شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

انگار او همیشه آن‌جا بود...

 

 

 

ابراهیم گلستان: دکتر، اگر که دکتر بود، در آن نگاهِ اوّل انگار یک چشم داشت هرچند چشم نبود و یک ذرّه‌بین بود درست مانندِ ذرّه‌بینِ ساعت‌سازها، که آن‌را روی پیشانی کشانده بود با چنان برجستگی که نه‌تنها انگار تنها چشمِ او بود بلکه اصلاً تنها مشخصه‌ی چهره‌ی او بود، و به نگاهِ‌ اوّل آن‌را می‌دیدی و نگاه بر آن می‌ماند که دیگر چهره را نمی‌دیدی.

اتاق ساکت بود، و هیچ‌چیز در آن نبود یا اگر بود از بس سفید بود و یک نورِ تخت داشت بی‌سایه بودنِ آن هر چیز را در متنِ چیزهای دیگر گُم می‌کرد. دکتر سفیدپوش بود و آرام می‌لغزید. تنها همان یک چشم، آن مانندِ ذرّه‌بینِ ساعت‌ساز، رنگِ سیاه داشت. دکتر یک صندلی گذاشت میانِ اتاق، گفت «بسیار خب، بفرمایید.»

من رفتم نشستم، ساکت. یادم نیست من چه‌‌وقت تو رفتم، یا او چه‌وقت تو آمد. انگار او همیشه آن‌جا بود. شاید من هم همیشه آن‌جا بودم، هرچند این حدس مشکل بود.

ابراهیم گلستان؛ ...؛ دفترهای زمانه [جُنگِ هُنر و ادبِ امروزِ ایران و جهان]؛ زیرِ نظر و به‌‌مسئولیتِ سیروس طاهباز؛ ١٣۵٢ 

  نامِ عکس چراغ‌هاست؛ کارِ فاطمه عبدالله.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱

هر دردی چاره داره. صبر می‌خواد و استقامت...

 

 

 

دلم می‌خواهد بخوابم. دلم می‌خواهد دیگر به هیچ‌چیز فکر نکنم. خسته‌ام. چه‌طوری بگویم؟ پیرم. موشی دارد گوشه‌ی تُشک را می‌جود. این حوالی یک گربه بود. صدایش را می‌شنیدم. از وقتی سرد شده پیدایش نیست. فردا می‌روم بیرون و چندتا تله می‌خرم. گربه‌ی همسایه را هم خبر می‌کنم. به‌قولِ آقای حیدری «هر دردی چاره داره. صبر می‌خواد و استقامت. بالأخره فتح با ماست.»

گلی ترقّی، خوابِ زمستانی، پخشِ انتشاراتِ آگاه، چاپِ دوّم، پاییزِ ۱۳۶۲

نامِ عکس هست: برای این شب‌های سردِ زمستان؛ کارِ جیمز گیل.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱

As Consciousness is Harnessed to Flesh

 

 

کتاب‌خانه‌ام بایگانیِ آرزوهای من است.

سوزان سانتاگ، دفترچه‌ی خاطرات

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱

معنای اندوه و زیباییِ آن‌...

 

 

... در موردِ خودت، آخرین حرفِ من این است: از گذشته نترس. چنان‌چه مردم بگویند جبران‌ناپذیر است باور نکن... آن‌چه پیشِ رویم قرار دارد، گذشته‌ی من است. باید خودم را وادارم تا به چشمِ دیگری به آن نگاه کنم، کاری کنم مردم با نگاهی دیگر به آن بنگرند، کاری کنم که خداوند با نگاهی دیگر در آن نظر کند. این کار را نمی‌توانم با انکارِ آن، تحقیر یا ستایشِ آن یا بی‌اعتنایی نسبت به آن انجام دهم. این کار فقط با پذیرشِ کاملِ گذشته‌ام به‌عنوانِ بخشی ناگزیر از تکاملِ زندگی و شخصیتم امکان‌پذیر است. با سر فرود آوردن در برابرِ تک‌تکِ رنج‌هایی که کشیده‌ام... شاید من انتخاب شده‌ام تا چیزی بس شگفت‌انگیزتر به تو بیاموزم؛ معنای اندوه و زیباییِ آن‌را.

دوستِ مهربانت اُسکار وایلد 

 

اُسکار وایلد؛ از اعماق: نامه‌ای از زندان به لُرد آلفرد داگلاس؛ ترجمه‌ی مریم امینی؛ نشرِ مرکز، بهارِ ١٣٨٨

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱

This is the way the world ends

 

 

ماندن است انگار. یک‌جا ماندن. خط کشیدن روی چیزها. هر چیزی. فکر کردن است به چیزها. آدم‌ها بدل می‌شوند به چیزها. نیستند. هچ‌وقت نبوده‌اند انگار. همیشه چیزها بوده‌اند فقط. فکر کردن به همین چیزها. دل کندن است انگار. رها کردنِ چیزها. دل نبستن. آدم‌ها که نیستند چیزها هستند. هر آدمی بدل شده است به چیزی. ماگی سفید. گلدانی کوچک. صندلیِ خالی. جعبه‌ی قرص‌ها. از پا درمی‌آورند. تمام می‌شویم در جا. در لحظه. ناگزیریم از تمام شدن. یک‌جا ماندن و تمام شدن. باید نشست همین‌جا. در تاریکی. در را باید بست. پنجره را. سکوت باید کرد. باقی بهانه است.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱

Souvenirs de la maison des morts

 

صبحی که درد بیدار می‌شود در تنْ سر بلند می‌کند در پا.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱

nostalgie

 

 

