شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سالِ نو مبارک

 

 

دارد می‌رود. ساعتی بعد که نه. چند دقیقه بعد. لحظه‌ای هست و بعد نیست می‌شود. جایش را می‌دهد به سالِ نو. تمام می‌شود. انگار که نبوده هیچ‌وقت. امّا همیشه چیزهایی هست. تمام نمی‌شود همیشه. سالِ نو هم که بیاید هست. کاری هم نمی‌شود کرد. همین‌طورهاست انگار. این‌جا که نشسته‌ام چشمم به کتاب‌هاست. از دور نگاه می‌کنم. عطف‌ها که درست نمی‌بینم. نوشته‌شان پیدا نیست از این‌جا. امّا می‌دانم هر کتابی چه نامی دارد. بس که روزها نزدیکِ این کتاب‌ها گذشته. با این کتاب‌ها. آخرین چای سال را ریخته‌ام. از این‌جا عکسِ کیشلوفسکی هم پیداست. در کتاب‌خانه‌ای که آن‌سوتر است. دورتر از این‌یکی. روزهای آبی‌ست. نشسته روی پلّه‌ها. فکر می‌کند. خیال می‌بافد. آینده را تصوّر می‌کند. هرچه هست حالِ من است انگار. فکر می‌کنم به ساعتی بعد. ساعت که نه. دقیقه‌ای. ساعتِ سعد است انگار. فکر کردن به آینده. خیال بافتن است البته. امّا آدم اگر خیال نبافد چه باید بکند؟ حقیقت از پا درمی‌آورد آدم را. پُتک است. می‌کوبد و لِه می‌کند. خیال است که می‌ایستد و پُتک را کنار می‌زند. آدم در فاصله‌ی حقیقت و خیال است که زندگی می‌کند. دلم خوش است به روزهای در راه. به خلوتیِ پارکی که دلم تنگ شده است برای پیاده‌روی و دویدن در آن. به موسیقی‌های غریبی که انگار برای چیزی دیگر ساخته شده‌اند. از این‌جا که نشسته‌ام عکسِ ژولیت بینوش هم پیداست. ژولیِ عزیزِ آبی. ژولیِ مغمومِ آبی. برگه‌های نُتِ پاتریس در دست. چشم‌های اولیویه خیره است به او. امّا ژولی انگار نمی‌بیندش. چشمش به نُت‌هاست. خاطره‌ی پاتریس است. یادگارش. خیال می‌کنم چه سالِ سختی بوده امسال. چه سخت شده در نبودِ پدر. پدر که رسمی‌ست. همیشه بابا بود. هنوز هم هست. همیشه چیزهایی هست که پاک نمی‌شود از ذهن. آخرین‌بار که بابا را دیدم. شب بود. آخرین‌بار که صداش کردم صبح بود. همین‌طورهاست دیگر. آدم است و یاد. سانتارکومارِ اوپانیشادها می‌گفت «یاد از هوا بالاتر است. یاد را از آدمی بگیر، دیگر نه می‌شنود، نه می‌اندیشد، و نه می‌فهمد. یاد را به او بازگردان، دوباره می‌شنود، می‌اندیشد، و می‌فهمد.» می‌شنوم. می‌فهمم. می‌اندیشم؟ نمی‌دانم. حالا که نباید به این چیزها فکر کرد. آخرین دقیقه‌هاست حالا. عکسِ بابا هم هست. روی میز. جایی که درست ببینمش. شیشه‌ی قاب را که پاک می‌کردم یادِ همان روز افتادم. دلم خوش است که بابا هم هست. همین‌جا. پیشِ ما. نشسته روی همین صندلی که آن‌ورتر است. لیوانِ چای در دست. خاطره می‌گوید. سال‌های دور نزدیک می‌شوند. احضارِ گذشته است خاطره. چای که تمام می‌شود همین‌جا می‌نشینم. نگاه می‌کنم به هفت‌سین. به گُل‌دان. چه دل‌نشین است. دوست‌داشتنی‌ست. باید آرام باشم. آرام‌تر. خیال می‌کنم جیزی به آرامش نمانده. از خودم می‌پرسم خوبی؟ و جوابِ خودم را آهسته می‌دهم. خوبم. آرام. می‌روم کنارِ میز. دست دراز می‌کنم. می‌رسم به گُل‌دان. چه خوب که هست. چه خوب که هستی. سالِ نو مبارک.  

