 

  دست می‌کشی به کتاب‌خانه‌ی خالی‌ات

  به کتاب‌ها و مجلّه‌هایی که نیستند

  به چیزهایی که از این خانه رفته‌اند بعد از تو

 

  ایستاده‌ای به تماشای چیزهایی که نمی‌شناسی

  می‌بینی این‌جا خانه‌ی تو نیست

  می‌بینی همه‌چیزِ این خانه عوض شده است

  مثلِ دنیای بیرونِ خانه که دنیای تو نیست

 

  می‌بینی اصلاً عجیب نیست

  می‌بینی همه‌چیزِ این خانه طبیعی‌ست

  هر جای این خانه چیزی هست که جای تو را پُر می‌کند

  اگر برنگردی

  اگر برنگشته باشی تا حالا

 

  ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  بعدِ تحریر: بلاگا نیکولووا دیمیترووا اهلِ بلغارستان بود. هزارونهصد و بیست‌ودو به دنیا آمد و دوهزار و سه مُرد. شاعر بود، امّا رمان می‌نوشت، موسیقی را هم خوب می‌دانست و فعّالِ سیاسی هم بود و یک‌سالی هم معاونِ ریاست‌جمهوریِ بلغارستان شد.

  بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  چیزهایی هست که نمی‌دانی، فیلمی از فردین صاحب‌الزمانی

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، بلاگا دیمیترووا

سرزدن به کتاب‌خانه ـ هنر و تاریخ

 

 

   خورشید سرِ رفتن ندارد. همچنان سرسخت آن‌جا درونِ اتاق است. ساعت چند است؟ ساعت هرچه باشد من، مسلّماً، زمانی را از دست داده‌ام. زیرا من در زمانی بی‌پایان ـ که نه آغازی داشته است و نه پایانی خواهد داشت ـ گم شده‌ام. خورشید در زمانِ دیگری می‌زید. زمانِ دیگری‌ست. زمانی محدود و جاودان (محدود: چون فرسوده می‌شود و پایان می‌پذیرد و جاودان: چون با خنده‌ی کودک و جریانِ خون زاده و باز زاده می‌شود). خورشیدِ گردن‌زده، خورشیدِ پوست‌کنده، خورشیدِ با گوشت زنده، خورشیدِ کودک و پیر، خورشیدی که در رازِ خنده‌ی حقیقی، رازِ خنده‌ی سر کوچکِ ردیفِ سوّم نهفته است. برای چنین خندیدنی باید تا هزارسالِ دیگر یا کاملاً زنده بود، یا مطلقاً مرده. مگر این سرِ مردگان نیستند که همچنان می‌خندند؟ نه، سرِ کوچک زنده است و می‌خندد. تنها زندگان می‌توانند چنین بخندند. بارِ دیگر به او می‌نگرم: بر آرایشِ موهایش خطّ مارپیچی کشیده شده که تا حاشیه امتداد می‌یابد. آن‌جاست که باد نامِ واقعیِ خود را حک می‌کند:

   نامِ من پیچک، پیچیده بر درخت. نامِ من میمون، معلّق بر فرازِ مغاکِ سبز و سیاه. نامِ من تبر، برای شکافتنِ سینه‌ی آسمان؛ ستونِ دود، گشاینده‌ی دلِ ابرها. نامِ من صدفِ دریایی و هزارتوی باد، توفان و تقاطعِ جاده‌ها. نامِ من چنبره‌ی مارها، سلسله‌ی قرون، پیوند و گسستِ چهار رنگ و چهار زمان. نامِ من شب، آتش‌افروز چون چخماق. نامِ من روز و برکننده‌ی چشم‌ها چون عقاب. نامِ من پلنگ و خوشه‌ی گندم. هر نقابی نامی‌ست؛ هر نامی تاریخی. نامِ من زمان است و می‌جنبانم زنگوله‌ی رُسی را با هفت بذرِ درونش.

