شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

Al di là delle nuvole

 

 

اتاقی که آرام‌تر از این نبوده هیچ‌وقت.

لذّتِ خواندنِ رمانی پلیسی و نوشیدنِ جرعه‌ای قهوه‌ی داغ.

بی‌‌اعتنا به تلفنی که صدایش خاموش است.

لذّتی بالاتر از این؟

 

نامِ عکس کتاب است؛ کارِ ناتائوان آلی‌یوا

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

شانزدهمین شماره‌ی ماه‌‌نامه‌ی تجربه منتشر شد

 

شانزدهمین شماره‌ی ماه‌نامه‌ی تجربه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : اعلانِ عمومی ، تجربه

E la nave va

 

 

جمعه باشد. عصر باشد. آخرین روزهای اوّلین ماهِ پاییز باشد. در کوچه باد باشد. برگِ درخت‌ها روی زمین باشد. یک همچه عصری را نمی‌شود خانه نشست. یک همچه عصری را باید از خانه بیرون زد. نیم‌ساعتی. یک‌ساعتی. بی‌اعتنا به ساعتی که جا مانده روی میز. راهِ همیشه را نباید رفت. باید از راهِ دیگری رفت. با موسیقیِ دیگری.  باید گوش کرد و آشنا شد با این موسیقی. باید آشنا شد با کوچه‌ پس‌کوچه‌ها. باید سر درآورد از قهوه‌فروشیِ همیشه‌شلوغ. باید همه‌ی پولِ توی جیب را داد و لیوانی قهوه‌ی داغ خرید. قهوه توی لیوانِ کاغذی. جمعه باشد. عصر باشد. آخرین روزهای اوّلین ماهِ پاییز باشد. در کوچه باد باشد. برگِ درخت‌ها روی زمین باشد. یک همچه عصری را نمی‌شود خانه نشست.

نامِ عکس پاییز: دو در سه است؛ کارِ اولانا میسورا

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

چرا این‌همه نام ـــ شعری از پابلو نرودا، ترجمه‌ی احمد میرعلایی

 

 

دوشنبه‌ها با سه‌شنبه‌ها عجین شده‌اند

و هفته‌ها با تمامیِ سال عجین شده است.

زمان را با مقراضِ کهنه‌ی تو

نمی‌تواند بُرید،

و همه‌ی نام‌های روز را

آب‌های شب فرومی‌شویند.

 

هیچ‌کس نمی‌تواند مدّعیِ نامِ پدرو باشد،

هیچ‌کس رُزا یا ماریا نیست،

همه‌ی ما غباریم یا شنیم

همه‌ی ما بارانی زیرِ بارانیم.

با من از ونزوئلایی‌ها سخن گفته‌اند،

از شیلیایی‌ها و پاراگوئه‌ای‌ها؛

هیچ نمی‌دانم چه می‌گویند.

من تنها پوسته‌ی زمین را می‌شناسم

و می‌دانم که آن را نامی نیست.

 

آن‌گاه که در میانِ ریشه‌ها زیستم

ریشه‌ها بیش از گل‌ها خشنودم ساختند،

و چون با سنگی سخن گفتم

هم‌چون سنگی صدا درداد.

 

بهار چنان طولانی‌ست

که تمامِ زمستان می‌پاید.

زمان پوزارش را گُم کرده‌ست.

هر سالی چهار قرن است.

 

چون هر شبه می‌خوابم،

چه خوانده می‌شوم یا خوانده نمی‌شوم؟

و چون بیدار می‌شوم، کی‌اَم؟

اگر آن‌گاه که خفته بودم، من نبوده‌ام؟

 

این بدان معنی‌ست

که هنوز به زندگی ننشسته

چون نوزادانی درمی‌رسیم؛

مگذار دهان‌های‌مان را پُر کنیم

با این‌همه نام‌های الکن،

با این‌همه رسم‌های غم‌بار،

با این‌همه نامه‌های مطنطن،

با این‌همه مالِ توها و مالِ من‌ها،

با این‌همه امضا پای سندها.

 

برآنم که همه‌چیز را در هم ریزم،

یکی‌شان کنم، بزایانم‌شان،

با هم‌شان بیامیزم، عریان‌شان کنم،

تا نورِ جهان

یگانگیِ اقیانوس بیابد،

تمامیتی عظیم و سخاوت‌مند

رایحه‌ای پُرجنجال.

 

ترجمه‌ی احمد میرعلایی

 

آیندگانِ ادبی، پنج‌شنبه پنج‌شنبه ٢٩ فروردینِ ١٣۵٣، صفحه‌ی ٣

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱

کالسکه‌ی زرد ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

زن ایستاده پشتِ میز و

با دست‌های غمگینش

بُرش‌های کوچکِ لیمو را

برای چای آماده می‌کند

مثلِ چرخ‌های زردِ کالسکه‌ی کوچکی که

برای بازیِ بچّه‌ها ساخته‌اند.

 

افسرِ جوان

فرو رفته توی مُبلِ کهنه‌ای و

زن را نمی‌بیند.

سیگاری روشن می‌کند

دستی که کبریت کشیده می‌لرزد

و شعله‌ی کبریت

چانه‌ی مهربانِ افسر و دسته‌ی فنجان را روشن می‌کند.

 

ساعتِ کوچکی که روی دیوار است

نفَسَش را توی سینه حبس می‌کند.

 

چیزی به تعویق افتاده

لحظه‌ای گذشته

دیر شده

چای را باید نوشید.

 

یعنی مرگ این‌بار با کالسکه‌ی کوچکی آمده؟

از این‌جا گذشته و رفته؟

فقط این کالسکه‌ی کوچک

با چرخ‌های ظریف و زردِ لیمویی مانده؟

تا سال‌های سال با چراغ‌های خاموش‌

همین‌جا

در میانه‌ی کوچه‌ای بماند؟

بعد هم ترانه‌ای کوتاه و

اندکی مه و

دیگر هیچ؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

لبه‌ی عشق؛ ساخته‌ی جان مِی‌بِری

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

تنها بهتر بیندیش، به هنر و بس؛ چرا که هنر جامع است...


گوستاو فلوبر: بد کردم نرفتم پیشِ کنسولِ فرانسه کارتی بگذارم. راهِ خوبی بود برای سرشناس‌شدن نزدِ اولیای امور و شاید گرفتنِ نشانِ لژیون دو نور. راهش این‌َست. بیا حُسنِ شهرت پیدا کنیم، پیش برانیم و بالا رویم. به فکرِ مقام باشیم...

از راهِ پاریس تا سه هفته، یا یک ماهِ دیگر، به شهرِ خودمان روئن خواهم رسید؛ به روئنِ خودمان که در هر کوچه‌اش دل‌مُرده بوده‌ام و در هر خیابانش خمیازه‌ی پکری کشیده‌ام.

می‌فهمی از چه می‌ترسیدم؟ می‌بینی؟... وقتی به سفر می‌روم... می‌خواهم آزاد و مستقل و تنها یا با تو باشم. کس دیگر فایده‌ ندارد. دلم می‌خواهد بتوانم بخوابم و وقتی راه می‌افتم ندانم کِی برمی‌گردم. تنها از این راه است که می‌توانم بگذارم اندیشه‌هایم با گرمای خویش سیلان یابند؛ بی سدی و منعی. آن وقت است که به خودیِ خود وقت اوج‌گرفتن و به‌جوش‌آمدن خواهند یافت.

سفر باید کاری جدّی باشد؛ به‌جز این چرندترین و نابخردانه‌ترین کارهای زندگی خواهد بود. اگر می‌دانستی مردم، بی‌آن‌که بخواهند، چه حسّ حرمانی به من می‌دهند، اگر می‌دانستی چه چیزها که از من کاسته و کم می‌شود، به خشم می‌آمدی؛ هرچند که چون مردِ خردمندِ لاروشفوکو چیزی تو را خشمگین نمی‌کند.

... زمانی بود که می‌بایست بیش از آن‌چه امروزه دارم، اندیشه می‌داشتم؛ شاید بایستی بیش‌تر به عقل سیر می‌کردم، و کم‌تر سرسری نگاه، امّا اکنون به‌سادگی و ساده‌لوحی چشم به هر چیز می‌گشایم، که شاید بهتر هم باشد...

داستانی که می‌نوشتی به کجا کشید؟ ازش راضی هستی؟... تنها بهتر بیندیش، به هنر و بس؛ چرا که هنر جامع است. به عقیده‌ی من کوشش در راهِ هنر اراده‌ی خداست.