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱

فیلم ‌دیدن در زمانه‌ی عسرت

 

 

 

حقیقت این است که حرفِ آخر را باید اوّلِ کار زد؛ این‌که سالِ ١٣٩١ سالِ خوبی برای سینمای ایران نبود؛ به چند دلیل که البته هیچ کدامِ این دلیل‌ها ربطی به تماشاگرانی نداشت که مشتاقِ فیلم‌های خوب بودند و امید بسته بودند به تماشای فیلم‌هایی بهتر و دل خوش کرده بودند به این‌که وقتی سینمای ایران صاحبِ جداییِ نادر از سیمین باشد و منزلتی جهانی پیدا کند و بر صدر بنشیند و قدر ببیند، لابد وضعیتش از آن‌چه هست بهتر می‌شود و روزهای بهتری را می‌گذراند. امّا باید دریغ و حسرت و افسوس خورد برای سینمایی که هر روز نحیف‌تر و کم‌رمق‌تر از پیش می‌شود و در میانه‌ی دعواهای گوناگون و جدال‌های غریب و دور از ذهن به دستِ فراموشی سپرده می‌شود.

حقیقت این است که سالِ ١٣٩١ (دست‌کم در این سال‌ها) بدترین سالِ سینمای ایران بوده؛ فیلم‌های خوب روی پرده‌ی سینما نیامده‌اند؛ یا اگر آمده‌اند عمرشان کوتاه بوده و جای‌شان را سپرده‌اند به فیلم‌های کم‌مایه‌ای که هیچ معلوم نیست چرا تولید می‌شوند وقتی تماشاگران هم دیگر به تماشای‌شان نمی‌روند. وقتی فیلم‌های سوپراستارِ سابقِ سینمای ایران روی پرده می‌آیند و فروش‌شان حتّا به اندازه‌ی دستمزدِ این سوپراستار نیست، یعنی چیزی در این سینما تغییر کرده. چیزی که تماشاگرانِ سینما می‌خواسته‌اند فیلمِ خوب بوده، نه ظاهری جذّاب، وگرنه ظاهرِ جذّاب را می‌شود در شبکه‌های مختلفِ ماهواره‌ای دید و اصلاً بی‌علاقه‌ شدنِ تماشاگرانِ سینمای ایران به این سوپراستارها و فیلم‌های کم‌رمق است که آن‌ها را به تماشای سریال‌های رنگ‌ووارنگِ شبکه‌های ماهواره‌ای علاقه‌مند می‌کند. چیزی که در آن سریال‌ها به حدّ کفایت می‌بینند داستان است؛ انواعِ داستان و تماشای انواعِ شخصیت‌ها؛ در حالی که سینمای ایران روز به روز دارد کم‌داستان‌تر می‌شود و شخصیت‌هایش (اگر بشود نامِ شخصیت را روی‌شان گذاشت) مدام شبیه‌تر می‌شوند به یک‌دیگر و البته این شبیه‌ شدن بی‌دلیل نیست وقتی بازیگرانی پیدا می‌شوند که ترجیح می‌دهند دستمزدی چندصد میلیونی بگیرند و بازی کنند و بروند و اعتنا نکنند به این‌که نتیجه‌ی کار اصلاً فیلمِ خوبی از آب درمی‌آید یا نه.

حقیقت این است که سینمای دولتی در ایران به بن‌بست رسیده و نتیجه‌ی کار این سینما همین فیلم‌هایی است که بی‌دلیل ساخته می‌شوند؛ دستمزدی به عواملِ فیلم می‌رسد و بعد فیلم را روی پرده‌ی سینماها می‌فرستند و فیلم‌ها بی‌آن‌که فروش کنند از پرده‌ی سینما پایین می‌آید و جای‌شان را به فیلم‌های بی‌دلیلِ دیگری می‌دهند. سینما حتّا اگر قرار به دولتی بودنش باشد، اوّلین اصل را نباید فراموش کند؛ جذبِ تماشاگرانی که مدت‌ها است بادلیل و بی‌دلیل روی خوشی به سینمای ایران نشان نمی‌دهند. حقیقت این است که این تماشاگران حق دارند؛ چرا باید چند هزار تومان پولِ بلیت را صرفِ فیلمی کنند که اصلاً فیلم نیست؟ و چرا باید دل خوش کنند به این‌که سینمای ایران ممکن است دوباره در مسیرِ بهتری بیفتد (چگونه؟) و فیلم‌هایی تولید کند که ‌نه‌تنها به یک‌ بار دیدن می‌ارزند که می‌شود چند بار تماشای‌شان کرد (چرا؟) و از دیدن‌شان لذّت برد (واقعاً؟) و هیچ بهانه‌ای نگرفت. وضعیتِ سینمای دولتی را می‌شد در جشنواره‌ی فیلمِ فجر هم دید؛ انبوهِ فیلم‌های کم‌رمقی که تماشاگر نداشتند. سینما بدونِ تماشاگر معنا ندارد و فیلم‌های دولتی مدت‌ها است که بدونِ تماشاگر مانده‌اند؛ نه زنگِ سینمای مدرسه‌ها کمکی به این فیلم‌ها کرده و نه بلیت‌های نیم‌بها و رایگانِ اهدایی. سالن‌ها خالی می‌مانند؛ آن‌قدر که اگر به سینما بروید (سینمایی در مرکزِ شهر؛ شما فکر کنید سینمایی که به نهادی فرهنگی/ هنری تعلّق دارد) و فقط سه نفر باشید، پولِ بلیت را پس می‌دهند و می‌گویند فیلم را که نمی‌شود برای سه نفر نمایش داد. حق با سینمادار است. دست‌کم این‌جا حق با سینمادار است که نمی‌خواهد برق را بی‌خودی مصرف کند و ترجیح می‌دهد آخرِ ماه قبضِ برقش رقمِ کم‌تری را نشان بدهد.