اوکتاویو پاز، آخرین سطرهای مقاله‌ی خنده و کفّاره، در کتابِ هنر و تاریخ: مقالاتی در زمینه‌ی زیبایی‌شناسی، ترجمه‌ی ناصر فکوهی، انتشاراتِ توس، تابستانِ هزاروسیصد و هفتادوشش

   بعدِتحریر: یکی از چند کتابِ محبوبِ من. هشت مقاله‌ی خواندنی. هنرشناسِ بزرگی بود پاز؛ درست همان‌قدر که شاعرِ بزرگی بود. و همان‌قدر که مقاله‌نویسِ بزرگی بود. می‌دانست که نوشتن از هنر فرق دارد با نوشتن از چیزهای دیگر. پس لابه‌لای چیزهایی که، ظاهراً، نیاز و ضرورتِ چنین مقاله‌هایی‌ست، شعورِ شاعرانه‌ و میلِ همیشگی‌اش به سوررآلیسم را هم جای می‌داد به‌نیّتِ این‌که مقاله‌اش خواندنی باشد. از آن کتاب‌ها که، گاهی، مشق می‌نویسم از رویش. صبحِ شنبه‌ی گرمِ مُرداد را، انگار، با مقاله‌های پاز می‌شود تحمّل کرد...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠

تنهایی ـ شعری از ادرین ریچ

 

 

  می‌پرسی تنهایی؟

 

  تنهایم

  تنها

  مثلِ هواپیمایی که گیج می‌زند آن بالا

  وصل نمی‌شود تماسش با برجِ مراقبت

  مثلِ هواپیمایی که آماده‌ی فرود است روی اقیانوس

 

  می‌‌پرسی تنهایی؟

 

  تنهایم

  تنها

  مثلِ زنی که همه‌ی روز پشتِ فرمان است و

  شهرهای کوچک را می‌بیند و

  فکر‌ می‌کند بماند آن‌جا

  زندگی کند آن‌جا

  بمیرد آن‌جا

 

  تنهایم

  تنها

  مثلِ کسی که از خانه بیرون می‌زند بی‌هوا

  و سردیِ شهر نفسش را می‌بُرد

  مثلِ کسی که بیدار می‌شود از خواب و

  می‌بیند خانه خالی‌ست

  مثلِ قایقی که به ساحل می‌رسد امّا

  خبری از صاحبش نیست

  مثلِ یخی که مانده گوشه‌ی قایق و

  آب شده است زیرِ آفتاب

  مثلِ قایقی که می‌داند عاقبتش سوختن در آتش است

 

  می‌پرسی تنهایی؟

 

  ترجمه‌ی محسن آزرم

  بعدِتحریر: ادرین ریچ امریکایی‌ست. شاعر و مقاله‌نویس و مترجم. هزارونهصد و بیست‌ونُه در بالتیمور، مریلند به دنیا آمده. هزارونهصد و هفتادوچهار برنده‌ی جایزه‌ی مّلیِ شعرِ ایالاتِ متحّدِ امریکا شده و این تازه یکی از جایزه‌های بسیارِ اوست. سال‌ها در دانشگاهِ کلمبیا شعر درس داده و بیست‌وچند کتابِ شعر دارد. ادرین ریچ دو روایت از این شعر دارد؛ یکی ترانه‌ی تنهایی‌ست و آن‌یکی تنهایی. این ترجمه‌ای‌ست از روایتِ دوّم.

  بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  سیلویا، فیلمی از کریستین جفز، براساس زندگیِ سیلویا پلات

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، ادرین ریچ

سرزدن به کتاب‌خانه: فضیلت‌های ناچیز

 

 

   چنین نیست که کسی بتواند امیدوار باشد با نوشتن غمش را تسکین دهد. کسی نمی‌تواند خود را فریب دهد که موردِ نوازش و لطفِ حرفه‌اش قرار دارد. در زندگیِ من روزهای یک‌شنبه‌ی پایان‌ناپذیر و خالی و خلوتی بوده است که به‌شدّت آرزو می‌کردم برای تسکینِ تنهایی و غمم، برای موردِ نوازش و لطف قرار گرفتن توسّطِ جملات و کلمات، چیزی بنویسم. امّا قادر به نوشتنِ یک خط هم نبودم. بنابراین حرفه‌ی من مرا پس زد. نخواست چیزی از من بداند. چون‌که این حرفه هرگز مایه‌ی تسلّا و آرامشِ خاطر نیست. رفیق نیست. این حرفه ارباب است. اربابِ شلّاق‌زدن‌مان تا حدّ مرگ. اربابی که فریاد می‌زند و محکوم می‌کند. ما باید آبِ دهان و اشک‌مان را فرو دهیم و دندان‌های‌مان را به‌هم بفشاریم و خونِ زخم‌های‌مان را پاک کنیم و خدمت‌گزارش باشیم. خدمت‌گزارش باشیم وقتی‌که او می‌طلبد. آن‌وقت کمک‌مان می‌کند تا بر جنون و هذیان و نومیدی و تب غلبه کنیم. امّا او می‌خواهد فرمانده باشد و وقتی به او احتیاج داریم از گوش‌سپردن به حرف‌های‌مان همیشه سر باز می‌زند.

