شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چُنین گفت گراهام گرین

 

 

   در «مؤخّره‌ی شخصیِ» مجموعه‌ی مقالات‌تان می‌گویید «برای یک نویسنده، مثلِ یک کشیش، چیزی به نامِ موفّقیت وجود ندارد.» منظورتان چیست؟

   خب، چیزی به نام موفّقیت وجود ندارد. کشیش نمی‌تواند امید قدّیس‌شدن داشته باشد ــ یا این‌که امیدش رؤیایی و وهمی‌ست که با گذشتِ زمان از بین می‌رود؛ نویسنده نمی‌تواند امید به نوشتنِ کتابی را داشته باشد که با آثارِ تالستوی، دیکنز یا بالزاک برابری کند. در آغاز، شاید، جرأت کند و امکان‌پذیریِ این مسأله را باور کند، امّا در کتاب‌هایش، همیشه، جایی نقصی وجود خواهد داشت.

   پس این‌که ما نامش را «موفّقیت» گذاشته‌ایم چیست؟

   خیلی ساده است: از نظرِ من «موفّقیت» به‌معنای نوشتنِ کتابی بسیار خوب است.

   آیا قبول ندارید که، حتّا نادانسته، به این مرحله دست‌یافته‌اید؟

   موفّق نشده‌ام کتابی که می‌خواهم بنویسم.

   آیا همین باعث می‌شود ادامه بدهید؟

   خب... شاید.

   آیا از خودتان ناراضی هستید؟

   از خودم نه؛‌ از استعدادم.

 

مردی دیگر؛ گفت‌وگوی ماری فرانسواز آلن با گراهام گرین، ترجمه‌ی فرزانه طاهری، انتشاراتِ نیلوفر، پاییزِ ۱۳۶۹                     
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱

عرض‌حال

 

روز با درد می‌آید

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها :

در فاصله‌ی دو سکوت ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

درِ این اتاق‌ها را

یکی‌یکی باز می‌کنیم و

سَرَک می‌کشیم

از اتاقِ سفید می‌رسیم

به اتاقِ صورتی

از اتاقِ سبز می‌رسیم

به اتاقِ سیاه

از آب‌انبارِ قدیمی می‌رسیم

به صندوق‌خانه‌ی مادربزرگ

 

من این درها را تنها برای تو باز کرده‌ام

من این ستاره‌ها را تنها برای تو پشتِ پنجره جمع کرده‌ام

من از سایه تنها برای تو می‌گویم ــ

سایه‌ای که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود روی دیوار

وقتی چراغ روشن می‌شود

من از نور تنها برای تو می‌گویم ــ

نوری که از سقف می‌تابد و پلّه‌ها را روشن می‌کند

پلّه‌هایی که بالا می‌روند

پلّه‌هایی که پایین می‌روند

 

چیزهای دیگری هم در این اتاق هست که تنها برای تو می‌گویم

مثلاً دستی که زیرِ چانه می‌نشیند و غصّه می‌خورد

مثلاً لبخندِ پریده‌رنگی که پشتِ لیوانِ آن محو می‌شود

مثلاً سری که درد می‌کند و اشک به چشم می‌آورد

مثلاً پوستِ پُرتقالی که عطرش بینی را پُر می‌کند

 

من این چیزها را تنها برای تو می‌گویم

تو که می‌دانی این‌ها را برای تو کنار گذاشته‌ام

تو که می‌دانی این‌ها را دیگران نمی‌دانند

 

ماریا چیزی نمی‌گوید

ماریا پنجره‌ را باز نمی‌کند

ماریا پنجره‌ای برای باز کردن ندارد

 

سکوت

جاری می‌شود

مثلِ آبیِ دریا در روز

مثلِ ما در اتاق‌های این خانه

 

هنوز همان‌جا نشسته‌ایم و

آبیِ دریا

پابرجاست

هنوز اشک می‌ریزیم و

سکوت بالا و بالاتر می‌آید

مثلِ آبیِ دریا

سکوت غرق‌مان می‌کند

و دری برای باز کردن نیست

پنجره‌ای برای دیدن نیست

 