 

از نامه‌های فلوبر، ترجمه‌ی ابراهیم گلستان، ماه‌نامه‌ی صدف، شماره‌ی ۱۰، شهریور ماهِ ۱۳۳۷، صفحه‌ی ٧٩٩

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱

برای هرچه زمانی است...

 

... برای هرچه زمانی است و هر مطلبی را زیر آسمان وقتی است. وقتی برای ولادت و وقتی برای موت. وقتی برای غرس نمودن و وقتی برای کندن مغروس. وقتی برای قتل و وقتی برای شفا...

از کتابِ جامعه‌

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

به خط‌کشیدن زیرِ سطرها که عادت نداشته‌ای...

 


صندلی را گذاشته باشی توی مهتابی و لم داده باشی روی صندلی و زل زده باشی به برگ‌ِ درخت‌ها که روی زمین خشک می‌شوند. چه آفتابی‌ست امروز. بعدِ باران همیشه داغ‌تر است آفتاب. به خط‌کشیدن زیرِ سطرها که عادت نداشته‌ای هیچ‌وقت. ولی با چشمِ بسته هم می‌دانی کدام سطرِ کدام صفحه نوشته است: شّفاف می‌شویم و ابرها زیاد می‌شوند. همه‌ی تاریخِ پشتِ پنجره‌ی ماست. فرار بی‌فایده است. بعد می‌روی سراغِ صفحه‌ی دیگری و سطرِ دیگری: زیبایی برای‌شان مثلِ نوری‌ست که روی دریا می‌تابد. روی هیچ موجی نمی‌ماند. مالِ همه است. همه از دستش می‌دهند. و دست دراز می‌کنی و لیوانِ چای را برمی‌داری. چند لیوان شده‌ست از صبح؟ داغ است هنوز. کتاب را ورق می‌زنی و می‌رسی به این سطرها: هر صورتی تصویری‌ست، هر مغازه‌ا‌ی هم، هر پنجره‌ی اتاق‌خوابی هم، هر خوراک‌خانه‌ای هم و هر میدانِ تاریکی هم تصویری‌ست که بی‌قرار می‌گردد. دنبالِ چه می‌گردد؟ کتاب‌ها هم همین‌طورند. در این چند میلیون صفحه‌ی کتاب‌ها ‌دنبال چه می‌گردیم؟ و فکر می‌کنی جوابش انگار در صفحه‌ی دیگری‌ست: دنبالِ کلماتی که چسبیده‌اند به درخت‌ها. سپیده‌ی صبح می‌آییم و کلماتِ شیرین را زیرِ برگ‌ها پیدا می‌کنیم. فکر می‌کنی به معجزه شبیه است یافتن‌شان و می‌رسی به این سطرها: پست‌چی که در می‌زند و نامه می‌آید انگار معجزه‌ مکرّر می‌شود. حرف‌زدن چه فایده‌ای دارد؟ نامه‌ها مقدّس‌اند، شجاع‌اند، سرگردان‌اند، پریشان‌اند. زندگی تکّه‌تکّه می‌شود بی‌نامه. چای در این آفتاب لذّتی دارد.

بعدِتحریر: نامِ عکس چای اِرل گری است؛ کارِ لنا خاچینا.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

از تابلویی به تابلوی بعدی و همیشه پیش‌تر و پیش‌تر رفتن...

 

 

پابلو پیکاسو: اکثرِ مواقع به خودم می‌گویم: هنوز درست نشده، بهتر از این هم می‌توانی؛ به‌ندرت اتّفاق می‌افتد که جلو خودم را بگیرم و دوباره به موضوعی نپردازم... بی‌نهایت بار، یک موضوعِ واحد. و گاهی این موضوعِ واحد به صورتِ یک اشتغالِ ذهنیِ مطلق درمی‌آید. واقعاً هم اگر برای بهتر کردن نبود، چرا انسان باید کار می‌کرد؟ مطلبِ واحدی را بگویید، امّا آن را بهتر بیان کنید. آدم باید همیشه در جست‌وجوی کمال باشد، ولی خب، این واژه برای ما هیچ‌وقت معنای یکسان ندارد. برای من این واژه یعنی از تابلویی به تابلوی بعدی، و همیشه پیش‌تر و پیش‌تر رفتن...

بدونِ تنهایی هیچ کاری نمی‌شود کرد. من برای خودم تنهاییِ خاصّی درست کرده‌ام که هیچ‌کس حدسش را نمی‌زند. این روزها آدم خیلی سخت می‌تواند تنها باشد؛ برای این‌که همه‌ی ما ساعت‌مُچی داریم. آیا تو حتّا یک قدّیس با ساعت دیده‌ای؟ با این حال، من در همه‌جا، حتّا در بینِ قدّیس‌هایی که به‌عنوانِ حامیِ ساعت‌سازها شناخته شده‌اند، به دنبالِ همچو قدّیسی جست‌وجو کرده‌ام.

دراشتن، پیکاسو سخن می‌گوید، ترجمه‌ی محسن کرامتی، انتشاراتِ نگاه، تابستانِ ١٣۶٣

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱

باعثِ خوش‌بختی‌ست که کتاب‌ها و فیلم‌ها وجود دارند...

 

 

ژان‌لوک گُدار: تنهایی انزوا نیست. همیشه دو تن در یک نفریم. دیگران هم در ما حضور دارند. وقتی تنهایی به انزوا بدل می‌شود تحملش سخت است. کمی. خب آره؛ در سطحِ من پای تنیسی که بعدش هم بتوان با او گپ زد راحت پیدا نمی‌شود. من به ورزش احتیاج دارم، امّا نه از دیدگاهِ اراده‌گرایانه. مهم ذهن است. از لحظه‌ای که به این‌که داریم بازی می‌کنیم فکر کنیم بد بازی می‌کنیم...

باعثِ خوش‌بختی‌ست که کتاب‌ها و فیلم‌ها وجود دارند؛ هرچند فیلم‌ها را نمی‌شود پیدا کرد؛ بد پخش می‌شوند. کتاب یک دوستِ واقعی‌ست. خیلی تنهاست؛ حال آن‌که فیلم فقط در فکرْ همراهِ من است. باید به‌سویش بروی و به ماشین متوسّل شوی. کتاب‌ها اطراف‌تان پراکنده‌اند؛ می‌توانید لمس‌شان کنید...

در ادبیات گذشته‌ی فراوان و آینده‌ی اندکی وجود دارد، امّا زمانِ حالی وجود ندارد. در سینما چیزی نداریم جز زمانِ حالی که غیر از گذشتن کاری نمی‌کند. روی پرده زمان حال آن چیزی‌ست که در لحظه‌ای که دارد می‌گذرد، در معرض دیدتان قرار می‌گیرد. نوشتن، نقّاشی‌کردن، فکرکردن و... همه خواهر و برادر هستند در این خانواده‌ی هنر، سینما غریبه است، مهاجر است، خدمت‌گزار است. دوستِ خانواده می‌شود. من به این خانواده تعلّق دارم و با این حال خودم را فرودستِ تمام آفرینندگانی که دوست دارم می‌دانم. اذیتم نمی‌کند. می‌دانم که در جهانِ آن‌ها هستم؛ منتها آن‌ها حق ورود به تالار را دارند و من در اتاقِ انتظارم. نه از آن جهت که من فیلم می‌سازم، بلکه به این دلیل که سینما تنهاست؛ درحالی که هنرهای دیگر با هم هستند. سینما از جایی می‌آید که آن‌ها آن را ندیده بودند...