ناتالیا گینزبورگ، حرفه‌ی من، در کتابِ فضیلت‌های ناچیز، ترجمه‌ی محسن ابراهیم، فکرِ روز، هزاروسیصد و هفتادوشش

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   ساعت‌ها، فیلمی از استیون دالدری براساسِ رمانِ مایکل کانینگهام

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠

سرزدن به کتاب‌خانه: هرگز از من مپرس


 

   اینک داریم همانی می‌شویم که هرگز آرزو نکرده‌ایم؛ یعنی پیر. هرگز نه آرزوی پیری کرده‌ایم و نه انتظارش را کشیده‌ایم و زمانی که کوشیدیم تصوّرش کنیم، همواره به‌شکلی سطحی، کلّی و سرسری بوده. پیری هرگز نه کنج‌کاویِ ژرفی را در ما برانگیخته و نه عمیقاً علاقه‌مندمان کرده...

   پیری در وجودمان به‌معنای پایانِ شگفتی خواهد بود. نه‌تنها توانِ شگفت‌زده‌شدن، بلکه قدرتِ شگفت‌زده‌کردن را نیز از دست خواهیم داد. پس از آن‌که عمری را به تعجّب‌کردن از همه‌چیز گذراندیم، دیگر هیچ‌چیز متعجّب‌مان نخواهد کرد؛ هم به این دلیل که کارها و حرف‌های عجیب‌مان را قبلاً دیده‌اند و هم به این خاطر که دیگر به‌سوی‌مان نگاه نخواهند کرد...

   ناتوانی در شگفت‌زده‌شدن و علم به شگفتی‌نیافریدن، ما را اندک‌اندک در عالمِ ملال فرو خواهد برد. آدمِ پیرْ ملول می‌شود و ملال‌آور است. ملالْ ملال می‌آورد. ملال پخش می‌شود، عینِ ماهیِ مرکّب که جوهر پخش می‌کند و به‌این‌ترتیب همه با هم، و با ماهیِ مرکّب و با جوهر یکی می‌شویم. دریای اطراف‌مان سیاه خواهد شد و سیاهی، خودمان خواهیم بود. بله، همین خودمان که عمری را به انزجار از رنگِ سیاهِ ملال و پناه‌گرفتن از آن گذرانده‌ایم. یکی از چیزهایی که هنوز شگفت‌زده‌مان می‌کند، همین بی‌تفاوتیِ ذاتی‌مان نسبت به قرارگرفتن در چنین وضعیتِ جدیدی‌ست. این بی‌تفاوتی ناشی از آن است که اندک‌اندک در سکونِ سنگ فرو می‌رویم.

ناتالیا گینزبورگ، هرگز از من مپرس، ترجمه‌ی آنتونیا شرکا، منظومه‌ی خرد، پاییزِ ١٣٨٩

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   ساراباند، ساخته‌ی اینگمار برگمان

   بعدِتحریر: سه‌شنبه بعدازظهرِ یک‌روزِ گرمِ مُرداد. صفحه‌بندیِ مجلّه ادامه داشت و صفحه‌های مجلّه هم که ربطی به ناتالیا گینزبورگ نداشت، امّا تکّه‌های پراکنده‌ی مقاله‌ی پیری مدام گوشه‌ی ذهن‌ام بود و جمله‌ی اندک‌اندک در سکونِ سنگ فرو می‌رویم آن‌قدر پافشاری کرد و خودش را به رخ کشید که تا رسیدم خانه، رفتم سراغِ کتابِ  ناتالیا گینزبورگ و دوباره این مقاله را خواندم. اینک داریم همانی می‌شویم که هرگز آرزو نکرده‌ایم؛ یعنی پیر. چه شروعِ آشنایی‌ست و چه‌قدر به این روزهای من شبیه است...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠

سوّمین شماره‌ی تجربه منتشر شد

 

 

ـ سردبیر: محمّد قوچانی ـ

 

در سوّمین شماره‌ی تجربه می‌خوانید

تکنیکِ کودتا: پرونده‌ای درباره‌ی وضعیتِ نویسندگان و روشنفکران بعد از کودتای بیست‌وهشتِ مردادِ سی‌ودو + گفت‌وگو با ضیاء موحّد و هوشنگ ماهرویان