آخرین اتاقِ این خانه همیشه قفل است

کسی کلیدِ این اتاق را ندیده

اتاقی که پنجره‌ای ندارد

اتاقی که چراغ ندارد

نه سفید است و

نه صورتی

نه سبز است و

نه سیاه

ما باید از این اتاق سر درآوریم

باید پنجره‌ای برای این اتاق بسازیم

باید چراغی در این اتاق روشن کنیم

باید این سکوت را بشکنیم

ماریا

این‌جا کجاست ماریا؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

جوانی بدونِ جوانی؛ ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا، براساسِ رمانی نوشته‌ی میرچا اِلیاده       

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

عرضِ‌حال

 

قهوه‌ی سیاه و قرصِ سفید

ــ روزی سه‌بار ــ

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها :

رفتن ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

خانه‌ها با آدم‌ها می‌روند

با اسباب‌ و اثاث‌شان

با پرده‌های‌شان.

 

نوبتِ ما که می‌رسد

پیدای‌شان می‌کنیم و

خاک‌شان را می‌گیریم و

بعدِ سال‌ها

می‌گذاریم‌شان همان‌جا که بوده‌اند

نزدیکِ پنجره‌ای که رو به درخت باز می‌شود.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

تبعید، ساخته‌ی آندری زویاگینتسف

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

دارم می‌میرم از بس نمی‌توانم بمیرم، از بس بلد نیستم بمیرم...

 

 

من حقّ کنارآمدن با خودم را مطالبه می‌کنم. رودررویی با خودم. از مواجهه‌ی خودم با خودم، شاید، کس دیگری بیرون خواهد آمد. «عوض نشو، نگذار همه‌ی این دل‌شوره‌ها رو بیایند. چشم‌ها را ببند، نمی‌توانی تحمّل کنی.» امّا به‌هرحال من نمی‌توانم خودم را تحمّل کنم. وقتِ آن است که آگاه شوم. وقتِ پیروزشدن است. جنگیدن چه فایده دارد، صدای دیگر می‌گوید، چه فایده دارد؟ امّا من می‌لنگم، امّا من خفه می‌شوم، امّا من دارم می‌میرم از بس نمی‌توانم بمیرم، از بس بلد نیستم بمیرم. اگر می‌توانستم خودم را از حالا مُرده بدانم دل‌شوره هم می‌مُرد. خودم را مُرده بدانم؟ نخواهم توانست، پیش از آن‌که مرگ من را بکُشد. می‌دانم، می‌دانم، خودکُشی‌کردن بهتر از تن‌دادن به کُشته‌شدن است.

این به‌نظرم کوهی دست‌نیافتنی می‌رسد. و چون فکر می‌کنم غیرممکن است، دیگر فکرکردن به آن به هیچ دردِ من نمی‌خورد، دیگر فقط ادبیات است. دنیای ادبیات، دنیای ناتوانی، دنیای نیمه‌روشن‌بین‌ها میانِ قدرت و ضعف. عمل لازم است، یعنی فراموشی؛ یا روشن‌بینی برتر، یعنی مذهب. ادبیاتْ گریز نیست. عمل حداقل گریز هست.

اوژن یونسکو، پاره‌یادداشت‌ها، ترجمه‌ی مژگان حسینی روزبهانی، نشرِ مرکز، هزاروسیصد و هشتادونُه

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

راننده تاکسی، ساخته‌ی مارتین اسکورسیزی، براساسِ فیلم‌نامه‌ی پُل شریدر

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱

ژاکت ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

حتّا قطره‌ی اشکی هم نریخت زن

یک‌راست رفت سراغِ بندِ رخت و

ژاکتش را برداشت و

رفت

انگار دست دراز کرده باشد و

ماه را

از آسمانِ تابستان

برداشته باشد

 

مرد باورش نمی‌شد

چشم روی هم نگذاشت آن‌شب و

فرداشب و فردای فرداشب هم

 

دوهفته گذشت و

ماه برگشت و

مرد تازه فهمید زن برنمی‌گردد

از جا بلند شد

در آینه خودش را دید

انگار از پنجره‌ای نیم‌باز

آسمانِ بی‌ماه را دیده باشد

بعد

یادش آمد که زن ژاکتش را بُرده است.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِ تحریر: یانیس ریتسوس (Γιάννης Ρίτσος/ Yiannis Ritsos) یونانی بود. هزارونهصد و نُه به دنیا آمد و هزارونهصد و نود درگذشت. از اعضای فعّالِ نهضتِ مقاومتِ یونان بود و، به‌قولی، یکی از پنج شاعرِ بزرگِ یونان در قرنِ بیستم.