فیلمی متوسّط، فیلمی کم‌اهمیت، همیشه در همان حوزه‌ای خواهد بود که باشکوه‌ترین فیلم‌ها. همه‌ی این‌ها مربوط به سینماست؛ درحالی که رمانی متوسّط تا حدّ رمان‌های بزرگ بالا برده نمی‌شود. نمی‌توانم توضیح دهم، امّا این‌طور احساس می‌کنم... سینماگر با چشم و گوشش فکر می‌کند، نقّاش با دستانش. ادبیات پناه‌گاه است. به دیدِ من نسبت به جهان عمق بخشیده. کتاب‌ها چیزهایی را به من گفتند که زنده‌ها نمی‌گفتند. ادبیات درباره‌ی جهان تحقیق کرده است؛ به این معنا درسی درباره‌ی اخلاق هنری به من داده است. «آگاهیِ اخلاقی» را مدیونِ ادبیاتم. ادبیات گفتاری‌ست در برابرِ گفتارِ حکومت، دولت یا قدرت، نه گفتارِ احزاب که گفتارِ تک‌تک آدم‌هاست. همان‌طور که دنی دو روژمون می‌گوید کتاب‌ها یکی‌یکی نوشته شده‌اند. به همین ترتیب من هم یکی‌یکی فیلم می‌سازم؛ چون که کافکا از ما خواسته که از نگاتیو، پوزیتیو بسازیم. ادبیات مادر تعمیدی‌ام بوده از زمانی که دوباره به‌شدّت شروع به مطالعه کرده‌ام آن را بازیافته‌ام. فیلم‌ها دیگر این تماس با واقعیت را به همراه نمی‌آورند.

 

هیچ رمانِ خوبی را نباید فیلم کرد؛ گفت‌وگوی ماه‌نامه‌ی لیر با ژان‌لوک گُدار درباره‌ی سینما و ادبیات؛ ترجمه‌ی مریم عرفان، روزنامه‌ی شرق، ٣١ خرداد ١٣٨۴، صفحه‌ی ١۶ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۱

تاوه را گذاشتم روی اجاق...

 

... تاوه را گذاشتم روی اجاق، تخم‌مرغ‌ها را در یک کاسه شکستم‌ و کمی پنیرِ سفید روی آن‌ها رنده کردم و همه را زدم؛ یک تاوه‌ی دیگر گذاشتم روی شعله‌ی دیگر اجاق و تویش روغن انداختم تا داغ شد آن‌وقت‌ مایه را برگرداندم توی تاوه؛ بعد با نوکِ کارد کفِ تاوه‌ی اوّل را که حالا بوی داغیِ فلز می‌داد کمی روغن مالیدم که فوری دود شد، و فوری دو تکّه گوشت انداختم توی آن، و نان‌برشته‌کُنِ برقی را هم زدم و دو تکّه نان رویش گذاشتم، و با کارد گوشه‌های مایه‌ی تخم‌مرغ را که بسته‌ بود در تاوه‌ی دیگر از لبه جدا کردم و با کارد وسطِ مایه را به‌هم زدم که‌ بست، و نان‌ها را برداشتم و از روی دیگر گذاشتم، و بیفتک‌ها را پشت‌ورو کردم و رفتم از یخچال مرغ و زیتون را هم آوردم گذاشتم‌ روی میز، و تخم‌مرغ را در همان تاوه آوردم گذاشتم روی پشت یک‌ پشقاب، و رفتم بیفتک‌ها را هم آوردم و نشستم به خوردن. بعد بوی‌ نانِ سوخته بلند شد. بلند شدم نان را برداشتم و دو بُریده‌ی دیگر گذاشتم‌ و آمدم نشستم. بعد نه آبجو ریختم نه شراب چون‌که دیدم من که خوشم‌ چرا به کبدم فشار بیاورم؟

از همان میانه‌های آماده‌کردنِ شام شروع کردم به خندیدن‌ چون می‌دیدم دلم می‌خواهد آواز بخوانم. اوّل بنا کردم به آواز، بعد خنده‌ام گرفت. بعد بلند خندیدم، بعد راستی خنده‌ام گرفت، و بعد راستی شروع کردم به آوازخواندن.

یک وقت دیدم صدای فریاد بلند شد. همان وسط‌های کار صداهائی شنیده بودم، و حتّا انگار بازشدنِ درِ بالکنِ همسایه را هم‌ شنیده بودم امّا توجّه نکرده بودم تا این‌که میانِ یک نفس‌تازه‌کردن فریادهای بلند را شنیدم که فحش می‌داد. فکر کردم دارد به من فحش‌ می‌دهد چون این روزها هرکس فحش می‌دهد به همه می‌دهد هرچند هیچ‌کس از فحش نمی‌رنجد الّا احمق، و به فحش گوش نمی‌دهد مگر برای پس‌دادن فحش...

 

ابراهیم گلستان، از داستانِ طوطیِ مُرده‌ی همسایه‌ی من، در کتابِ جوی و دیوار و تشنه، انتشاراتِ روزن، چاپِ دوّم، ۱۳۴۸، صفحه‌های ۸۹ و ۹۰.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱

ششِ صبحِ شانزدهِ نوامبرِ هزار و هشتصد و چهارده

 

 

 

اکنون که این سطورِ آخرین را می‌نگارم، ساعت ششِ صبحِ شانزدهِ نوامبرِ هزار و هشتصد و چهارده است.

پنجره‌ی اتاقم تمام‌باز است و از میانِ آن باغ‌های میسیون در جانبِ باختر جلوه‌گری می‌کند. قرصِ بزرگ و کم‌رنگِ ماه در آسمان معلّق است و آرام‌آرام به نوکِ مناره‌ی کلیسای ائوالید که تازه با نخستین اشعه‌ی زرّینِ آفتاب طلایی شده است فرود می‌آید: گویی طومارِ دنیای قدیم به هم می‌پیچد و دفترِ جهانِ نوین گشوده می‌شود. پرتوِ سپیده‌دمی که طلوع خورشیدش را نخواهم دید چشمِ جانم را صفا می‌دهد.

برای من تنها یک کار مانده است و آن این‌که در کنارِ گودالِ گورِ خود بنشینم، صلیب را دو دستی بگیرم، سپس متهوّرانه قدم به عالَمِ باقی بگذارم.

 

خاطراتِ پس از مرگ، نوشته‌ی شاتو بریان، ترجمه‌ی فتح‌الله دولتشاهی، چاپِ اوّل، کتاب‌فروشیِ علمی، فروردینِ ۱۳۲۹

نامِ عکس کسالت است؛ کارِ دنیل پاپکو.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱

زیرِ آفتابِ خوش‌خیالِ عصر

 

 

هنوز پُرفروش‌ترین فیلمِ این روزهای سینمای ایران روی پرده‌ی سینماها نرفته بود که سایتی خبری در نظرخواهی از چند منتقدِ سینمای ایران پرسید چرا فیلم‌های این روزهای سینمای ایران نمی‌فروشند و چرا تماشاگران برای تماشای این فیلم‌ها در صف‌های طولانی نمی‌ایستند و چرا فروشِ روزانه و هفتگیِ فیلم‌ها این‌قدر پایین است و خلاصه چرا سینمای ایران راکد است و ایراد از کجا است؟ از فیلم‌هایی که ساخته می‌شوند یا کارگردان‌هایی که فیلم می‌سازند یا تماشاگرانی که به تماشای این فیلم‌ها نمی‌نشینند؟ هرچه سینمای ایران را کم‌رمق کرده، از نفس انداخته و رونقی برایش نگذاشته. از جمعِ کم‌شمارِ سیزده منتقدی که در این مورد چیزی گفته بودند، نُه نفر بر این باور بودند که دورانِ رکودِ سینمای ایران ادامه خواهد داشت و وضع و حالِ سینمای ایران خراب‌تر، یا با نگاهی خوش‌بینانه‌تر کم‌رمق‌تر، از آن است که بشود آینده‌ی خوشی برایش در نظر گرفت و اساساً باید به آن ضرب‌المثلِ فارسی همیشه ایمان داشت که با یک گُل بهار نمی‌شود. امّا سه منتقد هم در آن جمعِ کم‌شمار بر این باور بودند که حتماً فیلم‌هایی می‌آیند که حالِ سینمای ایران را بهتر می‌کنند و همین‌که این فیلم‌ها بیایند صف‌های طولانیِ سینماها هم احیا می‌شود و آمارِ فروشِ روزانه و هفتگی هم بالا می‌رود و خلاصه بهار از راه می‌رسد.

