شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک روز ـــ شعری از محمود درویش

 

               

وقتی ابری          

روی دیواری مکث می‌کند    

باید پیشانی‌ام

مثلِ پنجره‌ای شکسته

سر بچرخاند و

باید از یاد ببرم

که فراموشی اسیرم کرده

باید

شناسنامه‌ام را گُم کنم

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ درخششِ ابدیِ ذهنِ بی‌آلایش؛ ساخته‌ی چارلی میشل گُندری و چارلی کافمن

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه

پرویز را به‌ خاطر بسپار...

 

 

 

پرویز فیلمِ دوّمِ کارگردانِ جوانی‌ست که فصلِ باران‌های موسمی‌‌اش فیلمی کاملاً شهری بود و تصویری از ملال و دل‌مُردگی یک پسرِ نوجوانِ سخت بی‌انگیزه که از ظاهرش نمی‌شد فهمید که چی می‌خواهد و چی نمی‌خواهد و البته شهرنشینی و مصرف‌گرایی عملاً به راهی بدل شده بود که آدم‌ها به‌واسطه‌اش خواسته‌های خویش را عملی کنند و هویّتِ فردی‌شان هم به‌واسطه‌ی همین مصرف‌گرایی آشکار می‌شد.

پرویز هرچند فضایی ظاهراً متفاوت دارد، امّا شخصیتِ اصلی‌اش، مردِ پنجاه‌ساله‌ی چاق و گُنده‌ای که ناگهان به امانِ خدا رها می‌شود، اندکی شبیهِ سینای فصلِ باران‌های موسمی‌ست که بدونِ گذر از دوره‌ی جوانی و بلوغ پا به دنیای بزرگ‌ترها گذاشت و چشم‌ها را که باز کرد در میانه‌ی زندگی بود و پیوندی که معلوم بود راه به جایی نمی‌بَرَد.

پرویز هم انگار چنین وضعیتی دارد؛ با این توضیح که از ابتدا برداشتِ نادرستی از زندگی و دیگران دارد و خیال می‌کند دیگرانند که محتاجِ او هستند و بدونِ کمک‌های او راه به جایی نمی‌برند؛ غافل از این‌که داستان اصلاً چیزِ دیگری‌ست و در همیشه بر این پاشنه نمی‌چرخد. این چیزهاست که پرویز را کم‌کم از مردِ چاقِ گُنده‌ی بی‌مصرفِ بدلباسی که در ساختمان‌های آتی‌ساز پیشِ پدرش زندگی می‌کند، به مردِ چاقِ گُنده‌ی پُرکینه‌ای بدل می‌کند که تبر به ریشه‌ی دیگران می‌زند چون خیال می‌کند دیگران تبر به ریشه‌اش زده‌اند. اندک‌اندک می‌فهمد سطحِ روابطش را با آدم‌ها باید از نو تعریف کند و می‌فهمد در جوابِ تهدید و ارعابِ دیگران نباید کوتاه بیاید و یاد می‌گیرد که جوابِ هر خشونتی را باید با خشونت داد و به آدم‌ها یادآوری کرد که حرفِ آخر را خودشان نمی‌زنند و همیشه حق با کسی‌ست که تهدیدِ قوی‌تری داشته باشد.

این‌جا هم سکوت نقشی اساسی بازی می‌کند؛ با این تفاوت که خس‌خسِ نفس‌های پرویزِ چاقِ گُنده‌ی بی‌مصرف به موسیقیِ کم‌نظیری تبدیل شده که تماشاگرش را می‌ترساند؛ مردی که انگار در پنجاه سالگی خودش را شناخته و از ظرفیت‌های درونی‌اش سر درآورده؛ از این‌که در وجودِ هر آدمی موجودِ دیگری هست که هیچ شباهتی به ظاهرِ معصوم و بی‌دست‌وپایش ندارد و کافی‌ست اذیتش کنند و پا روی دُم‌اش بگذارند تا به دیوی دوسَر بدل شود؛ اژدهای هفت‌پیکر حتا و همه‌چیز را نیست‌ونابود کند.  

نتیجه‌ی کار؟ بسیار دیدنی. از دست نباید داد.

پرویز؛ ساخته‌ی مجید برزگر

بعدِتحریر: یک‌بار دیدنِ پرویز اصلاً کافی‌ نیست. این چند کلمه نتیجه‌ی یک‌بار دیدنِ فیلم است.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱

سرِ سازگاری ندارد با ما این باد ـــ شعری از محمود درویش

 

 

 

سرِ سازگاری ندارد با ما این باد

دست در دستِ دشمنِ ماست

بادِ جنوب

 

چه گذرگاهِ باریکی‌

ما رودرروی تاریکی

انگشت‌ها را بلند کرده‌ایم

به نشانه‌ی پیروزی

شاید تاریکی روشنایی شود

 

بالا می‌رویم از درختِ رؤیا

ای نهایتِ زمین

ــ رؤیای سرسختِ ما

هنوز پابرجایی؟

 

این بارِ هزارم است

که بر آخرین هوا می‌نویسیم

می‌میریم

امّا اجازه‌ نمی‌دهیم بگذرید

 

راه می‌افتیم

دنبالِ صدای خود

ماه را شاید ببینیم

ترانه می‌خوانیم

سنگی شاید بترسد

و به جانِ تن می‌افتیم

ــ با آهن...

ــ با آهن...

