شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سرودی برای صلیبِ سرخ ـــ شعری از محمود درویش

 

 

پدر!

مردم همه‌جا همین‌قدر آسوده‌اند؟

همین‌قدر نان برای خوردن دارند؟

همین‌قدر سرودهای میهنی می‌خوانند؟

 

پدر!

چرا برگِ درخت می‌خوریم؟

چرا شعرهای حماسی می‌خوانیم؟

 

پدر!

ما که خوبیم

ما که سلامتیم

زیرِ سایه‌ی صلیبِ سرخ!

 

کاسه‌‌های غذا را پرت می‌کنند توی صورت‌مان

چشم که باز می‌کنم

ماه رنگی نیست

من حس ندارم پدر!

 

آزادی‌ام را چرا فروختی پدر؟

این بچّه‌های ترسیده‌ی رنگ‌پریده را

چرا به سایه‌ی صلیبِ سرخ فروختی پدر؟

 

باران اگر ببارد

این زیتون‌ها سیرمان می‌کنند پدر؟

درخت‌های آتش‌گرفته‌ برای‌مان ترانه می‌خوانند پدر؟

نورِ ماه این‌همه برف را آب می‌کند پدر؟

سایه‌های ترسناکِ شب آتش می‌گیرند پدر؟

من هزار سئوال دارم پدر

هزار هزار سئوال

و در چشم‌های تو سکوتِ سنگ‌ها را می‌بینم

جوابِ سئوالم را بده پدر

پدرِ من تو بودی

نکند پدرم جایش را با صلیبِ سرخ عوض کرده؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه

گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها ـــ بُریده‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

 

...

گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها

خوابِ تفنگی جا خوش کرده در چشم‌های تو

شوهرت کجاست؟

 

ــ رفته آن‌سوی رود!

 

تو را می‌خواهد این صحرا

این خمپاره

این هواپیما

این تفنگ

 

گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها

شب را نثارِ آسمان کن

یک دست بمبِ و

دستی روی ماشه

 

گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها

پریشان‌ترشان کن زنِ زن‌ها

...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

محمود درویش در نمایی از فیلمِ موسیقیِ ما، ساخته‌ی ژان‌لوک گُدار

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه

Notre musique

 

 

چراغ ندارد این اتاق. آفتاب آمده تا میانه‌ی اتاق. تا میزِ کوچک. پُر از کتاب و دفترچه. چندتا سی‌دی و چند ماگِ خالی. خستگیِ سه‌شنبه مانده هنوز. استخوان‌های نم‌کشیده‌ی آن‌شب. چای در ماگِ دیگری می‌چسبد. برق می‌زند از سفیدی. با حلزونی که از کوهِ فوجی می‌رود بالا. چای همیشه در این ماگ نمی‌چسبد. برای هرچه زمانی هست. زمانی برای ماگِ فرانسوا و زمانی برای ماگِ حلزون. آفتاب بازی می‌کند با اتاق. می‌آید و می‌رود. سَرَک می‌کشد. پا که دراز می‌کنم برمی‌گردد. لحظه‌ای می‌ماند و می‌رود. کتابی از روی میز برمی‌دارم. سرخ و سیاه است جلدش. می‌خوانم: چشمانِ تو می‌روند تا آب و موج‌ها برمی‌خیزند. می‌خوانم: ناخن‌های تو هدیه‌ای به آفتابِ انگشتانت. می‌خوانم: دوستت می‌دارم چرا که دوستت می‌دارم. می‌خوانم: تو نباشی نبودن است بودنِ من. می‌خوانم: هستم تا تو هستی تا تو هستی هستم هستی هستیم. کتاب را می‌بندم. آفتاب رفته.

 نامِ عکس صندلی و سایه‌هاست؛ کارِ جان بینگامَن.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

نه رنگی، نه طعمی، نه صدایی

                          

شعرهای ما

رنگ ندارند

طعم ندارند          

صدا ندارند

از جایی به جایی نمی‌روند با باد            

از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر نمی‌روند                

                         

      ــــــ محمود درویش ــــــ                   

                  

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

چنین گفت درویش

             

زندگی میوه‌ی مرگ است؟                

مرگ مگر میوه می‌دهد؟              

     ـــــ محمود درویش ـــــ             

           

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها :

اتاقِ دربسته

 

 

گاهی وقت‌ها از این‌که فیلمِ ملک‌الموت/ فرشته‌ی فناکننده را در مکزیک ساخته‌ام افسوس می‌خورم. بهتر بود که این فیلم در پاریس یا لندن تهیه می‌شد، با هنرپیشه‌های اروپایی و با امکانات و وسایلِ چشم‌گیرتر. در مکزیک با این‌که خانه‌ای مجلّل در اختیار داشتم و هنرپیشه‌هایی انتخاب کرده بودم که قیافه‌ی مکزیکی نداشتند، اما باز ضعف امکانات مزاحم کار بود. لباس‌ها و ظروفِ ما کیفیتِ متوسّطی داشتند. مثلاً فقط توانستم یک تکّه ظرف را نشان بدهم که آن‌را هم از آرایشگر فیلم قرض گرفته بودیم... ملک‌الموت/ فرشته‌ی فناکننده یکی از معدود فیلم‌های من است که دوباره دیده‌ام و باز از کمبودهای پیش‌گفته و زمان بسیار کوتاه فیلم‌برداریِ آن افسوس خورده‌ام. این فیلم برایم یک مضمونِ اساسی مطرح است: ناتوانیِ عدّه‌ای از افراد در انجامِ آن‌چه می‌خواهند انجام دهند: بیرون آمدن از یک سالن.