سیروس علی‌نژاد: وقتی سخن از یاد و یادنامه می‌رود، یا خودم به نوشتنِ سوگ‌نامه‌ای می‌نشینم، این فکر مرا با خود می‌بَرَد که وقتی او نیست نوشتن چه سود دارد؟ یادنامه به چه کار می‌آید؟ و یادِ آن دخترِ انقلابیِ روس می‌افتم که در اکتبرِ ١٩١٧ معشوقش را در انقلاب از دست داده بود و به هنگامِ خاک‌سپاری فریاد می‌زد مرا هم با او در گور کنید. بعد از او انقلاب به چه کارِ من می‌آید؟

آخرین سطرهای مقاله‌ی حق‌شناسِ حقیقت‌شناس؛ در کتابِ به یادِ دکتر علی‌محمّد حق‌شناس؛ گردآورده‌ی عنایت سمیعی و عباس مخبر؛ انتشاراتِ آگه؛ چاپِ یکم؛ زمستانِ ١٣٩٠       

نامِ عکس چراغی بعدِ مرگ است؛ کارِ شکار میشرا. 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱

Sunday Bloody Sunday

                        

زنده‌ام           

بی سایه و             

بی صلیب         

     

صلاح عبدالصّبور

به‌فارسیِ محسن آزرم       

              

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱

L'homme sans âge

 

 

... همه‌ی عصر را می‌نشینی گوشه‌ای که سکوت باشد و پنجره‌ای نباشد و در بسته باشد و کتاب‌ها را کنارِ خودت می‌چینی و کتاب‌‌ها را یکی‌یکی برمی‌داری و چند صفحه‌ای می‌خوانی و در کلمات دنبالِ چیزی می‌گردی که می‌دانی در این کتاب‌ها نیست امّا ادامه می‌دهی و دل خوش می‌کنی به این‌که همه‌ی عصر را نشسته‌ای گوشه‌ای که سکوت است و پنجره نیست و در بسته است و کتاب‌ هست و با صدای بلند می‌خوانی چند روز گذشته بود از آن روز که چشم‌ها را باز کرد و آفتاب را در آسمان دید و از خودش پرسید چرا هنوز زنده‌ام و فکر می‌کنی چه‌ سئوالِ آشنایی‌ست و کتاب را می‌بندی و کتابِ دیگری را باز می‌کنی و با صدای بلند می‌خوانی شهر از فرازِ تپّه شباهتی به شهرِ همیشه نداشت و هیچ شور و اشتیاقی به چشم نمی‌آمد، آن‌قدر که فکر کرد مردمانِ شهر همه مُرده‌اند و فکر می‌کنی چه فکرِ آشنایی‌ست و کتاب را می‌بندی و کتابِ دیگری را باز می‌کنی و با صدای بلند می‌خوانی امروز همین‌جا می‌نشینم و زندگی را دست‌کم می‌گیرم و اگر کسی درِ خانه‌ام را بزند در را به رویش باز نمی‌کنم و فکر می‌کنی چه خیالِ آشنایی‌ست و کتاب را می‌بندی و کتابِ دیگری را باز می‌کنی و با صدای بلند می‌خوانی امّا چگونه می‌شود این‌ دل‌تنگی را پنهان کرد؟ چگونه می‌شود این تنهایی را پُر کرد؟ چگونه می‌شود زنده بود و ادای مُرده‌ها را درآورد؟ و فکر می‌کنی کافی‌ست برای امروز و از جا بلند می‌شوی و می‌روی ماگی پُر از قهوه درست می‌کنی و برمی‌گردی به اتاق و می‌نشینی گوشه‌ای که سکوت باشد و پنجره‌ای نباشد و در بسته باشد...      

 نامِ عکس فنجانِ داغی قهوه است؛ کارِ ایگور کِلیمُف.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱

انگار مرگ مالکِ این زندگی بوده است...

 

         

 

یک روز زندگی هست. مردی مثلاً در سلامتِ کامل، نه حتّا پیر، بی هیچ سابقه‌ای از بیماری. همه‌چیز همان‌طور است که بود، همان‌طور که خواهد بود. هر روزش را می‌گذراند، سرش به کارِ خودش است و رؤیایش منحصر به همان زندگی‌ست که پیشِ رو دارد. و بعد ناگهان مرگ از راه می‌رسد. آدمی آهِ کوچکی سر می‌دهد، فرو می‌رود توی صندلی‌اش و مرگ ظاهر می‌شود. یک‌بارگیِ آن‌ جایی برای اندیشیدن باقی نمی‌گذارد، به ذهن فرصتی برای یافتنِ کلامی تسلّی‌بخش نمی‌دهد. هیچ‌چیز برای‌مان باقی نمی‌ماند مگر مرگ؛ مگر حقیقتِ تحلیل‌ناپذیرِ میرایی‌مان. مرگِ پس از یک بیماریِ طولانی را می‌توانیم رضا دهیم. حتّا مرگِ تصادفی را می‌توانیم به تقدیر نسبت دهیم. امّا مرگِ آدمی بی هیچ دلیلِ آشکار، مرگِ آدمی صرفاً چون آدم است، چنان به مرزِ نامرئی میانِ زندگی و مرگ نزدیک‌مان می‌کند که دیگر نمی‌فهمیم در کدام سویش هستیم. زندگی بدل می‌شود به مرگ و انگار این مرگ تمامِ مدّت مالکِ این زندگی بوده است. مرگِ بی اخطار. که معنایش این است: توقّفِ زندگی؛ توقّفی که هر آن ممکن است پیش بیاید.