پرفروش‌ترین فیلمِ این روزهای سینمای ایران فیلمِ تازه‌ای نیست؛ ادامه‌ای است بر مجموعه‌ای که آخرین‌بار ده سال پیش روی پرده‌ی سینما رفت و هربار ساخته شدنش انگار روزهای خوشی را برای سینمای ایران به ارمغان می‌آورد؛ روزهایی که سالن‌های سینما دست‌کم خالی نیست و قرار نیست مدیرانِ سینما فیلم‌ها را برای ده دوازده تماشاگری که روی صندلی‌ نشسته‌اند نمایش دهند. خبرِ مسرّت‌بخشی است؛ به‌خصوص برای آن‌ها که همیشه نگرانِ حالِ سینماها هستند و نگرانِ این‌که فروشِ کمِ فیلم‌ها مدیرانِ سینماهای خصوصی را وادارد کند به تغییرِ شغل و بدل‌کردنِ سینماها به رستوران‌های خوش‌آب‌ورنگ یا اجاره‌دادن‌شان به بانک‌های خصوصیِ پُرشمار؛ اتّفاقی که ظاهراً برای شماری از کتاب‌فروشی‌ها افتاده و این روزها اگر کسی به یادِ روزهای خوشِ سال‌های قبل سری به بعضی از کتاب‌فروشی‌های محبوبش بزند اصلاً عجیب نیست که نام و نشانِ یکی از رستوران‌های خوش‌آب‌ورنگِ پایتخت را ببیند.

فروشِ بالای پرفروش‌ترین فیلمِ این روزهای سینمای ایران از این نظر اتّفاق مبارکی است؛ امّا زنگِ خطری هم هست برای آن‌ها که این سینما را دوست می‌دارند و جدّی می‌گیرند؛ از این نظر که در همه‌ی این سال‌ها انگار اتّفاقِ تازه‌ای در سینمای کودک و نوجوانِ ایران نیفتاده و عروسک‌های تازه‌ای نتوانسته‌اند گوی سبقت را از این دو عروسکِ حالا بزرگسال بربایند و هر اتّفاقِ تازه‌ای در سینمای کودک انگار هم‌نشینیِ چند عروسکِ تازه با همین عروسک‌ها بوده است. درعین‌حال بخشِ اعظمِ آن‌ها که در این سال‌ها مدافعانِ سرسخت و استوارِ این دو عروسک مانده‌اند و برای دیدنِ این فیلم‌ها بی‌تابانه صبر می‌کنند و در سالنِ سینما روی صندلی لم می‌دهند و به شوخی‌های فیلم می‌خندند و خاطره‌ی اوّلین حضورِ این عروسک‌ها را در تلویزیونِ سال‌های دور در ذهن مرور می‌کنند، سال‌ها از کودکی و ای‌بسا نوجوانی‌شان گذشته و اگر از مرزِ سی سالگی نگذشته باشند دست‌کم در آستانه‌ی سی سالگی‌اند و هنوز با دیدنِ صحنه‌ای که عروسکِ محبوب‌شان با الاغی سخن می‌گوید و به زبانِ موسیقی با آن زبان‌بسته احوال‌پرسی می‌کند ذوق می‌کنند؛ بی‌اعتنا به این‌که این صحنه را پیش از این هم در فیلم‌های عروسکِ محبوب‌شان دیده‌اند و این هیچ چیزِ تازه‌ای نیست، ولی یادآوری‌اش برای‌شان لذّت‌بخش است؛ به‌خصوص در این روزهایی که هیچ‌چیزِ سینمای ایران لذّت‌بخش نیست و فیلم‌های لذّت‌بخش فقط یک‌بار در جشنواره‌ی فیلمِ فجر روی پرده می‌روند و بعد در صفِ طویلِ فیلم‌هایی می‌مانند که هیچ معلوم نیست رنگِ پرده را بعد از این هم می‌بینند یا نه.

نکته این است که انگار در این سال‌ها آب از آب تکان نخورده؛ نه فیلم‌سازان علاقه‌ای به تجربه‌های تازه نشان داده‌اند و نه تماشاگران چنین توقّعی از آن‌ها داشته‌اند. هردو رضایت داده‌اند به آن‌چه هست، به این‌که در هنوز بر همین پاشنه بچرخد و این رضایت هرچند قراردادی است بین‌ِ آن‌ها، امّا به نفعِ سینمای ازرمق‌افتاده‌ی ایران نیست؛ سینمای کم‌جانی که اگر فیلمی فروشِ روزانه‌ی خوبی داشته باشد همه از شنیدنِ خبرش ذوق می‌کنند. انگار با این رضایتِ دوجانبه همه‌چیز در مقطعی از زمان متوقّف شده؛ هم فیلم‌ها و هم تماشاگران و این در چنین وضعیتی که سینمای ایران روزهای رکود را می‌گذراند اصلاً چیزِ معقول و مقبولی نیست. این است که پرفروش‌ترین فیلمِ این روزهای سینمای ایران تفاوتِ زیادی با اوّلین نسخه‌ی سینمایی‌اش ندارد؛ هرچند هجده سال از آن روزها گذشته و نوجوانِ آن روزها که مثلاً چهارده ساله بوده این روزها سی‌ودو ساله است و لابد دنیای تازه‌ای پیشِ چشمانش باز شده و دنیا را دیگر آن‌طور نمی‌بیند که هجده سال پیش می‌دیده. امّا عروسک‌ها همان عروسک‌ها مانده‌اند و داستان‌شان همان داستان است و تنها چیزی که تغییر کرده موهای آقای مُجری است که در این سال‌ها کم‌تر شده و از سیاهِ یک‌دست به خاکستری رسیده. درواقع تنها چیزی که نشان از گذرِ سال‌ها است و عمرِ رفته و روزهای سپری‌شده‌ی فیلم‌سازان و تماشاگرانِ این دو عروسکِ محبوب را یادآوری می‌کند همین موها است.

این مثالِ واضح و روشنی است از وضعیتِ سینمای ایران در این روزها؛ در روزهایی که نامش را گذاشته‌اند روزهای رکود و عجیب است که هم شماری از کارگردانان و هم شماری از تهیه‌کنندگان و هم شماری از تماشاگران و هم شماری از منتقدان از این وضعیت سر درنمی‌آورند و مدام می‌گویند چرا این بلا سرِ سینمای ایران آمده و کجا رفت آن روزهای پُرافتخارِ سینمای ایران و چه شد که دیگر خبری از آن صف‌های بلندبالا نیست و چه شد که فیلم‌های خوبِ هرسال انگشت‌شمار شده‌اند؟ ایرادی اگر هست به همه‌ی آن‌ها است که سرگرمِ کارند؛ صرفاً برای این‌که بی‌کار نباشند و اصلاً حواس‌شان نیست که کار کردن لزوماً پیش‌بردنِ سینمای ایران نیست و با فیلم‌هایی که صرفاً کُپیِ فیلم‌های یکی دو دهه‌ی قبلِ سینمای ایران، یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت ادامه‌ای بر این فیلم‌ها هستند، نمی‌شود تماشاگران را با سالن‌های سینما آشتی داد؛ آن هم در روزهایی که سینمای ارزانِ خانگی در دسترس است و هیچ فیلمی قیمتش گران‌تر از بلیت‌های سینمای تهران نیست. از این نظر می‌شود پرفروش‌ترین فیلمِ این روزهای سینمای ایران را استثنایی بر یک قاعده دانست. انگار همیشه هر قاعده‌ای استثنایی دارد و استثنای بزرگِ قاعده‌ی سینمای ایران همین دو عروسکی هستند که از اوّلین سال‌های دهه‌ی هزار و سیصد و هفتاد تا به حال نسلی از تماشاگران را به سینما کشانده‌اند. امّا همه‌ی تماشاگران که این نسل نیستند؛ تکلیفِ بچّه‌هایی که از بام تا شام در خانه انیمیشن‌های رنگ‌ووارنگ می‌بینند و به یُمنِ معجزه‌ی تلویزیون‌های سه‌بُعدی این انیمیشن‌ها را با عینک‌های مخصوص می‌بینند چیست؟ اصلاً قرار است سری هم به سینما بزنند؟ به‌عنوانِ تماشاگرِ فیلم یا همراهِ یکی از اعضای خانواده‌؟

این داستانی عجیب امّا واقعی‌ است که زیرِ آفتابِ خوش‌خیالِ عصر انگار همه سرگرمِ مرورِ خاطره‌های خوشِ روزهای دورند، بی‌اعتنا به سینمایی که آن‌قدر راکد و کم‌تماشاگر است که با فروشِ متقاعدکننده‌ای مایه‌ی شادیِ همه می‌شود. کسی از فردای این سینما خبر ندارد، ولی آیا ممکن است روزی این رکود تمام شود و جایش را رونق بگیرد؟

 بعدِتحریر: نامِ عکس سینمای سرخ است؛ کارِ آنژلا بوردو.

