شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فاجعه خبر نمی‌کند؛ فاجعه خبر است

 

 

   آخرین حسرتم این است که نمی‌دانم پس از من چه پیش می‌آید. دورافتادن از این دنیای پُرتلاطم مثلِ ناتمام‌گذاشتنِ یک سریالِ پُرحادثه است. گمان می‌کنم در گذشته که سیرِ تحوّلاتِ دنیا کُندتر بود، کُنجکاویِ مردم هم درباره‌ی دنیای بعد از مرگ‌شان کم‌تر بود. باید اعتراف کنم که یک آرزو را با خود به گور می‌برم: خیلی دلم می‌خواهد وقتی که از دنیا رفتم، هر ده سال یک‌بار، از میانِ مُرده‌ها بیرون بیایم، خودم را به یک کیوسک برسانم و با وجود تنفّری که از رسانه‌های جمعی دارم، چند روزنامه بخرم. این آخرین آرزوی من است: روزنامه‌ها را زیرِ بغل می‌زنم، بعد کورمال‌کورمال به قبرستان بر‌می‌گردم و از فجایعِ این جهان باخبر می‌شوم؛ و سپس، با خاطری آسوده، در بسترِ امنِ گورِ خود دوباره به خواب می‌روم.

لوئیس بونوئل در کتابِ با آخرین نفس‌هایم، ترجمه‌ی علی امینی نجفی، انتشاراتِ هوش و ابتکار

 

   باخبرشدن از فجایعِ این جهان، انگار، میلی عمومی‌ست؛ تمامی ندارد؛ سیری‌ناپذیر است و ادامه‌دار. از بام تا شام. بیدار که می‌شویم اوّلین کارمان جست‌وجوی خبرهاست: در این چندساعت خوابِ ما چه‌کسی کجای این جهان چه‌ کرده ا‌ست؟ قبلِ خواب حتّا باید دوباره خبردار شویم از همه‌چیز. مرورِ بام تا شام. وقت می‌گذاریم برای خبردارشدن از فاجعه‌ای که گوشه‌ی دیگرِ این دنیا اتّفاق افتاده. خبرِ خوش کم است همیشه. خبرهای خوش سهمی از خبرها ندارند و خبرهای بد همیشه در صدرند. اوّل از همه. هر خبری، انگار، نشانِ فاجعه‌ای‌ست و اخبار، انگار، جمعِ فاجعه‌هاست؛ بسته‌ی پیشنهادی؛ مجموعه‌ای از فجایع که پیشِ روی ماست برای درس‌آموزی. آینه‌ی عبرتِ ما. گوش‌مان تیز است به شنیدنِ خبر. خبری که باشد، یک‌راست می‌رسد به گوشِ ما و چشم‌های‌مان، مدام، در جست‌وجوی خبری‌ست که به چشمِ دیگری نرسیده. امّا همین هم کافی نیست. با دیدنِ دیگری، درجا، بدل می‌شویم به گوینده‌ی خبر. اعلامِ فاجعه می‌کنیم با صدای بلند. شوق داریم برای علنی‌کردنِ فاجعه.

 

   شبکه‌های اجتماعی، انگار، راه افتاده‌اند برای کشفِ دوباره‌ی مراوداتِ انسانی و مراوداتِ انسانی، انگار، همین چیزهایی‌ست که، کم‌کم، از یاد بُرده‌ایم؛ شناختِ دیگران و گفتن از زندگی و بازکردنِ بابِ آشنایی با دیگرانی که، شاید، سلیقه‌ای دارند شبیهِ سلیقه‌ی ما. فکر می‌کنیم در این شبکه‌هاست که می‌شود زندگی را، ازنو، کشف کرد. امّا شبکه‌های اجتماعی هم، انگار، کم‌کم، بدل شده‌اند به شعبه‌ی دیگری از همان اخبار. چشم که باز می‌کنیم، می‌بینیم خبرها، یکی‌یکی، سر درآورده‌اند از شبکه‌های اجتماعی و هرکسی، بسته به سلیقه‌اش، خبری را با دیگران درمیان گذاشته است. رهایی از خبر، انگار، ممکن نیست. نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. جایی‌که گمان نمی‌کنیم خبری هست چشم‌به‌راهِ ما. خبری هم نیست که بابِ سلیقه‌ی ما باشد. شادی‌بخش هم نیست. نشانِ فاجعه‌ای‌ست در گوشه‌ی دیگرِ این دنیا. جهان به فاجعه زنده است و اخبار، انگار، چکیده‌ی فجایعِ روز است. خبرهای شادی‌بخش گفتن ندارند. میلِ عمومی به شنیدنِ فاجعه است. کجا کسی را سر بُریده‌اند؛ کجا یکی خودش را با بنزین به آتش کشیده؛ کجا یکی خانواده‌اش را به رگبار بسته و کجا یکی خبرِ جنگ با کشوری در همسایگی‌اش را اعلام کرده.  

 

   فاجعه خبر نمی‌کند هیچ‌وقت؛ فاجعه خبر است؛ خودِ خبر؛ همین چیزهای معمولِ همیشگی، همین روزمرّه‌ها که دست برنمی‌دارند از سرِ ما؛ از بام تا شام. هستند. همین‌جا. کنارِ دست‌ِ ما. پیشِ چشم‌های‌مان. کنارِ گوش‌مان. منتظرِ اجازه‌ی ورود هم نیست. ورود، انگار، آزاد است برای خبر. بی‌اجازه وارد می‌شود. اجازه نمی‌خواهد اصلاً. خبر فاجعه است؛ فاجعه هم که خبر نمی‌کند. هیچ‌وقت.

 

   راست گفته بود بونوئل. در گذشته سیرِ تحوّلاتِ دنیا کُندتر بود. کُنجکاویِ مردم هم درباره‌ی دنیای بعدِ مرگ‌شان کم‌تر بود. این یعنی فاجعه هم کم‌تر بود. فاجعه‌ها بزرگ‌تر بود. مصیبتی دنیا را می‌سوزاند. جنگ که می‌شد جهانی بود و ساکنِ این جهان چشم به آتش می‌دوخت و پیِ راهی برای خاموشی‌اش می‌گشت. امّا دنیا همان دنیا نیست. دنیای سال‌های جوانیِ بونوئل نیست. سیرِ تحوّلات شتاب گرفته است. به ساعت و دقیقه و ثانیه رسیده است. آن‌چه نهایت ندارد، انگار، درجه‌ی خودآزاریِ ماست در باخبرشدن از فجایعِ این جهان؛ در علنی‌کردنِ فاجعه.

 

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   راننده‌تاکسی، فیلمی از مارتین اسکورسیزی و پُل شریدر

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠

چیزهای زیادی هست که نمی‌شود درباره‌شان حرف زد

 


 

ژرژ سادول در کتابِ فرهنگِ فیلم‌های سینما می‌نویسد «فیلمِ از میانِ آینه به تیرگی (یا آن‌طور که به فارسی مشهور است: همچون در یک آینه) نخستین بخش از نوعی تریلوژی [سه‌گانه] است؛ دو بخشِ دیگرِ آن نورِ زمستانی و سکوت است. برگمان در این سه فیلم، گویی که در جست‌وجوی تعبیرِ تازه‌ای از خدا و مرتبتِ الوهیت است که با تعبیرِ سنّتیِ آشنای او اندک تفاوت‌هایی دارد. گرچه پایانِ فیلم از لحاظِ اقناعی کمی تصنّعی به‌نظر می‌رسد (مینوس با شادی فریاد می‌زند پدرم با من حرف زد) درحالی‌که داوید همچنان درباره‌ی ذاتِ خداوند مشغولِ سخنرانی‌ست.»

 

سرت گرمِ نوشتن بود و نباید مزاحم می‌شدم

خورشید پشتِ ابر است. همه‌جا تاریک می‌شود. جایی در دوردست، شرقِ دریا، ابرها خبر از باران می‌دهند و رعد و برقِ گاه و بی‌گاه‌شان دیواره‌ی بنفشِ آسمان را روشن می‌کند. رعد روشنایی‌اش را روی آب می‌ریزد. نسیمی برمی‌خیزد و بعد مرغ‌های دریایی ساکت می‌شوند.

داوید و مارتین تور را پایین می‌کشند.

داوید: به‌نظرت امشب طوفان می‌شود؟

مارتین: طوفان نمی‌شود.