لوئیس بونوئل

 

... و این «ناتوانیِ عدّه‌ای از افراد در انجامِ آن‌چه می‌خواهند انجام دهند» انگار در شمارِ ایده‌های محبوبِ لوئیس بونوئل بود؛ مردمانی که ناگهان می‌بینند انگار راه به جایی نمی‌بَرَند و چاره‌ای ندارند غیرِ ماندن در موقعیت و وضعیتی که لابد مطلوب‌شان نیست. بونوئل صرفاً این موقعیت و وضعیت را به نمایش می‌گذاشت؛ بی‌آن‌که در جست‌وجوی راهی برای تغییرِ این موقعیت و وضعیت باشد. و اصلاً عجیب نیست که اُکتاویو پازِ شاعر و منتقد، در مقاله‌ای که سینمای بونوئل را از دریچه‌ی فیلمِ ناثارین می‌کاود، نوشته «لوئیس بونوئل خویشتن‌دار و گوشه‌نشین است، امّا سکوتش سخت نگران‌کننده است و دلیلِ این نگرانی این نیست که بونوئل یکی از بزرگ‌ترین هنرمندان روزگار ماست، بیش‌تر به این خاطر است که سایه‌ی آن سکوت روی سرِ دنیای هنر در نیمه‌ی اوّلِ قرنِ بیستم انداخته است.» و سکوتی که پاز را نگران کرده، سکوت درباره‌ی موقعیت و وضعیتِ جامعه‌ای‌ست که مردمانش باورِ خود را از دست داده‌اند. در چنین دنیایی که روز به روز خالی‌ و خالی‌تر می‌شود آدمیان را باید آن‌گونه که هستند دید؛ نه آن‌گونه که پیش‌تر بوده‌اند، یا آن‌گونه که به‌زعمِ شماری دیگر باید بود.

سی‌ سال پیش از ملک‌الموتْ بونوئل زمینِ بی‌نان‌ را ساخت که صراحتش در روایتِ فلاکتِ مردمانِ بخت‌برگشته سخت تکان‌دهنده بود؛ مردمانِ فقیری که به هزارویک دلیل راه به جایی نمی‌بَرَند و چاره‌ای ندارند غیرِ ماندن در موقعیت و وضعیتی که لابد مطلوب‌شان نیست و درعین‌حال به‌قولِ امیلیو گارسیا ریبِرای منتقد «عناصرِ غیرعقلانی را در خودِ واقعیت پیدا می‌کند... و امکانِ بیانِ یک واقعه را بدونِ احتیاج به انکارِ واقعیتِ عینی نشان می‌دهد». همین تناقض است که زمینِ بی‌نان را به شاهکار بدل می‌کند؛ بی‌رحمیِ آشکارش در نمایشِ آن‌چه هست؛ بی‌پرده‌پوشی.

سی‌سال بعدِ زمینِ بی‌نان هم میزبانان و میهمانانِ ملک‌الموت می‌بینند که خواستن لزوماً مقدّمه‌ی توانستن نیست و اصلاً عجیب نیست که واقعیتِ عینی ناگهان دست‌خوشِ تغییری شگفت می‌شود و اصلاً واقعه‌ای غیرِ عقلانی (ناتوانیِ بیرون رفتن از این مهمانی) از دلِ واقعه‌ای عقلانی (مهمانیِ باشکوهِ شبانه) بیرون می‌آید. ژرژ سادولِ فرانسوی فکر می‌کرد کلیدِ رمزِ ملک‌الموت ضرب‌المثلی مکزیکی‌ست که می‌گوید «بیست‌وچهار ساعت که بگذرد، بوی گندِ جنازه‌ها و مهمان‌ها بلند می‌شود.» هرچیزی را زیرِ ماه ساعتی هست و انگار زیرِ سقفی هم که ماه و آسمان را نمی‌شود دید داستان از همین قرار است. بونوئل هم البته گفته فیلم را باید به چشمِ رؤیا دید؛ رؤیایی که بازتابِ واقعیت نیست، خالقِ واقعیت است و واقعیتی اگر هست همین‌قدر نگران‌کننده و نامعمول است. پس زمانی باید بگذرد تا چهره‌ی حقیقیِ مردمانی که پا به این مهمانی گذاشته‌اند آشکار شود و هرکس آن‌چه را پنهان کرده آشکار کند: از جاسازیِ جنازه‌ای در گنجه، تا انتحارِ مهمان‌هایی دیگر و سرقتِ داروی مسکّنِ مهمانی بیمار و در این هنگامه‌ی پُرهیاهو پیشنهادِ یکی از مهمان‌ها هم این‌ است که میزبان را قربانی کنند تا همه‌چیز به حالتِ عادی برگردد، ولی از کجا معلوم که حالتِ قبلی حالتِ عادی بوده؟ این جهنّمی‌ست که انگار هیچ‌کس را بی‌نصیب نمی‌گذارد و به تعدادِ آدمیان راهی برای ورود به آن پیدا می‌شود. این‌جاست که جنبه‌ی ترسناکِ زندگی را می‌شود دید؛ این‌که اضطرابِ زیستن و ترس از پایان گاهی آدمی را از درون می‌تراشد و از پا درمی‌آورد.

ملک‌الموت هم صورتی‌ست از نمایشِ آن‌چه هست بی‌پرده‌پوشی؛ بی‌آن‌که بینِ مردمانِ حاضر در میهمانیِ شبانه فرقی بگذارد و چه‌گونه ممکن فرقی بگذارد وقتی آن‌که قربانی می‌کند لحظه‌ای بعد قربانی‌ست؟

 ملک‌الموت

پی‌نوشت:

نقلِ قولِ بونوئل برگرفته است از کتابِ با آخرین نفس‌هایم، لوئیس بونوئل، ترجمه‌ی علی امینی نجفی، انتشاراتِ هوش و ابتکار، ١٣٧١، صفحه‌‌های ٣٧۴ تا ٣٧۶. 

ــــــ عنوانِ یادداشت نامِ رمانی‌ست نوشته‌ی پل اُستر

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱

La notte

 

 

... تاریکیِ شهر را از پنجره می‌بینی و نگاهت به ساعتی می‌افتد که از نُه گذشته. رها می‌کنی میزِ کار را و می‌زنی بیرون. می‌رسی به خیابانِ خیسِ باران. به تاریکیِ شهر که برق می‌زند در باران. می‌بینی این پیاده‌‌رو چه‌قدر فرق می‌کند با پیاده‌روی ساعتِ سه. زمین‌ نرم‌تر است انگار. برق می‌زند. بعد می‌رسی به مغازه‌ای که هر روز می‌بینی و می‌گذری از کنارش. همیشه دیر است برای ایستادن. می‌بینی چه خلوت است این ساعتِ شب. می‌بینی ساعتِ باران و تاریکیِ شهر است. بعد خودت را به بستنی مهمان می‌کنی. به بستنی زیرِ بارانِ دوشنبه. بعد یادِ فصلِ چندمِ آن داستان می‌افتی که مردِ بستنی‌به‌دست در شهرِ شهرها قدم‌زنان می‌رود. یادِ فصلِ چندمِ آن فیلم می‌افتی که مرد بستنیِ قیفیِ بلندبالایی برای زن می‌خرد و چشم‌های زن از دیدنِ بستنی برق می‌زنند. یادِ روزِ چندمِ ماهِ چندمِ سال می‌افتی که در آن دفترِ جلدسیاه روزِ بستنی‌ست. امّا انگار گاهی شبی هم برای بستنی هست. شبی که امشب است. شبی که در آن دفترِ جلدسیاه ماندگار می‌شود...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

همیشه احساس کرده‌ام دو نفرم...