راه‌رفتن در تاریکی: پرونده‌ی درباره‌ی کتابِ ایستادن زیرِ دکلِ فشار قوی تازه‌ترین مجموعه‌ی داستانِ داوود غفّارزادگان + گفت‌وگو با غفّارزادگان و چهار یادداشت درباره‌ی کتاب‌اش

شلیک به عصیان: هشتادوهفت سال بعد از ترورِ میرزاده‌ی عشقی + گفت‌وگویی با مسعود بهنود و چند یادداشتِ دیگر

رستگاریِ ارّه‌برقی: درباره‌ی ترجمه‌ی تازه‌ی رمانِ نادیا نوشته‌ی آندره برتون به فارسی + گفت‌وگو با عبّاس پژمان و چند یادداشتِ دیگر

نویسنده‌ی عصرِ افسردگی: درباره‌ی ویلیام فاکنر و داستان‌هایش + گفت‌وگو با احمد اخوّت و چند یادداشتِ دیگر

اتوپیای بی‌خردان: درباره‌ی ترجمه‌ی فارسیِ جلدِ دوّمِ احمق‌های چلم + بخشی از گفت‌وگوی پاریس ریویو با ایزاک سینگر و چند یادداشتِ دیگر

کارناوالِ هنر در شهرِ آبراهه‌ها: گزارشی از پنجاه‌وچهارمین دوره‌ی دوسالانه‌ی ونیز + گفت‌وگو با رئیس دوسالانه، روایتِ محسن وزیری مقدّم از این دوسالانه و هنرمندانِ ایرانیِ این دوره

نوستالژیای هیچ: نمایشِ هیچ‌های پرویز تناولی در تهران + گفت‌وگو با پرویز تناولی، کوروش شیشه‌گران و محمّد احصایی

کوبیدن بر طبلِ کارتون: نمایشگاهِ کاریکاتورهای کامبیز درم‌بخش + گفت‌وگو با کامبیز درم‌بخش و یادداشت‌هایی درباره‌ی کاریکاتور در مطبوعاتِ ایران

رازِ دوام: کنسرتِ گروهِ دستان و سالار عقیلی + گفت‌وگو با حمید متبسّم و پژمان حدّادی و دو یادداشت

پرسش‌های بی‌پاسخ: بررسیِ نمایشِ جیره‌بندیِ پرِ خروس برای سوگواری + گفت‌وگو با هانیه توسّلی و صابر ابر و یادداشتی از علی نرگس‌نژاد

وقتی می‌ترسی نمی‌ترسانی: بررسیِ نمایشِ می‌خواهم با میوسوو ملاقات کنم + گفت‌وگوی بهاره رهنما با محمود عزیز و مهوش افشارپناه

کدام کیمیایی؟: پرونده‌ای برای مسعود کیمیایی، ادبیات و... + گفت‌وگوی جواد طوسی با مسعود کیمیایی و چند تکّه از تازه‌ترین رمانِ او و چند شعرِ منتشرنشده‌اش، یادداشتی درباره‌ی نسبتِ کیمیایی و روشنفکران و بررسی سینمای کیمیایی

آدابِ بی‌قراری: درباره‌ی این‌جا بدونِ من + گفت‌وگوی احمد طالبی‌نژاد با فاطمه معتمدآریا، گفت‌وگو با بهرام توکّلی، بررسیِ فیلم و پرسش‌هایی درباره‌ی اقتباس

عجایب‌المخلوقات: درباره‌ی ورودِ آقایان ممنوع + گفت‌وگو با رامبد جوان، رضا عطاران و بررسیِ فیلم

شبِ مردگانِ زنده: درباره‌ی فیلمِ بیوتیفول + مقاله‌ای از سعید عقیقی

خرسِ خیزان اژدهای پنهان: درباره‌ی قسمتِ دوّمِ پاندای کونگ‌فوکار

غرامتِ مضاعف: درباره‌ی مینی‌سریالِ میلدرد پیرس

و

یادداشتِ محسن وزیری مقدّم درباره‌ی پل کله، نقّاشی‌های غلامحسین نامی، عکس‌های هاله انواری، کارتون‌های حسن کریم‌زاده، شعرِ ضیاء موحّد، شعرِ ترکیه‌ی قرنِ بیستم، داستان‌های رضا نجفی، گی دو موپاسان، هاروکی موراکامی، ناصر غیاثی، بخش‌هایی از فیلم‌نامه‌ی این‌جا بدونِ من، سفرنامه‌ی احمد بیگدلی به باتلاقِ گاوخونی،‌ خاطراتِ جواد مجابی از روزهای بعدِ کودتای بیست‌وهشتِ مردادِ سی‌ودو و خاطره‌های پراکنده‌ی رضا کیانیان از سال‌های کودکی، نوجوانی و طلبگی

و...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : اعلانِ عمومی ، تجربه

وصفَت نگنجد در بیان، نامَت نیاید در قلم...