داوید: ابرها را نمی‌بینی؟

مارتین: از رعد و برق می‌ترسی؟

داوید: از رعد و برق که خیلی می‌ترسم. سوئیس که بودم... یک‌جوری توی کوه‌ها صدا می‌داد. لعنت بر شیطان.

مارتین: ولی سوئیس را دوست داشتی؟

داوید: دلم می‌خواست برگردم شهرِ خودم، ولی قسم خورده بودم تا رمانم تمام نشده از آن‌جا تکان نخورم.

مارتین: حالا رمانت تمام شده؟

داوید: تقریباً تمام شده.

مارتین: زخمِ معده‌ت اذیتت نمی‌کند؟

داوید: اذیت که نمی‌کند، ولی قبلِ این‌که این جابه‌جایی اثر بگذارد بد نیست نسخه‌ای بنویسی.

مارتین: دوست داشته باشی فردا می‌رویم داروخانه. خودم هم باید چیزهایی بخرم.

می‌روند به‌سوی ساحل. مارتین تور را گذاشته روی شانه‌اش.

داوید پاروها را از قایق بیرون می‌کشد.

مارتین: راستی، نامه‌ای که دوشنبه فرستادم رسید دستت؟

داوید: دوشنبه که من زوریخ بودم؛ پیشِ والدشتاین. خیلی هم سلام رساندند.

مارتین: پس نامه نرسید دستت.

داوید: بعد هم که چهارشنبه یک‌راست پرواز کردم به این‌جا.

مارتین: پس نامه را ندیده‌ای.

داوید: نه. نامه‌ی مهمی بوده؟

مارتین: راجع‌به کارین بود.

داوید به‌سختی قایق را می‌کشد. آرام نگاهی به مارتین می‌اندازد که تور را انداخته روی شانه و ایستاده روی پل.

داوید: کارین؟ چی شده؟

مارتین: نمی‌دانم؛ فکر کردم باید بنویسم برایت، هرچند سرت گرمِ نوشتن بود و نباید مزاحم می‌شدم.

این جمله‌ای که مارتین گفته یک‌جورهایی بارِ طنز دارد. مارتین می‌آید توی قایق و می‌نشیند نزدیکِ پاروها. داوید سرش را گرمِ پیپِ خاموشش می‌کند و بعد هم می‌گذاردش توی جیب.

 

چیزهای زیادی هست که نمی‌شود درباره‌شان حرف زد

آفتاب غروب کرده است. مارتین آرام‌آرام پارو می‌زند و قایق را در خلیج می‌راند. تور دستِ داوید است که حالا رو به جلو خم شده.

مارتین: تنها روان‌شناسی که قبولش دارم ادگار است. این چندوقت هم ادگارْ کارین را درمان کرده. می‌شناسی‌ش؟

داوید سری تکان می‌دهد.

یک‌ماه پیش، قبلِ این‌که کارین برگردد خانه، کلّی با ادگار راجع‌بهش حرف زدم. البته گفت تضمینی نمی‌دهد که کارین درمان شود.

داوید: حالش چه‌طور است؟

مارتین: شب‌ها خوب نمی‌خوابد. گوشش بدجوری تیز شده. اصلاً شنوایی‌ش خیلی حسّاس شده. صدای هرچیزی را که بیرونِ اتاق بجنبد می‌شنود.

داوید: خودش خبر دارد چی شده؟

مارتین: فهمیده مریضی‌ش چیست. ولی هنوز نفهمیده که مریضی‌ش درمان ندارد.

داوید: درمان ندارد؟

مارتین: ادگار مریض‌هایی داشته که درمان شده‌اند. آدم باید امیدوار باشد.

داوید: همه‌چی خوب است بین‌تان؟

مارتین: ممنون.

داوید: این‌که نشد جواب.

مارتین: واقعاً دوست داری بدانی؟

داوید: عجب سئوالی.

می‌خندد.

مارتین: روزها که همین‌جوری می‌گذرند. همه‌ی بهار را که دانشگاه درس دادم. کلّی دانشجو داشتم که ازشان امتحان گرفته‌م. آخرش هم مطب را تعطیل کردم که به کارهای خودم برسم. شاید هم همین‌چیزها را برایت نوشته بودم.

مارتین سکوت می‌کند. دست‌هایش را نگاه می‌کند که پاروها را محکم چسبیده‌اند.

داوید: مینوس چی؟

مارتین: مینوس هم سرش به مشکلاتِ فکریِ خودش گرم است.

دوباره سکوت می‌کند. کشتیِ بخاری از کنارشان می‌گذرد. سوتِ کشتی را می‌شنویم.

داوید: چیزهای زیادی هست که نمی‌شود همین‌جوری درباره‌شان حرف زد.

مارتین: درست است. قبلِ این‌که کارین بیمار شود خانواده‌ی خوش‌بختی بودیم. ولی بدی‌ش این است که قبلِ‌این‌که بفهمم واقعاً چه فاجعه‌ای دارد اتّفاق می‌افتد نزدیک بود همه‌مان نابود شویم.

داوید: توی نامه‌ هم اشاره کرده بودی به این‌چیزها؟

مارتین: خیلی سربسته. داشتی رمان می‌نوشتی و دوست نداشتم مزاحمت شوم.

داوید سکوت می‌کند. نگاهی به آن‌طرف می‌اندازد.

داوید: آره. آره.

مارتین: می‌دانم که دوستش دارم. می‌دانم که هیچ‌چی نمی‌تواند از هم جدای‌مان کند. من در زندگی‌ش چیزی هستم که باید بهش تکیه کند. شاید تنها تکیه‌گاهی که دارد من‌ باشم.

داوید: می‌فهمم.

مارتین: می‌گوید من فاصله می‌اندازم بینِ خودش و بیماری‌اش. شاید هم راست می‌گوید.

داوید: می‌فهمم چی می‌گویی.

سکوت می‌کنند.

مارتین: حالا تور را پهن کنیم؟

داوید: می‌خواستم همین‌را بگویم.

داوید تور را می‌اندازد در آب. نگاهی به مارتین می‌اندازد که پارو می‌زند. گاه و بی‌گاه صدای رعدی را از دور می‌شنویم.

 

بابا، چرا به‌جای رمانْ کتابِ آشپزی نمی‌نویسی؟

هوای باغچه لطیف است. دیوارها هنوز از آفتاب گرم است. داوید و مارتین میزِ غذا را زیرِ درخت می‌چینند. چراغ‌های بادی را از شاخه‌های درخت آویزان می‌کنند.

تیغی، ناگهان، نوکِ انگشتِ مارتین را می‌بُرد. انگشتش را می‌برد طرفِ دهانش. بعد بیرون می‌آوردش. نگاه می‌کند که قطره‌های خون چه‌جوری از نوکِ انگشتش بیرون می‌ریزند.

مارتین:  هیچ‌چی بدتر از این نیست که آدم نوکِ انگشتش را ببُرد.

داوید: روی زخم را باید ببندی.

کارین و مینوس از جنگل برمی‌گردند.

مینوس: هی، سلام. دارید چی‌کار می‌کنید؟

مارتین: سلام، سلام.

داوید: مارتین انگشتش را بُریده.

کارین: ببینم انگشتت را.

مارتین انگشتش را نشان می‌دهد...

کارین: زخمش که انگار عمیق است. نمی‌خواهی ببندی‌ش؟

مارتین: ای‌بابا، انگشت که این‌ حرف‌ها را ندارد.

داوید: زیرِ نورِ ماه هم می‌شود شام بخوریم، چراغ‌بادی هم لازم داریم؟

مینوس: من شیر را می‌برم زیرزمین.

داوید دیگِ غذا را روی میز می‌گذارد. بخارِ دل‌چسب و مطبوعی از دیگ بالا می‌زند. درِ دیگ را برمی‌دارد و درنهایتِ شگفتی نگاهی به داخلش می‌اندازد.

کارین: بابا، بابا، واقعاً آشپزِ خوبی هستی.

مارتین: چه بویی! چه عطری!

صدای مینوس را از زیرزمین می‌شنویم.

مینوس: اِ؟ صبر کنید من هم بیایم بالا.

مینوس از زیرزمین بالا می‌آید و کنار بقیه می‌ایستد. بوی خوشِ غذا را حس می‌کند و صورتش از شادی خندان می‌شود. دستش را آهسته روی شکمش می‌کشد.