رودی شاید سر بلند کند

 

سرِ سازگاری ندارد با ما این باد

دست در دستِ بادِ جنوب است

بادِ شمال

و این صدای ماست که فریاد می‌زند

راهی برای فرار هست؟

 

زن‌های خرافاتی را می‌گوییم خانواده‌ای برای‌مان پیدا کنند

خانواده‌ای که مُرده‌ی ما را بیش‌تر دوست می‌دارند

کرکسی روی سرمان می‌افتد

 

راه می‌افتیم دنبالِ رؤیاهای خود

که ببینیم‌شان

راه می‌افتد دنبالِ ما

که ببینندمان

راهی برای فرار نیست

 

چیزی شبیه مرگ را ادامه می‌دهیم و

زندگی می‌کنیم

و چیزی شبیه مرگ

پیروزی‌ست

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ ٢١ گرم؛ ساخته‌ی الخاندرو گونثالث اینیاریتو و گی‌یرمو آریاگا                 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه

دانشِ طَرَبناک

 

 


چیزی انگار سخت‌تر از انتخاب نیست؛ از گوشه‌ای نشستن و از دیگران دورماندن و فکر کردن به چیزی که  انگار همه‌ی خیالِ آدم را پُر کرده و جایی برای چیزهای دیگر نگذاشته و ناگهان به‌یادآوردنِ چیزی که گاهی به خیالِ آدم می‌رسد؛ لحظه‌ای می‌مانَد و می‌رود و زمان می‌بَرد تا دوباره از راه برسد.

چیزی انگار سخت‌تر از انتخاب نیست؛ وقتی جِسیِ سی‌وچند ساله‌ی کتاب‌خوانده‌ی دانشگاه‌رفته‌ی علومِ انسانی خوانده می‌بیند از آن درس و مشق‌ها و پشتِ میز و صندلی نشستن‌ها چیزی نمانده غیرِ حسرتی برای خوب زندگی‌کردن و انگار هیچ کلاسِ درس و هیچ استاد و معلّم و هیچ کتابی آدابِ این خوب زندگی‌کردن را یاد نمی‌دهد.

همین است که جِسی کتاب‌خوانِ فرانزن‌‌پَسَند با دیدنِ رمانِ خون‌آشام‌ها دستِ زیبیِ نوزده ساله عصبانی می‌شود و سعی می‌کند او را به راهِ راست هدایت کند؛ به راهِ ادبیات؛ امّا ادبیات چه فایده‌ای دارد وقتی خواننده‌اش جوانِ دیگری به‌نامِ دین باشد؛ یکی هم‌سنّ‌وسالِ زیبی که اتّفاقاً کتاب‌خوانِ فرانزن‌‌پَسَند است، امّا روزگار روی خوشش را نشانش نداده و دست‌آخر وادارش کرده که قیدِ همه‌چیز را بزند.

از بی‌شمار فایده‌های ادبیات یکی هم انگار تسلّی‌بخش‌بودنِ آن است در مواجهه با مصائبِ زیستن و مصائبِ زیستن انگار یکی دو تا نیست و خوب که ببینیم زندگی انگار بدونِ این مصائب نمی‌گذرد و انگار بزرگ‌ترین مصیبتِ دنیا تنهایی‌ست؛ صبح و شب را تنها سپری‌کردن و حسرتِ زندگیِ دیگران را خوردن. همین است که جِسی در همه‌ی آن روزها آنّا را نمی‌بیند؛ می‌بیند و نمی‌بیند و تا زیبی از راه نرسد و فکرِ او را مشغول نکند بودنِ آنّا را جدّی نمی‌گیرد. همیشه یکی هست که آدم را دست‌کم نگیرد؛ که همیشه ببیندش و حواسش به کتابی باشد که همیشه چند صفحه‌اش را می‌خوانده و می‌رفته.

همیشه همین‌طورهاست؛ آدم حواسش به چیزهایی نیست و همیشه دیگرانی هستند که هوای آدم را دارند و همیشه همین دیگرانند که درست در لحظه‌ی ویرانی، در لحظه‌ای که آدمی حس می‌کند زمین زیرِ پایش خالی شده و در آستانه‌ی سقوط است، دستش را بگیرند و جانش را نجات دهند. همیشه آنّایی هست که لبخندی حقیقی را روی لبِ یکی مثلِ جِسی بنشاند؛ لبخندی که جِسی با سال‌ها درس و مشق و علومِ انسانی آن‌را از خودش دریغ کرده و زندگی بدونِ این لبخند، بدونِ فکرکردن به آینده‌ای که در راه است، انگار هیچ فایده‌ای ندارد.

علومِ مقدّماتی ساخته‌ی جاش رادنر

 

این یادداشت، پیش از این، در ماه‌نامه‌ی ٢۴ منتشر شده است.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱

پوستِ پرتقال ــ شعری از محمود درویش

 

 

پرتقال

در برفِ زندان

پنهان است.

صبحانه را که قسمت می‌کنند

به هر کسی

پوستِ پرتقالی می‌رسد.

پوستِ پرتقال

در آفتاب

تازه می‌شود.

ما

عاشقِ پوستِ پرتقالِ تازه‌ایم

مزّه‌ی پرتقال می‌دهد

این پوست.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه

فیلمِ روزِ دهمِ جشنواره

 

 

هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند (پوران درخشنده)

بهترین فیلمِ پوران درخشنده؟ شاید. امّا فیلم مثلِ همه‌ی فیلم‌های کارگردان بیانیه/ مقاله‌ای اجتماعی‌ست که در آستانه‌ی سینما می‌ایستد، حقیقتی اجتماعی را یادآوری می‌کند؛ حقیقتی تلخ که معمولاً جایی در فرهنگِ ما ندارد. یادآوریِ این‌که کودک‌آزاری جنایتی‌ست فراموش‌ناشدنی و آینده‌ی کودک را خراب می‌کند. از این نظر هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند قابلِ ستایش است، امّا فیلمِ خوبی نیست و اگر پایانِ (نسبتاً) غافل‌گیرکننده‌اش نبود احتمالاً می‌شد نوشت به دیدنش نمی‌ارزد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱

فیلم‌های روزِ نهمِ جشنواره

 

 

فرزندِ چهارم (وحید موسائیان)

فیلمی فاخر با بودجه‌ای بسیار و امکاناتِ بسیار درباره‌ی فعّالیت‌های بشردوستانه و صلح‌طلبانه‌ی هلال احمرِ ایران در افریقا. یک بازیگرِ زنِ سینما به دلایلِ شخصی دست از بازی برداشته و دنیای عکّاسی را انتخاب کرده. مدیرِ کارخانه‌ی تولیدِ کفش در آستانه‌ی ورشکستگی‌ست. هردو به سومالی سفر می‌کنند تا کاری برای مردمانِ فقیرِ افریقا بکنند. برای‌شان کفش می‌بَرَند و برنج و خورشِ قیمه با سیب‌زمینی و لیمو عمّانیِ فراوان می‌پزند و عکّاسِ سابقاً بازیگر از پشتِ شیشه‌ی ماشین مدام عکس می‌گیرد و با این‌که دوربین مجهّز به لنز است تا جایی که می‌شود به سوژه نزدیک می‌شود. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش نمی‌ارزد.

 

 

 

سربه‌مُهر (هادی مقدّم‌دوست)

اوّلین ساخته‌ی فیلم‌نامه‌نویسِ جوانِ سینمای ایران قرار بوده کُمدی‌ای باشد درباره‌ی وضعیتِ دخترِ وبلاگ‌نویسی که از سنّ ازدواجش گذشته و شغلی هم ندارد و حالا به این نتیجه می‌رسد که شاید اگر نماز بخواند و دعا کند خدا هم آرزویش را برآورده کند. بعدِ یکی دو نماز و دعا به شیوه‌ی کاملاً مخفی، هم کار پیدا می‌شود هم خواستگار و مسأله این است که رئیس همان خواستگار است و دختر نمی‌تواند‌ به‌سادگی برایش توضیح بدهد که تازگی‌ها نمازخوان شده. این ظاهراً همان رازِ سربه‌مُهری‌ست که چیزی نمانده آینده‌ی دختر را خراب کند. بازیِ لیلا حاتمی مثلِ بیش‌ترِ فیلم‌هاش دیدنی‌ست. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش می‌ارزد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱

شب

 

در راه است که آدمی به فکر می‌افتد. راه است که آدمی را به فکر می‌اندازد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

شب ـ شهر ــــ شعری از محمود درویش

 

 


آرام نمی‌گیرد

این شهر

خواب ندارد

...

کاری به کافه‌ها نداشته باش

من رستگارِ نیمه‌شبم

با گیلاسِ لبالب از شراب

...

این‌‌جا که نشسته‌ام

آفتاب نیست

...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ یک سالِ خوب؛ ساخته‌ی ریدلی اسکات

 

بعدِتحریر: محمود درویش ظاهراً این شعر را دوبار نوشته؛ این روایتِ اوّل است و روایتِ دوّم در شعرِ چند بندیِ پوستِ پرتقال آمده. شاید روزی آن شعر هم این‌جا منتشر شود.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه

فیلم‌های روزِ هشتمِ جشنواره

 

 

 

کلاسِ هنرپیشگی (علیرضا داوودنژاد)

یک فیلمِ خانوادگیِ دیگر از داوودنژاد، این‌بار در مُتل قو. وقتی زندگی به فیلم تبدیل می‌شود، یا وقتی صحنه‌ی فیلم همان پشتِ صحنه است. فیلم‌سازیِ خانوادگی حالا دیگر به یکی تجربه‌ها یا سرگرمی‌های گاه و بی‌گاهِ داوودنژاد تبدیل شده و بعضی از این فیلم‌های خانوادگی اتّفاقاً بهترین فیلم‌های کارنامه‌ی او در این سال‌ها هستند. این‌بار از اوّل تأکید می‌شود که آن‌چه پیش روی تماشاگر است، چیزی جز فیلم نیست و اعضای خانواده نقشِ خودشان یا نقشی شبیه خودشان را بازی می‌کنند. یک داستانِ کاملاً خانوادگی و ادای دینی به سینما. نتیجه‌ی کار؟ باید دید.

 

 

 

تاج‌محل (دانش اِقباشاوی)

فیلمی در آبادانِ این سال‌ها که شبیه فیلم‌های معمول و متداول نیست. نکته‌ی اساسیِ تاج‌محل این است که هرچند داستانش در آبادان اتّفاق می‌افتد امّا صرفاً فیلمی برای آبادانی‌ها نیست. شهر جذّاب‌تر از آن چیزی‌ست که خیال می‌کنیم و مرد و زنِ اصلیِ فیلم آن‌قدر خوبند که یک ساعت و نیم تماشاگر را روی صندلی نگه دارند. فیلمی جمع‌وجور، بی‌نهایت کم‌هزینه، جذّاب و اندکی تلخ درباره‌ی مصیبتی به‌نامِ زیستن و همه‌ی حاشیه‌هایی که زندگی را به کامِ آدم تلخ می‌کنند. با این‌همه پایانِ فیلم امیدوارانه است و دل به آینده خوش می‌کند. نتیجه‌ی کار؟ باید دید.