پُل اُستر، اختراعِ انزوا، ترجمه‌ی بابک تبرّایی، انتشاراتِ اُفق، چاپِ اوّل، ١٣٨٧

 

بعدِ تحریر: گاهی کتاب‌ها در بازخوانی معنای دیگری پیدا می‌کنند. کلمات معنای دیگری پیدا می‌کنند. انگار بگویند پیش از این نمی‌دانسته‌ای چه معنایی داریم. پیش از این ما را به چشمِ کلمه می‌دیده‌ای. حالاست که جان گرفته‌ایم در برابرِ چشمانت. کلماتند دیگر. حقیقتِ زندگی‌اند...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱

Mies vailla menneisyyttä

                          

                           

خلوت است خانه. ساکت. خانه هیچ‌وقت این‌قدر خلوت نبوده. این‌قدر ساکت. به صبحِ روزهای تعطیل شبیه است. جای صندلی را عوض کرده‌ام. پنجره‌ای در کار نیست. حیاط و درخت هم. میز هم کمی جابه‌جا شده. روی میز هم خلوت‌تر است. چندتا کتابِ تازه. چندتا هم برای دوباره‌خوانی. کار هم که هست همیشه. هر روز. کار در خانه. لیوانِ چای هم همیشه هست. خالی می‌شود مُدام. داغ است گاهی. می‌سوزاند. گاهی هم سردِ سرد. یخ. فولدر‌ها را ورق می‌زنم. یکی‌یکی. می‌رسم به تقویمِ تاریخ. تواریخِ ایّام است. روزنگار. خاطراتِ روزانه. از یکِ یکِ هشتاد تا یکِ نُهِ نود‌ویک. فایل‌ها را یکی‌یکی باز می‌کنم. می‌خوانم. کامل که نه. نگاهی به هرکدام و سطری از هر هفته. یا ماه. چه روزهایی. یادآوری‌شان با کلمه ممکن است فقط. هر کلمه دستِ آدم را می‌گیرد و می‌بَرَد به جایی. هفتِ خردادِ هشتاد کجا بوده‌ای؟ بیستِ شهریورِ هشتادوسه دنیا را چه‌جور می‌دیده‌ای. چه نظمی داشته این نوشتن. سال‌های بعد را سریع‌تر ورق می‌زنم. آخرین روزانه‌ها معمولی‌اند. چیزی ندارند. خاصیت ندارند کلمات‌شان. مردِ بی‌خاصیت این‌ها را نوشته انگار. فایل‌ها را می‌بندم. فولدر را هم. تقویمِ تاریخ. بلند می‌شوم از جا. می‌روم آشپزخانه. لیوان را پُر از چای تازه می‌کنم. قدم می‌زنم در اتاق. با پا متر می‌کنم اتاق را. همان است که بوده. همیشه همین بوده. آفتاب هم رفته. ابری شده دوباره. برمی‌گردم سرِ جایم. می‌نشینم روی صندلی. تقویمِ تاریخ. چه فایده‌ای دارد این تواریخِ ایّام. خاصیتی ندارد انگار. هیچ. می‌پرسد مطمئنی که می‌خواهی پاک کُنی؟ مطمئنم. تقویمِ تاریخ می‌رود توی سطل. دنبالش می‌روم. توی سطل هم نباید بماند. هیچ‌چی. نمانده. سفید است سطل. انگار تقویمِ تاریخ هیچ‌وقت نبوده. نگاهی به قابِ عکس می‌کنم. دستِ راست. جایی که همیشه به چشم بیاید. همیشه همین‌جا باید باشد. لیوانِ چای را برمی‌دارم. دلم شکلات می‌خواهد امّا چای را تلخ می‌نوشم. مثلِ همیشه.

نامِ عکس هست وقتِ چای است!؛ کارِ اِلِنا ویکتورُونا.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱

بازی‌های خنده‌دار

 


فیلمِ پلّه‌ی آخر فیلمی است به معنای واقعی مستقل که در وانفسای تولیدِ فیلم، با وجودِ همه‌ی مشکلات و بی‌پناهی‌ها، بدونِ حاشیه و مظلوم‌نمایی‌های مرسوم، برای اکران آماده شده است و اکنون بیش از یک ماه از امکانِ اکران خود را در اختلاف میانِ نهادهای مختلف از دست داده است. ریشه‌های اختلافاتِ موجود را نمی‌دانیم؛ فقط این را می‌دانیم که حقّ همه‌ی فیلم‌های ایرانی است که از امکانی یک‌سان، برای اکران در تمام سینماهای کشور، برخوردار باشند. این را نمی‌فهمیم که چه‌طور هزینه‌ی این اختلافات و گروکشی‌ها باید بر دوشِ این فیلم باز شود که نه مانندِ بسیاری از فیلم‌های موفّقِ تجاری می‌تواند حسرتی بر دلِ جناح مقابل بنشاند و نه دل‌گرمی و وابستگی‌ای به هیچ نهادی در جناحِ دیگر جبران زیان و خسارتش را تضمین می‌کند. نمی‌دانیم به کدام‌یک از طرفینِ دعوا باید اعتراض کرد و می‌دانیم که صدای‌مان به جایی نمی‌رسد. این، بی‌شک، تاوان و تنبیهی است برای مستقل بودنِ فیلمی که قربانیِ زورآزمایی دوستانِ سابق شده است.