 

 

   در زندگی روزهایی هست که فکر می‌کنی شبیه روزهای دیگر است و آفتابْ همان آفتابِ روزهای دیگر است و شهرْ همان شهرِ روزهای دیگر است و فکر می‌کنی تا غروبِ روزی که شبیه روزهای دیگر است چه می‌شود کرد و فکر می‌کنی تا غروب می‌شود سکوت کرد و چیزی نگفت و کتاب خواند و دست دراز می‌کنی از کنارِ تخت کتابی برمی‌داری و می‌‌خوانی ما وابسته‌ایم به نگرانی‌های سال‌های دور و نزدیک‌مان و کتاب را می‌بندی و می‌روی سراغِ کتابِ بعدی و می‌خوانی هزارسال گذشته از روزی که تو را ندیده‌ام و کتاب را می‌بندی و فکر می‌کنی به فیلم‌هایی که دیده‌ای و یادِ قولی می‌افتی که دخترک به برادرِ کوچکش داده بود و گفته بود همین‌جا بمان توی این کُمُد و کلید را نشانِ پسرک داده بود به‌نشانه‌ی این‌که برمی‌‌گردد و فکر می‌کنی که زمان‌ چه‌قدر بی‌رحم است و هر دقیقه‌ای که می‌گذرد برای دخترک ساعتی‌ست و زمان چه عذابی می‌دهد آدم را وقتی چشم‌به‌راه‌ است و فکر می‌کنی به مسافری که می‌خواسته ژاپن را به چشم ببیند و مرگ او را پس زده امّا خیال می‌کند مرگِ حقّ او بوده و حالا مردِ مُرده‌ای‌ست بینِ زنده‌هایی که نمی‌دانند زندگی یعنی چه و چاره‌ای ندارد غیرِ این‌که اسمش را عوض کند و آدمِ دیگری بشود و آدمِ قبلی نباشد و فکر می‌کنی به آدمی که قهرمانِ رمانِ محبوبت بوده و شبیهِ آدمِ همین فیلم بوده و یادِ هزارچیز می‌افتی که ربطی به آن فیلم و این کتاب ندارد و یادِ شعرهای شاعری می‌افتی که شعرهای عجیب و دل‌چسبی می‌نویسد و کیلومترها دور از این‌جا می‌نشیند روی صندلیِ چوبیِ قدیمیِ خانه‌ای که صدسال عمر کرده و لیوانِ بزرگی چای را توی دست‌ می‌گیرد و خیره می‌شود به آبیِ آسمانی که انگار بدیلِ دریای اوست و هر ابری که می‌گذرد می‌شود بخشی از خیالاتِ او و بعد چشم‌هایش را می‌بندد و چای تلخش را تمام می‌نوشد و لیوان را خالی می‌کند و می‌شوید و می‌گذارد روی میزِ تحریر و شروع می‌کند به نوشتن و همین‌جور می‌نویسد و اعتنا نمی‌کند به ساعتی که سال‌هاست جا خوش کرده روی دیوار و عقربه‌هاش همین‌جور می‌چرخند و انگار عجله دارند برای رسیدن به جایی که معلوم نیست کجاست و کیلومترها دورتر از آن‌جا شعرهایش را روی این تخت‌خواب برای خودت می‌خوانی و کیف می‌کنی از شعورِ شاعر و هوسِ چای تلخ می‌کنی اوّلِ صبح و می‌روی اسبابِ چای صبح را فراهم کنی که می‌بینی تلفن زنگ می‌زند و زنگ که نیست آهنگِ آشنایی‌ست و می‌دانی از کجا آمده و یادت هست کجای موزیکالِ محبوبِ توست و کدام صحنه است که چارنفری دارند می‌رقصند و یک‌جورِ خوب و سرخوشی هم می‌خوانند و آهنگ همین‌جور ادامه دارد که فکر می‌کنی گوشی‌ات را خاموش کرده‌‌ بودی دیشب و از همان‌جا که ایستاده‌ای می‌دانی چه‌کسی چشم‌به‌راهِ برداشتنِ گوشی‌ است و آهنگِ آشنای موزیکالِ محبوب آهنگِ مخصوصِ آدمی‌ست که شبیه یکی از چارنفرِ فیلم است یک‌جور شوخی‌ است بینِ شما که دوست داشته‌اید فیلم را و قوری و چای خشکِ برگاموت را می‌گذاری روی میز و می‌روی سراغ گوشی‌ای که فکر می‌کرده‌ای خاموش بوده و صدای دوست‌جان‌ می‌پیچد توی گوشی و سلام می‌کند و می‌گوید و می‌خندد و شادی می‌کند و می‌گوید آماده باش که توی راهم و باید برویم دیدنِ چیزهای خوب و قشنگی که چارگوشه‌ی این شهر داریم و هنوز قطع نکرده‌ای گوشی را که در می‌زنند و سیمای دوست‌جان را می‌بینی توی آیفون که دست تکان می‌دهد از پایین و چای نخورده سوار می‌شوی و هنوز توی ننشسته‌ای که ضبط را روشن می‌کند و می‌بینی همان آهنگی‌ست که دلت تنگ شده برایش و هنوز همان‌قدر شنیدنی‌ست و هنوز مثلِ سال‌های دور خواستنی‌ست و چه خاطره‌های خوشی را زنده می‌کند و فکر می‌کنی چه دوستِ خوبی‌ست این دوست‌جان که در همه‌ی این سال‌ها دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند و همین‌جور توی شهرِ خلوت می‌‌چرخید و چارگوشه‌ی دیدنی‌اش را می‌بینید و خاطراتِ روزهای رفته را مرور می‌کنید و حرف می‌زنید و می‌خندید و شاد می‌شوید و دوست‌جان به حرف می‌آید که گُشنه است و بیا برویم همان‌ جای همیشگی و روی همان صندلی‌های همیشگی و فکر می‌کنی همیشه همان همیشگی‌ها هستند که روزِ آدم را می‌سازند و می‌رسید به جایی که دوستش دارید و چیزی را سفارش می‌دهید که دوستش دارید و فکر می‌کنید چه روزهای خوشی داشته‌اید با این‌جا و این خوردنی‌ها و این گوشه‌ی دنج و این خلوتیِ صبح و این حرف‌ها و این خنده‌‌ی شیرین و همین‌جور که نشسته‌اید روی صندلی‌ها و فرانسه‌ی خوش‌طعمِ همیشگی را می‌نوشید و شیرینیِ سیبِ بی‌بی را می‌خورید به این فکر می‌کنی که حافظه چیزِ خوبی نیست و هر روزِ هفته کاش صبحِ جمعه‌ای بود که با تلفنِ دوست‌جان شروع می‌شد و روزهای قبلی را پاک می‌کرد و با چرخیدنِ توی شهر و رسیدن به جای همیشگی و سفارشِ چیزهای همیشگی ادامه پیدا می‌کرد و فکر می‌کنی به این‌که همیشه چیزهایی را باید دور انداخت و همیشه چیزهایی را باید نگه داشت و دلت خوش است به این‌که فکر می‌کنی دوست‌جان همیشه ماندنی‌ست وقتی در همه‌ی این سال‌ها دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند و فکر می‌کنی انگار همین کافی‌ست برای نفس‌کشیدن در این روزهای نیمه‌ی تابستان که آفتاب عمود می‌تابد...