 

 

استرداد (علی غفّاری)

فیلمی فاخر با بودجه‌ای بسیار و امکاناتِ بسیار درباره‌ی بخشی از تاریخِ (تقریباً) معاصر. فیلمی تاریخی درباره‌ی شمش‌های طلایی که اتحّاد جماهیرِ شوروی می‌بایست به‌ازای غرامت به ایران می‌پرداخت. یک داستانِ معمّایی/ جاسوسی با بازیگرانِ ایرانی و روس که بیش‌تر شبیه فیلم‌های تلویزیونیِ عصرِ جمعه ا‌ست. نمایی در فیلم هست که استالین سیگارِ به لب از جا برمی‌خیزد و پیش می‌آید و شباهتِ بازیگر به استالین آن‌قدر کم است که می‌شود پیشِ خود فکر کرد واقعاً چه نیازی به این کار بوده؟ نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش نمی‌ارزد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱

فیلم‌های روزِ هفتمِ جشنواره

 

 


چه خوبه که برگشتی (داریوش مهرجویی)

بعد از جهانِ هولوگرافیک (آسمانِ محبوب) و فنگ شویی (نارنجی‌پوش) این‌بار نوبتِ سنگ‌درمانی‌ست و البته بشقاب‌پرنده و چیزهای شگفت‌انگیزِ دیگر. یک فیلمِ ظاهراً کمدی درباره‌ی دو دوست که دوستیِ دیرینه‌شان کم‌کم دچارِ خدشه می‌شود. یکی رضا عطاران است و یکی حامد بهداد. امّا نارنجی‌پوش (با همه‌ی ضعف‌هاش) در مقایسه با چه خوبه که برگشتی یک کمدیِ اکشنِ بامزّه محسوب می‌شود! فیلمِ دیگری در ادامه‌ی فیلم‌های عجیب‌وغریب و باورنکردنیِ دوره‌ی متأخرِ کارنامه‌ی مهرجویی که خبر از تغییرِ دنیای فیلم‌ساز می‌دهد. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش نمی‌ارزد.

 

 

 

دهلیز (بهروز شعیبی)

فیلمی از نسلِ تازه‌ی سینمای ایران. داستانی شهری درباره‌ی قصاص. داستانِ معلّمی که سر از زندان درآورده و همسری که در جست‌وجوی راهی‌ست برای نجاتِ او و پسرکی که تازه فهمیده پدرش همه‌ی این سال‌ها را در زندان گذرانده. فیلمِ جذّابی‌ست؛ امّا نیمه‌ی اوّلِ فیلم بی‌نهایت کُند است. شاید اگر کارگردان برای نمایش عمومی نیمه‌ی اوّلِ فیلمش را از نو تدوین کند دهلیز دیدنی‌تر شود. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش می‌ارزد.

 

 

دربند (پرویز شهبازی)

فیلمِ دیگری از کارگردانِ نفسِ عمیق؛ این‌بار درباره‌ی یک نسلِ چهارمی در تهرانِ این روزها. داستانِ گرفتاریِ دخترِ دانشجوی شهرستانی در دامی ناخواسته و همه‌ی مصائبی که بعد از این در تهرانِ مخوف پیش می‌آید. لحظه‌های دیدنی، موقعیت‌های جذّاب، دو بازیِ دیدنی و دیالوگ‌های به‌جا بخش‌هایی از فیلم را حقیقتاً دیدنی کرده. همه‌ی سعیِ کارگردان این بوده که در بازسازیِ موقعیت‌ها و دیالوگ‌ها تابعِ واقعیت باشد.. نتیجه‌ی کار؟ باید دید.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱

فیلم‌های روزِ ششمِ جشنواره

 

 

رسوایی (مسعود ده‌نمکی)

نامِ فیلم و کارگردان کفایت می‌کند.

 

 

 

خسته نباشید! (محسن قرایی)

فیلمی کوچک و جمع‌وجور از نسلِ تازه‌ی سینمای ایران و فیلمی از رضا میرکریمی به‌عنوانِ تهیه‌کننده. داستانِ زنی ایرانی و شوهرِ کانادایی‌اش که در سفری به ایران و کرمان باید تلخیِ از دست رفتنِ پسرشان را فراموش کنند. بخشِ اعظمِ فیلم به زبانِ انگلیسی‌ست و دو بازیگرِ اصلی (غوغا بیات و جلال فاطمی) به همین زبان حرف می‌زنند و حرف‌های‌شان روی پرده زیرنویس می‌شود. بخش‌هایی از فیلم حقیقتاً دیدنی‌ست؛ بانمک و جذّاب. به دیدنش می‌ارزد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱

فیلم‌ِ روزِ پنجمِ جشنواره

 

 


حوضِ نقّاشی (مازیار میری)

یک ملودرامِ ایرانی درباره‌ی زوجی که هر دو عقب‌مانده‌ی ذهنی‌اند؛ یکی بیش‌تر و یکی کم‌تر. داستانِ گرفتاریِ ناگهانیِ این زوج با پسرِ دبستانی‌شان و همه‌ی گرفتاری‌هایی که بعد از این پیش می‌آید. فیلمِ دیگری از منوچهر محمّدی به‌عنوانِ تهیه‌کننده. فیلمی که در بعضی صحنه‌ها اشکِ تماشاگرش را درمی‌آورد و در بعضی صحنه‌ها می‌خنداندش. داستانی نسبتاً متفاوت از تهرانِ این روزها با تکیه روی شخصیت‌هایی که معمولاً جایی در فیلم‌های ایرانی ندارند. نتیجه‌ی کار؟ دیدنش بد نیست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱

فیلم‌های روزِ چهارمِ جشنواره

 

 


اشیاء از آن‌چه در آینه می‌بینید به شما نزدیک‌ترند (نرگس آبیار)

یک داستانِ کاملاً زنانه درباره‌ی زنی ساده که سادگی‌اش هیچ ربطی به تهرانِ این سال‌ها ندارد و هیچ‌کس جز خودش معنای این سادگی را نمی‌فهمد. داستانِ جزئیاتِ زندگیِ زنی باردار که ویارِ خوردن دارد و برای جبرانِ کاری که کرده پا روی اصولش می‌گذارد؛ دزدکی سر زدن به خانه‌ی همسایه و زیر و رو کردنِ ظرف‌ها. فیلم یادآورِ بخش‌هایی از به همین سادگی (رضا میرکریمی)‌ست؛ با این تفاوتِ لیلاخانمِ این فیلم به رفتن فکر نمی‌کند؛ ماندن را ترجیح می‌دهد و در جست‌وجوی شادی‌های کوچک است. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش می‌ارزد.