ــــ عنوانِ یادداشت نامِ رُمانی‌ است نوشته‌ی جیران گاهان  

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱

امروز ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

چه روزِ آرامی                                  

میز خالی‌ست                                  

همه‌چیز همان است که باید باشد                             

دست‌هایم را توی جیب کرده‌ام                            

باید از کسی ممنون باشم؟                               

          

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

درخششِ ابدیِ ذهنِ بی‌آلایش، ساخته‌ی میشل گُندری

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

چندشنبه

 

 

همان کتاب. صفحه‌ای دیگر.

روستای انگلیسی؛ و یک خانه‌ی قدیمیِ تماشایی ــ و بالکنی که پرستارهای بچّه در آن قدم می‌زنند ــ و مردمی که می‌آیند و می‌روند ــ و تبدیل و دگرگونیِ دائم از شور و هیجان گرفته تا نثر...

فکرِ آن میلِ سیری‌ناپذیرِ نوشتنِ چیزی قبلِ مُردن است که می‌شود تکیه‌گاهِ زندگی. بالای صخره‌ای رو به دریا. باد و نم‌نمِ باران. فکرِ افتادن که وامی‌داردم به عقب‌رفتن. قدمی عقب‌رفتن. افتادنی اگر در کار باشد این صخره نجات‌بخش است؟

صفحه‌ای دیگر.

تا هر لحظه را به‌تمامی ثبت کنم؛ هر چیزی را که در آن لحظه می‌گنجد.

لحظه همین ایستادن است بالای صخره‌ای رو به دریا.

کتاب را می‌بندم. دریا؟ کجا؟

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

نامِ عکس دریاست؛ کارِ کارن سولینز.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱

آخرین انسان را نمی‌توان کُشت ـــ سه بُرش از مقاله‌ای نوشته‌ی فریدون رهنما

 

 

انگار هرچه آوارها بیش‌تر بر سرِ بشر می‌ریزد، دلش با شوری تندتر می‌زند. آتش از کناری که هیچ‌کس نمی‌شناخته سر بلند می‌کند. در چشمانِ آدمی امید رنگ می‌گیرد، روشن‌تر می‌درخشد. به‌قولِ ژو بوسکه [Joë Bousquet] «آخرین انسان را نمی‌توان کُشت.»

*

تاکنون شاعر هیچ‌گاه شعر را برای خود نگفته است و نمی‌تواند فقط برای خود بگوید. رَمبو می‌گوید «منْ دیگری‌ست.» و هوگو «آن‌گاه که من برای شما از خودم حرف می‌زنم، از شماست که سخن می‌گویم.» باز ژان دوهو می‌گوید «شاعر بیش‌تر آن کسی‌ست که الهام می‌دهد تا آن‌کس که الهام می‌گیرد. شعرها همیشه دارای حاشیه‌های بزرگ سفیدند، حاشیه‌های بزرگِ سکوت... این‌همه اشعارِ عاشقانه‌ی بیهوده یک‌روز عاشقان را به‌هم می‌رساند... فهمیدن، مانندِ میل، مانندِ نفرت، از روابطی میانِ عاملِ فهم و دیگران تشکیل شده است ــ خواه این‌همه سنجیده باشد و خواه نسنجیده.» و تا این رابطه وجود نداشته باشد، شعری وجود ندارد...

*

امّا باید مردم را دوست داشت. باید پیشرفت‌شان را دوست داشت. باید خواست که بهتر ببینند، بهتر بشنوند، و بهتر امید داشته باشند. نباید احساساتِ آن‌ها را به بازی گرفت...

شاعران در مکانی می‌رویند که حقیقتی بی‌پناه وجود داشته باشد ــ حقیقتی که باید از آن دفاع کرد.

 

فریدون رهنما، در مقاله‌‌ی شعر و شاعر، ماه‌نامه‌ی صدف، شماره‌ی ۲، آبانِ ۱۳۳۶، صفحه‌های ۱۱۳ تا ۱۱۵

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱

این کلمات برای یک‌روز کافی‌ست...

 

 

 

«از خودش پرسید در دنیایی که نکبت همه‌جایش را گرفته، آدم چه‌طور می‌تواند ’خوش‌حال‘ باشد؟ سرِ هر خیابان، روی هر پلاکاردی نوشته شده ’مرگ‘... در دل گفت این‌جا ما فقط زیرِ یک برگ پناه گرفته‌ایم که نابودش خواهند کرد...»

این‌جا که رسید کتاب را بستم. این کلمات برای یک‌روز کافی‌ست.

باید پناه برد به لیوانِ چای و قاشقی عسل. بُرشی لیمو هم اگر باشد بهتر. باید نشست روی آن صندلی که رو به حیاط است و آفتاب را دید. چای را باید در سکوت نوشید. رو به این آفتابِ عالم‌تاب.

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

نامِ عکس Fort Edmonton Park Room است؛ کارِ Luis Durazo.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

امّا پرسه‌زدن خودِ زندگی‌ست...

 

 

 

از فرانسوا تروفو نقل کرده‌اند که گفته «خیلی‌ها حسرتِ دوره‌ی نوجوانی‌شان را می‌خورند، ولی من‌یکی که از این دوره خاطره‌های خوب و خوشی ندارم. حرف اصلی‌ام هم در چهارصد ضربه این بود که گذشتن از دوره‌ی نوجوانی اصلاً آسان نیست. نوجوانی سخت‌ترین دوره‌ی زندگیِ آدم است.» نوجوانی ابتدای هویّت است؛ تازه داری شکل می‌گیری، تازه داری می‌شوی آدمی کامل، مثلِ بزرگ‌ترها؛ اگر آدم‌های کاملی باشند بزرگ‌ترها. «ایده‌ی اصلی فیلم، شاید، همان بحرانی‌ست که دکترها اسمِ دهن‌پُرکُنِ بحرانِ هویّتِ نوجوانان را گذاشته‌اند رویش. بحرانِ هویّتِ نوجوانان، ظاهراً، به‌شکلِ چهار ناراحتیِ مختلف بروز می‌کند: یکی شروعِ بلوغ، یکی انکارِ احساسی نقشِ والدین، یکی میلِ به استقلال، و آخری هم عقده‌ی حقارت. هرکدام از این‌ ناراحتی‌ها باعثِ شورش می‌شوند و، ظاهراً، کاری می‌کنند که نوجوان چشمش به‌روی بی‌عدالتی‌ها باز شود.» نوجوانی سال‌های برزخی‌ست انگار، سال‌های گشایشِ چشم و گوش: چیزهایی را می‌بینی که نباید ببینی، چیزهایی را می‌شنوی که نباید بشنوی. دیدنی‌ها کم نیست و بزرگ‌ترها هم انگار همه‌ی سعی‌شان را می‌کنند که دنیا را تیره‌وتار کنند پیشِ چشمِ نوجوان‌ها. امّا اینْ سال‌های شک و تردید هم هست. آن‌چه را که می‌گویند باور نکن. همیشه چیزی‌ (چیزهایی؟) هست که از تو پنهانش کرده‌اند. باید بگردی و پیدایش کنی. حرفِ کسی را گوش نکن. خودت چشم داری، گوش داری، عقل داری. ببین، فکر کن، بعد عمل کن. جامعه‌ستیزی، لابُد، یکی از خصایصِ نوجوان‌هاست. دوست دارند حرفِ کسی را گوش نکنند. دوست دارند راهِ خودشان را بروند. دوست دارند شورش کنند. دوست دارند شبیهِ بزرگ‌ترها، شبیهِ دیگران، نباشند. حق، همیشه، با جمع نیست. اکثریت نیست که همیشه راست می‌گوید. همیشه اقلیتی هست که بیش‌تر حق دارد، که صدایش کم‌تر شنیده می‌شود، که صدایش، گاهی، اصلاً شنیده نمی‌شود. بزرگ‌ترها اکثریتند در جامعه؛ همه‌چیز دستِ آن‌هاست، مالِ آن‌هاست انگار. و نوجوان‌ها، کوچک‌ترها، اقلیتند همیشه. کسی جدّی‌شان نمی‌گیرد. امّا چه اهمیتی دارد وقتی می‌آموزند (به چشم می‌بینند) که مستقل‌بودن مهم‌تر از هر چیزی‌ست؟ خودت باش؛ نه آن‌که دیگران می‌خواهند، آن‌که دیگران می‌گویند. گستاخ هم می‌شود بود. می‌شود گوش نکرد. می‌شود دست‌ها را به‌نشانه‌ی اعتراض روی گوش‌ها گذاشت. می‌شود حرف‌ها را بی‌جواب نگذاشت؛ می‌شود یکی‌به‌دو کرد، می‌شود جواب داد. می‌شود بهانه گرفت و دعوا کرد.