حقیقت این است که سینمای ایران پا به روزهای عسرت گذاشته؛ روزهای درماندگی و هیچ‌کدام از فرمول‌های تکرارشده در سال‌های قبل جواب‌گو نیست. پیش‌تر تهیه‌کننده‌هایی بودند که ادعا می‌کردند نبضِ بازار را در دست دارند و سلیقه‌ی مردم را می‌شناسند و می‌دانند مردم از چه فیلم‌هایی خوش‌شان می‌آید و همین فیلم‌ها را تولید می‌کنند و مردم هم به تماشای این فیلم‌ها می‌روند و پایانِ سال که می‌رسد فروشِ بالای این فیلم‌ها نشان می‌دهد که حق با آن‌ها است. فیلم‌های سبُک و کم‌مایه در همه‌ی دنیا طرفدار دارد. هیچ‌کس هم قرار نیست همه‌ی روزهای سال را به تماشای برترین‌های تاریخ سینما بگذراند. همه‌ی تماشاگران روزی شاید از سرِ بی‌حوصلگی یا کنجکاوی یا به هر دلیلِ دیگری به تماشای فیلم‌های سبُک می‌نشینند، امّا اگر دوسوّم تولیدِ سینمایی کشوری همین فیلم‌های سبُک و کم‌مایه باشد، حتماً یک جای کار ایراد دارد. تازه این فیلم‌های سبُک و کم‌مایه هیچ اصالتی ندارند؛ تازه نیستند؛ کپی‌های بی‌کیفیت و شرم‌آوری هستند از فیلم‌های سبُک و کم‌مایه‌ی امریکایی و وقتی روی پرده‌ی سینماهای ایران جا خوش می‌کنند، چشمِ تماشاگر به مقادیرِ معتنابهی وقاحت و سبُک‌سری روشن می‌شود و هیچ معلوم نیست که مدیران و برنامه‌ریزانِ سازمانِ سینماییِ ایران که مدام در حالِ نقشه‌کشی برای سینمای ایران هستند و مسیرِ ریل‌ها را مدام جا به جا می‌کنند، وقتی قطارِ این فیلم‌های سبُک و کم‌مایه گذشته کجا بوده‌اند. بعید است قطارِ این فیلم‌ها با پوششی مبدّل گذر کرده باشد. تماشای صحنه‌ای از این فیلم‌های سبُک و کم‌مایه کافی است که بفهمیم مسیرِ ریل‌های تازه سینمای ایران و تماشاگرانش را به ته درّه هدایت می‌کند؛ درّه‌ای که عاقبتش نابودیِ سینمای ایران است و روی آوردن به انبوه فیلم‌های بی‌‌مایه‌ی تلویزیونی که معلوم نیست چرا در بخش‌های اصلیِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر جای می‌گیرند.