مینوس: بابا، بابا، چرا به‌جای رمانْ کتابِ آشپزی نمی‌نویسی؟

همه شاد و خوشحال می‌‌خندند و می‌نشینند دورِ میز. داوید بشقاب‌ها را پُر می‌کند. مارتین لیوان‌ها را پُر می‌کند. کارین نان را می‌بُرد. مینوس چندتکّه سیب‌زمینی می‌گذارد توی بشقابش.

مارتین: کاش روزهای خوشی از راه برسد.

داوید: خیلی دلم می‌خواست دورِ هم باشیم.

مینوس: چرا؟

داوید: همیشه دلم خواسته این‌جا، توی این خانه، زندگی کنم.

مینوس: یعنی با ما زندگی کنی؟

داوید: آره. مخصوصاً با تو.

مینوس: یعنی این‌جا می‌مانی؟

داوید: این ماه را که حتماً می‌مانم.

کارین: همین ماه؟ یعنی دوباره برمی‌گردی؟

داوید: آره. البته باید خبر می‌دادم. باید سرپرستِ یک گروهِ جهان‌گرد باشم که می‌روند یوگسلاوی. از این سفرهای...

کارین: سرپرستِ جهان‌گردها؟ از کجا این شغل را پیدا کرده‌ای؟

داوید: پیشنهادِ خوبی بود. یک گروهِ فرهنگی‌ست. من هم که یوگسلاوی را عینِ کفِ دست می‌شناسم. چرا نباید قبول می‌کردم؟

مینوس: پس کتابی که داری می‌نویسی چی می‌شود؟

داوید: قبلِ این‌که بروم تمام می‌شود. با ناشر هم حرف زده‌ام. هفته‌ی بعد دست‌نویسِ کتاب را تحویلش می‌دهم.

مارتین: چندوقت می‌روی سفر؟

داوید: خودم هم نمی‌دانم. شاید از این سفر که برگردم چندوقتی بروم دوبرنیک.

چندلحظه‌ای سکوت می‌کنند. داوید نگاهی به آن‌ها می‌اندازد و بعد می‌زند زیرِ خنده.

داوید: الان که فکر می‌کنم می‌بینم شبیه این آدم‌کُش‌ها شده‌ام.

مینوس: ولی تو که قول دادی از سوئیس که برگردی پیش‌مان بمانی.

داوید: یادم نیست واقعاً قول داده باشم.

مینوس: ولی قول دادی بابا.

داوید: این‌‌جوری که خیلی ناراحت‌کننده‌ است.

مینوس: آره، خیلی ناراحت‌کننده‌ است.

دوباره سکوت می‌کنند. بعد کارین به حرف می‌آید.

کارین: قرار بود امشب شاد و خوش باشیم، ولی الان ممکن است بزنیم زیرِ گریه.

داوید دستپاچه می‌شود. می‌خندد.

داوید: از سوئیس سوغاتی آورده‌ام.

خم می‌شود زیرِ میز و سه‌تا بسته را بیرون می‌آورد. همه شروع می‌کنند به بازکردنِ بسته‌های سوغاتی. داوید دوروبرش را نگاه می‌کند و بعد از جا بلند می‌شود.

داوید: ببخشید. بروم توتونم را بیاورم.

مینوس ساعتی به دست دارد. کارین یک‌جفت دستکشِ جیر دارد که کمی تنگ به‌نظر می‌رسند. مارتین هم دارد با ریش‌تراشِ برقی‌اش ور می‌رود.

مینوس: حاضرم شرط ببندم بابا همین‌که رسیده استکهلم یادش افتاده که باید سوغاتی بخرد.

کارین: دستش درد نکند که سوغاتی خریده.

مینوس: ولی اگر به‌جای سوغاتی پول می‌داد راضی‌تر بودم.

داوید می‌رود توی اتاق. در را پشتِ سرش می‌بندد. نفسش را حبس می‌کند توی سینه و همان‌جا می‌ایستد. دوروبرش را نگاه می‌کند. دنبالِ چیزی می‌گردد. بعد صدای هق‌هق‌اش درمی‌آید. شروع می‌کند به گریه‌کردن. نفسی عمیق می‌کشد و گریه‌اش شدیدتر می‌شود. مُشت‌اش را روی میز می‌کوبد. باید ناامیدی و تردید را از خودش دور کند. دوباره حالش عادّی می‌شود. می‌گردد دنبالِ جعبه‌ی توتونش. پیدایش می‌کند. بینی‌اش را پاک می‌کند. اشکِ چشم‌هایش را هم پاک می‌کند.

 

صبر کن، همه‌چی درست می‌شود

داوید سرش به دست‌نویس‌های رمان گرم است. گاهی از جا بلند می‌شود. می‌ایستد کنارِ پنجره و سپیده‌ی سحر را نگاه می‌کند. آن‌قدر سیگار کشیده که چشم‌هایش می‌سوزند. اعصابش به‌هم‌ریخته. روی میز ورق‌های ماشین‌شده‌ای هست که روی بعضی‌شان تغییراتی داده. مبلمانِ اتاق خیلی عادّی‌ست. یک تخت‌خوابِ سفری هست و یک قفسه‌ی کتاب. پشتِ پرده هم ظرفی پُرِ آب و لگنی برای شست‌وشو. یک صندلیِ راحتی و چند صندلیِ معمولی.

داوید تکیه می‌دهد به پنجره. نبضِ خودش را می‌گیرد و حس می‌کند که تب کرده است و خوردنِ چند قرص هم اصلاً ضرر ندارد. هوای اوّلِ صبح سرد است و کم‌کم می‌لرزد. روی تخت‌خواب می‌نشیند و آماده‌ی بلعیدنِ قرص‌ها می‌شود.

خورشید گاه و بی‌گاه پشتِ ابرهای بارانی پنهان می‌شود. اتاق مدام تاریک و روشن می‌شود.

دستش را می‌گذارد روی سینه و به‌سختی نفس می‌کشد. از جا بلند می‌شود و می‌رود به‌سوی میزی که پُر از ورق‌های ماشین‌شده است.

داوید می‌خواند.

داوید: زن خسته بود از این‌همه انتظار و بادِ شدیدی که به صورتش می‌خورد برافروخته‌اش کرده بود.

داوید آه می‌کشد.

داوید: و تو ای خدای مهربان. ای خدای مهربان.

داوید عینکش را می‌گذارد روی پیشانی و با هر دو دست چهره‌ی غم‌گرفته‌اش را می‌پوشاند. کمی که می‌گذرد دوباره سرگرمِ کار می‌شود.

داوید دوباره می‌خواند.

داوید: زن خسته بود از این‌همه انتظار و...

خطِ باریکی روی بقیه‌ی جمله می‌کشد و بعد همه‌ی جمله را نگاه می‌کند. بقیه‌ی جمله‌ها را نگاه می‌کند. جمله‌هایی که هنوز خط نخورده‌اند.

داوید: زن خسته بود از این‌همه انتظار و بادِ شدیدی که به صورتش می‌خورد برافروخته‌اش کرده بود. زن دوید و...

داوید سرش را تکان می‌دهد. خم می‌شود روی کاغذ و با جوهرِ قرمز دورِ این جمله‌ی «زن خسته بود از این‌همه انتظار و بادِ شدیدی که به صورتش می‌خورد برافروخته‌اش کرده بود.» خط می‌کشد. دوباره آه می‌کشد. آهی از تهِ دل. روی چیزی که نوشته خطی پهن می‌کشد. بعد بی‌آن‌که لحظه‌ای تردید به خود راه دهد جمله‌ی تازه‌ای می‌نویسد. «یک‌دیگر را در ساحل دیدند.» رویش را برمی‌گرداند و می‌بیند کارین در آستانه‌ی در ایستاده.

داوید: هی، سلام کارین‌کوچولو. ساعت باید چهارِ صبح باشد. چرا بیداری؟

کارین: سلام بابا.

داوید: چیزی می‌خواهی؟

کارین حرفی نمی‌زند. می‌آید توی اتاق و در را هم پشتِ سرش می‌بندد. می‌نشیند پیشِ پدر.

کارین: خیلی گرفتاری؛ نه؟

داوید: دارم رمانم را جمع‌وجور می‌کنم. حالم خوش نیست.

کارین: یک تکّه‌اش را برایم بخوان.