   بعدِتحریر: یک نوشته فقط یک نوشته‌ست و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند...

   بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠

امیدوارکردنِ آدمی به زندگی و بودن و ماندن...

 

 

   جو رایت اهلِ خطرکردن است؛ اگر خطرکردن این باشد که در سی‌وسه سالگی اوّلین قدمش را در سینما با فیلمی بردارد که داستانش شهره‌ی آفاق است؛ حکایتِ خاندانِ بِنِت که چشم به در دوخته‌اند تا خواستگاری از راه برسد.

  آن‌چه غرور و تعصّبِ این بریتانیاییِ (آن‌روزها) سی‌وسه ساله را دیدنی کرد جدالِ الیزابتِ شیرین‌سخن و دل‌پذیر بود با جنابِ دارسیِ کم‌رو و عاشق‌پیشه‌ای که نگفتن را ترجیح می‌داد به گفتن. در غرور و تعصّب‌ می‌شد علاقه‌ی بی‌حدّش را به سینمای کلاسیک دید و البته گفت‌وگوهایی امروزی‌تر از رمانِ جین آستین را شنید؛ شاید به‌نشانه‌ی آن‌که کلاسیک‌های هر عصری را برای مردمانِ همان عصر آفرید.

   امّا شیرینی و دل‌پذیریِ الیزابتِ فیلم آن‌قدر بود که خیالِ جو رایت را برای انتخابِ نقشِ اصلیِ فیلمِ بعدی آسوده کند. این بود که کایرا نایتلی شد سسیلیای تاوان؛ دختری که باید از خانه بیرون بزند، آواره شود و سال‌ها زودتر از آن‌چه باید به نقطه‌ی پایان برسد؛ چرا که برایُنیِ نوجوان آن‌چه را که در خیالِ خود دیده به حقیقت ترجیح می‌دهد و خیال را با صدای بلند اعلام می‌کند. این چیزی نیست که برایُنی می‌خواهد؛ کاری‌ست که ناخواسته می‌کند و سال‌ها بعد پیِ راهی می‌گردد برای اعتراف، برای گفتنِ حقیقتی که سال‌های سال کتمان شده، حقیقتی که نتیجه‌ی خیالِ اوست، نتیجه‌ی کینه‌ی کودکانه‌ای که درخت را از ریشه بُریده.

   امّا دنیای تک‌نواز، ظاهراً، ربطی نداشت به فیلم‌های قبلی‌اش. ناتانیل مردی در آستانه‌ی انهدامِ کامل است. خیابان‌گردِ، ظاهراً، دیوانه‌ای که بعد می‌فهمیم نابغه‌ی موسیقی‌ست و هنر است که به دادش می‌رسد، که نجاتش می‌دهد و راه را پیشِ پایش می‌گذارد. کارِ هنر، انگار، همین باید باشد؛ امیدوارکردنِ آدمی به زندگی و بودن و ماندن. تک‌نواز، انگار، درباره‌ی خطِ باریکی‌ست که نبوغ و جنون را جدا می‌کند از هم و واقعیتِ تلخی‌ست فهمیدنِ این‌که هر نابغه‌ای، انگار، از جنون بی‌بهره نیست.

   دنیای هانا هم، انگار، ربطی به فیلم‌های قبلی‌اش ندارد؛ یک فیلمِ جاسوسیِ پُرتحرّک که دست‌آخر که دست‌آخر می‌شود رگه‌هایی از افسانه‌ی علمی را هم در آن یافت. هرچند فیلم یک افسانه‌ی پریان هم هست؛ شبیه یکی از افسانه‌های برادرانِ گریم و عجیب نیست که وعده‌گاهِ پدر و دخترْ خانه‌ی گریم است؛ جایی برای سرگرم‌شدن و دل‌کندن از دنیای حقیقی، دنیایی که در آن دخترک هم‌دمِ نوجوان‌ها نیست. بازی را بلد نیست و لذّت‌بردن از زندگی را هم. همه‌ی عمر آموزش دیده برای این‌که با دیگری بجنگد؛ ضربه‌ای کاری بزند و دیگری را از پا درآورد. چیزی از عاطفه و احساسات نمی‌داند. مهم همین است انگار، که بداند برای زنده‌ماندن باید جنگید و نمی‌داند این دیگری چرا دست از سرش برنمی‌دارد.

   امّا در نگاهی کلّی‌تر، فیلم‌های جو رایت، انگار، شباهتی منطقی به هم دارند؛ چرا که داستان‌هایی هستند درباره‌ی معصومیتی در خطر، معصومیتی که سایه‌ی تهدید بر سرش افتاده و هیچ بعید نیست که نیست‌ونابود شود. دنیا باید به کامِ آدم‌ها باشد.

   این است که الیزابتِ غرور و تعصّب خیال می‌کند بی‌اعتنایی‌های جنابِ دارسی بدتر از هر کلمه‌ای‌ست که به زبان می‌آید. معصومیتِ در خطر را می‌شود در تاوان هم دید که حکایتِ زندگی‌ست شاید، با همه‌ی زشتی‌ها و زیبایی‌هایش و همه‌ی حسادت‌ها و بغض‌ها و کینه‌ها و غرض‌ورزی‌هایی که خانه‌ای را ویران می‌کند و مردمانِ آن خانه را به خاکِ سیاه می‌نشاند. و در تک‌نواز هم داستان از همین قرار است اگر استیو لوپزی در کار نباشد و استعدادِ هوش‌رُبای ناتانیلِ خیابان‌گرد را کشف کند؛ ناتانیلی که خطر را، انگار، در کمین می‌بیند. امّا معصومیتی که سایه‌ی تهدید بر سرش افتاده در هانا آشکارتر است. این‌جا بودنِ هانا تهدیدی‌ست برای دیگری؛ برای زنی سرخ‌موی و صورت‌سنگی که به چیزی غیرِ کشتن فکر نمی‌کند.