حقیقت این است که پروژه‌ی فیلم‌های فاخر هم در این سال‌ها هیچ کمکی به سینمای ایران نکرده و این فاخر بودن اصلاً معلوم نیست از کجا واردِ سینمای ایران شده و اصلاً معلوم نیست چرا که مدیران و برنامه‌ریزانِ سینمای ایران خیال کرده‌اند فاخر بودن می‌تواند راهِ نجاتِ سینمای ایران باشد. سینمای فاخر فقط به بودجه‌های چند میلیاردی نیست؛ به دستمزدهای چندصد میلیونیِ بازیگرانِ این فیلم‌ها هم نیست؛ به چیزهای دیگری است که به هر دلیلی در سینمای ایران وجود ندارند. همه‌ی سرمایه‌ی چند میلیاردیِ فیلم‌های فاخر صرفِ جلوه‌های ویژه و تصویربرداری می‌شود، بی‌اعتنا به این‌که وضعیتِ فیلم‌نامه و داستان‌گویی در سینمای ایران مدّت‌ها است از مرحله‌ی بُحران هم رد شده و به وخامت رسیده. تعدادِ فیلم‌نامه‌های خوب روز به روز کم‌تر می‌شود و تعدادِ کارگردان‌هایی که پروژه‌های فاخر می‌سازند روز به روز بیش‌تر. نتیجه‌ی طبیعیِ این نگاه به سینما همین سالن‌های خالی است که ظاهراً خالی‌ بودنش در این سال‌ها مدام بیش‌تر شده است. از رقمِ فروش هم نباید حرف زد. قیمتِ بلیت آن‌قدر زیاد است که خود به خود فروش را بالاتر از حدّ طبیعی نشان می‌دهد.

حقیقت این است که سینمای ایران اگر راهِ نجاتی داشته باشد، این راه را سینماگرانِ مستقل می‌گشایند. با فیلم‌هایی مثلِ پلّه‌ی آخر [ساخته‌ی علی مصفّا] است که سینمای ایران نفس می‌کشد، تماشاگران را به سینما می‌کشاند و آن‌ها را امیدوار از درِ سینما بیرون می‌فرستد و این تماشاگران همان‌ها هستند که فیلم‌های فاخرِ موردِ حمایت را نیمه‌کاره رها می‌کنند و از سالن بیرون می‌زنند. تماشاگرانی که دیگر حوصله‌ی فیلم‌های به‌دردنخور را ندارند و با خودشان فکر می‌کنند چرا مدیران و برنامه‌ریزانِ سینمای ایران از فیلم‌های مستقل حمایت نمی‌کنند و چرا نمایشِ عمومیِ این فیلم‌ها را به آخرین روزهای سال منتقل می‌کنند. سالِ پیش در چنین روزهایی چیزهایی هست که نمی‌دانی [ساخته‌ی فردین صاحب‌الزمانی] روی پرده رفته بود و امسال نوبتِ پلّه‌ی آخر رسید.

امّا چه اهمیتی دارد؟ نامِ مدیران و برنامه‌ریزانِ سینمای ایران چند ماه بعد به دستِ فراموشی سپرده می‌شود، امّا نامِ پلّه‌ی آخر و علی مصفّا و لیلا حاتمی و گروهی که این فیلم را ساخته‌اند در حافظه‌ی تماشاگرانش می‌ماند. برای تماشاگرِ سینمای ایران چه اهمیتی دارد که نامِ مدیران و برنامه‌ریزان و ریل‌گذارانِ سینمای ایران را بداند؟ مهم این است که پلّه‌ی آخر را می‌بیند و لذّت می‌برد و خوش‌حال است که دست‌کم در این روزهای پایانیِ سالِ ١٣٩١ تماشاگرِ فیلمی دیدنی بوده که نه برچسبِ فاخر دارد و نه از حمایتِ مدیران و برنامه‌ریزان و ریل‌گذارانِ سینمای ایران بهره‌مند شده. مهم این است که سینمای مستقل ایران با همه‌ی این گرفتاری‌ها، با همه‌ی این سختی‌ها زنده است، نفس می‌کشد و تماشاگران را امیدوار می‌کند.

تماشای پلّه‌ی آخر؟ بله؛ این یک پیشنهادِ جدّی است برای همه‌ی شما که این یادداشت را خوانده‌اید و به سینمای مستقلِ غیردولتیِ ایران علاقه دارید.