داوید: بعد که ورق‌های تصحیح‌شده‌اش را گرفتم می‌خوانم. تو چرا بیداری؟ چرا نخوابیده‌ای؟

کارین: آفتاب داشت بالا می‌آمد که چندتا شروع کردند به سروصدا. بدجوری سروصدا کردند و از خواب پریدم. ترسیدم دوباره بخوابم.

داوید: صبر کن عزیزِ دلم، همه‌چی درست می‌شود.

 

شاید یک‌روز حرف بزنیم

داوید و مارتین قایق را در خلیج می‌رانند. بعد قایق را گوشه‌ای می‌بندند و شروع می‌کنند به غذاخوردن. مارتین غذایش را می‌خورد و شروع می‌کند به انداختنِ سنگ‌های کوچک توی آب. داوید قهوه می‌نوشد. هردو ساکتِ ساکتند.

داوید: چیزی شده؟

مارتین: باید شده باشد؟

داوید: حرف که نمی‌زنی. نگاهت هم دوستانه نیست.

مارتین: واقعاً باید راجع‌بهش حرف بزنم؟

داوید: لطف می‌کنی.

مارتین: راجع‌به کارین است.

داوید: کارین؟ ای‌بابا.

مارتین: کارین کشوی میزت را گشته و دفترچه‌ی خاطراتت را پیدا کرده. چیزهایی را که توی آن دفترچه نوشته‌ای...

داوید: نه.

داوید سکوت می‌کند.

داوید: یا خدا.

داوید ترسیده است. دستش را می‌برد طرفِ صورتش.

مارتین: توی آن دفترچه چی نوشته‌ای؟

داوید: خدایا.

مارتین: کارین دوست داشت راجع‌به دفترچه ازت بپرسم.

داوید سکوت می‌کند.

داوید: نوشته بودم امیدی نیست که حالش خوب شود. نوشته بودم که می‌ترسم درباره‌ی بیماری‌اش بیش‌تر بدانم.

مارتین زُل می‌زند به داوید. صورتش مدام سرخ‌تر می‌شود. معلوم است که از داوید نفرت دارد.

داوید در خود فرو رفته. با دست زانویش را می‌مالد.

داوید: این گناهی نیست که بشود جبرانش کرد. دفاعی هم ندارم. کارِ درستی نبوده.

مارتین: همیشه فقط به فکرِ خودت بوده‌ای. به چیزهایی که یک‌جوری ربط داشته‌اند بهت.

داوید سرش را تکان می‌دهد.

مارتین: هیچ حسّی به دیگران نداری. یخ زده‌ای. احساساتت منجمد شده. می‌ترسی درباره‌ی بیماری‌اش بیش‌تر بدانی؟ فقط آدمی مثلِ تو ممکن است این‌جوری فکر کند.

داوید نفسش درنمی‌آید.

داوید: نمی‌فهمی چی می‌گویم. نمی‌فهمی.

مارتین: حتماً نمی‌فهم. آره. ولی خوب می‌فهمم که فقط دنبالِ داستانی برای رمانت هستی. بیماریِ روحیِ دخترت هم داستانِ خوبی‌ست برای رمان‌نوشتن. تف به ذاتت واقعاً. این‌جوری الهام می‌گیری از واقعیت؟

داوید آرام حرف می‌زند.

داوید: من خیلی دوستش دارم مارتین.

مارتین: تو؟ دوستش داری؟ تو؟ همه‌ی وجودتِ خالی‌ست. پوکِ پوک. اصلاً می‌دانی احساسات یعنی چی؟ تو فقط بلدی همه‌چی را خوب تعریف کنی. بلدی برای هر لحظه‌ای یک کلمه‌ی به‌دردبخور پیدا کنی. ولی توی این دنیا چیزی هست که هیچ‌چی ازش نمی‌دانی. آن یک‌چیز هم زندگیِ واقعی‌ست.

داوید نگاهی به مارتین می‌اندازد.

مارتین: آدمِ ترسویی هستی. عرضه‌ی هیچ‌کاری نداری. ولی توی یک‌چیز واقعاً استادی. اصلاً نابغه‌ای. خوب بلدی عذرخواهی کنی. خوب بلدی بهانه بیاوری.

داوید: پس باید چی‌کار کنم؟

مارتین: باید کتابت را بنویسی. شاید سرت را گم کند. شاید این‌جوری به چیزی که دوست داری برسی. دوست داری نویسنده باشی. خب بنویس. این‌جوری دخترت را هم بی‌خودی قربانی نکرده‌ای. من می‌توانم... من باید...

مارتین سکوت می‌کند و لب‌هایش را می‌گزد.

داوید چهره‌ی گرفته و درهمِ مارتین را نگاه می‌کند و هنوز با دست زانویش را می‌مالد.

داوید: راحت باش. بگو به چی فکر می‌کنی.

مارتین: تو به خدایی اعتقاد داری که توی رمان‌هایت ساخته‌ای، ولی خوب گوش کن تا ببینی ایمان و تردیدت آن‌جور که دوست داری بقیه را قانع نمی‌‌کند. چیزی که برای بقیه جالب است قدرتِ رمان‌نویسیِ توست.

داوید: فکر می‌کنی خودم از این‌چیزها خبر ندارم؟

مارتین: خبر داری و هنوز داری همین‌کار را می‌کنی؟ چرا نمی‌روی سراغِ یک کارِ درست‌وحسابی؟

داوید: چی‌کار کنم؟

مارتین: توی همه‌ی این مدّتی که نوشته‌ای، واقعاً یک کلمه‌ی راست‌ودرست نوشته‌ای؟ اگر راست می‌گویی جوابِ همین سئوال را بده.

داوید: نمی‌دانم.

مارتین: حالا دیدی؟ حالا فهمیدی؟ بدبختی‌ش این‌‌جاست که این دروغ‌ها را جوری می‌گویی که همه باورشان می‌کنند.

داوید: ولی من که سعی کردم...

مارتین: شاید. ولی هیچ‌وقت موفّق نمی‌شوی. هیچ‌وقت...

داوید: می‌دانم.

مارتین: حس می‌کنی چیزی توی وجودت نیست. خالی‌ست. برای همین می‌خواهی با مرگِ تدریجیِ کارین وجودت را پُر کنی. ولی چیزی که نمی‌فهمم این است که واقعاً می‌خواهی چه رابطه‌ای بینِ این ماجرا و خدا پیدا کنی؟

داوید: اجازه‌ دارم سئوالی ازت بپرسم؟

مارتین: آره. بپرس.

داوید: همیشه می‌توانی عمیق‌ترین فکرهایت را کنترل کنی؟

مارتین: خدا را هزاربار شکر می‌کنم که اصلاً آدمِ پیچیده‌ای نیستم و دنیای ساده‌ای دارم.

داوید: ولی چندباری هم آرزوی مرگِ کارین را کرده‌ای.

مارتین: نه. اصلاً. نه. فقط تویی که این‌جوری فکر می‌کنی.

داوید: حاضری قسم بخوری که هیچ‌وقت از این فکرها نکرده‌ای؟ این‌جور فکرها خیلی هم منطقی‌ست. خودت هم می‌دانی که کارین دارد عذاب می‌‌کشد. امیدی هم نیست که حالش خوب شود. پس زندگی‌ش فرقی با مُردن ندارد.

مارتین: آدمِ سنگ‌دلی هستی. خیلی سنگ‌دلی.

داوید: بستگی دارد آدم از چه زاویه‌ای نگاه کند.

دست‌های داوید می‌لرزند. پیپ‌اش را روشن می‌کند. ظاهرش که آرام است.

مارتین: چه فایده‌ای دارد که راجع‌بهش حرف بزنیم؟

صورتِ داوید دوباره درهم می‌رود.

داوید: چرا حرف نزنیم؟

مارتین: من دوستش دارم ولی کاری از دستم برنمی‌آید. تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که ببینم هرروز نحیف‌تر و بیمارتر می‌شود. همین‌حالا هم خوب می‌دانم که دیگر کارینِ سابق نمی‌شود. خوب می‌دانم که دیگر دوستم ندارد.

داوید: مهم‌تر از همه‌ی این‌ها این است که آدم اوّل از همه خودش را باور داشته باشد. این‌جوری همه‌چیز خودبه‌خود درست می‌شود. فعالیتِ بدنی احساساتِ درونی را تحریک می‌کند و جلوی فکرهای بی‌خودی و زیادی را می‌گیرد.