 

 

ژان‌لوک گُدار: فقط آدم‌هایى مثل کلود لُلوش یادشان می‌آید که همشهری کِین را در پنج‌سالگى دیده‌اند. من مائده‌هاى زمینى را بیش‌تر یادم است که در تولّدِ چهارده‌سالگى‌ام هدیه گرفتم. ادبیات را این‌طورى کشف کردم. باید بگویم که خانواده‌ام خیلى سخت‌گیر بود. بربادرفته و موپاسان ممنوع بودند...

مادرم خیلى می‌خواند، امّا علاقه‌ام به رمانتیسمِ آلمانى به پدرم ــ که پزشک بود ــ بازمی‌گردد. بین سیزده تا بیست‌سالگى به یُمنِ وجود او موزیل، بروخ و توماس مان را بلعیدم. پدربزرگ هم خیلى تأثیر داشت. بانک‌دار بود. با پُل والرى دوست بود و تمام کتاب‌هایش را داشت. به کتاب‌خانه‌اش می‌گفتیم والریانوم. در سالگردِ ازدواجش باید گورستانِ دریایى را از بَر می‌خواندم. چنان‌که هست‌‌اش را هم خیلى دوست داشتم. والرى به‌اندازه‌ی سیوران وحشى نیست، امّا دوران هم دورانِ دیگر بود. والرى هم عباراتِ زیبایی داشت...

امّا در بزرگ‌سالى هرگز آن شگفتی‌هایی را که ژید در من پدید آورده بود بازنیافتم. در بیست‌سالگی دشیل همت و تامس هاردی میخکوبم کردند. سوررئالیست‌ها باعث شدند جودِ گُم‌نام را کشف کنم. امّا از آن زمان به بعد، فقط تماشاچیان اسباب شگفتی‌ام بوده‌اند. به‌جُز بازخوانی آثارِ کلاسیک دیگر چندان چیزی که هنوز بتواند مبهوتم کند وجود ندارد...

ترجیح می‌دهم آخرین کارِ جان لوکاره را بخوانم که با علاقه‌ام به جاسوسِ دوجانبه بیش‌تر جور است. همیشه احساس کرده‌ام دو نفرم. ما زمینی نیستیم و با‌این‌حال روی زمینیم. لوکاره یک نیمچه‌استاد است که به‌اندازه‌ی گرین (که خودش به پای کُنراد نمی‌رسد) هم اهمیت ندارد... اخیراً صخره‌ی برایتن را دوباره خواندم. اوّلین رمان‌ها اغلب بهترین‌ها هستند. آدم همیشه به سمت‌شان باز می‌گردد. این یکی را دلم می‌خواست فیلم کنم. غیرممکن است. زیادی خوب است؛ نمی‌توانستم بلایی به سرش بیاورم. قدرت فراوانی داشت که من ندارم. می‌توانست به من قدرت بدهد. وقتی رمانِ موراویا را اقتباس می‌کردم قدرت داشتم؛ چون می‌توانستم از نقاط ضعفِ رمان برای برگرفتن شالوده‌اش استفاده کنم...

بالزاک، استاندال، فلوبر، تالستوی، داستایوفسکی، دیکنز، تامس هاردی، جرج مردیت، ویرجینیا وولف... به این‌ها می‌گویند نویسنده. بیست‌تایی‌شان حرف ندارند. سَبْک دارند؛ یعنی بخشی دارند که روح در آن مطرح می‌شود؛ در‌حالی‌که جان لوکاره یا گونتر گراس جز استعداد چیزی ندارند...

وقتی اثر خیلی خوب است، کاری‌ش نمی شود کرد. شاهد مدّعایم فیلم شُلُندورف براساسِ عشقِ سوان است؛ یا فیلمِ آیوری براساس بوستونی‌های هنری جیمز. مزخرف‌اند. شاهکارها را باید خواند؛ نباید فیلم کرد. ساختنِ سفر به انتهای شب بی‌معناست. با رمان‌های متوسّطی مثل کارهای هَمِت یا چندلر می‌توان فیلم ساخت. حرصِ اریش فُن اشتروهایم فیلم خوبی‌ست؛ چون رمانِ فرانک نوریس ارزشِ چندانی ندارد. جان فورد از پسِ جاده‌ی‌ تنباکوی ارسکین کالدول برآمد، امّا حاصل بهترین کارِ فورد نیست. یک زمانی کسی مثل کینگ ویدور می‌توانست از بَبیت الهام بگیرد؛ چون سینکلر لوئیس فاکنر نبود...

هیچ رمانِ خوبی را نباید فیلم کرد؛ گفت‌وگوی ماه‌نامه‌ی لیر با ژان‌لوک گُدار درباره‌ی سینما و ادبیات؛ ترجمه‌ی مریم عرفان، روزنامه‌ی شرق، ٣١ خرداد ١٣٨۴، صفحه‌ی ١۶

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱

شاید این حرف‌ها که می‌نویسم هیچ‌کدام درست نباشند...