این نامه‌ی کوتاهِ اعتراض‌آمیزِ علی مصفّا و لیلا حاتمی در آستانه‌ی اکرانِ فیلمِ پلّه‌ی آخر (که با عنوانِ تاوانِ مستقل بودن منتشر شد) نه اوّلین اعتراض به نظامِ پُرایرادِ اکرانِ فیلم‌ها است و نه آخرینِ آن‌ها؛ سال‌ها است که فیلم‌های مستقل راهی برای حضور بر پرده‌ی سینماها پیدا نمی‌کنند یا اگر فرصتی در اختیارشان قرار داده شود، نهایتاً، دو هفته است و فیلم اگر در آن دو هفته آن‌قدر نفروشد که مطلوبِ سینماداران و شورای صنفیِ نمایش است، قطعاً، از پرده‌ی سینما پایین کشیده می‌شود و فیلمی دیگر جایگزینش می‌شود. این همان کفِ فروشی است که سالی چند بار درباره‌اش حرف می‌زنند و هر بار که درباره‌اش حرف می‌زنند معلوم می‌شود قرار است فیلمی قربانیِ فیلم‌های دیگر شود. امّا نکته‌ی ظاهراً بدیهی و پیش‌پاافتاده‌ای که انگار کسی علاقه‌ای به حرف‌‌زدن درباره‌اش ندارد این است که فیلم‌های مستقل در آن دو هفته‌ بعید است به فروشِ مطلوبِ سینماداران و شورای صنفی برسند (اصلاً فروشِ مطلوب یعنی چه؟) و بعید است فرصت و موقعیتِ مناسبی برای تبلیغِ گسترده‌ی فیلم پیدا کنند. امّا این جدالی نابرابر یا درست‌تر این‌که جدالی شرم‌آور است که فیلم‌های مستقل را قربانی می‌کند تا فیلم‌های معمول و متداول فرصتِ بیش‌تری برای حضور پیدا کنند و به واسطه‌ی همین حضور است که دست‌آخر نتیجه می‌گیرند سلیقه‌ی سینماییِ تماشاگران چنان فیلم‌هایی است و فیلم‌های مستقل تماشاگری ندارند.

هیچ‌ فیلم‌سازی فیلم را صرفاً برای خوش‌آمدِ خودش نمی‌سازد؛ می‌سازدش برای آن‌که تماشاگران ببینند و پا به دنیای فیلم و دنیای فیلم‌ساز بگذارند؛ مثلِ داستان‌نویسی که داستان‌ را صرفاً برای خوش‌آمدِ خودش نمی‌نویسد؛ مثلِ نقّاشی که تابلو را صرفاً برای خوش‌آمدِ خودش نمی‌کِشد. هرچند در چنین مقایسه‌ای نباید از یاد بُرد که سینما گران‌تر از این‌ها است که بشود آن را صرفاً اسبابِ خوش‌آمدِ کارگردان دانست و پلّه‌ی آخر هم، مثلِ هر فیلمِ دیگری، به نیّتِ دیده شدن و روی پرده رفتن ساخته شده و قطعاً یکی از مهم‌ترین و بهترین فیلم‌های این چند سالِ سینمای ایران است؛ روایتِ تکان‌دهنده‌ای درباره‌ی خطّ باریکِ مرگ و زندگی و قطعیّتِ چیزی که انگار مهم‌ترین پرسشِ زندگی است.

امّا حاشیه‌هایی که در این ماه‌ها برای نمایشِ عمومیِ پلّه‌ی آخر پیش آمد، دوباره این حقیقتِ رسواکننده را به تماشا گذاشت که نظامِ اکرانِ فیلم در سینمای ایران ایرادهای بسیار دارد و انگار فقط فیلم‌هایی باید فرصت و موقعیتی برای نمایشِ عمومی پیدا کنند که شبیه فیلم‌های دیگرند و اگر فیلم‌سازی بخواهد خلافِ جریانِ معمولِ سینمای ایران حرکت کند و فیلمی بسازد که شبیه محصولاتِ بی‌کیفیتِ متداول و ای‌بسا یک‌بارمصرفِ سینمای ایران نباشد، چاره‌ای جز این ندارد که امیدی به اکرانِ عمومیِ فیلمش نبندد و نهایتاً دل خوش کند به این‌که می‌شود نسخه‌ی دی‌وی‌دیِ فیلم را منتشر کرد و در سوپرمارکت‌های سراسرِ کشور فروخت. این مصیبتی است که دامنِ بسیاری از فیلم‌های مستقلِ این سال‌ها را گرفته و بی آن‌که رنگِ پرده‌ی سینما را ببینند، هرکدام به دلیلی، سر از سوپرمارکت‌ها درآورده‌اند و حقیقت این است که نامِ این کار را باید مرگِ تدریجیِ سینمای مستقل و یک‌دست شدنِ سینمای ایران گذاشت؛ یک‌دست شدنی که البته به سودِ سینمای ایران نیست و فروشِ اندکِ فیلم‌های ظاهراً تجاری و ظاهراً خوش‌ساختی که اصلاً به نیّتِ بِفروش بودن و رکورد زدن ساخته شده‌اند نشان می‌دهد که تماشاگرانِ سینمای ایران هم مدّت‌ها است چشمِ امیدی به این سینمای ظاهراً خوش‌ساخت ندارند و حوصله‌شان از دیدنِ رفتارِ مضحکِ آدم‌هایی که روی پرده حرف‌های بی‌مزّه می‌زنند و کارهای بی‌مزّه‌تر می‌کنند سر رفته است. کمدی‌های سینمای ایران روز به روز بی‌کیفیت‌تر می‌شوند و سردرِ سینماها روز به روز بیش‌تر به هم شبیه می‌شوند؛ آن‌قدر که خیال می‌کنیم نمایشِ عمومیِ بعضی از این فیلم‌ها چند ماه و چند سال طول کشیده و خیال می‌کنیم همه‌ی این فیلم‌ها را یک نفر ساخته و خیال می‌کنیم همه‌ی این فیلم‌نامه‌ها را یک نفر نوشته و خیال می‌کنیم در همه‌ی این فیلم‌ها فقط چند بازیگر حضور داشته‌اند؛ بی‌ آن‌که نامِ حضورشان را بشود بازی گذاشت و بی‌ آن‌که نتیجه‌ی کارشان سینما باشد، یا اسبابِ سرگرمی و آسودگیِ خاطرِ تماشاگران باشد، یا بعد از یک‌بار دیدن در خاطرِ تماشاگری بماند که روی صندلیِ سینما نشسته و دل خوش کرده به این‌که قرار است فیلمی سینمایی ببیند و حیف که آن‌چه می‌بیند فیلم نیست و چه بهتر که این چیز فیلم نیست؛ چون فیلم و سینما اساساً چیز دیگری است؛ چیزی از جنس فیلم‌های مستقلی که کسی از آن‌ها حمایت نمی‌کند. در چنین موقعیتی فیلم‌های مستقل بیش از قبل قربانی می‌شوند؛ قربانیِ بی‌برنامگیِ آن‌ها که کارشان ظاهراً برنامه‌ریزیِ اکران است و کارشان ظاهراً این است که فرصتی برای تماشای فیلم‌ها به تماشاگران بدهند.