بعدِ بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

جاده‌ی روُلوشنری، ساخته‌ی سام مندیز، براساسِ رمانی از ریچارد یِتس

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

یخ‌زدگی روندی برای خود دارد، آب در درجه‌ی صفر یخ می‌زند

 

 

... شیداییِ لُل. و. اشتاین کتابی‌ست متفاوت از بقیه‌ی کتاب‌ها، کتابی‌ست یگانه. کاری که این کتاب می‌کند تفکیکِ بینِ خوانندگان است: آن‌هایی که خواننده ـ مؤلّف به حساب می‌آیند و خواهانِ شوریده‌عقلیِ لُل هستند، و دیگرانی که صرفاً خواننده‌اند.

به نظرِ خودم بینِ آن‌چه گفته و بازگفته‌ام و آن‌چه نگفته‌ام تفاوت هست؛ از جمله‌ درباره‌ی کتابِ شیدایی: در جریانِ مجلسِ مهمانی در اس.تالا، لُل. و. اشتاین حواسش چنان به شوهر و به آن زنِ سیاه‌جامه است که محنت را از یاد می‌بَرَد. محنت و اندوهش از این نیست که موجودِ فراموش‌شده و خیانت‌دیده‌ای‌ست، موجبِ اندوهش نابود شدن از ملال است و دیوانه‌شدن. به عبارتی می‌شود گفت حالا دیگر می‌داند که همسرش با زنِ دیگری حشرونشر دارد، امّا رضا می‌دهد که شوهر علیه‌اش دست به چنین عملی بزند، عقلش را به همین علّت از دست می‌دهد؛ فراموشی یعنی همین. مقوله‌ی یخ‌زدگی روندی برای خود دارد، آب در درجه‌ی صفر یخ می‌زند. گاهی البته در فصلِ سرما جریانِ هوا سکون و کُندی می‌گیرد، آب فراموش می‌کند که یخ بزند. شاید پنج درجه زیرِ صفر که بیاید آن‌وقت یخ می‌زند.

امّا نکته‌ی نگفته‌ام این است که تمامِ زن‌های توی کتاب‌هایم، در هر سنّی که باشند، وجودشان سرشته از گِلِ لُل است، و به عبارتی خود از یاد بُردگانند...

 

مارگریت دوراس، توده‌ی سیاه، در کتابِ حیاتِ مجسّم،

ترجمه‌ی قاسم روبین، زمستانِ ۱۳۸۱ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱

سال که نو می‌شود چه می‌کنی؟ ــ محمود درویش

 

 

... می‌روی خیابان قدم بزنی. می‌روی کارت‌پستالی بخری برای دوستانت. چیزی هم می‌خری؟ نه چی بخری؟ چیزی پیدا نمی‌‌کنی نه کارت‌پستالی با عکسِ گُل هست و نه کارت‌پستالی با عکسِ رودخانه. نه کارت‌پستالی با عکسِ گنجشک هست و نه کارت‌پستالی با عکسِ زن. همه‌ی آن کارت‌پستال‌های قبلی دود شده‌اند و رفته‌اند هوا. جای‌شان را کارت‌پستال‌هایی گرفته‌اند که عکسِ هواپیما و توپ و تانک روی‌شان چاپ کرده‌اند. عکسِ دیوارِ ندبه و شهرهای اشغال شده را چاپ کرده‌اند. عکسِ کانالِ سوئز را چاپ کرده‌اند. شاخه‌ی زیتونی هم این روزها اگر می‌بینی نقّاشیِ رنگ‌پریده‌ای‌ست روی بالِ هواپیمای جنگی. هواپیمای فرانسوی. دخترِ زیبایی اگر می‌بینی سر تا پا مسلّح است. شهرِ زیبایی اگر می‌بینی زیرِ پوتینِ سربازی له شده. می‌ترسی از این‌ دخترِ زیبا که مسلّح است. می‌ترسی از پوتینِ سربازی که شهر را له کرده.