مارتین: الان داری درباره‌ی من حرف می‌زنی.

داوید: اصلاً جرأتِ این کار را ندارم. دارم درباره‌ی اصولش حرف می‌زنم. تازه، خیالت راحت که اگر هم حرف‌هایم کمی طعنه‌آمیز است، بیش‌تر دارم به خودم طعنه می‌زنم.

مارتین: ولی آرامش‌ات را در خدا جست‌وجو می‌کنی.

داوید: دقیقاً همین است که می‌گویی.

مارتین: و در رحمتِ بی‌دریغ‌اش.

داوید: همین که می‌گویی.

مارتین: ولی نمی‌فهمم چرا.

داوید سرش را بالا می‌آورد. آب‌های خروشان را می‌بیند. بوی کاج‌های جنگلی و خزه‌ها بینی‌اش را پُر می‌کنند. دست‌هایش هنوز می‌لرزند. پیپ‌اش دود نمی‌کند. خیلی‌وقت است که خاموش شده.

داوید: می‌خواهم داستانی را برایت تعریف کنم. سوئیس که بودم می‌خواستم خودم را سربه‌نیست کنم. ماشینی کرایه کردم. می‌خواستم خودم را از صخره‌های بلند پرت کنم پایین. خیلی آرام ماشین را از جاده‌ی خلوتی که کسی تویش رفت‌وآمد نمی‌کرد بُردم طرفِ جایی که می‌خواستم. بعدازظهر شده بود و سایه همه‌ی درّه را گرفته بود. نمی‌ترسیدم. پشیمان هم نبودم. منتظر چیزی هم نبودم. پایم را روی گاز فشار دادم. ماشین چندمتری رفت طرفِ صخره‌، ولی دنده گیر کرد. دوباره چندمتری جلو رفتم. این‌بار چرخ‌های جلوی ماشین رفت توی شن‌ها و همان‌جور بی‌حرکت ماند. بدجوری داشتم می‌لرزیدم. از ماشین پیاده شدم. تکیه دادم به کوه. چندساعتی همان‌جا نشستم. آن‌قدر ناراحت بودم که نفس‌ام درنمی‌آمد.

مارتین: این داستان را تعریف کردی که چی بشود؟

داوید: چیزی ندارم که مخفی‌ش کنم. دارم وجودِ خودم را می‌بینم. می‌دانم که حقیقت فاجعه‌ نیست.

پیپ‌اش را خالی می‌کند و توی پیپ فوت می‌کند.

مارتین: چه ربطی داشت به کارین؟

داوید: خیلی ربط داشت.

مارتین: من که نمی‌فهمم چه ربطی داشت.

داوید: از وجودم چیزی درآمد که جرأت ندارم راجع‌بهش حرف بزنم. جرأت ندارم اسمی رویش بگذارم. عشق...

داوید لحظه‌ای سکوت می‌کند.

داوید: عشقِ به مینوس، عشقِ به کارین، به تو.

هردو سکوت می‌کنند. بی‌حرکت می‌مانند. همان‌جا که نشسته‌اند.

داوید دستش را می‌گذارد روی دستِ مارتین، ولی به‌سرعت دستش را پس می‌کشد. حرکتی‌ست از آدمی که ترسیده، امّا نشانه‌ی دوستیِ دوباره‌ی آن‌ها هم هست.

داوید: شاید یک‌روز راجع‌به‌ این‌چیزی که امروز نمی‌توانم برایت تعریف کنم حرف بزنیم. ولی وقتی... یعنی اگر همه‌چی همان‌‌جور بشود که فکر می‌کنم... شاید بهتر باشد فعلاً حرفی نزنم.

می‌خندد. خنده‌اش تلخ است.

مارتین قایق را می‌برد به‌سمتِ خلیج. داوید موتورِ قایق را روشن می‌کند. حرفی نمی‌زنند. بعدازظهر است. باران می‌بارد. بارانِ تندی‌ست.

 

از میانِ آینه به تیرگی، ساخته‌ی اینگمار برگمان   

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠

همه‌چیز می‌گذرد تو نمی‌گذری

 

 

 

   بی‌اعتمادی، انگار، نسبتِ نزدیکی با تنهایی دارد و کشفِ همین نسبتِ نزدیک، انگار، زیگمونت باومنِ جامعه‌شناس را به این نتیجه رساند که صمیمیت و نزدیکیِ آدم‌ها نتیجه‌ی اعتمادی‌ست که نثارِ هم می‌کنند؛ که اعتماد هم، انگار، در گذرِ سال‌ها کم‌رنگ می‌شود؛ رنگ‌پریده‌تر از قبل و روزی، بالأخره، بی‌اعتمادی آشکار می‌شود.

   حالا از اعتماد که حرف می‌زنیم، انگار، از چیزِ دیگری حرف می‌زنیم، چیزی که شباهتی به مفهومِ قدیمیِ فیلسوف‌ها ندارد؛ چیزِ دیگری‌ست مخصوصِ همین روز و روزگار. امّا همین اعتمادِ کم‌رنگ، همین اعتمادِ رنگِ‌روباخته هم غنیمتی‌ست که نباید از دستش داد.

   باومن نوشته همین اعتماد است که آدم‌ها را به‌هَم نزدیک می‌کند، امّا کافی‌ست اعتمادِ یکی به دیگری (یا دیگران) خدشه‌دار شود تا همه‌چیز به‌هَم بریزد و دنیای نه‌چندانِ بزرگِ آدم‌های این روزگار، کوچک‌تر از قبل شود. کسی که اعتمادی به دیگران ندارد تنها‌ست و تنهایی، انگار، راه‌ندادنِ دیگران است به خلوتِ خود. چکیده‌ی کلامِ زیگومنت باومن را می‌شود این‌جور خلاصه کرد که اعتماد کوچه‌ای یک‌طرفه نیست؛ خیابانی‌ست دوطرفه؛ خیابانِ شلوغی که از هر سوی سواری‌ها در رفت‌وآمدند.

   تصمیم با کسی‌ست که در میانه‌ی این خیابانِ شلوغ گرمِ راندن است؛ اگر ناگهان تردید کند و اعتمادش را به آن‌ها که پیش‌تر این مسیر را رفته‌اند از دست بدهد، چاره‌ای ندارد غیرِ این‌که جایی برای ایستادن پیدا کند. باید گوشه‌ای را برای ایستادن و ماندن انتخاب کند. امّا دیگرانی که از پشتِ‌سر می‌آیند، اعتنایی به این انتخاب نمی‌کنند. نتیجه‌ی بی‌اعتمادی، انگار، شک است و از دلِ شک، انگار، چیزی غیرِ تنهایی بیرون نمی‌آید.

   وارن اشمیت هم با آن صورتِ گرفته و درهمی که چشم‌به‌راهِ عقربه‌ی ساعت است تا پایانِ ساعتِ کارِ آخرین روزِ کاری‌اش را اعلام کند، آدمی‌ست مثلِ همه‌ی آدم‌ها و دوست دارد این روزِ آخر، همه‌چیز مثلِ روزهای قبل باشد. تأکیدِ فیلم روی پای‌بندی‌اش به اصول و قواعد، از همین‌جا شروع می‌شود و البته در طولِ فیلم، با تماشای اتّفاق‌های ریزودرشتی که برای اشمیت می‌افتند، می‌فهمیم معنای شکست در زندگی را هم خوب می‌فهمد، می‌فهمیم زندگی‌ِ او و همسرش هلن، یکی از آن زندگی‌هایی‌ست که فقط ادامه دارد، چون هردو طرف ترجیح داده‌اند باقیِ راه را هم بروند.