این‌جا است که می‌شود یادِ فیلمی افتاد که داستانِ خانواده‌ای سه نفره بود که راهی ویلای‌شان می‌شدند تا کمی استراحت و تفریح حال‌شان را بهتر کند. دو جوانِ ظاهراً موقّر از راه می‌رسند و ظاهراً چیزی جز چند تخم‌مرغ نمی‌خواهند، امّا هر چه بیش‌تر می‌گذرد این دو جوان دست به کارهای عجیب‌تری می‌زنند و بلایی به سر این خانواده می‌آورند و دماری از روزگارشان درمی‌آورند که شرحش مایه‌ی عذابِ روح و روانِ آدمی است. و انگار داستانِ تماشاگرانی که به سینما می‌روند تا از فیلم دیدن لذّت ببرند و داستانِ فیلم‌سازانی که اعتنایی به سینمای معمول و متداول نمی‌کنند و دنبالِ راهی برای فرار از این سینما هستند، دست‌کمی از این خانواده ندارد. همیشه آدم‌هایی از راه می‌رسند که خواسته‌ای کوچک دارند امّا کم‌کم ورق برمی‌گردد و پرده می‌افتد و نقاب از صورت برمی‌دارند و معلوم می‌شود خانواده اسیرِ دستِ آن‌ها شده. آدم از فردای خودش خبر ندارد، ولی همیشه باید راهی برای فرار کرد؛ برای تن ندادن به این وضعیت و همیشه تماشاگرانی هستند که تماشای پلّه‌ی آخر را به فیلم‌های دیگری که دست از سرِ پرده‌‌ی سینما برنمی‌دارد ترجیح بدهند و اگر چنین تماشاگرانی نباشند سینمای ایران واقعاً آخرین نفس‌هایش را خواهد کشید.   

 

ـــــ عنوانِ یادداشت، نامِ فیلمی است از میشائیل هانکه.‌

 

این یادداشت در شماره‌ی هجدهمِ ماه‌نامه‌ی تجربه منتشر شده است.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱

À bout de souffle

 

 

یک‌شنبه عصر. چیزی به غروب نمانده. صندلی همان صندلی‌ست. چای همان چای. سرگرمِ آماده‌کردنِ کتابی که شاید آرام‌بخشِ این روزها باشد. امّا چیزی کم است. جای یکی و هر چای انگار تو را یادِ آن‌که نیست می‌اندازد. چه عصرِ ملال‌آوری.

نامِ عکس وقتِ چای است؛ کارِ جویرا سمرین.


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱

یک کشفِ دیگر ــ بله؛ یک کشفِ دیگر!

 

 

ایلیف: پدر، وقتی بزرگ شدیم و مردانِ آزاده و آزادی‌پرستی شدیم، آن‌وقت چه‌کار می‌کنیم؟

دکتر استوکمان: آن‌وقت، پسرم، تمامِ این گرگ‌ها را می‌تارانید و می‌ریزید توی اقیانوسِ اطلس!

[ایلیف مردّد به‌نظر می‌رسد، امّا مورتن از جا می‌جهد و هورا می‌کشد.]

خانمِ استوکمان: فقط خدا کند گرگ‌ها تو را توی اقیانوس نیندازند، توماس.

دکتر استوکمان: مرا توی اقیانوس بیندازند؟ دیوانه شده‌ای، کاترین؟ حالا که قوی‌ترین مردِ این شهر شده‌ام؟

خانمِ استوکمان: تو قوی‌ترین مردِ این شهر شده‌ای؟ تو؟

دکتر استوکمان: بله، من! تازه، این‌که چیزی نیست! من حالا یکی از قوی‌ترین مردانِ دنیا هستم!

مورتن: راست می‌گویی، پدر؟

دکتر استوکمان [صدایش را پایین می‌آورد]: هیس! فعلاً نباید صدایش را دربیاورید! من یک کشفِ دیگر کرده‌ام!

خانمِ استوکمان: نه‌دیگر؛ توماس. همان‌یکی برای هفت پُشت‌مان کافی‌ست!

دکتر استوکمان: یک کشفِ دیگر ــ بله؛ یک کشفِ دیگر! [همه را دورِ خود جمع می‌کند و به‌نجوا می‌گوید] آن کشف هم این است: قوی‌ترین انسانِ دنیا کسی‌ست که بتواند تنها روی پای خودش بایستد!

خانمِ استوکمان [لبخند می‌زند و سر تکان می‌دهد]: پوه، توماس...!

پترا [با حرارت دستِ پدر را می‌گیرد و با چشمانی سرشار از ایمان]: پدر! 

 

هنریک ایبسِن؛ دشمنِ مردم [درام در پنج پرده]؛ ترجمه‌ی اصغر رستگار؛ نشرِ فردا؛ چاپِ اوّل، ١٣٧٨، صفحه‌‌های ١۴٢ و ١۴٣. 

بعدِ تحریر: باید کتاب‌ها را جابه‌جا می‌کردم امروز. کتاب‌خانه‌های کوچک باید کمی بالا می‌رفتند. کتاب‌ها را که برداشتم چشمم افتاد به دشمنِ مردم. کتاب‌ها را گذاشتم روی زمین. تکیه دادم به دیوار و دوباره از سر خواندمش. سالی یک‌بار انگار باید بخوانمش. دکتر استوکمانِ عزیز...        