 

 

... میلی در من سر بلند کرد که به زمزمه‌ی باران فکر کنم و آسمان را نگاه کنم که به رنگِ سُرب شده بود ــ و دلش پُر بود ــ و... این اندیشه با گرسنگی در هم آمیخته شد. میل با شوری گرم قاطی شد. تا به کلمات فکر کنم و با آن‌ها چیزی بنویسم. حدیثی بنویسم. مرثیه‌ای، سرودی، ماجرایی را بازگویم... ماجرایی که از همان دقایق دقیقاً نطفه گرفت و تکوین شد. اشتیاقِ نوشتن در من نقطه‌ی درخشانی شد و بعد در تمامیِ من فقط آن نقطه‌ی درخشان ــ آن لکّه‌ی نور ــ وجود داشت. و در جوار آن گل نور، گرسنگی و ملال دوّارانگیزِ گرسنه‌بودن قابلِ تحمّل و شیرین و دل‌پذیر شد. نمی‌دانم احساسم را چگونه می‌توانم بیان کنم؟ نوعی هم‌دردی و دل‌سوزی نسبت به خودم همراهی‌ام می‌کرد. و هرچه بود احساسِ نازک‌دلی می‌کردم. نه. تن به مصیبت می‌دادم و عاشقِ غمگینی بودم. اندوه هرچه غلیظ‌تر راضی‌ترم می‌کرد. دل‌چرکی‌های تلخ که با قاطعیت خود را در من گسترده‌اند و برقِ شادمانگی ــ و جرقّه‌ها را ــ از من رانده‌اند تا بوده هم‌دمانِ همیشگی‌ام بوده‌اند. شاید این واقعیت‌های تلخ و زشت میوه‌ی هستی‌ام باشند. من دل‌بسته‌ی دل‌بسته‌ی آن‌ها بودم. و برایم جدایی و بریدگی از آن دل‌چرکی‌ها ممکن نبود. نمی‌توانستم، نمی‌توانستم از تظاهرِ لوس و نکبت‌گرفته‌ی ثمره‌های زشت‌رو و بَداَدایم ناخوش‌حال باشم و به آن‌ها بی‌اعتنایی بکنم.

من خودم را ــ دلم را ــ و ثمره‌ی دلم را دوست دارم؛ حتّا اگر دلم دشمنِ زندگی‌ام و آرامشم باشد. یا خودم را به دلم سپرده‌ام یا جبرِ محتومی مرا به او سپرده است. شاید این حرف‌ها که می‌نویسم هیچ‌کدام درست نباشند و چیزی را از آن‌چه می‌خواهم بگویم بیان نکنند... نکنند... هر غلطی که دل‌شان خواست بکنند.

به هرچه بود و هرچه بر من می‌گذشت تمکین می‌کردم. ماجراهایی که گذرانده‌ام جبرِ بی‌چون‌وچرا بوده‌اند، حماقتِ خالص بوده‌اند، حادثه‌های بی‌اهمیت بوده‌اند، کاه بوده‌اند، کوه بوده‌اند و هرچه بوده‌اند واقعیت بوده‌اند... و من به آن‌ها خو کرده بودم. چیزهای خوب و چیزهای بد خاطراتم بودند و با من بودند و به آن‌چه که با من بود دل می‌سوزاندم. همان‌طور که ممکن است کسی از لگدانداختن و یا از چهاردست‌وپا راه‌رفتن لذّت ببرد من از غمگین‌بودن لذّت می‌بردم...

 

از داستانِ آن روزِ دل‌تنگِ بارانی [شروعِ یک قصّه‌ی بلند]، نوشته‌ی م. ف. آستیم، ماه‌نامه‌ی نگین، شماره‌ی ٢٩، مهرِ ١٣۴۶.

نامِ عکس اکنون و بعد از این است؛ کارِ آمیت ساها.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱

روشنیِ طلعتِ تو ماه ندارد...

 

گوشه‌ی ابروی توست منزلِ جانم                   

خوش‌تر ازین گوشه پادشاه ندارد                           

      ــــــ حضرتِ حافظ ــــــ                 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

جوانی‌ام از من می‌گریزد...

 

 

... همه‌ی راه را، همه‌ی غروب را، همه‌ی آن پیاده‌روهای خلوت را به یادداشت‌های کامو فکر می‌کردم. به جمله‌‌ای که یادم نیست در کدام جلد بوده، در کدام صفحه، در کدام سطر. مسأله‌ی بزرگِ زندگی این است که بدانی چه‌طور لابه‌لای آدم‌ها بلغزی. دلم برای دوباره‌خواندن‌‌شان تنگ شده است...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

Caché

 

 

چای دارچین در غروب پنج‌شنبه. گوشه‌ی همیشگی. دور از حیاط. آفتاب نیست. یک‌ساعت است که نیست. بخار چای هست. کتاب‌ هست. شعرها. می‌خوانم: در نامِ تو قایق‌های چوبی می‌رویند. می‌خوانم: گرسنه‌ی گیسوانِ توام. می‌خوانم: گرسنه‌ی خنده‌ی توام که جاری می‌شود. می‌خوانم: ناپیدا می‌شوی در گیسوانت امّا فراموشم نکن. می‌خوانم: به یاد بیار که دوستت می‌دارم. می‌خوانم: راضی نباش که بی گیسوانِ تو گُم شوم. می‌خوانم: دوستت می‌دارم چرا که روشنی.

نامِ عکس چای دارچین است؛ کارِ ناتالی سالایتا.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

باقیِ عمر ـــ شعری از محمود درویش

 

 

اگر بگویند

بعدازظهر می‌میری

اگر بگویند

باقیِ عمر را چه می‌کنی؟

نگاهی به ساعتم می‌کنم

لیوانی آب‌میوه می‌نوشم

سیبی گاز می‌زنم

و زل می‌زنم به مورچه‌ای که غذای امروزش را پیدا کرده.

 

نگاهی به ساعتم می‌کنم

هنوز برای تراشیدنِ ریش وقت دارم

صورتم را زیرِ آب می‌برم

که چیزی به ذهنم می‌رسد

برای نوشتن باید تمیز و مرتّب بود

باید پیراهنِ آبی‌ام را بپوشم

تا ظهر در اتاقِ کارم بمانم

امّا کلمات رنگ ندارند

سفیدِ سفیدِ سفیدند.

 

آخرین ناهار را می‌خورم

کمی چُرت می‌زنم

در فاصله‌ی دو خواب

امّا بیدار می‌شوم

از صدای خُرّ‌وپفم.

 

نگاهی به ساعتم می‌کنم

هنوز برای خواندن وقت دارم

فصلی از دانته

یا تکّه‌ای از یک شعر

می‌بینم زندگی‌ام چگونه به دیگران می‌رسد

و نمی‌پرسم این جای خالی را چه‌کسی پُر خواهد کرد.