 

ـــــ این یادداشت در شماره‌ی ٢٠ ماه‌نامه‌ی تجربه منتشر شده است.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱

چراغی و ابری و کبوتری ـــــ شعری از آدونیس

 

 

 

چراغی در انتهای خیابان خاموش شد

ابری چرخید و

در ابتدای خیابان ذوب شد

کبوتری

در پیچِ خیابان پَر زد و مُرد

ــ چه‌کسی آن‌جاست؟

مثلِ نخی لرزیدیم و

مثلِ شاخه‌ای شکستیم

ــ چه‌کسی آن‌جاست؟

خزیدیم و

پا به دیواری گذاشتیم و

در حفره‌ای مخفی شدیم

ــ گفتی؟

ــ نگفتم

ــ بگیریدش

ــ بودی؟

ــ نبودم

ــ دنبالِ رد پایش بگردید

ــ بگیریدش

 

شهر خوابید و

دروازه‌ها را بستند و

خوابیدیم

کجا؟

نه کلیدی که دری را باز کند

نه چراغی که روشنش کند

 

این سرزمینِ من است

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه

Détruire dit-elle

 

 

سکوتِ محض است خانه. این اتاق بیش‌تر. انگار خودم هم نباشم. آفتاب از پنجره‌ها تا پای کتاب‌خانه رسیده. این‌جا نشسته‌ام. کتاب‌ها روبه‌روست. دوتا کتاب روی این میزِ کناری هست. هر دو نیم‌خوانده. چای و چندتا ساقه طلایی هم. محضِ احتیاط. لم دادن روی مبل و چشم‌ها را بستن. ساعت‌های بعدِ سردرد همیشه این‌جورهاست. سکوتِ محض. با چای و چندتا ساقه‌طلایی. دلم پیشِ کتاب‌خوانِ کوچکی‌ست که بالای کتاب‌ها نشسته. انگار خسته نمی‌شود از خواندن. دنیا در این کتاب‌ها خلاصه می‌شود. در کلمات. چشم‌ها را باز نمی‌کنم. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

همان خانه

 

 

صفی یزدانیان: دیشب برای اولین بار پلّه‌ی آخر را در اکران عمومی دیدم. این بار با دیدن نماهای بیرونی خانه‌ی خسرو و لیلی، و با این آگاهی پیشینی که این همان خانه‌ی لیلای مهرجویی‌ست، فکر کردم دانستنِ یکی بودن این خانه‌ها، تا چه حد می‌تواند معنایی به کل اثر بیافزاید و تا کجا تنها نکته‌ای بیرون از متن است. ناگهان احساس کردم که هر آگاهی که از بیرون اثر هنری بیاید، خود به خود تبدیل به جزئی از متن می شود. و این نکته، چنان که گفتم، تنها یک حس و یک فرض است، تا حکم. نمی‌دانم. تنها می‌دانم که حالا این زوجِ بی‌فرزند دیگر را در همان خانه، به چشمی تازه نگاه می‌کنم.

 

ـــــ عنوان را نویسنده‌ی وبلاگ به نوشته‌ اضافه کرده.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱

مرگ لب از لب باز نمی‌کند...

 

 

ــــــ پلّه‌ی آخر را اگر ندیده‌اید ببینید؛ معلوم نیست تا کِی

روی پرده‌ی سینماها باشد ــــــ

 

تنها مردگان‌اند که شکلِ مردن‌شان را می‌دانند.

هوارد بارکر

 

نکته‌ی مهم پلّه‌ی آخر انگار قطعیتی‌ست که از تماشاگر دریغ می‌شود و او را دست‌آخر با پازلی تنها می‌گذارد که باید خودش قطعه‌های پراکنده‌اش را کنارِ هم بنشاند و به نتیجه برسد؛ نتیجه‌ای که معلوم نیست قطعی باشد و معلوم نیست آن‌چه دست‌آخر نصیبش می‌شود، همه‌ی حقیقت باشد؛ به‌خصوص که راوی فیلم زنده نیست؛ مُرده است و این‌بار واقعاً مُرده؛ چون در روزهای زندگی هم انگار مُرده‌ی متحرکی بوده که به چشم نمی‌آمده؛ به چشمِ هیچ‌کس و هیچ هم سعی نمی‌کرده به چشم بیاید. بوده. با دیگران زندگی می‌کرده، ولی انگار نبوده.