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱

هجدهمین شماره‌ی ماه‌نامه‌ی تجربه منتشر شد...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱

زندگی × ٢

 

 

 

نظمِ ظاهراً همیشه عنصرِ مطلوبی بوده است و هرچه رنگ‌وبویی از نظم داشته مطلوبِ آدم‌هایی بوده که خیال می‌کرده‌اند نظم دایره‌ی سفیدی‌ست روی زمینی سیاه و پا را نباید از این دایره فراتر برد، وگرنه هیچ‌چیز پایدار نمی‌ماند و آشوب دنیا را برمی‌دارد. امّا همان‌جور که فیلسوفی فرانسوی گفته وقتی به چیزهای درست فکر کنیم و بعد نقطه‌ی عکسِ آن‌ها را به یاد بیاوریم، آن‌وقت به نظر می‌رسد عکسِ هر چیز هم درست است. هیچ نظمی انگار ابدی نیست و همیشه باید چشم‌به‌راهِ عاملِ اخلالی بود که این نظم را به‌هم بزند تا از دلِ این اخلال نظمِ تازه‌ای شکل بگیرد؛ نظمی که لابد به آن‌ها که پیش از این به آن نظمِ پیشین عادت کرده بودند غریب و دور از ذهن و ای‌بسا دیوانه‌وار به نظر برسد. پس ظاهراً همه‌چیز ظاهراً به عادتِ آدمی برمی‌گردد؛ آدمی‌ست که به نظم عادت دارد، یا به بی‌نظمی که خود نظمِ تازه‌ای‌ست.

و زندگیِ فیلیپ هم در همه‌ی این سال‌ها به واسطه‌ی نظمی که بخشی‌ از آن خواسته‌ی خودش و بخشی خواسته‌ی دیگران بوده ضرباهنگی پیدا کرده که اخلال در آن ناممکن به‌ نظر می‌رسد. چه‌‌کسی باور می‌کند فیلیپِ آداب‌دانِ باوقارِ خوش‌پوشی که همه‌ی این سال‌ها را روی صندلیِ چرخ‌دار گذرانده به‌واسطه‌ی هم‌نشینی و هم‌کلامی با دریسِ نه‌چندان آداب‌دانِ نه‌چندان باوقارِ نه‌چندان خوش‌پوش شیوه‌ی نگاهش را به دنیا و زندگی تغییر دهد؟ نکته‌ی اساسی انگار تغییرِ نظمِ سابق است و آفریدنِ نظمی تازه. و همین است که دریس کم‌کم به عاملِ نظم بدل می‌شود؛ نظمِ تازه‌ای که شادی و طراوتِ ازدست‌رفته‌ی زندگی را برای فیلیپِ ظاهراً مغموم به ارمغان می‌آورد. مناسباتِ فیلیپ و دریس البته دوسویه است: همان‌قدر که فیلیپ از دریس شیوه‌های لذّت از زندگی را می‌آموزد، دریس هم آدابِ زندگی را فرامی‌گیرد؛ آن‌قدر که می‌شود اوّلین برخوردش را با راننده‌ای که روبه‌روی درِ خانه‌ی فیلیپ توقّف کرده مقایسه کرد با روزی که مجبور می‌شود از این خانه‌ی محبوب برود. چیزی در این بین تغییر کرده؛ هم در نگاهِ فیلیپ که دیگر دنیا را در چارچوب‌های قبلی نمی‌بیند، هم در نگاهِ دریس یاد می‌گیرد که آداب‌دانی نکته‌ی مهمی‌ست در مواجهه با دیگران.

و البته آن‌چه نباید فراموشش کرد خوش‌بختی‌ست که (به‌قولِ تری ایگلتن) همان چیزی‌ست که هر آدمی برای رسیدن به آن تلاش می‌کند. برای فیلیپی که این سال‌ها را روی صندلیِ چرخ‌دار گذرانده خوش‌بختی شاید نشستن صندلیِ کناریِ دریس است و تماشای خیابان‌ها و بزرگ‌راه‌ها در شب و از همه مهم‌تر رویارویی با آن‌که ماه‌ها مخاطبِ نامه‌هایش بوده است. چیزی انگار مهم‌تر از این نیست که آدمی دلش برای کسی بتپد؛ به شرطِ آن‌که این تپیدنِ دل یک‌سویه نباشد. پس هیچ مهم نیست که فیلیپ باقیِ عمر را باید روی صندلیِ چرخ‌دار بنشیند؛ مهم این است که حس کند خوش‌بخت است و خوش‌بختی انگار معادلِ دیگر (یا بهتر؟)ی‌ست برای رضایت از خود؛ این‌که آدمی حس کند همه‌ی توانش را به کار بسته و حاصلِ کار را هم دیده. و مگر برای دریس لذّتِ پول‌درآوردن از اوّلین تجربه‌ی نقّاشی یا هم‌نشینی با فیلیپِ موسیقی‌شناس چیزی غیر از این است؟ به‌واسطه‌ی هم‌نشینی با فیلیپ است که دریس غم‌های گذشته را فراموش می‌کند و با شوخی‌های دل‌پذیر و نیشِ بازِ او گذشته در کسری از ثانیه نیست‌ونابود می‌شود تا پا به مرحله‌ی تازه‌ای از زندگی بگذارد؛ آن‌قدر تازه که (باز هم به‌قولِ ایگلتن) انگار با واردشدن به موقعیتی تازه یک‌بار مرده و زنده شده. این نفیِ دائم است. هیچ‌چیزِ زندگی پایدار نیست و آدمی مدام از خود فراتر می‌رود؛ لابد به این امید که موقعیتِ تازه موقعیت بهتری باشد.