   اشمیت دوست دارد به اصول و قواعدِ بدونِ نتیجه وفادار بماند و، انگار، چیزی که برایش اهمیت دارد، همین اصول و قواعد هستند. در همه‌ی سال‌های زندگی، انگار، اشمیت به زندگی‌اش اعتقادی نداشته و ریشه‌ی بی‌علاقگی‌اش را به همسرش باید در چیزی به‌نامِ بی‌اعتمادی جست‌وجو کرد. اشمیت، خیال نمی‌کند کنارِ همسرش خوش و خرّم است، امّا از آن‌جا که زندگی هم اصول و قواعدی دارد، فکر می‌کند بهتر است این اصول و قواعد را زیرِ پا نگذارد. درعین‌حال آدمی مثلِ اشمیت حتّا راهِ اعتراض به این زندگی را بلد نیست و خیال می‌کند چاره‌ای ندارد غیرِ سوختن و ساختن. بعدِ مرگِ همسر است که از رازِ بزرگی باخبر می‌شود؛ چیزهایی را می‌فهمد که نفهمیدن‌شان بهتر است. و نتیجه‌ی این باخبرشدن بهُت است و حیرت. چه می‌شود کرد؟

   راهِ چاره، انگار پناه‌بردن به چیزی (کسی) دیگر است. کسبِ اعتمادِ دیگری. یکی در دوردست، یکی که می‌شود با روزی هفتادودو سِنت زندگی‌اش را نجات داد. و این یکی اندوگو امبوست؛ پسرکی در آفریقا. راهِ کنارآمدن با زندگی نوشتنِ نامه‌هایی‌ست به اندوگو و وارن اشمیت بَدَل می‌شود به بابا لنگ‌درازِ این جودی ابوتِ مذّکرِ آفریقایی و تقریباً همه‌ی رازهای زندگی‌اش را برای او آشکار می‌کند.

   چه‌کسی مَحرم‌تر از یکی که آدم را نمی‌شناسد و دستش به آدم نمی‌رسد؟ امّا وارن اشمیت هنوز چیزی کم دارد و سفرِ طولانی‌اش برای کشفِ همین چیز است؛ سفر که تمام می‌شود و به خانه برمی‌گردد، با انبوهِ نامه‌ها روبه‌رو می‌شود و بینِ نامه‌ها یکی هم درباره‌ی اندوگوست، این‌که بابتِ همه‌چیز متشکر است. کنارِ نامه، یک نقاشی هم هست؛ بچّه‌ای که دستِ بزرگ‌ترش را گرفته و هردو شاد و خندانند.

   حالا وارن اشمیت به نقاشی نگاه می‌کند و اشک به چشم‌هایش می‌آید. شروع می‌کند به گریه و اشک امانش نمی‌دهد.

   همین است؛ آدم باید به کسی اعتماد کند، باید تنهایی‌اش را کنار بزند و، گاهی، خلوتش را با کسی قسمت کند. چه فرقی می‌کند کسی در این نزدیکی باشد، یا کودکی در آن‌سوی جهان؟

   رمزِ زندگی همین است انگار.

ـــــــــــــــــــ  عنوانِ یادداشتْ نامِ نمایش‌نامه‌ای‌ست نوشته‌ی محّمد چرم‌شیر

 

   درباره‌ی اشمیت، ساخته‌ی الگزاندر پین

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠

چُنین گفت فدریکو فللینی

 


 


   هیچ‌وقت به این فکر نکرده‌ام که فیلم‌ها باید راست بگویند یا دروغ. راست و دروغ یعنی چی؟ اصلاً فیلم می‌سازیم برای چی؟ این سئوالی‌ست که همیشه از خودم می‌پرسم. گاهی برایش جوابی دارم و گاهی به هیچ جوابی نمی‌رسم.

   یادم هست به داستانی فکر کرده بودم درباره‌ی مردی که می‌خواهد فیلمی بسازد، امّا نمی‌داند چه فیلمی باید بسازد. بعد فکر کرده بودم چی می‌شود اگر گذشته‌ای را که از دست رفته به‌یاد بیاورد و بعد چیزهایی از آینده‌ای را که هنوز نیامده ببیند؟ بعد فکر کردم اگر مرزِ واقعیت و خیال در زندگیِ این آدم برداشته شود چی می‌شود؟ بعد فکر کردم اصلاً اگر این آدم خواب ببیند که بیدار است چی می‌شود؟ بعد رسیدم به این‌که نه خواب است و نه بیداری؛ چیزی‌ست بینِ این‌دو.

   روزی که ایده‌ی هشت‌ونیم را با دوستانم در میان گذاشتم، کسی حرفی نزد. حالا فکر می‌کنم به‌نظرشان رسیده که دارم شوخی می‌کنم؟ مگر می‌شود این‌ها را فیلم کرد؟ راستش خودم هم فکر نمی‌کردم بشود فیلم‌شان کرد. یک‌جور کنجکاوی بود بیش‌تر. دلم می‌خواست ببینم می‌شود یا نه. و شد. شد هشت‌ونیمی که خودم ازش می‌ترسم. ترسم هم بی‌دلیل نیست؛ چون خودم را بیش‌تر از هر فیلمِ دیگری در این فیلم می‌بینم.

   می‌دانم که خیلی‌ها دوست دارند فیلمی به‌سبکِ هشت‌ونیم بسازند، ولی من خودم دوست ندارم. می‌دانید؛ برایم اصلاً آسان نیست که دوباره آن گیجی و گنگی را تجربه کنم. راست و دروغش که مهم نیست؛ هست؟ زندگیِ من هست یا نیست؟ چه اهمیتی دارد؟

   همیشه از حقیقت خوشم آمده، ولی وقتی پای فیلم وسط باشد، حق را به دروغ می‌دهم. تماشای مستندهای خوب را دوست دارم، ولی دوست ندارم مستند بسازم. دوست دارم فیلمی بسازم که همه‌اش دروغ باشد. داستانی باشد که خودم تعریفش می‌کنم. داستان. داستان. داستان. این چیزی‌ست که دوستش می‌دارم.

   می‌دانم ممکن است حرفِ عجیبی به‌نظر برسد؛ ولی وقتی از من پرسیدند سینما ـ حقیقت را دوست داری یا نه، گفتم سینما ـ حقیقت؟ ولی سینما ـ دروغ را بیش‌تر دوست دارم. حالا هم فکر می‌کنم راستش را گفته‌ام. آدم نباید دروغ بگوید؛ به‌خصوص وقتی پای سلیقه‌اش در میان باشد.

    ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠

مثلِ چتری که باد پشت‌ورویش می‌کند...

 

 

 

   آخرین فیلم‌های کوروساوا شباهتی به فیلم‌های قبلی‌اش نداشتند؛ شباهتی به شبحِ جنگجو/ کاگه موشا و آشوب هم نداشتند که مهم‌ترین و ای‌بسا بهترین فیلم‌های تاریخی/ حماسی‌اش حساب می‌شدند و معنای تازه‌ای به رنگ در سینما بخشیده بودند. سه فیلمِ آخری که ساخت، فیلم‌های شخصی‌اش بودند؛ دنیای پیرمردِ هشتادساله‌ای که تجربه‌های تازه را دوست می‌داشت و می‌خواست بی‌اعتنا به راهِ رفته، از راهِ تازه‌ای برود و این راهِ تازه رؤیاها بود که، ظاهراً، بخشِ عمده‌اش از خواب‌وخیال‌های سال‌های دورونزدیک می‌آمد و آدمی که از کودکی تا بزرگ‌سالی‌اش را می‌دیدیم کوروساوای فیلم‌ساز بود؛ پسرکی که باورش می‌شود روباه‌ها خنجری برایش گذاشته‌اند تا خودکشی کند و چندسال بعد هم دختری را در حیاطِ خانه‌شان می‌بیند و می‌فهمد روحِ آخرین درختِ هلوی این حیاط است. نکته‌ی اساسیِ رؤیاها، شاید، احضارِ چیزهای غیرِواقعی‌ست. انگار تنهاچیزی که واقعیت دارد همین آدمی‌ست که چیزهای غیرِواقعی را می‌بیند و باور می‌کند که دیدنِ تابلویی از ون‌گوگ، مقدّمه‌ی آشنایی با نقّاشی‌ست که پارچه‌ای سفیدِ گوشِ کنده‌شده‌اش را پنهان کرده.

   و بعدِ این فیلمِ شگفت‌انگیز سراغِ راپسودیِ ماهِ اوت رفت که، اساساً، درباره‌ی نسبت و ربطِ توّهم و حقیقت است. این‌جا پیرزنی هست از بازمانده‌های انفجارِ ناگازاکی که هرچند مهمانِ امریکایی‌اش را می‌بخشد، امّا رعدوبرقی در آسمان دیوانه‌اش می‌کند و خیال می‌کند که انفجاری اتمی دنیا را تا آستانه‌ی نابودیِ کامل برده است. این‌جا حقیقتی اگر هست در توهّمِ مادربزرگ است که فرار زیرِ باران را به ماندن در شهری اتمی ترجیح می‌دهد و البته چتری که باد پشت‌ورویش می‌کند، انگار، دست‌کمی از مادربزرگِ ترسیده ندارد. دویدنْ خلافِ جهتِ باد آسان نیست و فیلم هم عاقبتِ کار را نشان نمی‌دهد. این ماییم که در خیال‌مان باید به این فکر کنیم که مادربزرگ از ترس مُرده یا روی سبزه‌ها نشسته و می‌خواهد چیزهایی را به‌یاد بیاورد که فراموش‌شان کرده است.