 

ــ پس این‌جور است؟

ــ همین‌جور است

ــ بعد چه می‌کنی؟

ــ موهایم را شانه می‌زنم

و شعر را

همین شعر را

پرت می‌کنم توی سطل و

پیراهنِ ایتالیاییِ تازه‌ام را می‌پوشم

گیتارهای اسپانیایی برای تشییع آمده‌اند

می‌رویم گورستان.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه

راستش این لقبی‌ست که این روزها به همه می‌دهند...

 

 

 

دلیلِ عکس‌العملِ تُندِ شما نسبت به کلمه‌ی «استاد» چیست؟ چرا از عنوانِ «استاد» اذیت می‌شوید؟

بهرام بیضایی: کسانی که به من لقبِ استاد می‌دهند، مرا در منگنه قرار می‌دهند؛ در نوعی مسئولیتِ غیرقابلِ‌گریز؛ و مجبورم می‌کنند به نوعی آگاهی به خود؛ و به هر کلمه و حرکت؛ که آزادی را از من می‌گیرد. ولی من به‌ کوشش توانسته‌ام نگذارم این استاد مزاحمِ خلوصِ عواطفم بشود؛ و کمبودهایم را از یادم ببرد.

راستش این لقبی‌ست که این روزها به همه می‌دهند. از طرفی از لطفِ همه سپاس‌گزارم؛ و از طرفی هم به طورِ کاملاً اتّفاقی من چند سالی واقعاً استادِ دانشگاهِ تهران بودم که البته خوش‌بختانه دیگر نیستم. بنابراین، این عنوان از همان‌جا روی من مانده، نه برای این تعارف‌های روز که با همه می‌شود.

امّا این لقبِ «استاد» در سینمایی که پایه‌ی آن بر ستایشِ فرهنگِ جاهلی‌ست، دردسر است؛ و من به قدرِ کافی چوبِ آن را خورده‌ام. سد ساختنِ سیاست‌گزاران ــ و همچنین تهیه‌کنندگان، سرمایه‌گذاران و منتقدانِ زیرِ پوششِ آن‌ها ــ بر فیلم‌سازی که زیرِ بارِ این ستایش نمی‌رود، به قدرِ کافی برای من مشکل ساخته است؛ و باید اعتراف کنم که کوششِ آن‌ها برای متوقّف‌کردن و فرسودنِ من اصلاً بی‌نتیجه نبوده است.

تکّه‌ای از پیوستِ یکُم [تنها امید، خلّاقیت است] کتابِ سر زدن به خانه‌ی پدری؛ گزارشِ نکوداشتِ بهرام بیضایی در کاشان همراه با شجره‌نامه‌ی پدریِ او؛ به کوششِ جابر تواضعی؛ انتشاراتِ روشنگران و مطالعاتِ زنان، چاپِ یکُم، ١٣٨٣، صفحه‌ی ١٩٠.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱

من از افسونِ چشمت مست...

 

مُدامم مست می‌دارد نسیم جعدِ گیسویت

خرابم می‌کند هر دَم فریبِ چشمِ جادویت

...

ـــ حضرتِ حافظ ـــ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

این برف کِی آمده؟

 

 

 

تنهایی و بی‌کاری انگار هنوز ترسناک‌ترین چیزهایی هستند که هر آدمی را از پا می‌اندازند و هر آدمی که طعمِ تنهایی را چشیده انگار پناه ‌بردن به کار را چاره‌ی کارِ خود می‌داند؛ مثلِ مارسل لی‌وسکِ که حالا در سال‌های پیری باید فکرِ هزار چیز باشد؛ مثلِ همه‌ی مردمِ این شهرِ برفی؛ چه کارگرهای بخت‌برگشته‌ای که باید راهی برای زنده ماندن پیدا کنند. انگار همین برف‌هایی که روی زمین نشسته‌اند و علاقه‌ای به آب شدن نشان نمی‌دهند میلِ به یخ‌زدگی را در مردمِ شهر بیدار کرده‌اند.

شصت و هفت سالگی انگار سنّ بازنشستگی است. در این سنّ‌وسال کار معنا ندارد. وقت را باید با دختر و نوه‌ای گذراند که روز به ‌روز بزرگ‌تر می‌شود و پیریِ مُدامِ پدربزرگ را می‌بیند. حق با دختر است که پدر را به بازنشستگی دعوت می‌کند امّا دختر انگار یادش نیست که پدر در غیابِ مادر چاره‌ای غیرِ کار کردن ندارد. امّا کار هم انگار سختیِ خودش دارد وقتی برف شهر را بدل می‌کند به یخچالی بزرگ و یک‌سر سفید که هیچ‌کاری در آن ممکن نیست. در غیابِ کار است که کارگرها چاره‌ای نمی‌بینند غیرِ اعتصاب.

نکته انگار این است که فروشنده ظاهراً سرگذشتِ مردمانِ شهرهای کوچک است؛ هرچند مردمانِ شهرهای کوچک هم انگار به مصیبتِ مردمانِ شهرهای بزرگ دچار شده‌اند و انگار آن روابطِ عمیق و عاطفی که در زندگیِ مردمانِ شهرهای کوچک جریان دارد هر روز کم‌رنگ‌تر می‌شود و آن‌چه بیش‌تر به چشم می‌آید واکنش‌هایی است که ریشه در هزار و یک مشکل دارد.

این است که می‌شود یادِ تکّه‌ای از مقاله‌ی کلان‌شهر و حیاتِ ذهنیِ گئورگ زیمل افتاد؛ جایی که می‌نویسد کلان‌شهر همواره جایگاهِ اقتصادِ پولی بوده است و انگار در این زمانه شهرهای کوچک هم به کلان‌شهرهایی بدل شده‌اند که اقتصادِ پولی و سلطه‌ی عقل نقشی اساسی در آن‌ها بازی می‌کنند.

هیچ‌چیز دقیقاً همان چیزهای گذشته نیست و مارسل در شصت و هفت سالگی باید از این راز باخبر شود؛ در روزهایی که حساب‌گری و سنجشِ موقعیت انگار اصلی‌ترین وظیفه‌ی آدم‌ها است.