این‌جاست که می‌شود مکالمه‌ی فیلیپ و دریس را درباره‌ی هنر به یاد آورد؛ تنها هنر است که می‌ماند و آدمی اگر ذرّه‌ای عقل داشته باشد در جست‌وجوی این تنها چیزِ ماندنیِ دنیا خواهد بود و هنر فقط تابلوهای آبستره‌ای نیست که دریس یک‌بار آن‌را به خون‌دماغ‌شدنِ نقّاش تعبیر می‌کند و بعد خودش سعی می‌کند چیزی شبیه آن‌را بکشد؛ بیش‌تر به نیّتِ پول‌درآوردن؛ هنر آن موسیقی‌های جاودانه‌ای هم هست که وقت و بی‌وقت در خانه‌ی فیلیپ پخش می‌شوند؛ باخ و ویوالدی و دیگرانی که دریس حتّا نام‌شان را نشنیده امّا موسیقی‌شان به گوشش آشناست. با این‌همه انگار هنرِ دیگری هم هست که نباید از آن غافل شد؛ هنرِ دوست‌داشتن و دریس هرچند در این هنر صاحبِ کمالات نیست، امّا دست‌کم استادِ قابلی‌ست و همین‌که می‌تواند حالِ خرابِ فیلیپ را بهبود بخشد و بعد ببردش به رستورانی که قرار است وعده‌گاهِ فیلیپ و مخاطبِ نامه‌هایش باشد؛ خبر از رضایتِ درون می‌دهد؛ رضایتی ابدی که بارها بیش‌تر از تابلو یازده هزار یورویی‌اش ارزش دارد.


دست‌نیافتنی‌ها؛ ساخته‌ی الیویه ناکاش و اریک تولدانو


این یادداشت، پیش‌تر، در ماه‌نامه‌ی ٢۴ منتشر شده.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱

سیمای زنی در میانِ جمع

 

 


تذکّر: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این نوشته لو رفته. مراقب باشید!

سکوتِ باربارای غریبه‌ به چشمِ همکارانِ تازه‌اش در بیمارستانِ این شهرِ کوچکِ آلمانِ شرقی آن‌قدر پُررمزوراز است که هربار با دیدنش خیال می‌کنند که این نگفتن و ساکت‌ماندن دلیلِ پنهان‌کردنِ چیزی‌ست از دیگران و حق البته با آن‌هاست؛ چون رازِ باربارا گفتنی نیست و مأمورِ اداره‌ی امنیت هم که گاه و بی‌گاه خانه‌ی باربارا را به‌نیّتِ سر درآوردن از این رازِ بزرگ می‌گردد، می‌داند که حرف‌کشیدن از باربارای غریبه ممکن نیست.

باربارا خلوتی برای خودش تدارک دیده که دیگران را راهی به آن نیست و البته اوّلین قدم برای بستنِ دری که رو به این خلوت باز می‌شود تظاهر به سردی‌‌ست تا خیال کنند باربارا بویی از انسانیت نبُرده و لبخندهای بی‌روحش صرفاً رفعِ مسئولیت است.

امّا در این شهرِ کوچک انگار هیچ‌کس به‌اندازه‌ی باربارای غریبه انسان نیست؛ یا دست‌کم دربرابرِ رفتارهای غیرِانسانی لب به گفتن باز نمی‌کند؛ که اگر چنین می‌بود استلّای زخم‌خورده‌ی ناتوان را مدام از بیمارستان به اردوگاهِ کارِ اجباری نمی‌فرستادند.

مسأله این است که بنا بوده همه‌ی آن‌ها که این‌سوی دیوارند برابر باشند امّا قانونِ نانوشته‌ای شماری از آن‌ها را برابرتر دانسته و این ابتدای ویرانی‌ست و دل‌کَندن از این‌سوی دیوار انگار وظیفه‌ی هر آدمی‌ست که انسانیت را دوست می‌دارد و به آن احترام می‌گذارد.

این است که حتّا آندره‌ی طبیب هم انگار تنها به سوگندِ بُقراط پای‌بند است و دلیل می‌آورد که کارِ طبیب چیزِ دیگری‌ست؛ بی‌اعتنا به این‌که بیمار کنارِ مردم است یا روبه‌روی‌شان. همین انسانیت است که باربارا را به کاری وامی‌دارد که مهم‌ترین کارِ زندگیِ اوست؛ ایثاری که در کلمه نمی‌گنجد؛ ترجیحِ دیگری (استلّا) به خود و اسبابِ آسایشِ استلّا را فراهم‌کردن، بی‌اعتنا به جهنّمی که ورودِ دوباره‌ی باربارا را انتظار می‌کشد.

نکته‌ی اساسیِ باربارای کریستین پتزولد خلاف‌آمدِ عادت‌بودنِ رفتارِ آدمی‌ست که به‌جست‌وجوی آزادی برمی‌آید امّا در لحظه‌ی موعود آزادی را به دیگری تقدیم می‌کند تا دیگری بختش را برای آزادی و لذّت‌بردن از زندگی بسنجد و آزادی انگار موهبتی‌ست که آدمی هیچ‌گاه از یاد نمی‌برَدَش؛ حتّا وقتی روی صندلی می‌نشیند و یکی از آن لبخندهای سرد را روی لب‌هایش می‌نشاند.

 

باربارا؛ ساخته‌ی کریستین پتزولد

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱

به حُرمتِ اربعین...


 

 

علی مصفّا: در خبرها آمده بود شورای صنفی نمایش، به حُرمتِ اربعین، تحریم سینما آزادی را لغو کرد و حواله‌ی اکرانِ فیلمِ من و زیبا را صادر کرد. فیلمِ پلّه‌ی آخر که قراردادش را قبل از من و زیبا ثبت کرده بود و تاریخ هشتم آذر ماه برای اکرانش تعیین شده بود، به دلیل تحریمِ سینما آزادی توسط همین شورا بهترین فرصت برای اکرانش را از دست داد و بعد با پیشنهاد اکران در سینما فرهنگ از تاریخ سیزده دی مواجه شد که ما، به‌خاطر اکران نامناسب، ناقص، تک‌سئانس بودن و به صلاح‌دید پخش‌کننده‌ی محترم، آقای شایسته، آن را نپذیرفتیم و به آن اعتراض کردیم.