قرار بود آنتوان دوآنل همه‌ی این‌ها باشد؛ پسرکی، ظاهراً، سربه‌راه که وقتی طغیان می‌کند و عاصی می‌شود و پشتِ‌پا می‌زند به خانه و زندگی، چاره‌ای نمی‌بینند غیرِ این‌که روانه‌ی دارالتأدیبش کنند. برو آن‌جا که همه مثلِ خودت خلاف‌کارند. امّا چگونه است که شک‌کردن به رفتارِ بزرگ‌ترها، و گوش‌نکردن به حرفِ بزرگ‌ترها، می‌شود خلاف‌کاری؟ پای مصلحت، لابُد، در میان است. مصلحتی اگر هست، باید خانه را سرِپا نگه دارد؛ برپا و استوار. امّا خانه‌ای که از پای‌بست ویران باشد و با هر تکانی بلرزد و ناپایداری‌اش را به‌رخ بکشد، آدم‌ را وامی‌دارد به فرار. آنتوان دوآنل زرنگ‌تر از آن است که فکر می‌کنند. می‌بیند و می‌فهمد که این خانه جای ماندن نیست. فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد. می‌رود از خانه‌ای که زنش به مردی دیگر می‌اندیشد و مردش به هیچ‌چیز نمی‌اندیشد. خانه‌ی ویران جای ماندن نیست. وقتی خانه بشود حصار و درها و پنجره‌ها به جایی باز نشوند و نور از جایی داخل نشود، نوجوانِ خانه پناه می‌برد به خواندن، به دیدن؛ به کشفِ دنیاهای تازه‌ای که، به‌هرحال، دیدنی‌ترند از این‌ دنیا، جذّاب‌ترند از این دنیا، وقتی این دنیا شبیه همین خانه‌ای باشد که از پای‌بست ویران است. آنتوان دوآنل هم پناه می‌برد به کتاب‌ها، به فیلم‌ها و نوشتن. آن دنیای دیگر. دنیای بهتر.

 

 

 

اوایلِ چهارصد ضربه است که معلّم (مشهور به چیستان)، به‌خاطرِ عکسی که دستِ آنتوان دیده (زنی در لباسِ شنا) پسرک را تنبیه می‌کند. نکته، البتّه، عکس نیست (شیطنت خاصیتِ سال‌های نوجوانی‌ست)؛ نکته، کارِ آنتوان است که برای زنِ آن عکس سبیل می‌کشد. خلّاقیّت به خرج می‌دهد، بی این‌که معلّم درکی از خلّاقیّت داشته باشد. تماشاگرِ صِرفْ نمی‌ماند مثلِ باقی هم‌کلاس‌هایش، چیزی اضافه می‌کند به آن‌چه هست. مسخره می‌کند چیزی را که هست، چیزی را که مایه‌ی مسرّت بچّه‌هاست، بی‌آن‌که بدانند چرا مایه‌ی مسرّت است. امّا معلّم که این‌چیزها را نمی‌فهمد. اصلاً چیزی نمی‌فهمد. خشک و رسمی حرف می‌زند. درس می‌دهد فقط. حرفِ او یکی‌ست: آنتوان باید زنگِ تفریح را در کلاس بماند؛ «فکر نکن زنگِ تفریح حق‌تان است، جایزه‌ی خوش‌رفتاری‌تان» ‌است. این است که وقتی باقی هم‌کلاسی‌ها در حیاط گرمِ بازی‌اند (حرف می‌زنند، با دفترچه‌ها‌‌شان دوئل می‌کنند، روی دوشِ یک‌دیگر سوار می‌شوند، دعوا می‌کنند، کُشتی می‌گیرند، با بیل بازی می‌کنند.) دو گونه‌ی بیان را می‌شود دید: بازی و نوشتن. هم‌زمان این‌دو را می‌بینیم. اوّلی، نمایشِ روحیه‌ی بچّه‌هاست انگار؛ بازی می‌کنند که کاری کرده باشند. (خودِ آنتوان را هم چندباری در حالِ بازی با رنه می‌بینیم.) دوّمی، انگار بیانی‌ست شکست‌خورده در مدرسه؛ بیانی که درک نمی‌شود، کسی (نظامِ مدرسه) نمی‌فهمدش انگار. و برای آنتوان هم، البته، چیزی کم ندارد از گناهی بزرگ، گناهی نابخشودنی. هربار که آنتوان هوسِ نوشتن به سرش می‌زند، مصیبتی، فاجعه‌ای، انگار بر سرش نازل می‌شود. (دزدیدنِ ماشین‌تحریر، این اسبابِ نوشتن را فراموش نکنیم.) آن تکّه‌ی فیلم را، دوباره، به‌یاد بیاوریم: آنتوان گوشه‌ی کلاس، پشتِ تخته، روی پنجه‌ی پا می‌ایستد و روی دیوار چیزی می‌نویسد و این چیز، این نوشته را، با صدای بلند برای خودش می‌خواند «این‌جا در عذاب است آنتوان دوآنلِ بیچاره که چیستان، به‌ناحق، مجازاتش کرده؛ به‌خاطرِ عکسِ زنی که معلوم نیست از کجا پیدا شده. بینِ ما قضاوت می‌کند؛ دندانی در برابرِ دندان و چشمی در برابرِ چشم.» این ادبیات که نوجوانانه نیست؛ ادبیاتِ آن‌ها نیست که دفترچه‌ها‌شان را به چشمِ شمشیری برای دوئل می‌بینند، یا کُشتی می‌گیرند تا سرگرم شوند، یا بیل‌به‌دست حمله می‌کنند، ادبیاتِ نوجوانی‌ست که کتاب خوانده، که حواسش جمعِ کلمات بوده، که کلمات را جدّی گرفته (جدّی‌تر از بزرگ‌ترها حتّا)، حفظ‌شان کرده و توی ذهنش از روی این کلمات هزاربار نوشته. طبیعی‌ست که معلّم (چیستان) از ذوق و قریحه‌ی او سر درنیاورد (معلّمی که طوری درس می‌دهد که انگار چیستان و معمّا طرح می‌کند. لذّت نمی‌برد از درس‌دادن. کسی هم از درسِ او لذّت نمی‌برد.) و طبیعی‌ست که چنین معلّمی آنتوان را ژووِنالِ تازه‌ای بداند که حتّا نمی‌تواند شعرِ الکساندر را از شعرِ بی‌قافیه تشخیص بدهد؛ شاعرِ طنّازی که آدابِ سرودن و نوشتن را بلد نیست. تقصیرِ موریسه است شاید که چشمِ معلّم روشن می‌شود به آن نوشته‌ی پشتِ تخته‌سیاه. (موریسه است که بعدتر آنتوان را لو می‌دهد. می‌رود درِ خانه‌ی دوآنل و می‌گوید که پسرک روزِ قبل مدرسه نرفته.) معلّم شوخی ندارد. بویی از شوخی نبُرده است. جدّی‌ست؛ بی‌آن‌که بداند همیشه نباید جدّی ‌بود. یقه‌ی آنتوان را می‌گیرد و هُلش می‌دهد وسطِ کلاس. دست‌ها را در جیب فرو می‌کند. جدّیتش دوچندان شده است انگار. حالا آنتوان چاره‌ای ندارد غیرِ این‌که جمله‌ها‌ی «من دیوارهای کلاس را کثیف می‌کنم. عروضِ فرانسوی را هم خراب می‌کنم.» را با زمانِ حالِ ساده، شرطی و التزامی صرف کند. معلّم انگار کارِ بیهوده را ترجیح می‌دهد به خلّاقیت. نادانی را ترجیح می‌دهد به دانایی. چیستان و معمّا را ترجیح می‌دهد به حرفِ روشن و واضح. می‌گوید «دلم می‌سوزد برای فرانسه‌ی ده‌سالِ بعد.» این‌یکی را، البتّه، راست می‌گوید. بچّه‌ها باید نابغه باشند که زیرِ دستِ او (یا معلّم‌هایی مثلِ او)، در کلاسِ او (یا کلاسِ معلّم‌هایی مثلِ او)، چیزی بیاموزند و آن چیز را به کار بگیرند و زندگیِ خود را بسازند. چُنین معلّمی، با چُنین نگاهی به دنیای و آدم‌هایش، انگار نفرت و کینه می‌کارد در دلِ شاگردان. می‌گوید «برو پیشِ سرایدار و چیزی ازش بگیر که این دری‌وری‌ها را پاک کنی. دوستِ من، بهتر است دقیقاً همین کاری را که گفتم بکنی، وگرنه چاره‌ای نداری غیرِ‌ این‌که همه‌ی این نوشته‌ها را با زبانت بلیسی و پاک‌شان کنی.» چه باید کرد از دستِ چُنین معلّمی که ترس را در جانِ شاگردانش می‌کارد؟ چه باید کرد از دستِ چُنین معلّمی که تحقیر را نثارِ شاگردانش می‌کند؟ فقط که آنتوان نیست؛ پسرکِ دیگری هم در کلاس هست که ترسیده. حسابی هم ترسیده. موهای به‌هم‌ریخته‌اش، ظاهرش، خبر از بی‌حوصلگی‌اش می‌دهد. می‌خواهد درست بنویسد. املا را همیشه باید درست نوشت؛‌ آن‌طور که در کتاب آمده. می‌خواهد خوش‌خط بنویسد؛ خوانا. با هر حرکتی که قلم می‌کند، سرش هم می‌گردد. امّا یک‌جای کار انگار می‌لنگد. چیزی درست نیست در این املانویسی. ورقه‌ای را که نوشته از دفترچه پاره می‌کند. درست ننوشته. باید همه‌ی آن‌چه را که پیش‌تر نوشته، دوباره در این کاغذِ تازه بنویسد. قلمش را می‌زند در جوهردان. باید سریع بود. معلّم املا می‌گوید و بچّه‌ها می‌نویسند. کسی اعتنا نمی‌کند به این‌که او در نوشتن عقب مانده. جوهرِ سیاه سرازیر می‌شود روی کاغذِ سفید. سیاهی سفیدی را می‌پوشاند. پسرک می‌ترسد. انگشتش را می‌زند به زبانش و چندصفحه را یک‌جا پاره می‌کند. باید ورق بزند و برسد به صفحه‌های بعدی که هنوز سفید مانده‌اند، که می‌شود روی‌شان نوشت، امّا دست‌های جوهری‌اش، سفیدیِ صفحه‌ها را سیاه می‌کنند. حواسش پرت می‌شود. حوصله‌اش سر می‌رود انگار. دقّتش آن‌قدر کم است که، ناگهان، جوهردان را برمی‌گرداند روی دفترچه. سفیدیِ کاغذهای دفترچه کم‌ترشده. چند صفحه‌ی دیگر می‌کَنَد و می‌ریزدشان زیرِ نیمکت. بعد که دفترچه را دست می‌گیرد، حیرت می‌کند از نازکی‌اش، از لاغری‌اش. اگر این هول‌وهراس‌ از ترسِ معلّمِ بداخم و عُنُق نیست، از چه باید باشد؟ با چُنین معلّمی چگونه باید ساخت؟ چه باید کرد؟ آنتوان و رنه از مدرسه بیرون زده‌اند که آنتوان به‌صرافتِ جریمه‌های شبانه‌اش می‌افتد. یک‌شبه که نمی‌شود این‌همه جریمه نوشت. می‌گوید «چه قالتاقی‌ست این معلّم.» و رنه با خنده جوابش را می‌دهد «شغلش همین است.» چه می‌شود که شاگردی این‌گونه درباره‌ی معلّمش حرف می‌زند؟ چه می‌کند معّلمی که شاگردی درباره‌اش این‌گونه حرف می‌زند؟