چاره‌ای نداری غیرِ این‌که از سرِ راه بروی کنار. چاره‌ای نداری غیرِ این‌که پیاده‌رو را به خیابان ترجیح دهی. هزار دست در این خیابان هست که کارت‌پستال‌های عید را طلب می‌کنند از مغازه‌ها. این کارت‌پستال‌های رنگ‌ووارنگ را چاپ کرده‌اند که یادشان بماند این روزها را. یادشان بماند این رستاخیز را. یادشان بماند این بازگشتِ اسطوره‌ای را.

کارت‌پستالی اگر خریده‌ای باید چه می‌نوشتی برای دوستانت؟ باید از سکوت می‌نوشتی. باید سکوت را می‌نوشتی. ولی کارت‌پستالی نداری برای نوشتن. هیچ کارت‌پستالی نمی‌رسد دستِ دوستان. دوستانِ تو دستی ندارند که چیزی برسد دست‌شان.

رفته‌ای خیابان قدم بزنی که می‌رسی به یک کارناوال. چه برقی می‌زند این کارناوال. چه نوری دارد این کارناوال. چشم را می‌زند نورِ این کارناوال. انگار اسیر بوده‌ای این مدّت. انگار در سلولِ تاریکی بوده‌ای و حالا آزاد شده‌ای. از تاریکی درآمده‌ای و به نور رسیده‌ای. ولی تابِ این‌همه نور را نداری. صبر می‌کنی و چشم‌هات که عادت می‌کنند به نور بچّه‌ها را می‌بینی. بچّه‌های مسلّح را می‌بینی. اسلحه‌ به دست می‌گذرند از این خیابان. چه‌قدر جدّی‌اند این بچّه‌ها. اسباب‌بازیِ این بچّه‌ها تیر و تفنگ است. سرگرمیِ این بچّه‌ها تیر و تفنگ است. ولی تو هم بچّه بوده‌ای روزی. ولی تو که بچّه بودی اسباب‌بازی‌ات اسبِ چوبی بود. ولی تو که بچّه بودی اسلحه‌ات اسبِ چوبی بود...

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، ترجمه ، شعر

آفتابْ سمّ است برای این‌چیزها...

 

 

... فرصتی برای دل‌دادگی نیست،‌ وقتی مرگ در کمین است. (مرگْ دشمنِ عشق است؟) امّا چرا سیسیلیای نازکْ‌طبع بمیرد وقتی‌ ژولین، از مدّت‌ها پیش، آماده‌ی مرگ است؟ (باید بمیرد تا برود پیشِ همسرِ از دست رفته‌اش) سیسیلیا هنوز وقت دارد؛ تا وقتی دلش برای آدم‌های زنده (آدم‌هایی که جان دارند، نفس می‌کشند، راه می‌روند و از دل‌دادگی نمی‌گریزند) می‌تپد، مُردن معنایی ندارد. زندگی به همین کارهاست. دل‌دادگی بخشی از زندگی‌ست؛ بخشِ جداناپذیرِ زندگی‌ست.

پس مرگ، انگار، سهمِ ژولینِ خسته و دل‌مرده و ای‌بسا افسرده‌ای‌ست که امروز و فردایش را (اگر فردایی در کار باشد) در گذشته‌ای جست‌وجو می‌کند که، حالا، مُشتی خاک و خاکستر است و عکس‌های رنگ‌ِرورفته. (چیزهایی قدیمی، چیزهایی کُهنه) جست‌وجو در گذشته، جست‌وجوی چیز(ها)یی‌ست که دیگر نیستند؛ که بر باد رفته‌اند و دیگر کسی آن‌ها را به‌یاد نمی‌آورد. (آدم‌ها سرشان به زندگی گرم است.) یادِ آن‌ها که رفته‌اند، که زیرِ خروارها خاک خفته‌اند. (مرگْ تهِ خط است؛ ایستگاهِ آخر)

 اتاقِ سبز، معبدِ خودساخته‌ای که نام و نشان و عکس‌های مُردگان را در خود جای داده، اتاقِ خاطره‌های ژولین است؛ خاطره‌های پراکنده‌ای که مثلِ خودش، روزبه‌روز، رنگ‌پریده‌تر و مَحوتر می‌شوند و کم‌کم، دیگر کسی به‌یاد نمی‌آورد که اصلاً بوده‌اند. دور از آفتاب، در تاریکی، باید از این گنجینه حفاظت کرد.