   جو رایت اهلِ خطرکردن است؛ اگر خطرکردن این باشد که فیلم به فیلم از گذشته‌اش دور شود و ظاهرِ کلاسیکِ فیلم‌هایش را مُدرن کند؛ مثلِ هانا که شباهتی ندارد به فیلم‌های جاسوسی و پُرتحرکِ معمول؛ یک‌جور نگاهِ تازه است به شنل‌قرمزی، به افسانه‌های پریان، به افسانه‌های گریم و این می‌تواند شروعِ نوشته‌ای باشد درباره‌ی هانا...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : جو رایت ، سینما ، یادداشت

عرضِ‌حال ـ دو

 

   ... به دردش احتیاج داشت... درد درِ دنیایی را به رویش باز کرده بود که پیش‌تر نمی‌شناخت. درد یا مرگ؟ هرچه بود این رهایی، این بودن در میانِ سایرِ اشیاء و مثلِ اشیاء بودن را نمی‌خواست از دست بدهد. چه نیازی به خدا داشت؟ اکنون می‌پذیرفت که همین است: موجودی ظریف و شکننده که باید منتظرِ لحظه‌ای باشد که درهم خُرد خواهد شد. وقتی این‌را پذیرفت، از همه‌کس و همه‌چیز جدا شد...

  

از داستانِ آه ای گیسوانِ سیاه نوشته‌ی هرمز شهدادی، کتابِ یک قصّه‌ی قدیمی، انتشاراتِ امیرکبیر، هزاروسیصد و پنجاه‌وپنج


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠

عرضِ‌حال ـ یک

 

... امّا ظرفیتِ جسم تا اندازه‌ای‌ست. و از این مظروف گریزی نیست.

 

از داستانِ پلنگ نوشته‌ی هرمز شهدادی، کتابِ یک قصّه‌ی قدیمی، انتشاراتِ امیرکبیر، هزاروسیصد و پنجاه‌وپنج

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

هرکه این عشرت نخواهد، خوش‌دلی بر وی تباه...

 

 

عیشی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نیندیشی

حالی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نپنداری

منوچهریِ دامغانی

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : از خوشی‌ها

تن‌ ـ شعری از آدونیس


 

تنِ تو

گُلی‌ست در راه

گُلی که پژمرده می‌شود

روزی

گُلی که شکوفه می‌کند

روزی

 

صبحْ

دل‌تنگِ قدم‌های توست

بیدار که می‌شوی

سرشار می‌شود از خواستن

تن‌ات

 

زیباست

باران

سرشار می‌شود از چشمه‌های روان

باران

سرشار می‌شود از تن

باران

 

صبح

تنیده در خود تنی را

آغوشی را که گشوده می‌شود رو به تو

 

آغازِ هر معناست تن

چنین می‌گوید زن

 

صمیمی‌تر از نور ندارد دوستی

باران

صمیمی‌تر از سایه ندارد دوستی

تن

 

عشقْ

تن است و

شبْ

جامه‌ی محبوب‌اش

 

تن‌ام

کلماتی‌‌ست پراکنده

در خاطراتِ روزانه

 

خلاصه‌تر از من؟

نازک‌تر از من؟

چنین می‌گوید تن

 

روزْ

نمازخانه‌ی تن‌

شبْ

قربانیِ تن‌

چه می‌گوید زن

 

گفت

راه می‌دهد زن

به سفر

در راه‌های تن

 

خواستن

زبانِ تنَ‌ست

چنین می‌گوید زن

 

تن می‌نویسد

تن را تنها

 

تاب ندارد

کلمه

شکوهِ تن را

 

می‌شود از دو سو خواند تن را

مثلِ کتابی که خواندنی‌ست

 

روزْ

اسبی‌ که می‌دود

در دشت‌های تن

 

شبْ

رؤیایی که بال می‌زند

بر فرازِ تن

 

تن می‌دهد به شعر

گاهی

رنگِ تن می‌گیرد شعر

گاهی

 

الفبای تازه‌ای می‌خواهد

کتابِ تن

 

عقلْ

یکی‌شدن‌َ‌ست و

تنْ

آغازِ آن

 

تنْ

می‌شود گُلِ نرگس

روزی

می‌شود دریاچه‌ی پُرآب

روزی

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

نزدیک‌تر، ساخته‌ی مایک نیکولز، براساسِ نمایش‌نامه (و فیلم‌نامه)‌ی پاتریک ماربر

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه