شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

وقتی رسیده بود که فرصت گذشته بود و خانه خالی بود...

 

 

... لطفی نداشت رفتن در تاریکی به خانه‌ای که پیدا بود دیگر خراب و خالی بود. شب دیگر رسیده بود، و غارت‌گران می‌آمدند و می‌بردند. تاریک بود و روشناییِ چراغ‌ها نمی‌آمد. شب شهر را در تاریکی گذاشتند، شهر را قرق کردند. نوری نماند و چراغی نبود و رفت‌وآمد هم ممنوع و غیرِممکن شد. 

فردا صبح برگشتم رفتم به خانه‌ای که تا دیروز خانه و همچنین محلّ دفتر و کارِ نخست‌وزیری بود. سرباز هرجا بود، امّا هیچ‌کس را از ورود منع نمی‌کردند. چندان هم کسی نبود آن‌جا، چیزی نمانده بود تا باشند، حیاط پوشیده بود از پاره‌های خیس نیم‌سوخته‌ی کاغذ. درها و پنجره‌ها نیم‌سوز بود، و شیشه‌ها شکسته بود که ریزریزشان در آفتاب پراکنده برق می‌انداخت. خواستم از پلّه‌های توی راهرو بروم بالا، امّا نمانده بود و افتاده بود، و رفته بود زیر ریزش خرپا و تخته و توفال وقتی‌که سقف گُر گرفته بود و بعد از فوّاره‌های آتش‌نشانی وارفته بود و رُمبیده بود. و تلنبار افتاده بود در کمرکش آن‌ها. بالای پلّه سقف سوخته‌ی‌ سوراخِ پهنی بود، از سوراخ خرپاهای سوخته پیدا بود با شیروانی از جای دررفته. نور محقّری، اُریب، از لای شیروانی می‌آمد تو، می‌خورد روی سینه‌ی‌ دیوارِ خیس از آتش‌نشانی دیشب. در خطّ نور دود، دود ضعیف سست، آهسته تاب می‌گرفت و هوا می‌رفت تا بلکه از شکافِ روشنی از گیر این خرابه درآید. از سینه‌ی سیاهی سوراخ سقف گاهی قطره‌ای جدا می‌شد و در سقوط مستقیم خود از لای میله‌ی‌ اُریب نور لحظه‌ای می‌رفت و روی تخته و توفال می‌افتاد. بالای پلّه‌ها و همین پلّه‌ها دوهفته پیش بود مصدّق به من اجازه داد از کار و وضعِ خصوصیش فیلم بردارم. از روی توده خیس هوا رد شدم رفتم بالا. بالا خراب‌تر بود.

 بالا از هیچ اثاث در هیچ‌جا نشان نمی‌دیدی الّا در یک اتاق یک گاوصندوق گنده، با درِ بازش، که خالی بود. گاوصندوق باز و خالی و گنده در آن اتاق لخت بی‌در و داغان بی‌جا و بی‌قواره و بیهوده می‌نمود. انگار تکذیب علّت وجودی خود بود. انگار حتّا اسمش هم بهش نمی‌آمد. از لای قاب سوخته‌ی پنجره حیاط پیدا بود. پایین زنی که کودکی به پشت کمر بسته بود با چادر دهاتی کهنه‌اش با چوب‌دستی در لای پاره‌های کاغذ جست‌وجو می‌کرد. شاید شنیده بود که تاراج می‌کنند، امّا وقتی رسیده بود که فرصت گذشته بود و خانه خالی بود، حتّا اگر که قصد و قدرت غارت داشت.

 

ابراهیم گلستان، بیست‌وهشتِ پنجِ سی‌ودو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱

این ساعتِ روز

 

       

                                       

   گفت سعادتی‌ست تماشای آن‌که در خیابان می‌رود این ساعتِ روز. گفت هر قدمی اشتغالِ خاطری‌ست این ساعتِ روز. گفت هر قدمی خیال‌بافتن است این ساعتِ روز. گفت مقدّر است خیال را ببافد این ساعتِ روز. گفت کلمه ثبت می‌شود بر خیالی که بافته می‌شود این ساعتِ روز. گفت خیال‌بافتن مراوده‌ی آدمی‌ست با خودش این ساعتِ روز. گفت پرداختنِ هستیِ تازه‌ای از نیستی‌ست این ساعتِ روز. گفت سر برآوردن است از فقدان این ساعتِ روز. گفت تثبیتِ زیستن است این ساعتِ روز. گفت طیّ خیال است که آدمی به خودش می‌رسد این ساعتِ روز. گفت این کلمه مدام در سرش می‌چرخد این ساعتِ روز. گفت بی‌کلمه تباه می‌شود آدمی این ساعتِ روز.

 

   بعدِ تحریر: نامِ عکس هست A flat story؛ کارِ پائولو روسو.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱

تو شهر خیلی صحبتِ مشروطه و مشروطه‌چیه...

 

 

تنها دو بار مشروطه آشکارا سر از سینمایش درآورد: یک‌بار در ستّارخان (هزار و سیصد و پنجاه‌ویک) و بارِ دوّم در کمال المُلک (هزار و سیصد و شصت‌ودو)؛ اوّلی داستانِ مردِ دلیرِ روزهای مشروطه بود که حق و عدالت را برای مردمان می‌خواست و دوّمی سرگذشتِ هنرمندی که سلطنتِ چند شاهِ قاجار و پهلویِ اوّل را دید و گاهی بر صدر نشست و قدر دید و گاهی مغضوبِ مردانِ قدرت شد و هر دو بار که داستانی درباره‌ی مشروطه گفت، داستانش به مذاقِ تاریخ‌نویسان و تاریخ‌دوستان خوش ننشست و آن‌چه درباره‌ی فیلم‌ها نوشتند صرفاً این بود که تاریخِ فیلم‌های حاتمی تاریخِ حقیقی نیست و آن‌چه روی پرده‌ی سینما آمده بیش از آن‌که تاریخ باشد تصوّرِ شخصی‌ِ او از آن روزگار است و کسی اعتنا نکرد به این‌که گفته است «هیچ‌گاه ادّعا نکرده‌ام که مورّخ هستم، یا قصد دارم تاریخ را به‌شکلِ کرونولوژیک، یا حتّا از روی فلان نسخه‌ی تاریخی، یا فلان متنِ مکتوب به تصویر بکشم... من همیشه نسخه‌ی خودم را از وقایعِ تاریخی، اجتماعی، فرهنگی... ساخته‌ام.»

هنر هیچ‌وقت قرار نبوده نسخه‌ی دوّمِ تاریخ یا زندگی باشد، امّا فیلم‌هایی که ظاهری تاریخی دارند همیشه در معرضِ قضاوتِ تاریخ‌نویسان و تاریخ‌دوستانند و باز در پاسخ به همین قضاوت بود که گفت «نسل به نسل، فرزندانِ عزیزم که به‌عنوانِ مُنتقد در نشریات و مطبوعات قلم به‌دست می‌گیرند، این سئوال را کرده‌اند و می‌کنند و من، بی‌اغراق، سالی یکی دوبار، به اَشکالِ گوناگون و با جملاتِ متنوّع، در مقابلِ چُنین سئوالی واقع شده‌ام که فلان پرسوناژِ فیلمِ من شبیهِ فلان شاهِ قاجار نیست... و کمال‌المُلک، مثلاً، وقتی آن‌ تابلو را ترسیم می‌کرد، در حضورِ نایب‌السلطنه نبود... و این فرزندانِ عزیز طوری می‌پرسند که انگار... مثلاً هرشب با ناصرالدین‌شاه شام می‌خورند.» [علی حاتمی: رودرروی دو نسل، در کتابِ معرّفی و نقدِ فیلم‌های علی حاتمی، غلام حیدری، هزاروسیصد و هفتادوپنج، صفحه‌ی هفتادوسه.]

ستّارخان که روی پرده‌ی سینماها رفت، حکایتِ دور و دراز و ای‌بسا بی‌پایانِ این «فرزندانِ عزیز که به‌عنوانِ مُنتقد در نشریات و مطبوعات قلم به‌دست می‌گیرند» و در مقامِ مورّخانِ تیزبین و صاحبِ دقّت، به‌جست‌وجوی دخل و تصرّف‌ها برمی‌آیند، شروع شد. منتقدانِ ظاهراً ناصح شروع کردند به بازنویسیِ آن‌چه پیش از این، یا بعدِ تماشای فیلم، درباره‌ی ستّارخان و سرگذشت و سرنوشتش در روزگارِ مشروطیت خوانده بودند. تاریخِ مشروطه‌ی احمد کسروی را هم ورق زدند و همه‌ی آن‌چه را در این گنج نامه درباره‌ی این بزرگ‌مردِ تبریزی آمده بود یادآور شدند. این‌که در ماجرای تبریز «ایستادگیِ گردانه‌ی ستّارخان یک کارِ بزرگی می‌باشد. در تاریخِ مشروطه‌ی ایران هیچ کاری به این بزرگی و ارج‌داری نیست. این مردِ عامّی از یک‌سو اندازه‌ی دلیری و کاردانیِ خود را نشان داد و از یک‌سو مشروطه را به ایران بازگردانید. مشروطه از همه‌ی شهرهای ایران برخاسته تنها در تبریز باز می‌ماند. از تبریز هم برخاسته تنها در کوی کوچکِ امیرخیز بازپسین ایستادگی را می‌نمود. در سایه‌ی دلیری و کاردانیِ ستّارخان بارِ دیگر به همه‌ی کوی‌های تبریز بازگشته، سپس نیز به همه‌ی شهرهای ایران بازگردید.»