آفتابْ سمّ است برای این‌چیزها. آفتابْ نشانه‌ی زندگی‌ست. میلِ بقا را در وجودِ هر موجودی زنده می‌کند. امّا دشمنِ هر چیزِ مُرده هم هست. چنان بر آن‌ها می‌تابد که رنگ ببازند، که زرد شوند، که سست شوند و با اشاره‌ی دستی از بین بروند. معبدِ خاطره‌ها، باید، جایی باشد دور از آفتاب.

تنها نورِ معبد، باید، شمع باشد. شمع را می‌سوزانند تا نورش چشمِ آدم را روشن کند. روشن می‌کنند، شاید، تا موجودِ مُرده ببیند که یکی حواسش به او هست، یکی هنوز خاطرِ او را می‌خواهد. 

...

امّا کسی هم باید شمعِ ژولین را روشن کند. شمعِ مردی را که همه‌ی عمر، یا دست‌کم، بهترین سال‌های زندگی‌اش صرفِ روشن کردنِ شمعِ دیگران شده؛ دیگرانی که نیستند، که مُرده‌اند. و حالا نوبتِ خودش است. مردی که می‌خواهد بمیرد. مردی که می‌خواهد برود پیشِ آن‌ها که دوست‌شان دارد. امّا همین مرد خبر ندارد که بینِ زنده‌ها یکی هست که دوستش می‌دارد.

مرگْ مقدّر است. نهایت است. ایستگاهِ آخر است. و سیسیلیا همان کسی‌ست که باید شمعِ او را روشن کند. انتخابِ درستی‌ست. کسی که دوستت می‌دارد باید این شمع را روشن کند. اگر نکند چه‌کسی روشن می‌کند این شمع را؟ کسی به فکرِ شمع هست؟

اتاقِ سبز، ساخته‌ی فرانسوا تروفو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱

سعی کردم حالیم شه کجا وایستاده‌م...

 

 

من تو یه خونه‌ی تک‌طبقه تو لُس‌فلیز زندگی می‌کنم. روزها یه خدمتکارِ فیلیپینی دارم ولی اون‌جا نمی‌خوابه. اون شب بارون می‌اومد و برا همین نرفتم بیرون. یه آتیشی درست کردم و نشستم، سعی کردم حالیم شه کجا وایستاده‌م. البته می‌دونستم کجا وایستاده‌م. تهِ ته وایستاده بودم و داشتم اون بالاها، لبه رو نگاه می‌کردم. مدام هم به خودم می‌گفتم از این تو برو بیرون، سریع هم برو. هیچ‌وقت هم برنگرد. ولی این چیزی بود که مدام به خودم می‌گفتم. کاری که می‌کردم این بود که لبه‌هه رو دید می‌زدم و هربار سعی می‌کردم ازش دور بشم. یه چیزی توم بود که هی نزدیک‌ترم می‌کرد به لبه‌هه و سعی می‌کردم دقیق‌تر نگاه‌ش کنم.

 

جیمز اِم. کین، غرامتِ مضاعف، ترجمه‌ی بهرنگ رجبی، نشرِ چشمه، زمستانِ ۱۳۹۰

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱

بکت به سکوت مُعتاد بود

 

 

 

بکت هروقت از پاریس می‌گذشت به دیدنِ جویس می‌رفت. به قولِ ریچارد اِلمَن:

بکت به سکوت مُعتاد بود، جویس هم همین‌طور. آن‌ها به گفت‌وگوهایی می‌پرداختند که بیش‌تر ردّوبدل کردنِ سکوت بود. هردو غرقِ در اندوه؛ بکت بیش‌تر به‌خاطرِ دنیا و جویس بیش‌تر به‌خاطرِ خودش. جویس به شکلِ همیشگی‌اش می‌نشست؛ پاها روی هم، پنجه‌ی پای رویی زیرِ پاشنه‌ی پای زیری. بکتِ باریک و بلند هم همان شکل را به خود می‌گرفت. جویس، ناگهان، چنین سئوالی می‌کرد «هیومِ ایده‌آلیست چه‌طور توانست شرحِ حال بنویسد؟» و بکت جواب می‌داد «شرح حال بازنمود.»