بلافاصله همین اکران در سینما فرهنگ به فیلم من و زیبا پیشنهاد شد که تهیه‌کننده‌ی محترم آن فیلم هم آن اکران را نپذیرفت و اعتراض کرد و پیرو آن شورای صنفی نمایش به‌یک‌باره تحریمِ سینما آزادی را فراموش کرد و با اکرانِ فیلمِ ایشان در سینما آزادی موافقت کرد و، با بی‌انصافیِ تمام، حقّ مسلّم و ثبت شده‌ی اکرانِ فیلمِ پلّه‌ی آخر در سینما آزادی را به فیلم دیگری واگذار کرد و به حُرمتِ اربعین حقّ مرا ضایع کردند.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱

سپاسِ بسیار

 

ممنونم از همه‌ی دوستانی که در این روزهای تلخ، در این روزهای بهت و حیرت، با کلماتِ محبّت‌آمیز و سرشار از مهرشان این تلخی را کم‌تر کردند.

مهر و لطفِ شما فراموش‌ناشدنی‌ست. این‌همه مهر و لطف را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.

امیدوارم روزهای‌تان همیشه سرشار از شادی و خوشی باشد و شرمنده‌ام که از همه‌ی دوستان یک‌جا تشکر می‌کنم.

سلامت باشید همیشه و شاد و خوش و خوب.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱

La chambre verte

 

 

همیشه همین‌طورهاست انگار؛ آدم که چشم باز می‌کند سیاهی‌ست فقط؛ نه چراغی، نه روزنه‌ای به روز؛ انگار شب باشد همیشه؛ انگار شب بوده همیشه؛ انگار روز برنیامده هیچ‌وقت؛ انگار ماه هم نبوده هیچ‌وقت؛ انگار هیچ‌وقت چراغی توی این اتاق نبوده؛ انگار همیشه همین‌طورها بوده، بعد آدم دوباره که چشم را می‌بندد، پاها را دراز می‌کند، دست‌ها را می‌گذارد روی پا، یا روی زمین، نفس می‌کشد آرام، بعد سیاهی انگار از فضا منتقل می‌شود به سرش؛ جا خوش می‌کند آن‌جا؛ می‌مانَد؛ انگار جایی بهتر از این پیدا نکرده تا حالا...

نامِ عکس اتاقِ تاریک است؛ کارِ آلن یاماساکی رم.


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱

When Did You Last See Your Father

 

 

آدم است دیگر؛ فکر و خیال می‌بافد برای خودش؛ فکر می‌کند خواب است این‌ها که دیده؛ فکر می‌کند هر خوابی تمام می‌شود بالأخره؛ فکر می‌کند بعد که بیدار شود دنیا جای بهتری‌ست...  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱

Après la vie

 

 

«سَن کلود، فوریه‌ی ١٩٢٩. یادداشت‌های ١٩٢٩ و ١٩٣٠. روک‌برون.» 

بلند می‌گویی تمام شد این کتاب.

می‌گذاری‌ش توی فولدری که قدیم‌ها اسمش را گذاشته بودی آرزوهای بزرگ. فولدری که بعدها اسمش را گذاشتی سال‌های آتش و برف. حالا هم شده علی‌هذا. فایل‌ها را می‌شماری. شش‌تا. پنج سال را خلاصه کرده‌ای توی این شش فایل. توی این فولدر. یکی‌یکی بازشان می‌کنی. صفحه‌ی اوّل‌شان را می‌خوانی. تقدیم‌نامه‌ها را. چه آرامشی دارند. می‌بندی‌شان. فایلِ تازه را باز می‌کنی. چند صفحه‌ی اوّلش را می‌خوانی. یادِ چند خطِ این کتاب می‌افتی. یادِ این‌که نوشتنِ آن چند خط به فارسی چند روز طول کشیده. به آن چند خط رسیده بودی که فکر کردی باید کتاب را کنار بگذاری. می‌گردی و پیداش می‌کنی. هنوز همان‌قدر مهیب است؟ هست. فایل را می‌بندی. مطمئن می‌شوی که توی فولدر است. که همان‌جا می‌ماند. توی فولدرِی که حالا شده علی‌هذا. بعد می‌نشینی روی صندلیِ کهنه‌‌ای که رو به حیاط است و زل می زنی به حیاطی که برگی به درخت‌هاش نمانده. به حیاطی که این ساعتِ روز غرقِ آفتاب است. فکر می‌کنی چای داغ در ماگِ سفیدِ حلزونی می‌چسبد. با تکّه‌ای شکلات؟ نه. چای خالی. با بهارنارنج. خانه ساکت است. تلفن روی میز روشن است ولی زنگ نمی‌زند. چای. فقط چای.

نامِ عکس صندلیِ کنارِ پنجره است؛ کارِ جان بینم.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱

Tout va bien

 

 

خانه ماندن. از پنجره آسمانِ بارانی را تماشا کردن. گوشه‌ای نشستن. کتاب خواندن. کتاب را نیمه‌کاره رها کردن. کتابِ دیگری برداشتن. کتابِ دیگر را بستن. در خانه قدم زدن. از پنجره زمینِ خیس را تماشا کردن. سریالِ تازه‌ای را شروع کردن. چهار قسمتِ یک ساعته را دیدن. از پنجره آسمانِ پیش از غروب را دیدن. چای نوشیدن. کاری نکردن.

 

نامِ عکس چای دل‌پذیرِ شب است؛ کارِ آنّاپ ویچای.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ دی ۱۳٩۱