 

ــــ عنوانِ یادداشت نامِ مجموعه‌ی داستانی‌ است از محمود حسینی‌زاد

فروشنده ساخته‌ی سباستین پیلوت

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱

Code inconnu

 

                         

عرصه‌ی خاطره بوده این کشو. باز بوده همیشه. قفل نبوده هیچ‌وقت. شب‌ها می‌آمده توی این اتاق. لم می‌داده روی این صندلی. کشو را باز می‌کرده. نگاه نمی‌کرده. هیچ‌وقت. دست دراز می‌کرده. دفترچه‌های مشکی را می‌گذاشته آن‌جا. اوّلی را برمی‌داشته می‌گفته نور نباید برسد. اتاق را تاریک می‌کرده وقتی می‌نوشته. نور داشته کاغذ توی تاریکی. تمام که می‌شده نور هم می‌رفته. تاریک می‌شده. مثلِ قبل. بعد دفترچه را می‌بسته. می‌گذاشته توی کشو. قفل نمی‌کرده هیچ‌وقت. بعد می‌رفته بیرون. توی تاریکی. صبح که برمی‌گشته نور بوده توی اتاق. لم می‌داده روی این صندلی. چشمش به نور آفتاب. آفتاب در حیاط بوده. کشو را باز می‌کرده. نگاه نمی‌کرده. هیچ‌وقت. دست دراز می‌کرده. می‌گذاشته روی دفترچه‌ها. عرصه‌ی خاطره بوده این کشو.

نامِ عکس کشوی مارکو است؛ کارِ دیوید رنش.   

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

دختر ـ فریاد ــــ شعری از محمود درویش

 

 

 

دختری در ساحل است

خانواده‌ای دارد این دختر

خانه‌ای دارند خانواده‌اش

دری و دو پنجره دارد خانه‌ی خانواده‌اش

در دریا ناوی‌ست

کارش شکارِ آن‌ها که راه می‌روند در ساحل:

چهار

پنج

هفت‌ نفر روی شن‌‌ها می‌افتند و

دختر کمی زنده می‌ماند

چون دستی از مِه

دستی از آسمان کمکش می‌کند

فریاد می‌زند دختر:

پدر، پدر

بلند شو برویم

دریا هم جای ما نیست!

پدر روی سایه‌ی خود خواب است

در مسیرِ بادِ غیاب و

جوابی نمی‌دهد.

 

خون است در نخل‌ها

خون است در ابرها.

 

پر می‌کشد صدا با او

بالا و بالاتر

دور و دورتر از ساحل

ضجّه می‌زند

در شبِ صحرا

امّا طنینی نیست

فریادی ابدی می‌شود دختر

در خبری فوری

خبری که دیگر فوری نیست

از وقتی هواپیماها برگشته‌اند

تا خانه‌ای را که دری و دو پنجره دارد

بمباران کنند...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه

فقط می‌دانم که دستگیره‌ی در را چرخانده‌ام...

 

 

... در طولِ سال‌های گذشته این خانه را بارها و بارها در خواب دیدم. خواب‌هایم همه شبیه یک‌دیگر بود؛ یک خواب و یک موضوع با شکل‌های گوناگون: به شهری غریب می‌روم و در محلّه‌ای که برایم ناآشناست خانه‌ای را می‌بینم که بینِ یک ردیف از خانه‌های دیگر قرار دارد. به راهِ خودم ادامه می‌دهم، ولی سردرگم هستم؛ چون خانه را می‌شناسم امّا محلّه برایم غریب است. بعد به یاد می‌آورم که این خانه را قبلاً هم دیده‌ام، ولی نه در خیابانِ بانهوف ــ که در شهرِ زادگاهم است ــ بلکه در شهر یا سرزمینی دیگر. مثلاً در خواب می‌بینم که در شهرِ رُم هستم، خانه را می‌بینم و به‌خاطر می‌آورم که آن‌را قبلاً در شهرِ برلین دیده‌ام. تکرارِ این خاطرات در خواب آرامم می‌کند. دیدنِ خانه در محیطی دیگر به‌نظرم عجیب‌تر از برخوردِ تصادفی با یک دوستِ قدیمی در جایی غریب نیست. به طرفِ خانه برمی‌گردم و از پلّه‌ها بالا می‌روم. می‌خواهم به داخلِ خانه بروم. دستگیره‌ی در را می‌چرخانم.

اگر خانه را در جایی خارج از شهر ببینم خواب کامل‌تر می‌شود و این‌که جزئیاتِ آن‌را بهتر به‌خاطر می‌آورم. در اتوموبیل در حالِ رانندگی هستم. خانه را در طرفِ راست می‌بینم و به راهم ادامه می‌دهم. ابتدا حیران و سرگردانم که چرا چنین خانه‌ی شهری‌ای این‌جا در وسطِ یک روستا قرار دارد. کمی بعد به‌خاطر می‌آورم که آن‌را قبلاً هم دیده‌ام و بیش‌تر گیج می‌شوم. وقتی به یاد می‌آورم قبلاً آن‌را کجا دیده‌ام دور می‌زنم و برمی‌گردم. در خواب جاده همیشه خلوت است. می‌توانم با سروصدایی که از چرخ‌ها بلند می‌شود دور بزنم و به‌سرعت برگردم. می‌ترسم دیر برسم. تندتر می‌رانم. آن‌گاه دوباره آن‌را می‌بینم. خانه در جایی محصور بینِ درختانِ انگور و بوته‌های ذرّت است و در جایی دیگر بینِ پیچک و اقاقی. منطقه کمی مسطّح است و حداکثر کمی شکلِ تپّه دارد. هیچ درختی دیده نمی‌شود. آسمان صاف است و خورشید می‌درخشد. هوا تلألؤ دارد و جاده از گرما برق می‌زند. دیوارِ دور تا دورِ خانه حالتِ متروک و تک‌افتاده به آن می‌بخشد. شاید خانه‌ی دیگری باشد. این خانه از خانه‌ی خیابانِ بانهوف تاریک‌تر نیست، ولی پنجره‌هایش آن‌قدر غبار گرفته است که نمی‌توان داخلِ اتاق‌ها چیزی را دید؛ حتّا پرده‌ها را. انگار خانه سوت و کور است.

کنارِ جاده توقّف می‌کنم و به آن‌طرفِ خیابان، به سمتِ درِ ورودی، می‌روم. کسی دیده نمی‌شود. صدایی به گوش نمی‌رسد؛ نه صدای یک موتور در دوردست، نه وزشِ باد، و نه حرکتِ یک پرنده. گویی دنیا مرده است. از پلّه‌ها بالا می‌روم و دستگیره‌ی در را می‌چرخانم. ولی در را باز نمی‌کنم. از خواب بیدار می‌شوم. فقط می‌دانم که دستگیره‌ی در را چرخانده‌ام. دوباره تمامِ خواب به‌ خاطرم می‌آید و به یاد می‌آورم که آن‌را قبلاً هم در خواب دیده‌ام.