 


قاعده‌ی تصادف (بهنام بهزادی)

اشاره‌های آشکاری در فیلم هست که قاعده‌ی تصادف را به تنها دو بار زندگی می‌کنیم پیوند می‌دهد؛ در عنوان‌بندیِ فیلم گوشه‌ی پوسترِ فیلمِ قبلیِ کارگردان را می‌شود دید؛ یکی از چند شخصیتِ اصلیِ فیلم اسمش شهرزاد است؛ گوی‌های آنیسه را روی میز می‌بینیم و روستای خیالیِ لیو این‌جا هم شهرزاد را به خود می‌خواند. امّا قاعده‌ی تصادف واقعاً هیچ ربطی به تنها دو بار زندگی می‌کنیم ندارد؛ فیلمِ دیگری‌ست با روش و شکل و مسیری دیگر؛ فیلمی آشکارا اجتماعی‌تر و انتقادی‌تر که دغدغه‌ی نسلِ چهارم را مطرح می‌کند؛ یا دست‌کم می‌خواهد گوشه‌ای از زندگی‌شان را نشان دهد، سرشار از دیالوگ در هفده پلان‌سکانس. نتیجه‌ی کار؟ باید دید.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱

فیلم‌های روزِ سوّمِ جشنواره

 

 


روزِ روشن (حسین شهابی)

فیلمِ اجتماعی؟ فیلمِ شهری؟ انتخاب با شماست. کارِ اوّلِ کارگردانی چهل‌وهفت ساله که دنبالِ راهی برای نمایشِ تلخی‌های جامعه می‌گردد؛ بی‌آن‌که فیلمش (و خودش) متّهم به سیاه‌نمایی شوند. فیلمی داستان‌گو و سرشار از دیالوگ که از همان ابتدا قاعده را بر گفتن می‌گذارد، نه تصویر کردن. تلاشِ یک زن و یک راننده‌ی آژانس برای قانع کردنِ کارمندانِ یک شرکت که در دادگاه حقیقت را بگویند و اجازه ندهند مردی بی‌گناه بالای دار برود. نتیجه‌ی کار؟ دیدنی.

 


برلین ٧ ــ (رامتین لوّافی‌پور)

فیلمی در بابِ مصائبِ مهاجرت به اروپا و همه‌ی سختی‌هایی که مهاجرانِ اهلِ خاورمیانه باید تحمّل کنند تا فرصتی برای زندگی در اروپای آزاد پیدا کنند. داستان‌ِ عراقی‌ها، کُردها و ایرانی‌ها. شبیه این موقعیت را پیش‌تر در فیلم‌هایی که به مهاجران در اروپا پرداخته‌اند دیده‌ایم. نتیجه‌ی کار؟ متوسّط. اصلاً چرا ایرانی‌ها باید فیلمی درباره‌ی سختیِ زندگیِ عراقی‌ها در آلمان بسازند وقتی نتیجه‌اش می‌شود برلین ٧ ــ؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱

فیلمِ روزِ دوّمِ جشنواره

 

 


آسمانِ زردِ کم‌عمق (بهرام توکّلی)

آسمانِ زردِ کم‌عمق ادامه‌ی منطقیِ پرسه در مه است و البته جسورتر از آن. فیلمی‌ شخصی‌ست که توکّلی می‌بایست بعدِ آن فیلم می‌ساخت؛ اگر نمایشِ عمومیِ فیلمش مدّت‌ها به تعویق نمی‌افتاد. فیلم آشکارا شبیه فیلم‌های معمول و متداولِ سینمای این سال‌های ایران نیست؛ بیش‌تر به تجربه‌های مستقلِ سینمای امریکا و اروپا شبیه است و هیچ بعید نیست جسارتش بابِ طبعِ شماری از تماشاگران نباشد. روایت‌ِ زندگیِ این زوجِ گرفتار که یکی اسیرِ افسردگی و توهّم و میلِ تباهی‌ست و یکی اسیرِ روزمرّگی‌های زندگی، روایتی خطّی ندارد؛ مُدام در رفت‌وآمد است در این خانه‌ی پوسیده‌ی رو به ویرانی و در فاصله‌ی این رفت‌وآمدهاست که گوشه‌هایی از دنیای‌شان را می‌بینیم؛ دنیای پریده‌رنگِ زشتی که هیچ ربطی به سرسبزیِ دنیای آوای موسیقی/ اشک‌ها و لبخندها ندارد؛ دنیای ایده‌آلی که رسیدن به آن انگار فقط در خواب ممکن است؛ خوابِ ابدی. نتیجه‌ی کار؟ بسیار دیدنی. از دست نباید داد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱

فیلم‌های روزِ اوّلِ جشنواره

 

 


هیچ‌کجا، هیچ‌کس (ابراهیم شیبانی)