   و البته فرارِ مادربزرگ از دستِ مرگ و آماده‌‌ی مُردن نبودن، انگار، دغدغه‌ی اصلیِ کوروساوا بوده که از مادادایو هم سردرآورده؛ پروفسورِ پیری که نمی‌خواهد بمیرد، هنوز آماده‌ی مُردن نیست. شاید برای همین است که فیلم، اصلاً، با خواب‌وخیال و رؤیا تمام می‌شود؛ پروفسوری که هنوز کودک است و قایم‌باشک بازی می‌کند و ابرهای زیبای تابستانی را می‌بیند.

   این‌جاست که می‌شود به یکی از فیلم‌های قدیمی‌ترش فکر کرد؛ به زیستن که، اساساً، درباره‌ی مُردن است، درباره‌ی واتانابه‌ای که به‌خاطرِ سرطان فقط شش‌ماه وقت دارد. امّا واتانابه‌ی «زیستن»، کم‌کم، به این نتیجه می‌رسد که زنده‌بودن به هر قیمتی اصلاً جذّاب‌ نیست؛ زندگی باید سود و منفعتی داشته باشد. چیزی باید آدمی را پیش ببرد و این چیز، ظاهراً، کار است. همیشه در این لحظه‌های بحرانی‌ست که شک و ایمان رودرروی هم می‌ایستند.

   از این نظر، شاید، زیستن نمونه‌ی کامل‌شده‌ی ابله باشد؛ اقتباسی از رمانِ داستایفسکی که آن‌جا هم پرنس میشکین به‌جست‌وجوی معنای زیستن برمی‌آید و زندگیِ بیهوده و بی‌معنا را تاب نمی‌آورد؛ درست همان‌طور که در اقتباسِ کوروساوا از این فیلم می‌بینیم.

   به‌واسطه‌ی همین‌چیزهاست که می‌شود از علاقه‌ی بی‌حدّ کوروساوا به داستایفسکیِ روس سردرآورد. دنیا بدونِ اخلاق جای خوبی نیست و فیلم‌های کوروساوا، از این نظر، انگار، بر پایه‌ی همین ایده‌ی اخلاق‌گرای داستایفسکی بنا شده‌اند؛ فیلم‌هایی درباره‌ی جدالِ شک و ایمان، فیلم‌هایی درباره‌ی اخلاق و معصومیتی که از دست می‌روند. این است که رؤیاها بازگشتی‌ به روزهای کودکی‌ست و آشکار از معصومیتِ آن‌روزها سخن می‌گوید و باز به‌همین‌دلیل است که پایانِ مادادایو رسیدن به روزهای کودکی و سرگرم‌شدن با بازی‌های کودکانه است.

   وقتی معصومیتی در کار نباشد، دنیا تا آستانه‌ی ویرانیِ کامل می‌رود و انفجارِ ناگازاکی که سال‌های پس از آن‌را در راپسودیِ ماهِ اوت می‌بینیم، یک‌چشمه از این ویرانی‌ست. مادربزرگ می‌ترسد که ویرانیِ دیگری از راه برسد. همین است که زیرِ بارانْ خلافِ جهتِ باد می‌دود؛ حتّا اگر باد چترش را پشت‌ورو کند و خودش را روی زمین بیندازد. زیستن بهانه و دلیل می‌خواهد و دلیل و بهانه که نباشد، دنیا، انگار، جای خوبی برای زندگی نیست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠

تنها نشسته‌ای تو و خالی‌ست جای من...

 

 


 

   هر اظهارِ نظری درباره‌ی عشق آن‌را به تباهی می‌کشاند.

لئو تالستوی

 

  دوست‌داشتنِ دیگری و بی‌علاقه‌شدن به او، انگار، چیزی شبیه داستانِ سونیا نوشته‌ی یودیت هرمانِ آلمانی‌ست. چیزی که در آن داستان مایه‌ی حیرتِ آدم می‌شود، فهمِ درستِ نویسنده است از مناسباتِ انسانی، این‌که می‌داند عاشق‌شدن و فارغ‌شدن از عشق [به‌قولِ زیگمونت باومنِ جامعه‌شناس]، هنوز مهم‌ترین مسأله‌ای‌ست که مردمانِ این روزگار با آن روبه‌رو می‌شوند و این‌که شخصیتِ آن داستان می‌داند میلِ به هم‌صُحبتی در مردمانِ این روزگار، بیش از آن‌که نشان از دل‌دادگی داشته باشد، سَرپوشی‌ست برای بی‌اعتنایی به تنهایی، و این‌که مودّت، در کمالِ ناامیدی، روزی روزگاری، نابود می‌شود، بی‌آن‌که جای‌گزینی برایش داشته باشیم و آدمی که تو را دوست می‌داشته یک‌روز صبح از خواب برمی‌خیزد و می‌بیند که دیگر دوستت نمی‌دارد و این دوست‌نداشتن را با جواب‌ندادن به نامه‌ها و تلفن‌ها و پیغام‌ها منتقل می‌کند. [داستانِ سونیا را در کتابِ گذرانِ روز، ترجمه‌ی محمود حسینی‌زاد، نشرِ ماهی بخوانید.]

   همه‌ی این‌ها، انگار، در فیلمِ در حال‌وهوای عشق ساخته‌ی وونگ کاروای هم هست. آقای چاو و خانمِ چان بی‌خبرند از دنیا؛ از اتّفاق‌ها، آشنایی‌ها و تماس‌ها. آقای چاو و خانمِ چان فکر می‌کنند دنیا همین است که هست؛ همین‌که می‌بینند، همین‌که درست روبه‌روی چشم‌های‌شان اتّفاق می‌افتد. چشم‌ها همیشه چیزهایی را می‌بینند که روبه‌روی‌شان اتّفاق می‌افتند. چیزی که روبه‌روی چشم نباشد، به چشم نمی‌آید. نه آقای چاو خبر دارد که خانمِ چاو واقعاً کجاست و نه خانمِ چان واقعاً از آقای چان خبر دارد. سفرهای کاری؟ این‌همه سفر؟ این چیزی‌ست که گفته می‌شود. حرف است، به زبان می‌آید، امّا حقیقت نیست؛ حقیقتِ چیزِ دیگری‌ست که بعدتر باید آن‌را کشف کرد. همیشه نباید به چیزهایی که درست روبه‌روی چشم اتّفاق می‌افتند اعتماد کرد. این است که وقتی می‌بینند زندگی بازی می‌کند با آن‌ها و دستِ روزگار، یا تقدیر، همه‌چیز را جوری چیده که دنیای آن‌ها یکی شود، یا دست‌کم بخشی از دنیای‌شان به هم برسد، ناخواسته آماده‌ی بازیِ مهم‌تری می‌شوند و شروع می‌کنند به آماده‌کردنِ مقدّماتِ کاری که هرچند از دور بازی به‌نظر می‌رسد، امّا هرچه نزدیک‌تر می‌شود سنگینی و ابهت‌اش بیش‌تر آشکار می‌شود و آدم‌ها هرچه بیش‌تر درگیرش می‌شوند، رهایی از آن سخت‌تر می‌شود. مسأله این است که آقای چاو و خانمِ چان به این بازی علاقه دارند و همه‌چیز در این دنیا دست به دستِ‌ هم داده تا آن‌ها این بازی را جدّی‌تر بگیرند.

   می‌شود (مثلاً) به فیلمِ درخششِ ابدیِ یک ذهنِ زلال فکر کرد؛ فیلمی از چارلی کافمن و میشل گُندری که، اصلاً، درباره‌ی همین چیزهاست و، شاید، برای همین است که دنیا آن‌ روی دیگرش را به جوئل و کلمنتاین نشان می‌دهد، جوئل پیِ راهی می‌گردد برای فراموش‌کردنِ کلمنتاین و می‌رود پیشِ دکتر میرزویاکی که می‌گوید «اوّلین کاری که باید بکنی، اینه که بری خونه و همه‌ی چیزهایی رو کلمنتاین رو به یادت می‌آره، جمع کنی. می‌خوایم خونه‌ات و زندگی‌ات رو از کلمنتاین خالی کنیم.» و توضیح می‌دهد که دست‌آخر وقتی یک‌روز صبح از خواب بیدار می‌شود، فکر نمی‌کند که اصلاً قبل از این اتفاقی افتاده باشد. و توضیح می‌دهد «هر خاطره‌ای یه هسته‌ی عاطفی داره؛ وقتی این هسته رو پرتوافکنی کنیم، خاطره‌ات کم‌کم تحلیل می‌ره و صبح که از خواب بیدار می‌شی، همه‌ی این خاطره‌هایی که شناسایی‌شون کرده‌ایم، از بین رفته‌ان.» و زمان باید بگذرد تا جوئل بفهمد که اشتباهی بزرگ‌تر از این نیست که حافظه را پاک کند و به کلمنتاینِ محبوب‌اش بگوید «چیزی تو وجودت نمی‌بینم که ازش خوشم نیاد.»

   درباره‌ی عشق شش مقاله است درباره‌ی چیزی که اصل و اساسِ زندگی‌ست انگار؛ چیزی که فیلم‌ها و داستان‌ها را زنده نگه می‌دارد و فیلم‌ها و داستان‌ها از این نظر برگرفته از زندگیِ واقعیِ آدم‌ها هستند؛ آدم‌هایی که روزی عاشق می‌شوند و روزی دیگر از عشق فارغ می‌شوند. آدم‌ها همین‌قدر پیچیده‌اند انگار و هیچ رساله و کتابی از پسِ توضیحِ این پیچیدگی برنمی‌آید.

 

   درباره‌ی عشق

  مقالاتی از مارتا نوسباوم، رابرت سالومون، رابرت نوزیک، لارنس تامس، اَنِت بایر و الیزابت راپاپورت

  ترجمه‌ی آرش نراقی

  نشرِ نی

  هزاروسیصد و نود

  پنج‌هزار و شش‌صد تومان

 

  بعدِتحریر: عنوانِ یادداشتْ مصراعی‌ست از حزینِ لاهیجی.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠

شب‌های بی‌رحمانه‌ی غمگین

 

 

   فقط با تلاشِ دائمی‌ست که می‌توانم خلق کنم. میلِ من به غلتیدن تا رسیدن به سکون است. عمیق‌ترین و یقینی‌ترین میلِ من به سکوت است و اداهای روزانه. می‌بایست سال‌ها سماجت می‌کردم تا بتوانم از آسودن و تفریح و از جاذبه‌ی امورِ مکانیکی بگریزم. امّا می‌دانم که دقیقاً فقط با این تلاش است که سرِپا و افراشته می‌مانم و اگر لحظه‌ای از اعتقاد به این تلاش دست بردارم، یک‌راست با سر به‌سوی پرتگاه خواهم رفت. این‌گونه است که نمی‌گذارم بیمار شوم، نمی‌گذارم دست از تلاش بشویم، و سرم را با همه‌ی توان بالا می‌گیرم تا نفس بکشم و فتح کنم. این شیوه‌ی من در نومیدشدن و شیوه‌ی من برای علاج‌کردنِ این نومیدی‌ست.

   حسّ نومیدی از این‌جا نشأت می‌گیرد که آدم نمی‌داند چرا می‌جنگد، و حتّا نمی‌داند اصلاً باید بجنگد یا نه.

   قدم‌زدن در پاریس: این خاطره؛ شعله‌ها در ییلاق برزیل و بوی عطرآگینِ قهوه و ادویه. شب‌های بی‌رحمانه‌ی غمگین که در آن سرزمینِ بی‌کران فرود می‌آمدند.

   دائمی‌ترین وسوسه‌ی من، وسوسه‌ای که هرگز دست از مبارزه با آن برنداشته‌ام، حتّا تا به حدّ فرسودگی: تلخ‌اندیشی.

   تردیدی نیست که هر اخلاقیاتی نیازمندِ اندکی تلخ‌اندیشی‌ست. حدّومرز کجاست؟

 

 آلبر کامو در کتابِ یادداشت‌ها: جلدِ دوّم، دفترِ پنجم و ششم، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشرِ ماهی، پاییزِ هزاروسیصد و هشتادونُه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠

چیزهایی هست که نمی‌دانی

 

 

تذکّر: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود؛ مراقب باشید.

 

   بی‌قراری، شاید، تعبیرِ درستی باشد برای حال‌وروزِ آن که، ناگهان، در میانه‌ی شبی بارانی چیزهایی را می‌بیند که نمی‌دانسته و در میانه‌ی کشفِ این حقیقت کسی را می‌بیند که سال‌ها خبری از او نداشته. همه‌چیز از همین شبِ بارانی شروع می‌شود و آن، ناگهان، می‌بیند که، انگار، چاره‌ای ندارد غیرِ پشت‌پازدن به این زندگی و خراب‌‌کردنِ پل‌هایی که پشتِ سرش ساخته و او را به چُنین درّه‌ی عمیقی رسانده‌اند. همه‌چیز با دیدنِ چیزهایی که پیش از این نمی‌دانسته خراب می‌شود و آن، انگار، به این نتیجه می‌رسد که ماندن و ساختن و کنارآمدن، گاهی، عظیم‌ترین بی‌اعتنایی (ظلمی)‌ست که آدمی در حقّ خود روا می‌دارد.

   فراموشی، البته، موهبتی‌ست که نصیبِ هرکسی نمی‌شود. خاطره‌ها، جایی، گوشه‌ی ذهنِ آدمی می‌مانند و گاه‌وبی‌گاه خودی نشان می‌دهند. همین است که آن را وامی‌دارد به دل‌کندن و رفتن و اوجِ این‌ دل‌کندن، شاید، جایی‌ست که در میانه‌ی کنسرتی، وقتی پشتِ پیانو نشسته و تک‌نوازی می‌کند و تماشاگران چشم‌ به اجرای هوش‌رُبایش دوخته‌اند، ناگهان، از جا برمی‌خیزد و می‌رود.

   همه‌چیزِ این زندگی، به‌چشمِ آن، انگار، بیهوده است. چه لذّتی دارد زندگی در خانه‌ای که خاطره‌های خوشش جای خود را به تلخ‌ترین خاطره‌ی دنیا داده‌اند؟ دل‌کندن و رفتن، البته، همه‌ی کاری نیست که آن می‌کند؛ کارِ مهمِّ آن، کنارآمدن با تنهاییِ خود است؛ کشیدنِ دیوارِ بلندی به دورِ خود که، دست‌کم، حفاظی باشد در برابرِ حمله‌ی دیگران. و دیگران، لابد، هرکسی‌ست که می‌خواهد راه به خلوتِ آدمی باز کند.

   همین‌هاست که آن را به جایی می کشاند که کیلومترها دورتر از خانه‌ی این پانزده‌سال است. جایی‌که آب هست، سکوت هست، خلوت هست. می‌شود رحلِ اقامت را در خانه‌ای انداخت که پنجره‌هایش رو به دریا گشوده می‌شوند و می‌شود ساعت‌ها روی صندلیِ رو به دریا لم داد و آبیِ دریا را دید. خلوتِ آن همین است انگار؛ دوربودن از هیاهوی دیگران و حقایقی که پنهان می‌کنند.

   مسأله‌ی آن زندگی‌ست؛ تاب‌آوردن و لذّت‌بردن از خلوتی که شبیه هیچ‌چیزِ دیگری نیست؛ خلوتی که دیگران را راهی به آن نیست. دیگران تماشاگرند. گاهی تک‌نوازیِ آن را روی صحنه دیده‌اند و حالا خلوتش را می‌بینند. و این دیگران، انگار، تماشاگرانِ فیلم هم هستند که همه‌چیز را دیده‌اند، امّا درست لحظه‌ای که کنجکاوِ آینده‌ی آن می‌شوند، دیوار بالا می‌رود.

   همیشه چیزهایی هست که نمی‌دانیم.

   ویلای آمالیا ساخته‌ی بنوآ ژاکو

  عنوانِ یادداشتْ نامِ فیلمی‌ست ساخته‌ی فردین صاحب‌الزمانی

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