 

برایم کتاب بخوان [کتاب‌خوان]، بریده‌ای از فصلِ دوّمِ بخشِ اوّل، برنهارد شلینک،

ترجمه‌ی بهمن‌دخت، کتابِ روز [وابسته به نشرِ فرزان]، چاپِ‌ اوّل، ١٣٨١.

 

نامِ عکس شاهدِ سال‌های رفته است؛ کارِ الکس کروسرو.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱

Cronaca familiare

 

 

همه‌ی راه را پیاده بیایی. خانه تا دفتر. زیرِ باران. هدفُن‌به‌گوش. سواری‌های گرفتار. راه‌بندان. تحریریه‌ی خلوت. آرام. چای سبز در لیوان. هدفُن‌به‌گوش. کار. ادامه دارد.

 

نامِ عکس تشنگیِ من است؛ کارِ فیث کنفیلد.


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

La voce della luna

 

 

... کتاب را باز کرده‌ای و رسیده‌ای به آن سطرها که حفظ بوده‌ای همیشه و با صدای بلند خوانده‌ای کاش دل‌تنگی نیز نامِ کوچکی می‌داشت تا به جانش می‌خواندی و کتاب را روی میز گذاشته‌ای و از خانه بیرون زده‌ای و به خیابانِ شلوغی رسیده‌ای که شلوغ نبوده‌ آن ساعت و رفته‌ای به قهوه‌فروشیِ شلوغی که شلوغ نبوده آن ساعت و اسپرسوی دوبل سفارش داده‌ای توی لیوانِ کاغذی و تا همان سطرهای همیشگی را به یاد آورده‌ای لیوانِ کاغذی را ‌گذاشته‌اند روی میز و دست دراز کرده‌ای برش داری که یادِ جمعه‌ی بارانی دیگری ‌افتاده‌ای که همین‌جا گذشته و یادِ بارانی ‌افتاده‌ای که خیالِ بندآمدن نداشته و یادِ شنبه‌ای افتاده‌ای که بارانِ جمعه را به یک‌شنبه رسانده و بعد چشمت به لیوانِ خالیِ کاغذی ‌افتاده و لیوانِ دیگری اسپرسوی دوبل سفارش داده‌ای و تا لیوانِ بعدی را روی میز بگذارند فکر کرده‌ای جمعه‌ها همیشه همین‌جور بوده‌اند و همان‌جا که ایستاده‌ای نگاه ‌کرده‌ای به آفتابی که نبوده و به آسمانی که سیاه بوده و به ماهی که در آسمان بوده و لیوانِ کاغذی را برداشته‌ای و زده‌ای بیرون و دیده‌ای خیابان هنوز شلوغ نیست و هیچ سواری‌ای در این خیابان نیست و همین‌جور راه رفته‌ای و داغیِ قهوه را ‌چشیده‌ای و دیده‌ای باران را سرِ بندآمدن نیست و فکر کرده‌ای به داستانی که تازه خوانده‌ای و فکر کرده‌ای به مردِ داستان که رفته بوده روی پشتِ بام خانه و خواسته نگاهی به آنتنِ تلویزیون بیندازد و دیده باد آنتن را با خودش بُرده خانه‌ی آن‌وری و بعد کمی روی بام قدم زده و لبه‌ی‌ بام نشسته و سیگاری از جیبِ پیرهنش درآورده و همین‌جور که سیگار می‌کشیده خیابان را نگاه می‌کرده که خلوت‌تر از همیشه بوده و هیچ سواری‌ای در خیابان نبوده و فکر کرده چیزی خالی‌تر از این خیابانِ خالی نیست و بعد آخرین قطره‌های لیوانِ خالیِ کاغذی را نوشیده‌ای و لیوان را مچاله کرده‌ای و انداخته‌ای توی سطل و رسیده‌ای به خانه و کلید را توی قفل چرخانده‌ای و از تاریکیِ حیاط گذشته‌ای و رسیده‌ای به نورِ خانه و چشمت افتاده به میز و دست دراز کرده‌ای و کتاب را برداشته‌ای و با صدای بلند خوانده‌ای کاش دل‌تنگی نیز نامِ کوچکی می‌داشت تا به جانش می‌خواندی...    

 

نامِ عکس قهوه است؛ کارِ آرتم ساچمکف

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

تقریباً ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

چیزهای بی‌ربط را برمی‌دارد ـــ

سنگی، سفالِ شکسته‌ای،

دو چوب‌کبریتِ سوخته،

میخِ زنگ‌زده‌ی دیوارِ روبه‌رو،

برگِ درختی که از پنجره افتاده توی خانه،

قطره‌های آبی که از گلدان‌های دیروزآبیاری‌شده می‌چکند،

کاهی که باد دیروز روی موهات نشانده،

همه را برمی‌دارد و

می‌رود در حیاطِ خانه و

تقریباً یک درخت می‌سازد.

شعر

در همین تقریباً

زندگی می‌کند.

می‌بینی‌اش؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

لبه‌ی عشق؛ ساخته‌ی جان مِی‌بری

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

La Notte

 

غروب. پنجره‌ای که باز می‌شود رو به باران. تماشای برق و شنیدنِ رعدی که خودنمایی می‌کند مُدام.

لیوانِ چای هم کنارِ دست. داستانِ تازه‌ای برای خواندن. داستانی که آخرِ هفته را می‌سازد.

بی‌اعتنا به سردرد و کار که تمامی ندارد.

 

نامِ‌ عکس شبِ بارانیِ پاییزی‌ست؛ کارِ نیکلای کژارنت.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

آن‌چه بوده، آن‌چه شده...

 

آن‌چه بوده همان است که خواهد بود.

آن‌چه شده همان است که خواهد شد.

در زیر این آفتاب هیچ چیز تازه‌ای نیست.

                                                         از کتابِ جامعه


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

قلبِ شهر همین کتاب‌خانه‌ی بزرگی‌ست که مرا پناه داده...

 

 

خواب و خوراک ندارم این روزها. صبح کار و ظهر کار و عصر کار و شب کار. خسته نمی‌شوم انگار. چیزی در این شهر هست که خسته‌ام نمی‌کند. قلبِ شهر همین کتاب‌خانه‌ی بزرگی‌ست که مرا پناه داده. کتاب‌خانه‌ی شهر. پنجاه و هفت روز است که هفتِ صبح درِ این کتاب‌خانه را باز می‌کنم و پشتِ میزی که نزدیک‌ترین میز به قفسه‌ی کتاب‌هاست می‌نشینم. گاهی خیال می‌کنم درهای این کتاب‌خانه را هیچ‌وقت نمی‌بندند. چون قلبِ شهر همین کتاب‌خانه است. قلب را که نمی‌شود بست. قلب است که خون را به بدن می‌رساند. به مغز و دست و پا و چشم. قلب که کار نکند چشم باز نمی‌شود.

این کتاب‌خانه شلوغ است همیشه ولی ساکت است. کسی با کسی حرف نمی‌زند. هرکسی نشسته پشتِ میزِ کوچکی و کتابی می‌خواند، یا رونویسی می‌کند از نوشته‌ای که لازمش دارد. میزهای این کتاب‌خانه کوچک است. شبیه هیچ کتاب‌خانه‌ای نیست این کتاب‌خانه. صندلی‌های راحتی دارد. سفت نیست. وقت کتاب می‌خوانی فکر نمی‌کنی کاش کتاب را می‌گرفتم و با خودم می‌بردم. امّا هر دو ساعت از جا بلند می‌شوم و می‌روم به حیاطِ کوچکی که پشتِ کتاب‌خانه است. می‌روم سیگار بکشم. روزی چند نخ می‌کشم؟ مهم نیست. مهم این است که خانه‌ی نگهبانِ کتاب‌خانه هم آن‌جاست. قبلاً ندیده بودمش. نگهبانِ کتاب‌خانه را هم ندیده‌ام. هر کتاب‌خانه‌ای به‌هرحال نگهبانی دارد.

هفته‌ی پیش رفته بودم توی این حیاط و دنبالِ کبریت می‌گشتم. کبریت همیشه توی جیبِ من گم می‌شود. این‌ور و آن‌ور را نگاه می‌کردم که دیدم دری توی این حیاط هست که به جایی باز می‌شود. در را قبل از این ندیده‌ام. هر روز هر دو ساعت از جا بلند می‌شوم می‌روم توی این حیاط و سیگار می‌کشم. ولی در را قبل از این ندیده بودم. آبیِ روشن بود. رفتم جلو. بسته بود. در زدم. کسی باز نکرد. دیدم زنگِ کوچکی آن‌جا هست. زنگ زدم. کسی باز نکرد. انگار کسی نبود جوابِ زنگِ در را بدهد. کبریت را بالأخره توی جیبم پیدا کردم. سیگار را که روشن کردم ایستادم به تماشای این در. عجیب بود. روی دستگیره‌اش کتاب‌خانه‌ی کوچکی بود و جمله‌ای از بودلر. چه‌کسی بی‌نیاز از کتاب است؟ هیچ‌کس بی‌نیاز نیست. این نیاز است که آدم‌ها را به کتاب‌خانه می‌کشاند. همین نیاز مرا به کتاب‌خانه‌ی کوچکی کشانده که روی دستگیره‌ی در بود.

سیگار به نیمه رسیده بود که در باز شد. چه‌قدر این مرد آشنا بود. شاید لباس‌هایش این‌قدر آشنا به نظر می‌رسید. شلوارِ جین و پیراهنِ آبی‌اش که تیره‌تر از رنگِ در بود. کفش‌های طبّی‌اش که تمیز و واکس‌خورده بود. صدایش که با خودش حرف می‌زد. شعر می‌خواند. مرد پشتِ کوهی کتاب پنهان بود. کتاب‌ها را بغل کرده بود و روبه‌رو را نمی‌دید. از کنارِ من که گذشت سیگارم تمام شد.

سیگار را انداختم زمین و به عادتِ همیشه پای راست را روی جنازه‌ی سیگار فشار دادم. عجیب بود. کفش‌های طبّیِ من درست مثل کفش‌های او بود. چرا باید عجیب باشد؟ عجیب است چون من این کفش‌ها را از شهر خودم خریده‌ام. در کشورِ خودم. و حالا کیلومترها دورتر یک جفت کفش لنگه‌‌ی همین می‌بینم. داشتم کفش‌هایم را به‌دقّت نگاه می‌کردم که نگاهم افتادم به شلوارِ جینم. چه‌قدر شبیه شلوارِ او بود و عجیب‌تر این‌که من هم امروز پیراهنِ آبی‌ای پوشیده‌ بودم که تیره‌تر از رنگِ در بود.

دستی به صورتِ نتراشیده‌ام کشیدم و دوباره برگشتم. میزِ من دست‌نخورده بود. کتاب‌ها باز بود و کاغذها روی میز بود. نشستم. کتابی را که می‌خواندم ورق زدم و رسیدم به صفحه‌ی بعد. چه‌قدر عجیب بود. من این شعرها را پیش از این خوانده‌ام. امّا این کتاب را که امروز گرفته‌ام. پس این شعرها را کجا خوانده‌ام. نخوانده‌ام. شنیده‌ام. همین چند دقیقه پیش. در حیاطِ کوچکِ کتاب‌خانه. از زبانِ مردی که مرد پشتِ کوهی کتاب پنهان بود. مردی که کتاب‌ها را بغل کرده بود و روبه‌رو را نمی‌دید. سرم را برمی‌گردانم که نگاهی به حیاط بیندازم. حیاط نیست. ولی بود. من آن‌جا بودم. آن‌جا سیگار کشیدم. آن‌جا مردی را دیدم که پشتِ کوهی کتاب پنهان بود. انگار دری را که به حیاط باز می‌شد بسته‌اند. دیوار کشیده‌اند. دیوار را رنگ زده‌اند. میز و صندلی گذاشته‌اند و حالا پیرمردی آن‌جا نشسته‌ و به‌دقّت مشغولِ خواندنِ کتابِ بزرگی‌ست که از دور شبیه لغت‌نامه است.

 

از فصلِ دوّمِ داستانِ بلندِ روز و شب، نوشته‌ی ف بواسحاقی، ناشر: مؤلّف، تهران، پاییزِ ١٣۵٧.

نامِ عکس کتاب‌خانه‌ی شهر است؛ کارِ شو کومورا.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