 

 

 

خانه و مدرسه دیوار دارند. ظاهراً پشتِ این دیوارهاست که زندگی جریان دارد. خانه و مدرسه را که می‌بینیم، نماها ثابتند، نزدیکند. حرکتی در کار نیست انگار. سکونِ زندگی همین است انگار. امّا کوچه و خیابان دیوار ندارند؛ دیوار مالِ خانه‌هاست. این‌جاست که زندگی، واقعاً، جریان دارد. کوچه و خیابان را که می‌بینیم، نماها متحرّکند، بازند. خانه راکد است، جریان ندارد، ساکن است. زندگی بیرون از این خانه جریان دارد. چهارصد ضربه در نوسان است بینِ خانه و خیابان، بینِ رهایی و زندان. آنتوان در خانه‌ی خالی کاری نمی‌کند. چه می‌شود کرد در خانه؟ می‌نشیند، می‌خوابد و کتابی در دست، سیگاری بر لب، غرقِ دنیای خودش می‌شود. به‌چشمِ نوجوانِ خانه‌نشین دنیای ‌واقعی در خیابان است. به‌یاد بیاوریم که در خیابان، دور از خانه، دور از مدرسه، چگونه شادی می‌کند. به‌جای مدرسه با رنه می‌روند سینمایی که صبح‌ها هم فیلم نشان می‌دهد. یک راهرو سرپوشیده‌ی مخفی هست که کیف‌های‌شان را می‌گذارند پشتِ درِ بزرگ و سنگینش و بعد سر درمی‌آورند از سینما. فیلم می‌بینند. آنتوان در خیابان دستش را جوری بالا می‌برد که ماشین‌ها نیایند. (صبر کنید تا رد شوم.) می‌روند کافه و فلیپر بازی می‌کنند. می‌روند روتور بازی می‌کنند. استوانه که می‌چرخد، لبخند روی لبِ آنتوان می‌نشیند. سرعتِ روتور که دوچندان می‌شود، بازوها را می‌گشاید. پاهایش باز است. از خوش‌حالی و ترس، مثلِ باقیِ آن‌ها که سوارِ دستگاهند، جیغ می‌کشد. خنده صورتش را شکوفا می‌کند. با دهانِ باز می‌چرخد و می‌چرخد. سیاحتِ خیابان و مردمانی که از حصارها گریخته‌اند، احوالش را، روحیه‌اش را، بهتر می‌کند. می‌شود همان نوجوانی که باید باشد؛ نوجوانی که شیطنت می‌کند، پرسه می‌زند. خیابان جای پرسه‌زنی‌ست انگار، جای دیدن است انگار، جای تصادفی‌دیدن. بالزاک گفته بود «قدم‌زدن تلف‌کردنِ وقت است، امّا پرسه‌زدن خودِ زندگی‌ست.» آن‌که قدم می‌زند، راه می‌رود بی‌دلیل، امّا آن‌که پرسه می‌زند، نگاهِ کنجکاوی دارد، می‌بیند و شهر را (هرچه را که در شهر هست. هرچه شهر را ساخته) مصرف می‌کند. همه‌چیز را انگار را با چشم‌هایش می‌بلعد. پرسه‌زنی، شاید، بهترین شکلِ بودن در میانِ دیگران است. می‌شوی هم‌رنگِ جماعت، یکی از دیگران، شبیهِ دیگران. می‌بینی، بی‌آن‌که تو را ببینند. هستی و نیستی.