در روایتِ حاتمی از سرگذشتِ ستّارخان هم این دلیری و کاردانی هست، امّا ابتدای کارِ ستّارخان دلیری و کاردانی نیست؛ عامّی‌بودنِ اوست و این‌که ناخواسته پایش به جمعیتِ مشروطه‌خواهان باز می‌شود. اگر علی مسیو و حیدر عمو اوغلی نبودند و یک‌روز ناگهان علی مسیو سوار بر اسب به کاروان‌سرا پناه نمی‌آورد، ستّارخان هم سرش به اسب‌ها گرم می‌ماند و تفنگ به دست نمی‌گرفت و گلوله‌ای هم پایش را از کار نمی‌انداخت. به واسطه‌ی حیدر عمو اوغلی و علی مسیو است که با لغتِ مشروطه آشنا می‌شود، وگرنه پیش‌تر «تو شهر خیلی صحبتِ مشروطه و مشروطه‌چیه، امّا من چیزی سر درنمی‌آرم.» و این کافی‌ست تا حیدر بگوید «دلت نمی‌خواد اختیارِ زندگی‌کردنت دستِ خودت باشه؟» و ادامه می‌دهد که مشروطه «یعنی این‌که مردم اختیارشون دستِ خودشون باشه.» تفاوتِ عمده‌ی ستّارخان با حیدر عمو اوغلی و علی مسیو در نگاهش به دین و دنیاست و یک‌بار که گرمِ مکالمه با باقرخان است می‌شود این تفاوتِ عمده را دید؛ جایی که می‌گوید «اگه خدا با ما باشه خون از دماغِ کسی نمی‌ریزه؛ اگر هم ما لامذهبیم و خودمون خبر نداریم، حسابِ این دنیا و اون دنیا یک‌سره می‌شه.» و وقتی روی پشت‌بامِ مسجد آماده‌ی تیرانداختن به‌سوی عوامی هستند که مشروطه را مساویِ بی‌دینی می‌دانند، باقر می‌گوید «دستم به تفنگ نمی‌ره ستّار.» و جواب می‌گیرد که «ثوابش پای تو معصیتش پای ما.»

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱

هیچ‌کس نخواهد گفت این‌ها مُرده‌اند... ـــ شعری از کلود استبان

 

 

شب برنمی‌گردد، می‌توانیم راه برویم

من و تو

 

دور از جاده‌ها، آواز بخوانیم، به هر برگ بگوییم

ممنون

 

چنان برهنه بودیم، چنان لرزان

کسی بازنمی‌شناخت‌مان در رختِ روشنایی

                                                

هیچ‌کس نخواهد گفت این‌ها مُرده‌اند                         

پس از رنج‌های بسیار                     

                                      

زیرا ایستاده خواهیم بود                        

در میانِ افتادگان                       

                                   

هیچ‌چیز نداریم و همه‌چیزمان را می‌بخشیم.                                             

                              

از شعرِ بر واپسین خلنگزار؛ در کتابِ خرده‌آسمان، انگار هیچ، ترجمه‌ی م. کاشیگر، مؤسسه‌ی فرهنگی ـ انتشاراتیِ اندیشه‌سازان، چاپِ اوّل، ۱۳۸۴     

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱

بگذارید ملال مکتوم بماند...

 

 

شب است.

در نورِ چراغ مردِ مسافر می‌نویسد.

نامه را کنار می‌گذارد، همان‌طور می‌ماند.

روبه‌رویش جاده‌ی خالی‌ست، و در پسِ جاده ویلاهای روشن، و باغ‌ها. دورتر از باغ‌ها توده‌ی درهم‌فشرده، دور از دید، اس‌تالایِ قدبرافراشته.

نامه را برمی‌دارد، می‌نویسد:

”اس تالا، ۱۴ سپتامبر.

دیگر نیایید، نیایید. برای بچّه‌ها هم، محضِ توجیه، یک چیزی بگویید.“

دست لحظه‌ای می‌مان از نوشتن. بعد:

”اگر نتوانستید برای‌شان توضیح دهید، بگذارید به‌عهده‌ی تخیّلِ خودشان.“

قلم را می‌گذارد، بعد برمی‌دارد:

”تأسّف نخورید، اصلاً. بگذارید ملال مکتوم بماند، حسّاسیت نشان ندهید، قبول کنید که بالأخره هم‌عنانِ ــ لحظه‌ای دست از روی کاغذ می‌آید بالا، بعد دوباره می‌نویسد ــ عقل خواهید شد.“

مردِ مسافر نامه را کمی پس می‌راند.

از اتاقش می‌آید بیرون.

اتاق روشن می‌ماند، بی‌حضورِ کسی.

 

مارگریت دوراس، عشق، ترجمه‌ی قاسمِ روبین، چاپِ اوّل، پاییزِ ۱۳۷۹، انتشاراتِ نیلوفر     

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱

Détruire, dit-elle

 

 

   کوچه خالی‌ست فعلاً. صدایی هم اگر هست از کوچه‌ی پشتی‌ست. از پنجره‌ای که باز می‌شود به خانه‌ی پشتی. خانه‌ای که خراب می‌شود. خانه‌ای که هر روز خراب‌تر می‌شود. خرابی اجتناب‌ناپذیر است انگار. صبح شروع می‌کنند به کار و ظهرْ کار تعطیل است. آفتاب که داغ می‌شود دست‌ به آهن نمی‌زنند. به خاک و سنگ هم. بعد دوباره بعدازظهر می‌آیند. آفتاب که دارد غروب می‌کند هنوز کار می‌کنند. کارشان خراب‌کردن است فعلاً.  

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

شب ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

شب می‌رسد از راه

مثلِ پیرمردِ غمگینی

که سال‌ها پیش از این شهر رفت

چمدانش پُر از لبا‌س‌های کهنه‌ی زنی بود

زنی که در کودکی گفته بود دوستت دارم.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

جوانی بدونِ جوانی؛ ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا براساسِ رمانِ میرچا اِلیاده

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

سربازان ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

 

سربازان

دراز کشیده‌اند روی سکو

با ریش‌های چند روزه و

غمی که در چشم‌های‌شان خمیازه می‌کشد.

 

صدای بلندگو را می‌شنوند

صدای دریا را می‌شنوند

صدای چیزی را نمی‌شنوند

وقتی می‌خواهند فراموش کنند.

 

غروب که می‌شود

از درّه می‌روند پایین

باید خودشان را سبُک کنند

دکمه‌های شلوارشان را که می‌بندند

چشم‌شان به ماهِ تمام می‌افتد.

 

دنیا هم می‌شد جای قشنگی باشد.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

تاوان، ساخته‌ی جو رایت

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

همیشه گذشته تلطیف می‌شود...

 

 

 

   امروز که فکر می‌کنم می‌بینم در آن شب‌ها احساسِ خوش‌بختی می‌کردم. می‌دانم که همیشه گذشته تلطیف می‌شود، که خاطره آرامش می‌بخشد. شاید هم آن شب‌ها فقط سرد بودند و به طرزی تمسخرآمیز، سرگرم‌کننده. امّا امروز تمامِ آن لحظه‌ها آن‌قدر برایم عزیز و آن‌چنان ازدست‌رفته‌اند که رنجم می‌دهند.

از داستانِ سونیا، نوشته‌ی یودیت هرمان، در کتابِ گذرانِ روز، ترجمه‌ی محمود حسینی‌زاد، نشرِ ماهی، بهارِ هشتادوپنج

   بعدِتحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

   ویلای آمالیا، ساخته‌ی بنوآ ژاکو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱

چهاردهمین شماره‌ی تجربه منتشر شد...

 


 

   عبّاس کیارستمی: زمانِ عشق زمانِ کوتاهی‌ست. طلوع و غروبِ خورشید فقط زیبا نیستند، بلکه تو را در نورِ امنی می‌برند، ولی ظلّ آفتاب توانِ تو را می‌گیرد و عشق ظلّ آفتاب است. وقتی طلوعِ آفتاب را ستایش می‌کنی باید یادِ ظلّ آفتاب هم باشی. عشق ثابت نیست؛ در یک وضعیت نمی‌ماند. مدام در حالِ تغییر است. واقعیت این است که عشق را نمی‌شود مدیریت کرد...

   عشق نوعی ناکامیِ جبری همراهِ خودش دارد. اگر این‌را پذیرفتی، به‌‌عنوانِ یک نشئه و خلسه‌ی بسیار لذّت‌بخش می‌توانی از آن لذّت ببری. همه‌ی هنرت باید این باشد که بتوانی زمانِ این نشئگی را طولانی‌تر کنی. همین. مثلِ توصیه‌ای که پزشکان بابتِ سلامتی و طولِ عمر به آدم می‌کنند، امّا این توصیه‌ها نباید باعث شود که من مرگ را فراموش کنم...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱

پای‌بندی‌های انسانی

 

 

 

   تخصّصِ ویژه‌ی لوک بسون انگار از این شاخه به آن شاخه پریدن است؛ سخت است از فیلم‌هایی که روزگاری محبوب‌القلوبِ منتقدان و تماشاگران بوده‌اند رسیدن به فیلم‌هایی که نه تماشاگران علاقه‌ای به آن‌ها نشان می‌دهند و نه منتقدان حوصله‌ی نوشتن درباره‌شان را دارند. همین است که لوک بسون را بارها به گفتنِ این جمله کشانده است این فیلم را می‌سازد و بعد از سینما خداحافظی می‌کند. امّا هر سال که فیلمِ تازه‌ای را روی پرده‌ی سینماها می‌فرستد زیرِ قولش می‌زند و بهانه‌ای برای شکستنش پیدا می‌کند. انگار مهم نیست برایش که چه فیلمی می‌سازد؛ مهم این است که چیزی بسازد و در مقامِ کارگردان یا تهیه‌کننده سود کند و نامش از یادِ تماشاگرانِ سینما فراموش نشود.

   و این فراموش نشدن انگار به هر قیمتی ممکن است و هیچ قیمتی انگار بالاتر از این نیست که نامش را کنارِ نامِ یکی از مشهورترین سیاست‌مدارانِ دنیا بنشاند؛ کنارِ آنگ سان سو چیِ برمه‌ای که در همه‌ی این سال‌ها در حصرِ خانگی بوده و دو دهه‌ی مهمِ زندگی‌اش را زیرِ سقفی گذرانده که راه به جایی نداشته و نگهبان‌های مسلّحی از بام تا شام چشم از او برنمی‌داشته‌اند که نکند بانو هوسِ شورشِ عمومی به سرش بزند و مردمانِ طرفدارش را به خیابان‌ها بکشاند و از آن‌ها بخواهد که تا رسیدن به آزادی دست از مبارزه برندارند. امّا بانوی برمه‌های‌ها (ظاهراً این لقبی است که مردمانِ آن کشور به آنگ سان سو چی بخشیده‌اند) انگار در شمارِ مهربان‌ترین و آرام‌ترین سیاست‌مدارانِ دنیا است؛ آن‌که از حقّ خود می‌گذرد امّا از حقّ مردمانی که او را انتخاب کرده‌اند نمی‌گذرد. هیچ‌چیز برای این زن شخصی نیست. زندگی‌اش عرصه‌ی آشنایی با دیگران است؛ با مردمانی که بودن‌شان فرصتی است برای او تا امید و ایمانش را از دست ندهد؛ آن هم در زمانه‌ای که نومیدی نقلِ زبان‌ها است و مردمانی که هنوز به آینده ایمان داشته باشند اندک‌ و کم‌شمارند.

   برای بانو کارِ سختی نیست که عطای ماندن در برمه‌ی نظامی را به لقایش ببخشد و قیدِ همه‌چیز را بزند و رحلِ اقامتر ا برای همیشه در لندن بیفکند؛ کیلومترها دور از برمه و مردمانش و به برکتِ همین دوری زندگیِ آرامی با فرزندان و همسرش داشته باشد، امّا آنگ سان سو چی چنین زنی نیست و مهرِ مردمانِ برمه، یا حسّ وظیفه و نگرانی از آینده‌ی آن‌ها است که وامی‌داردش به ماندن؛ به این‌که حتّا وقتی خبرِ بیماری همسرش را می‌شنود، ترجیح دهد بماند و اجازه ندهد او را برای همیشه از کشورش بیرون کنند؛ حتّا به قیمتِ زندانی شدن در خانه، به قیمتِ دوری از دیگران و حصرِ خانگی.

    سرگذشتِ آنگ سان سو چی را در این سال‌ها آن‌قدر گفته‌اند و درباره‌ی عظمت و طبعِ والایش نوشته‌اند که هر داستانِ دیگری انگار تکراری به نظر می‌رسد و داستانِ فیلمِ تازه‌ی لوک بسون هم همین‌قدر تکراری است؛ داستانِ ایثار و از خود گذشتگی زنی که حقیقتاً بانوی آهنین است و از هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌ترسد و بر این باور است که باید حق را به صاحبانِ حق برگرداند؛ به مردمانی که روزگاری او را انتخاب کرده‌اند. همه‌ی داستان همین مبارزه است برای رسیدن به هدف و از این نظر سرگذشتِ آنگ سان سو چی را می‌شود با سرگذشتِ همه‌ی سیاست‌مدارانِ نیکوخصالِ دیگری مقایسه کرد که پیش از این داستانِ زندگی‌شان روی پرده‌ی سینما آمده است. این است که طبعِ والا و نیکوییِ بی‌حد و خوش‌خویی و خوش‌خلقیِ بانوی برمه‌ای فرقِ زیادی ندارد (مثلاً) با نلسن ماندلای افریقایی؛ هر دو انسانند و هر دو پای‌بندی‌های انسانی را بر خواسته‌های شخصی‌اش ترجیح داده است. هر دو آموخته‌اند که بزرگ‌ترین پشتوانه و سرمایه‌ی هر سیاست‌مدار مردمانی هستند که این سیاست‌مداران را انتخاب می‌کنند و هیچ سیاست‌مداری بدونِ پشتوانه‌ی مردم به جایی نمی‌رسد.

   و نکته‌ی دیگر انگار این است که آنگ سان سو چی هم مثلِ سیاست‌مدارِ مردم‌دارِ دیگری به مرور ساخته می‌شود و این ساخته شدن انگار نسبت و ربطِ مستقیمی دارد با تماس‌های مردمی؛ با دیدنِ مردم و با سر درآوردن از رنج و غمی که سال‌ها است دست از سرشان برنمی‌دارد. هیچ‌کس از روزِ اوّل آدابِ چنین سیاست‌ورزی‌ای را نمی‌داند. کم‌کم می‌فهمد که چه باید کرد و از چه چیزهایی باید پرهیز کرد. و در فاصله‌ی همین‌ها است که روحِ آدمی شکل می‌گیرد و عظمتی در وجودش نمایان می‌شود که مایه‌ی حیرتِ دیگران است. از روحِ آدمی اگر حرف می‌زنیم بی‌شک به یاد داریم که آنگ سان سو چی پیروِ بودا است و «زیستن رنج است» در شمارِ مهم‌ترین آموزه‌های او؛ آموزه‌ای که به قولی همه‌ی آن چیزی است که بودا از پیروانش خواست. بی رنج نمی‌توان زندگی را ادامه دهد و رنج اگر نباشد نمی‌شود روحِ آدمی را صیقل داد و آب‌دیده کرد. گذرِ سال‌ها است که آدمی را با رنج‌های بزرگ‌تر آشنا می‌کند و هربار رنجی عظیم‌تر از رنج‌های قبل بر سرش نازل می‌شود تا قدر بداند. از این نظر همه‌ی زندگیِ بانو انگار مصداقِ همان آموزه‌ی بودا است و انگار گذرِ زمان است که او را آرام و آرام‌تر می‌کند؛ بانوی صلح‌طلبی که سرِ جنگ ندارد و همه‌ی آن‌چه برای مردمِ کشورش می‌خواهد آزادی و دموکراسی است؛ چیزهایی که سال‌ها است از آن‌ها دریغ شده.  

    امّا میشل یئو، بازیگرِ نقشِ بانو، انگار نقشی مهم‌تر از لوک بسون به عهده داشته است؛ زنی که باید در نقشِ زنی دیگر ظاهر شود؛ زنی که دیگران می‌شناسندش و هزاران تصویر و صدا از او موجود است. سخت است نقشِ چنین زنی را بازی کردن و سخت است خود را به جای او به تماشاگران باوراندن. امّا میشل یئو انگار از پسِ چنین کاری برآمده است. با دیدنِ این زنی که خلاصه‌ی آرامش است و تنهایی‌اش را تاب می‌آورد و دَم نمی‌زند و شکایتی از هیچ‌چیز نمی‌کند، می‌شود به این اندیشید که آنگ سان سو چیِ حقیقی هم این‌همه مصائب را تاب آورده و این اوقاتِ ناخوش را به اوقاتِ خوش بدل کرده است؛ به روزهای تاب آوردنِ سختی‌ها به امیدِ روزی که آزادی از راه می‌رسد و شادیِ آزادی است که آدمی را زنده نگه می‌دارد.

   بانو فیلمِ مهمی نیست قاعدتاً؛ شبیه همه‌ی فیلم‌های دیگری است که قهرمان‌های ملّی را به تصویر می‌کشند امّا اهمیتی هم اگر داشته باشد هم‌زمانیِ نمایشِ عمومیِ آن است با روزهای خوشِ آنگ سان سو چی؛ روزهایی که بالأخره اجازه‌ی خروج از کشور پیدا کرد و توانست نماینده‌ی مردمی باشد که او را انتخاب کرده‌اند. قهرمان‌ها همیشه محبوبِ سینما بوده‌اند و قهرمان‌های ملّی محبوب‌تر. با این همه، برنده‌ی فیلمِ بانو انگار لوک بسون است که هرچند فیلمش محبوبِ منتقدان نشده است، امّا تماشاگرانی در این‌سو و آن‌سوی دنیا پیدا کرده و چیزهایی را که به واسطه‌ی فیلم‌های اخیرش از دست داده با روایتِ زندگیِ آنگ سان سو چی از نو به دست آورده است. ساختِ چنین فیلمی بیش‌ از هر چیز جسارت می‌خواهد؛ جسارتِ روبه‌رو شدن با قهرمانی که بدل به اسطوره‌ای جهانی شده است و ورود به دنیای اسطوره‌های زمینی و خدشه وارد نکردن به آن‌ها کار سختی است.

   حقیقت این است که بانو را در خوش‌بینانه‌ترین شکلِ ممکن می‌شود در شمارِ فیلم‌های متوسّط جای داد؛ فیلم‌هایی که ساخته می‌شوند تا پیامی انسانی را منتقل کنند؛ پیامی که این روزها از شبکه‌های مختلفِ تلویزیونی و اینترنتی هم شنیده می‌شود: طلبِ صلح و بخشیدنِ دیگران و رواداریِ انسانی و پای‌بندی به آن‌چه زمینه‌سازِ صلح در دنیا است و دوری از جنگ و همه‌ی این مفاهیمِ بشردوستانه‌ای که در گذرِ زمان ارزش و اهمیت‌شان بیش‌تر شده است. فرقی نمی‌کند این پیام را در خبرهای شبکه‌ای تلویزیونی ببینیم و بشنویم یا در فیلمِ تازه‌ی لوک بسون که ظاهراً فروتنانه‌ترین فیلمِ این کارگردانِ پول‌سازِ فرانسوی است. و کاش فیلمِ بهتری ساخته بود لوک بسون تا تصویرِ آنگ سان سو چی در سینما ماندگارتر شود. از آینده که کسی خبر ندارد، امّا شاید روزی و روزگاری فیلمِ دیگری درباره‌ی این بانوی برمه‌ای بسازند و شاید آن فیلم دیدنی‌تر از این فیلم باشد؛ دست‌کم سینمایی‌تر باشد...

   بانو، ساخته‌ی لوک بسون

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱

مرد و شهر ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

وقتی

ــ برادرِ من ــ

دست‌ها را

توی جیب پنهان می‌کنی

وقتی سر را

پشتِ میله‌ها پنهان می‌کنی

میله‌ها پنجره‌ را می‌بلعند.

 

وقتی یکی از ما نباشد

دنیا به تأخیر می‌افتد

یک سال.

 

عنکبوتی آویزان می‌شود

از آبِ دهانش

فرود می‌آید

می‌آید و

آدم‌ها

قفل می‌زنند به چشم‌های‌شان

قفل می‌زنند به فریادشان.

 

همه‌چیز را گرفته‌اند از ما

و ستونِ فقراتِ شهر

زیرِ بارِ این روزها

خم شده است.

 

فرود می‌آید عنکبوت

می‌آید و

حلقه‌ی زنجیر بسته می‌شود

انگار نمی‌شنوند

جای دیگری را می‌بینند

مورچه‌ای را می‌بینند که پنهان می‌شود در خاک

هر حلقه‌ای که بسته می‌شود

ــ برادرِ من ــ

به پای تو وصل می‌شود.

 

امّا مردی می‌شنود این صدا را

مردی که نردبانِ بلندی به دوش دارد

می‌شنود صدای حلقه‌ای را که بسته می‌شود

صدای حلقه‌ای را که می‌شکند

صدای تو را که نمی‌شنوی

صدای تو را که می‌شنوی.

 

امّا مردی که می‌شنود این صدا را

نردبانِ بلندش را می‌گذارد روی دیوارِ پشتیِ دنیا

دیواری که پنجره‌ای ندارد

بالا می‌رود از نردبان که پنجره‌ها را رو به افق باز کند

مردی که قامتِ بلندش روی این نردبان

بینِ مرگ و پیروزی در نوسان است

امّا میخکی بینِ دندان‌هایش دارد

و صدای چیزی را می‌شنود که شما هم روزی این صدا را خواهید شنید.

 

در سایه‌ی مرد

شهر لبخند می‌زند.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

زنبوردار، ساخته‌ی تئو آنگلوپلوس

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

قضیه‌ی شکلِ اوّل، شکلِ دوّم

 

 

 

   حقیقت این ا‌ست که بینِ اسطوره و داستان رابطه‌ا‌ی دیرینه‌ هست و هر داستان‌گوی چیره‌دستی را هم می‌شود مفتخر کرد به لقبِ اسطوره‌ساز؛ به‌ شرطِ این‌که یادمان باشد اسطوره‌ها، در وهله‌ی اوّل، سرنخ‌هایی برای کشفِ امکاناتِ زندگیِ معنویِ بشرند و البته هر نسلی اسطوره‌های خاصّ خودش را می‌سازد و (به‌زعمِ جوزف کمبلِ اسطوره‌شناس) تشرّف‌ها و اخلاقیاتِ خاصّ خود را دارد. در این صورت است که می‌شود ماهیِ بزرگ را ادامه‌ی منطقیِ اسطوره‌هایی‌ دانست که عُلمای اسطوره‌شناسی درباره‌شان نوشته‌اند.

  اسطوره‌ها، ظاهراً، چیزهای شگفت‌انگیزی هستند که باورشان آسان نیست و ادوارد بلومِ ماهیِ بزرگ هم یکی از آدم‌هایی‌ست که اسطوره‌های خودش را می‌سازد. می‌شود توضیح داد که به‌نظرِ رولان بارت، در این روزگار، هر چیزی می‌تواند اسطوره باشد و پیامی را برساند؛ از پودرِ رخت‌شویی گرفته تا همبرگرهای مک‌دانلد و البته چارلی چاپلینِ بازیگر. مسأله‌ی ماهیِ بزرگ هم، انگار، همین‌ چیزهاست: این‌که چگونه می‌شود اسطوره ساخت و چگونه می‌شود به اسطوره بدل شد. این کاری‌ست که از ادوارد بلوم برمی‌آید و تا ویل، پسرش، بخواهد از این چیزها سر درآوَرَد، زمان گذشته و عمرِ پدر به انتها رسیده است.

   افسانه‌های پدر را نباید با عقل سنجید، باید آن‌‌ها را به دل خرید و باور کرد. باورکردنی‌ها مقوله‌ای‌ست که به‌سختی می‌شود چیزی را در آن جای داد. چیزهای ظاهری مهم‌ترند یا چیزهایی که در عمق نهفته‌اند؟ جواب‌دادن به این سؤال آسان نیست و هر آدمی، بسته به نگاهش، جوابی می‌دهد. ادوارد بلوم از همان ابتدای کار کشف می‌کند که رازِ بزرگِ دنیا در چیزهایی‌ست که زیرِ ظاهری ساده پنهان شده‌اند؛ هرچند کشفِ این حقیقت برای پسرش، ویل، سال‌ها طول می‌کشد. می‌شود سئوال کرد که واقعیت را باید آن‌جور که همه می‌بینند و درباره‌اش حرف می‌زنند پذیرفت، یا می‌شود در آن دست بُرد و جوری مخدوشش کرد که دل‌پذیرتر باشد؟ راهی که ادوارد بلوم در وهله‌ی اوّل و تیم برتن در وهله‌ی بعد انتخاب کرده‌اند، راهِ دوّم ا‌ست.

 

   ماهیِ بزرگ، ساخته‌ی تیم برتن

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