بازی با زمان؟ زمانِ قطعه‌قطعه؟ ساختارِ موزائیکی؟ فیلم‌ساختن به سبکِ ٢١ گرم؟ هیچ ایرادی ندارد. تجربه‌ی هیجان‌انگیزی هم هست. امّا با دیدنِ هر فیلمی که زمان را قطعه‌قطعه می‌کند می‌شود از خود سئوال کرد که اگر زمان به‌هم‌ریخته نبود و خطّی روایت می‌شد چه اتّفاقی می‌افتاد؟ هیچ‌کجا، هیچ‌کس زمانِ به‌هم‌ریخته‌ای دارد؛ زمانی قطعه‌قطعه، امّا اگر زمانِ فیلم خطّی بود هم هیچ اتّفاقی نمی‌افتاد. شاید نیم‌ساعتِ اوّلِ فیلم را صرفِ کنارِ هم نشاندنِ قطعه‌های پراکنده نمی‌کردیم که ببینیم ماجرا از چه قرار است. داستانِ معمّایی/ پلیسیِ فیلم بدونِ این زمانِ قطعه‌قطعه داستانی معمولی‌ست. نتیجه‌ی کار؟ فیلمی معمولی.

 


گناه‌کاران (فرامرز قریبیان)

احتمالاً بهترینِ فیلمِ فرامرز قریبیان به‌عنوانِ کارگردان است. یک فیلمِ داستان‌گوی سرگرم‌کننده‌ی معمّایی/ پلیسی که الگویش داستان‌های پلیسیِ امریکایی و مهم‌تر از آن فیلم‌های پلیسیِ امریکایی و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها سریال‌های پلیسیِ امریکایی‌ست و اصلاً خجالت نمی‌کشد که تماشاگرش با دیدنِ صحنه‌های فیلم یادِ نمونه‌های اصلی بیفتد. فضای فیلم هم آشکارا یادآور همان فیلم‌هاست؛ به‌خصوص که پلیس‌های آگاهی بارانی به تن دارند و طوری هفت‌تیر می‌کشند که معلوم باشد تیراندازی‌شان حرف ندارد. مقایسه‌ی گناه‌کاران با فیلم‌هایی که شماری از هم‌نسل‌های قریبیان سال به سال می‌سازند نشان می‌دهد که پُرشمارکردنِ فیلم‌های کارنامه هیچ افتخاری ندارد. نتیجه‌ی کار؟ فیلمی دیدنی. 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱

درد ــ تکّه‌ای از شعرِ بَسّام حَجّار

 

 

 

...

درد وقتی‌ست که می‌بینی

وقتی سکوت می‌کنی و

می‌روی

وقتی نگاهت را

برای ما می‌گذاری

وقتی نگاهت دستی‌ست

که دستِ ما را می‌گیرد

 ...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم 

عکس‌های فیلمِ با او حرف بزن؛ ساخته‌ی پدرو آلمودُوار.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، بَسّام حَجّار

آدمی به آن‌سوی اندوه می‌رسد...

 

 

... چهل روز که سهل است؛ چهل ماه و چهل سال هم بگذرد تازه می‌مانَد. داغ است دیگر. کهنه نمی‌شود. خاطره‌ای کافی‌ست که دنیا موج بردارد پیشِ چشم‌ها. یا عکسی که گذاشته‌اند آن گوشه. یا جمله‌ای که یکی می‌گوید. تازه است هنوز. مثلِ روزِ اوّل است. مثلِ همان ساعتِ اوّل است هنوز. همان‌قدر مَهیب. پاک نمی‌شود از ذهن. هست. همان‌جا که روزِ اوّل بوده. می‌دانی چهل روز گذشته. ایستاده‌ای جایی که چهل روز پیش آشنا نبوده برات. خوابِ این‌جا را هم نمی‌دیده‌ای. حالا آشناست این‌جا. اسمِ خیابان را از بَر کرده‌ای. قطعه را. ردیف را. سنگ را فردا می‌گذارند انگار. سنگ را که می‌گذارند یعنی باید باور کرد. امّا داغ است. کهنه نمی‌شود. تازه است هنوز. اوپانیشادها را از جیب درمی‌آوری. می‌دانی کدام صفحه باز می‌شود. همان است. می‌خوانی: آدمی به آن‌سوی اندوه می‌رسد. اتوبوس که می‌ایستد می‌بینی باران گرفته. همه‌چیز آشناست انگار...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

لحظه‌ی بدرود ــ شعری از محمود درویش

 

 

 

چای نوشیدیم و

سیگار کشیدیم و

شب‌ را به خنده صبح کردیم

امّا سرپناهی نداشتیم

ــ تخت‌مان زمین بود و

ملافه‌مان آسمان.

 

چه می‌گفتیم

وقتی زمستان

در قلب‌مان خانه کرد؟

سیگار می‌کشیدیم و

برای هم‌دیگر از تبعیدگاه‌‌ می‌گفتیم

ــ از رسم‌ها

از آینده‌ی دست‌ها

از گذشت‌ها.

 

بعد قسم خوردیم

که هرچه زمان گذشت

ما نگذریم از زخم‌مان

ــ از سیگارکشیدن‌مان

از شادی و عاشقی‌مان.

 

ستاره‌‌ی کم‌سویی به ما رسید و

راه‌مان دوتا شد

رو برگرداندیم و

دست را برای بدرود بالا بُردیم

چیزی

ــ مُدام ــ

در چشم‌مان می‌چرخید

چیزی

ــ مُدام ــ

در قلب‌مان کوچک می‌شد.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ نامزدیِ بسیار طولانی؛ ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه

از شعرهای کوتاه ــ محمود درویش

 

 


پشتِ سرم را نگاه می‌کنم

خودم را می‌بینم

زیرِ باران می‌دوم

این‌جا ـــ

آن‌جا ـــ

از نو آن‌جا ـــ

 

بی‌آن‌که بدانم

خوش‌بختم آیا؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک؛ ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه

چیزی به ساعتِ هشتِ صبح نمانده بود...