دنیا خانه‌ی من است. این‌را آنتوان نمی‌گوید. آنتوان می‌داند که خانه همین چاردیواریِ تنگ و محصور است؛ همین جایی که باید نظمش را حفظ کند، که به قواعدش، به قوانینش، احترام بگذارد. همه‌ی خانه‌ها همین است. و با چُنین تعریفی خانه چه فرقی دارد با زندان؟ اصلاً زندان کجاست؟ زندان چیست؟ زندان مَحْبَس است، بندی‌خانه است، قیدخانه است، جای گناه‌کاران است. حصر می‌شوند آن‌جا به‌نیّتِ تأدیب لابد. حبس می‌شوند آن‌جا و آزادی به تعویق می‌افتد هرروز. حالا مگر این خانه‌ای که آنتوان چاره‌ای ندارد غیرِ این‌که شب تا صبحش را آن‌جا بگذراند و در و پنجره‌اشْ افسوس را دوچندان می‌کند برایش جای دیگری‌ست؟ اسمش که زندان نیست، ولی محبس است انگار، جای گناه‌کاران است و آنتوان حبس می‌شود آن‌جا. فرقش این است که گناه‌کارانِ واقعی زندان‌بانِ این مَحبسند، صاحبانِ این قیدخانه‌اند. قفل و کلید دستِ آن‌هاست. حواس‌شان هست که پسرک خطا نکند. کسی حواسش نیست که آن دیگری، صاحبِ این قیدخانه، خطاکار است. خطایی اگر هست، لابد از کوچک‌تر سر می‌زند. بزرگ‌ترها عاقلند با این حساب. امّا ناپدری، آقای دوآنل، بازی‌خورده است اساساً، گوش‌به‌فرمان است، فاقدِ اراده است در یک کلام. به هرچیزی که نشانی از قدرت و زور در آن باشد می‌گوید بله. چیزی نمی‌گوید وقتی زنش نیست، وقتی معلوم نیست کجا رفته. اصلاً اعتنا نمی‌کند به زنش. در نتیجه‌ی همین بی‌اعتنایی‌ست لابد که زن پیِ دیگری می‌گردد برای مهر و محبّت. زیرِ این سقف، در این خانه، خبری از دوست‌داشتن نیست. وقتی زنش هست هم چیزی نمی‌گوید. چیزی بلد نیست بگوید. چیزی که می‌گوید درباره‌ی حقّ‌وحقوقِ اداره است. چه‌قدر باید حقوق گرفت و چه‌قدر باید کار کرد تا چرخِ این زندگی بچرخد؟ برایش مهم نیست که آنتوان (تنها بچّه‌ا‌ی که زیرِ این سقف زندگی می‌کند) خانه را دوست نمی‌دارد و ماندن زیرِ این سقف را تاب نمی‌آورد، که دیدنِ آدم‌های این خانه را دوست نمی‌دارد. برایش مهم نیست که آنتوان چرا دست به دزدی زده، که چرا خودنویس (اسبابِ نوشتن) را دزدیده، پول‌ها را دزدیده. دزدی پشتِ دزدی. نیّتی در کار است لابد. عمدی هست در این کار. خلاف که بی‌دلیل نمی‌شود. نشانه‌ی چیزی‌ست این کارها. برایش مهم است که چرا آنتوان دروغ گفته. چرا راستش را نگفته. دروغ در قاموسِ ناپدری جرمی‌ست نابخشودنی. (هر کاری می‌کنی بکن؛ فقط دروغ نگو.) سیلی را برای همین در گوشِ آنتوان می‌خواباند. دروغی هم اگر هست، حکمتی دارد، دلیلی دارد. هیچ‌کاری بی‌دلیل نیست در این دنیا. چیزی را می‌گویی و چیزی را پنهان می‌کنی. مادری در کار نیست. مادری در خانه هست، ولی سایه‌اش بالای سرِ آنتوان نیست. وقتی‌ نیست، وقتی‌ حواسش به او نیست، حتماً نیست. بودن مگر چه معنایی دارد؟

 

بعدِ تحریر: این یادداشت، پیش‌تر، در شماره‌ی یکِ سینما ـ چشم منتشر شد.

چهارصد ضربه، ساخته‌ی فرانسوا تروفو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱

جالب است دانستنِ این‌که پیکاسو هرگز زمین را از یک هواپیما ندیده...

 

 

... نباید از یاد بُرد که زمینِ بازدیده از یک هواپیما باشکوه‌تر از زمینِ بازدیده از یک سواری‌ست. سواری پایانِ پیشرفت روی زمین است، تندتر می‌رود امّا در اساس منظره‌هایی که از یک سواری دیده می‌شوند همان منظره‌هایی هستند که از یک کالسکه دیده می‌شوند، از یک قطار، یک گاری، یا که در پیاده‌روی. امّا زمینی که از یک هواپیما دیده می‌شود چیزی دیگر است. پس قرنِ بیستم همان قرنِ نوزدهم نیست و خیلی جالب است دانستنِ این‌که پیکاسو هرگز زمین را از یک هواپیما ندیده، که از آن‌جا که به قرنِ بیستم تعلّق دارد ناگزیر می‌دانست زمین همان زمینِ قرنِ نوزدهم نیست، می‌دانستش، ساختش، ناگزیر متفاوت ساختش و آن‌چه که ساخت چیزی‌ست که حالا همه‌ی دنیا می‌توانند ببینند. وقتی من در امریکا بودم برای اوّلین‌بار تقریباً بیش‌ترِ مدّت با هواپیما سفر می‌کردم و وقتی به زمین نگاه می‌کردم همه‌ی خطوطِ کوبیسم را می‌دیدم ساخته در زمانی که هیچ نقّاشی هرگز با هواپیما پرواز نکرده بود. آن‌جا روی زمین خط‌های درهمِ پیکاسو را دیدم، که می‌آمدند و می‌رفتند، تن می‌گستردند و سر به نابودی می‌سپردند، راه‌حل‌های ساده‌ی براک را دیدم، خط‌های سرگشته‌ی ماسن را دیدم، بله دیدم و یک‌بارِ دیگر دانستم که یک خالقِ هم‌روزگار است، می‌فهمد هم‌روزگار چیست وقتی هم‌روزگاران هنوز نمی‌دانندش، امّا او هم‌روزگار است و از آن‌جا که قرنِ بیستم قرنی‌ست که زمین را آن‌چنان می‌بیند که هیچ‌کس هرگز ندیده، زمین جلالی دارد که هرگز نداشته، و از آن‌جا که همه‌چیز در قرنِ بیستم تن به نابودی می‌سپارد و هیچ‌چیز ادامه نمی‌یابد، پس بنابراین قرنِ بیستم جلالی دارد که از آنِ خودش است و پیکاسو متعلّق به این قرن است، کیفیتِ عجیبِ زمینی را دارد که آدم هرگز ندیده و کیفیتِ چیزهایی نابودشده آن‌چنان که هرگز نشده‌اند. پس بنابراین پیکاسو شکوهِ خودش را دارد.

بله، ممنونم.

   گرترود استاین، در کتابِ پیکاسو، ترجمه‌ی عزیزه عضدی، انتشاراتِ فاریاب، بهمن ماهِ ۱۳۶۲            

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱

...

...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها :

۲۶ ژانویه‌ی ۱۹۴۹ ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

 

می‌خواهم ابری را

به گوزنی تشبیه کنم.

ولی نمی‌توانم.

دروغ‌های دوست‌داشتنی

به‌مرور کم می‌شوند.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

سرنوشتِ شگفت‌انگیزِ اَملی پُلَن، ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

بیندیش، کار کن، بنویس، آستین‌هایت را تا شانه بالا زن و مرمرت را بتراش...

 

 

گوستاو فلوبر: ... که دل‌مُردگی تو را کُشت، هان؟ از خشم می‌ترکی، از اندوه در تابی، خفه می‌شوی؟ صبور باش ای شیرِ صحرا! من هم در حالِ خفه‌شدنم، مدت‌هایی‌ست مدید...

به ریه‌هایت یاد بده نفسِ کوتاه بکشند، تا زمانی‌که پا بر قلّه‌های بلند می‌نهی و باید در توفان دم زنی، با شادی بسیار گسترش یابند.

بیندیش، کار کن، بنویس، آستین‌هایت را تا شانه بالا زن و مرمرت را بتراش؛ مانندِ کارگرِ خوبی که هرگز سر برنمی‌گرداند، عرق می‌ریزد و زحمت می‌کشد و لبخند می‌زند... تنها راهِ حذر از ناشادی محصورکردنِ خویش است به هنر و جاندادن به هرچه که دیگر.

برای من همه‌چیز کمابیش خودش بوده است از زمانی که سرِ تسلیم نهادم به همیشه بدبودن‌شان... من به زندگیِ روزمرّه وداعِ نهایی گفته‌ام. از این پس آن‌چه می‌خواهم پنج شش ساعت آرامش است در اتاقم؛ آتشی در زمستان و دو شمعی برای شب‌هایم...

دلم می‌خواهد قصّه‌ای را که در این مدّتِ جدایی نوشته‌ای ببینم. در چهار، پنج هفته همه‌اش را باهم خواهیم خواند. باهم، تنها، به‌‌فراغت، دور از دنیا و بورژواها، چون خرس‌های زندانی، و زیرِ پوستِ کلفتِ سه قشریِ خرسانه‌مان خواهیم غرّید. من هنوز به فکرِ آن داستانِ شرقیِ خودم هستم که در زمستانِ آینده خواهم نوشتش.

 

بخشی از یک نامه‌ی گوستاو فلوبر، در از نامه‌های فلوبر، ترجمه‌ی ابراهیم گلستان، ماه‌نامه‌ی صدف، شماره‌ی ۱۰، شهریور ماهِ ۱۳۳۷، صفحه‌های ۸۰۰ و ۸۰۱.  

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