چیزی که خسروِ فیلم را به زندگی نزدیک می‌کند مرگ است. تا خبری از مرگ نیست زندگی هم عادی و معمولی‌‌ست؛ کشدار و یک‌نواخت و هیچ‌چیزِ تازه‌ای در آن نیست. پای مرگِ که وسط می‌آید زندگی دوباره به چشم می‌آید. همین است. چیزی انگار قطعی‌تر از مرگ نیست و ‌چیزی انگار ناپایدار از زندگی نیست. خسرو بی‌اعتنا به مرگ سرش به زندگی گرم است و زندگی انگار چیزِ تازه‌ای برایش ندارد. خبرِ مرگ است که چشمش را به روی چیزهایی باز می‌کند کم‌تر می‌دیده؛ چیزهایی که کم‌تر سراغ‌شان می‌رفته. مرگ انگار کودکی را به یادش می‌‌آورد و اوّلین خاطره‌ی کودکی انگار اسکیت‌سواری‌ست. بچّه که بوده کفش‌های اسکیت‌ داشته و حالا که بزرگ شده اسکیتی برای خودش می‌خرد و با ترس و لرز، با دلهره، سواری می‌کند. اسکیت‌سواری هم البته چیزِ عجیبی‌ است؛ راه‌رفتن نیست؛ سرعت دارد و شتاب، ولی آدمی که در آستانه‌ی مرگ چه نیازی به شتاب دارد؟ قرار است کجا برود؟ که چی بشود؟ مُرده‌ی متحرّک عاقبت می‌میرد و چشم‌ها را برای همیشه می‌بندد و رازها همچنان به حیاتِ خود ادامه می‌دهند.

همیشه چیزهایی هست که دور از چشمِ آدمی اتّفاق می‌افتد و همیشه چیزهایی هست که گفته نمی‌شود؛ چیزهایی که کتمان می‌شود، پوشیده می‌شود و انگار که بوده و هست. مردِ مُرده به آرزوهایش می‌رسد و آخرین آرزو انگار بازیگری‌ست؛ یکی از سخت‌ترین کارها و حالا که روبه‌روی لیلی ایستاده، لیلی دیگر نمی‌خندد؛ دیالوگ‌ را آن‌طور که باید می‌گوید و بازی تمام می‌شود؛ اگر خیال کنیم بازی‌ها روزی تمام می‌شوند.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱

تا نپنداری ز یادت غافلَم...

 

 


... همه‌چیز، شاید، از ذهنی به‌هم‌ریخته شروع می‌شود؛ ذهنی شلوغ و درهم؛‌ ذهنی که پُر از خاطره‌های پراکنده است؛ آدم‌هایی که رفته‌اند، آدم‌هایی که آمده‌اند؛ ذهنی که پُر از حرف‌های گفته‌ و حرف‌های شنیده است؛ حرف‌های وقت و بی‌وقت و حرف‌های ناگهانی. همه‌چیز، شاید، از همین حرف‌ها شروع می‌شود؛ از این حرف‌هایی که آدمی را بدبخت می‌کنند؛ به خاکِ سیاه می‌نشانند؛ نیست‌ و نابود می‌کنند و بعد دود می‌شوند و به هوا می‌روند. همه‌چیز، شاید، از تنهایی شروع می‌شود؛ از این‌که هیچ آدمی را نمی‌شود سراغ گرفت که طعمِ تنهایی را نچشیده باشد و نداند تنهایی، انگار، تقدیرِ آدمی‌ست. امّا تنهایی، انگار، فقط این نیست که آدمی دور از دیگران باشد و زیرِ سقفی که تنها به او تعلّق دارد روز را شب کند و شب را به صبح برساند و اعتنایی نکند که پشتِ پنجره‌های این خانه خیابانی هست و آدم‌هایی در این خیابان راه می‌روند و زندگی می‌کنند. تنهایی، انگار، در دلِ جمعیت هم آدمی را اسیرِ خودش می‌کند؛ وقتی آدمی چشم‌به‌راهِ تنهایی نیست؛ وقتی خیالَش راحت است و به چیزی غیرِ تنهایی فکر می‌کند. جرقّه‌ای، برقِ نگاهی، حرفی یا جمله‌ای و کلمه‌ای می‌تواند آدمی را به‌هم بریزد؛ برساندش به جایی‌که حس کند چاره‌ای غیرِ تنهایی نیست؛ که اصلاً چیزی غیرِ تنهایی نیست. می‌فهمد همدمی نیست؛ همدمی نبوده است. کسی که با تو حرف می‌زند، انگار، به چشمِ گوشی می‌بیندت که حرف‌هایش را باید بشنوی، امّا پای شنیدنِ حرف‌های تو که می‌رسد، می‌بینی غیب شده و رفته؛ انگار هیچ‌وقت نبوده. گاهی عاشق‌شدن هم، انگار، آدمی را تنها می‌کند؛ تنهاتر از روزهای قبلِ عاشقی. آدمی که دل به دلِ کسی می‌دهد، یعنی هوش و حواسش را صرفِ یکی می‌کند و از دیگران غافل می‌شود. غفلتِ خودخواسته است. دریغ‌کردنِ دیگران است از خود. امّا به چشمِ دیگران، شاید، این عاشق‌شدن چیزی شبیه توهین باشد و چه‌کسی از اهانتی که نثارش می‌شود خوشش می‌آید؟