 

 

 

قهرمانِ ما فریادی کشید و سرش را در دو دست گرفت... افسوس، این همان چیزی بود که او از مدّت‌ها پیش احساس کرده بود.

 

آخرین سطرهای رمانِ همزاد: شعری پترزبورگی؛ نوشته‌ی فیودور داستایفسکی؛ ترجمه‌ی سروش حبیبی؛ نشرِ ماهی؛ زمستانِ ١٣٩١   

نامِ عکس مسافران است؛ کارِ دیوید براین.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱

پنجره‌ها ــ شعری از یوسف الصائغ

 

 


دو سال است

هرجا می‌روم

پنجره را با خودم می‌بَرَم.

دو سال است

دنیا را

دنبالِ تو می‌گردم.

دو سال است

این دو چشم

پنجره‌هایی رو به توست.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ پیش از نیمه‌شب؛ ساخته‌ی ریچارد لینک‌لیتر.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، یوسف الصائغ ، ترجمه

حُزنی که در قلبِ خود حمل می‌کردند...

 

 

 

اندوه دردی نیست که فردِ منزوی را مبتلا کند، حزن و اندوه، هر دو، حسّی مشترک و فضا و فرهنگی ایجاد می‌کنند که میلیون‌ها تن در آن سهیم‌اند. امّا واژه‌ها و احساساتِ موردِ توصیف‌شان یک‌سان نیستند و اگر بخواهیم بر تفاوتی انگشت بگذاریم، کافی نیست که بگوییم استانبول از دهلی یا سائوپولو بسیار ثروت‌مندتر است (اگر به محلّه‌های فقیرنشینِ شهرها بروید، همه‌ی آن‌ها و وضعیتی که از فقر و تنگ‌دستی‌شان ناشی می‌شود، در حقیقت یک‌سان‌اند)، تفاوت در این نهفته است که در استانبول بقایای فرهنگ و تمدّنِ باشکوهِ گذشته در همه‌جا قابلِ رؤیت است...

... مردم با آثارِ تاریخی طوری تا می‌کنند که گویی بناهای امروزی‌اند؛ سنگ‌های باروهای شهر را می‌کَنَند و قاتیِ بتون می‌کنند و با آن‌ها ساختمان‌های جدید می‌سازند یا در مرمّتِ بناهای تاریخی از بتون استفاده می‌کنند. ویران کردنِ بناهای کهن و نشاندنِ مجتمع‌های آپارتمانیِ غربی به جای آن‌ها نیز راهِ دیگری برای از یاد بُردنِ حُزن است. امّا همین بی‌اعتنایی و تخریب، نه‌تنها حُزن را از یادها نمی‌بَرَد، بلکه سرانجام، احساسِ بیهودگی و فلاکت را نیز بر آن می‌افزاید و چنین حُزنی که فقر و شکست و احساسِ باخت به آن دامن می‌زند، مردمِ استانبول را برای شکست‌ها و انواعِ فقرهای جدید آماده می‌سازد...

... برای شاعر، حُزن پنجره‌ای بخارگرفته مابینِ خویشتن و جهان است. نمایی که او از زندگیِ حُزن‌آلود می‌سازد، جذّاب‌تر از خودِ زندگی‌ست. این در موردِ ساکنانِ استانبول نیز که خود را به فقر و افسردگی تسلیم می‌کنند، صدق می‌کند. حُزنِ مالامال از عزّت و افتخار و دَم‌ساز با ادبیاتِ تصوّف گرچه تسلیم را باشکوه جلوه می‌دهد، امّا درعین‌حال، انتخابِ آدم‌ها برای استقبال از ناکامی، تزلزل، تباهی و مسکنت را چنان فیلسوفانه و مغرورانه تشریح می‌کند که گویی نه‌تنها برآیندِ نگرانی‌ها و اضطراب‌های زندگی و کمبودهای عظیم نیست، که مقصد و هدفِ اصلی‌ست. این در موردِ قهرمانانِ زندگیِ واقعی‌ام در آن دوره صدق می‌کرد. به نظر می‌آمد همه‌ی آن‌ها به‌ علّتِ حُزنی که از هنگامِ تولّد در قلبِ خود حمل می‌کردند، قادر نبودند اشتیاق‌شان را به پول و موفّقیت و زن‌هایی که دوست می‌داشتند، ابراز کنند. حُزن نه‌فقط استانبولی‌ها را فلج می‌کند، به آن‌ها جوازِ شاعرانه‌ی افلیج بودن می‌دهد.

اورحان پاموک؛ استانبول: خاطرات و شهر؛ ترجمه‌ی شهلا طهماسبی؛ انتشاراتِ نیلوفر؛ زمستانِ ١٣٩١   

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱

هر شب ــ شعری از یوسف الصائغ

 

 


هر شب که می‌روم خانه

غم پالتوی زمستانی‌اش را تن می‌کند

سایه به سایه‌ام می‌آید

هر قدمی که برمی‌دارم

برمی‌دارد

هر جا که می‌نشینم

می‌نشیند

هر اشکی که می‌ریزم

می‌ریزد.