بکت قسمت‌هایی از نوشته‌های فریتز ماتنر را برای جویس می‌خواند، کسی که کتابِ نقدِ زبان‌اش از اوّلین کارهایی بود که خطاپذیریِ زبان، به‌عنوانِ ابزاری برای کشف و ارتباط با حقایقِ متافیزیکی، نشان می‌داد. امّا «جویس اگرچه دوست داشت بکت در کنارش باشد، درعین‌حال از او فاصله می‌گرفت. جویس یک‌بار صریحاً گفت من هیچ‌کس را دوست ندارم جز اعضای خانواده‌ام. امّا لحنش جوری بود که انگار می‌گفت من هیچ‌کس را دوست ندارم حتّا اعضای خانواده‌ام.» جویس که بینایی‌اش روز به روز ضعیف‌تر می‌شد، یکی دو بار قسمت‌هایی از شب‌زنده‌داریِ فینگان‌ها را به بکت دیکته کرد. شاید به همین دلیل بارها گفته‌اند که بکت زمانی منشیِ خصوصیِ جویس بوده است. امّا بکت هیچ‌وقت منشیِ جویس نبود. اگر کسی منشیِ جویس بوده باشد، او پل لئون است.

مارتین اِسلین، تئاترِ ابسورد، ترجمه‌ی مهتاب کلانتری و منصوره وفایی، کتابِ آمه، زمستانِ ۱۳۸۸، صفحه‌های ۳۸ و ۳۹ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱

حیاتِ مجسّم

 

 

پارک شلوغ نیست این روزها. خلوت است در مقایسه با روزهای قبل. کسی هم اگر هست نشسته روی نیمکت. تنها یا با یکی‌دیگر. کم پیش می‌آید قدم بزنند در پارک. می‌نشینند روی نیمکت‌هایی که در سایه است. هوا رو به گرمی‌ است. روز به روز هم بهتر می‌شود. این‌ را جایی خوانده‌ام. کتاب بوده حتماً. گوشه‌ی ذهن مانده‌اند. بی‌دلیل. مثلِ هزار چیزِ دیگر. رغبتی که به زندگی نباشد هوای خوب معنی ندارد. مثلِ پیرمردی که می‌نشیند روی آخرین نیمکتِ پارک. سیگار به دست. روشنش می‌کند ولی نمی‌کشد. سیگار به دست می‌نشیند همان‌جا. در سکوت. هربار که می‌گذرم سیگار بیش‌تر خاکستر شده است. خاکستر که شد می‌تکانَدَش. همان‌جا. کنارِ نیمکت. روی زمین. بعد هم می‌اندازدش دورتر از آن‌جا که نشسته. انگار سیگاری نبوده هیچ‌وقت. فکر می‌کند انگار. به چه؟ پُر کردنِ اوقاتِ خود، در واقع، به معنیِ از دست دادنِ آن است. این‌ را هم جایی خوانده‌ام. این هم کتاب بوده حتماً. به دوراس شبیه است این جمله. کدام کتاب؟ یادم نیست.

بعدِ تحریر: عکس کارِ Michael Prince است. نیمکتِ پارک.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱

نَصیبُکَ فِی مَنامِکَ مِنْ خَیَالِ

 

 

 

خانه ماندن. پلّه‌ها را بالا و پایین رفتن. به کتاب‌ها سر زدن. روی زمین نشستن. تقویم را ورق زدن. از خانه بیرون زدن. پارک رفتن. قدم زدن. دویدن. خسته شدن. به خانه برگشتن. گوشه‌ی دنجی نشستن. روزهای گذشته را به یاد آوردن. تصادفِ شبانه را دوباره خواندن.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