داستانِ مونای زیرِ آفتابِ خوش‌خیالِ عصر هم، شاید، چیزی باشد شبیهِ همین: عاشق می‌شود؛ دل می‌دهد به شهریار و اعتنا نمی‌کند به سنّتِ اجدادی، از خانه طرد می‌شود، دینش را عوض می‌کند و دست‌آخر، عشقش او را رها می‌کند و می‌رسد به تنهایی. برای مونایی که خانواده‌اش،‌ نسل اندر نسل، دینِ دیگری داشته‌اند، دل‌سپردن به پسری مثلِ شهریار، لابد، کارِ آسانی نیست، کارِ عاقلانه‌ای هم نیست؛ اگر عقل دوراندیشی و احتیاط در همه‌چیز باشد. چگونه می‌شود قیدِ خانواده را زد و پشت‌پا زد به همه‌چیز و رفت سروقتِ خانه‌ای دیگر؟ امّا مونای این داستان اعتنایی به عقل نمی‌کند. هوش و حواسش پیشِ شهریاری‌ست که باید مثلِ شاهزاده‌ی قصّه‌ها او را از خانه‌ای قدیمی بیرون بیاورد و ببرد به قصرِ افسانه‌ها. امّا چه‌ حیف که افسانه‌ها فقط افسانه‌اند، داستانند و واقعیت ندارند. به زبان می‌آیند و دود می‌شوند و به هوا می‌روند. همین است که مونا وقتی چشم باز می‌کند، می‌بیند زندگی را باخته، همه‌چیز را باخته و تنهای تنها، گوشه‌ی خانه‌ای نشسته که خالی‌تر از هر چیزِ دیگری‌ست. این جایی‌ست که باید به گذشته‌اش فکر کند، زبانِ قدیم‌اش را به‌یاد بیاورد؛ «شالم علیخم»‌هایی را که دیگران می‌گفته‌اند، «گوییم»ی را که، وقت و بی‌وقت، وردِ زبان‌شان بوده،‌ «آسور» و «میصوا»یی که همیشه در گوشش بوده‌اند. چه‌قدر کلمه‌ها زیاد بوده‌اند و چه‌قدر این کلمه‌ها عجیب به‌نظر می‌رسند حالا که همه‌چیز را در این روزها به‌یاد می‌آورد.

زیرِ آفتابِ خوش‌خیالِ عصر داستانِ یک زندگیِ واقعی‌ست؛ داستانِ آدم‌هایی در تهرانِ این‌سال‌ها، همسایه‌هایی که حتّا نمی‌دانیم چه می‌گویند و چه می‌کنند و سرشان به چه چیزهایی گرم است و این کلمه‌هایی که می‌گویند از کجا آمده‌اند و خبر نداریم که در یکی از خانه‌های همین شهر، شاید، زنی هست که با چشم‌های باز خانه‌ی خالی‌اش را می‌بیند و اسیرِ ذهنِ به‌هم‌ریخته‌ای‌ست که فقط به یاد می‌آوَرَد.

زندگی، انگار، در گذشته ادامه دارد...

 

زیرِ آفتابِ خوش‌خیالِ عصر

جیران گاهان

نشرِ چشمه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱

برای‌تان می‌گویم ـــ بُرشی از یک شعرِ محمّدعلی شمس‌الدّین

 

 


از دوستم برای‌تان می‌گویم

غمگین بود و

جانش را به آبِ دریا بخشید

من هم به آب زدم که ببینمش

من هم چشمانم را در موج‌ها چرخاندم

که ببینمش

و دیدمش

گفتم که دیدمش

امّا سئوالِ بی‌جا نکنید

کلافه‌ام نکنید

نمی‌خواهید بدانید

امّا برای‌تان می‌گویم

شاید کسی دیگر را دیده باشم

اصلاً کسی از دریا برگشته؟

اصلاً از چیزهایی که دیده گفته؟

پس این‌قدر سئوال نپُرسید

مثلِ دیوانه‌ها سئوال نپُرسید

خودتان راه را بگیرید و پایین بروید

بروید پایین

پایین

ﻦ ‌

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ بابل؛ ساخته‌ی گی‌یرمو آریاگا و الخاندرو گونثالث اینیاریتو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱

دو روز

 

 

 

بازخوانی کتابِ نامه‌ها. رسیدن به این تکّه‌ از نامه‌ای به عزیزترین دوستش. «دوباره نمی‌نویسمت. هیچ‌وقت. کامل‌ترین و بزرگ‌ترین رمانی که نوشته‌ام تویی.» و خیال می‌کنم هیچ‌وقت مثلِ وقتی که این نامه را می‌نوشته به کلمات ایمان نداشته.

...

نامه‌ای دیگر. به عزیزترین دوست. روزی دیگری‌. امّا بیهودگیِ تقویم به وقتِ دل‌تنگی مضاعف است. ‌خیال می‌کنم آن روز در اتاقِ کارش تنها بوده. ابر در میانه‌ی آسمان بوده. از جایی که نشسته بوده ابر را دیده. قلم را زمین گذاشته. صفحه‌ی نیم‌نوشته را مچاله کرده و در سطل انداخته. از جا بلند شده. اتاق را با قدم‌ها اندازه گرفته. دوباره روی صندلی نشسته. کاغذِ سفیدی برداشته و برای عزیزترین دوست نامه نوشته. در سفر بوده آن روزها. دورتر از جزیره. جایی که آفتاب بوده. نوشته: «حالا قلبم شبیه خاکسترِ سیگارم است.»

بلند می‌شوم لیوانِ چای را پُر می‌کنم. دلم شکلات می‌خواهد امّا چای تلخ طعمِ بهتری دارد حالا.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

پلّه‌ی آخر را ببینید...

 

 

 

صفی یزدانیان: پلّه‌ی آخر فیلمی است که دوستانِ من ساخته‌اند و در دفتر مشترک‌مان [رود فیلم] تولید شده است. امّا این دلیلی نیست که دوستش دارم. سلیقه‌ی هنری‌ام براساسِ دوستی دگرگون نمی‌شود. دلم می‌خواهد مردم بروند و ببینندش. حتّا دلم می‌خواهد برایش متنی تبلیغی بنویسم. نمی‌خواهم با مظلوم‌نمایی‌ها و به قولِ این روزها با حاشیه‌ها برایش فضا ساخته شود. فیلمِ خوبی روی پرده است. با بازی ها و ساخت و فضایی درخشان. خیر و شر همیشه نه براساس معیارهای معنوی، که براساس کار و نوع نگرش به حرفه و سرمایه نمود می‌یابد. موفّقیتِ پلّه‌ی آخر برای من موفّقیتِ بخشِ «خیرِ» سینمای ایران است.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱

دورشدگی. دل‌خوشی. عذاب.

 

     

            

...

نوشتن در نهایت مجموعه‌ای‌ از اجازه‌هاست که نویسنده به خود می‌دهد تا خویشتن را در بعضی زمینه‌ها بیان کند. ابداع کند. جهش کند. به پرواز درآید. سقوط کند. پیدا کردنِ شیوه‌ی خاصّ رواییِ خود و تأکید بر آن است. این‌که نویسنده به آزادیِ درونیِ خویش برسد. دقیق باشد، بی‌آن‌که خود را سخت موردِ عتاب قرار دهد. لازم نیست دائم توقّف کنیم و نوشته‌مان را بلند بخوانیم. بگذاریم به کارِ خود ادامه دهیم وقتی واقعاً در دل فکر می‌کنیم خوب جلو می‌رویم (یا کارمان چندان هم بد نیست). راه‌مان را در پیش بگیریم. منتظرِ الهام نمانیم ما را هُل بدهد.

...

خواندن معمولاً بعد از نوشتن اتّفاق می‌افتد و از این لحاظ بر آن متقدّم است. انگیزه‌ی ناگهانیِ نوشتن تقریباً همیشه با خواندن آغاز می‌شود. خواندن، عشقِ به خواندن، چیزی‌ست که آرزوی نویسندگی را در سرِ ما می‌اندازد. و مدّت‌ها پس از آن‌که نویسنده‌ شده‌ای خواندنِ کتاب‌هایی که دیگران می‌نویسند ــ و دوباره‌خوانیِ کتاب‌های عزیزِ گذشته ــ خواست‌های وسوسه‌انگیزی‌ست که ما را از نوشتن دور می‌کند. دورشدگی. دل‌خوشی. عذاب. و آری: الهام.

 

سوزان سانتاگ؛ بلندخوانی؛ ترجمه‌ی احمد اخوّت؛ فصل‌نامه‌ی زنده‌رود؛ شماره‌ی ۵۵، زمستانِ ١٣٩١    

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