 

شب به نیمه که می‌رسد

خسته می‌شویم

غم بلند می‌شود از جا

می‌رود آشپزخانه و

یخچال را باز می‌کند

گوشتی مانده را برمی‌دارد و

سرگرمِ آشپزی می‌شود.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ اَمِلی؛ ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، یوسف الصائغ

Jeanne Moreau

 

 

JEANNE MOREAU: A LUMINOUS MEMORY

François Truffaut, 1979

The woman is passionate, the actress is passionately enthralling. If I imagine her at a distance, I do not see her reading a newspaper but a book

Jeanne Moreau doesn’t make you think of a flirtation but of love

Unlike so many actors and actresses who can’t manage to act except by means of conflicts and tensions, to the point of sometimes confusing “concentration” with those camps of sinister memory, Jeanne Moreau is at her best in a merry and tender working environment, which she does her bit to create and which she helps preserve even when there are powerful emotions to be projected. Generosity, ardor, complicity, comprehension of human fragility: all that can be read on the screen when Jeanne Moreau is acting

In all my twenty years of cinema, the filming of Jules and Jim, thanks to Jeanne Moreau, remains a luminous memory, the most luminous

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

Le Quai des Brumes

 

 

زود بیدار شدن. در خانه‌ی خلوت قدم زدن. صدای نفس‌ها را گوش کردن. گوشه‌ای نشستن. کاری نکردن. گُل‌های قالی را شمُردن. دوباره قدم زدن. کوچه‌ی خلوت را تماشا کردن. ماگِ سفید را پُر از قهوه کردن. تکّه‌ای گاتا کَندن. دوباره گوشه‌ای نشستن. جرعه‌ای قهوه نوشیدن. گاتای خوش‌رنگ را تماشا کردن. قهوه نوشیدن. به یاد آوردن. دنیا پیشِ چشم‌ها موج برداشتن. به یاد آوردن. قهوه نوشیدن.

 

نامِ عکس شِرلی‌ست؛ کارِ سَم رایت. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

از این لحظه به بعد ــ باقی‌مانده‌ی زندگی‌ام...

 

 

 

از آن‌چه زندگان درباره‌ی مرگ می‌گویند شاید هیچ‌یک، هیچ ربطی به مرگ، آن‌گونه که مردگان آن‌را تجربه می‌کنند، نداشته باشد. از آن‌چه مردگان درباره‌ی مرگ می‌دانند حتّا ذرّه‌ای نیز قابلِ در ـ میان ـ گذاری با زندگان نیست. بر این شکافِ هولناک، تراژدی پُلی سست و شکننده از خیال بنا می‌کند.

*

تنها مردگان‌اند که شکلِ مردن‌شان را می‌دانند..

*

من باید بمیرم. مرگ هرچه هست، من باید آن‌را بشناسم (مرده هرچه باشد من باید آن بشوم) بنابراین من بی‌تاب‌ام، و آن‌چه محتوم و گریزناپذیر است به بی‌تابیِ من دامن می‌زند. گویی کسی چیزی در مُشت‌اش پنهان کرده و مرا به بازی گرفته و غرورِ من از این مسأله جریحه‌دار شده است.

*

این‌که مردگان فراسوی مرزهای خیال‌اند، آیا به این معنی‌ست که آن‌ها اصلاً هیچ‌ کجا نیستند؟

*

از این لحظه به بعد ــ باقی‌مانده‌ی زندگی‌ام...

 

هوارد بارکر؛ مرگ، آن یگانه و هنرِ تئاتر؛ ترجمه‌ی علیرضا فخرکننده، انتشاراتِ گامِ نو، ١٣٨٩ 

 

عکس‌های فیلمِ تولّد؛ ساخته‌ی جاناتان گِلِیزِر؛ براساسِ فیلم‌نامه‌ی ژان‌کلود کاری‌یر.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱

زنده‌ایم در حوالیِ زندگی ــ‌ تکّه‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

 

...

و بی‌اختیار

کلماتِ فیلسوف را تکرار کردند:

مرگِ ما بی‌معناست

ما هستیم

پس مرگ نیست

مرگِ ما بی‌معناست

مرگ هست

پس ما نیستیم

...

 

محمود درویش

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

نامِ عکس ازدست‌رفته است؛ کارِ هوگو کاسترو.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱

apothanein thelo

 

 

 

... و ناتوانیِ این قرص‌های رنگارنگ. می‌نویسی و نقطه می‌گذاری. از نو.

 

نامِ عکس صبح‌به‌خیر است؛ کارِ نیکا اندرو.


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

Le Tourbillon

 

 

 

روز برمی‌آید در فنجانِ قهوه. ظهر می‌شود در فنجانِ قهوه. زمان می‌گذرد در فنجانِ قهوه.

 

نامِ عکس مکثِ سُرخ است؛ کارِ آندره ویلنوو.


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

La cérémonie

 

 

زود بیدار می‌شوم. چراغ‌ها هنوز خاموش‌اند. می‌روم آشپزخانه و اسبابِ چای را آماده می‌کنم. چای‌ساز در کار نیست. آب باید توی کتری جوش بیاید. صبر می‌کنم. گوشه‌ای می‌نشینم و کتاب می‌خوانم. رمانی که دیروز شروع کرده بودم به خواندنش تمام می‌شود. آب توی کتری هم جوش می‌آید. چای را توی قوری می‌ریزم. چندتایی هم بهارنارنج. یادگارِ شیراز. انگار هر روز شیراز باشی. برمی‌گردم اتاق و کتابِ دیگری برمی‌دارم. چه‌قدر بی‌نمک نوشته. چه‌قدر کم‌مایه. پنج صفحه را خوانده‌ام فقط که حوصله‌ام سر رفته. کار دارم. کارهای ناتمام. می‌روم برای خودم چای بریزم. چشمم به بیسکوییت می‌افتد. جعبه‌ای که روی میز مانده. دوتا برمی‌دارم از جعبه. می‌نشینم روی صندلی‌‌ای که روبه‌روی صندلیِ خالی‌ست. آهسته چای می‌نوشم. زود بیدار شده‌ام. چراغ‌ها هنوز خاموش‌اند.

 

نامِ عکس چای و بیسکوییت است؛ کارِ تهاس شرکار.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها