شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

حضور از خلالِ غیاب

 

 

حضور از خلالِ غیاب انگار تعبیرِ درستی‌ست درباره‌ی وضعیتِ سارا؛ همسری بردبار و مادری مهربان و پزشکی انسان‌دوست که روزی از خانه بیرون می‌زند و برنمی‌گردد؛ روزی که با شوهرِ داستان‌نویسش پُل دعوا کرده و گوشیِ تلفنش خاموش شده. آدم است و هزارِ فکرِ بی‌ربط و احساسِ شک و گناه و البته انتظاری که روزها و ماه‌ها طول می‌کشد تا پُلِ داستان‌نویس را وادارد به دل‌کندن از این خانه. باید دستِ بچّه‌هایش را بگیرد و برود به شهر و خانه‌ی دیگری که شهر و خانه‌ی سال‌های کودکی‌ست.

جای سارا در این شهر و خانه خالی‌ست و کارِ پُل انگار پُرکردنِ این جای خالی هم هست؛ و البته رسیدن به کارِ اصلی‌اش که نوشتن است؛ هرچند همیشه داستان‌نویسِ درجه‌دویی بوده و کتاب‌هایش هیچ‌وقت پُرخواننده نبوده‌اند. امّا فقط پُل است که سارا در خانه حس می‌کند؛ در حیاط و اتاق و پیشِ بچّه‌ها و هر جای دیگری که می‌شود با دیدنش سارا را به یاد آورد.

و همین حضور از خلالِ غیاب است که پُل را دوباره به نوشتن وامی‌دارد؛ نوشتنِ بهترین رمانش که انگار سرشار از تجربه‌ی زندگی‌ست؛ هرچند اصلاً عجیب نیست؛ چون حضورِ سارا همیشه خیالِ پُل را راحت می‌کرده و پُل همیشه گوشه‌ی اتاق و مک‌بوکش را به دنیای بیرون ترجیح می‌داده. در غیابِ ساراست که باید دنیا را دقیق‌تر ببیند؛ آدم‌ها را خوب سیاحت کند و درباره‌ی نسبت و ربط‌شان با خودش تصمیم بگیرد؛ آن هم در شهری کوچک‌تر با مردمانی که خلق‌وخویی دیگر دارند و در طلبِ چیزهای دیگرند.

این است که سرش چندباری به سنگ می‌خورَد تا معنای مناسباتِ انسانی را بهتر بفهمد و از خلالِ همین فهمِ تازه است که رمانش را به مردی تقدیم می‌کند که از دست رفته. امّا مهم رمانی‌ست که نوشته شده و سارا هم اگر بود خوش‌حال می‌شد از این‌که حاصلِ کارش رمانِ خوبی شده، ولی زندگی بدونِ سارا چه فایده‌ای دارد؟

بادهای مخالف، ساخته‌ی ژالیل لسپر 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱

La Dolce Vita

 

 

همیشه این‌طور نیست که سرما نفوذ کند از درهای بسته و تو را نشانه بگیرد و هر جای خانه که بنشینی دست برندارد و چاره‌ای نداشته باشی جز پناه‌بردن به لیوان‌های لبالب از چای داغ و قهوه‌ی داغ و فکر کردن به روزهای رفته و روزهای مانده و فکر کردن به کتاب‌هایی که دوست داری دوباره بخوانی و فکر کردن به این‌که چرا زنِ آن داستان نامه‌ای برای خودش نوشت و نامه را برای مردی که می‌شناخت فرستاد و فکر کردن به این‌که چرا مردِ آن داستان پنجره‌ی بلندترین ساختمان شهر را باز کرد و نگاهی به آسمان انداخت و آسمان پیشِ چشم‌هایش موج برداشت و فکر کردن به فیلم‌هایی که دوست داری دوباره ببینی و فکر کردن به این‌که چرا مردِ آن فیلم کنارِ پنجره ایستاد و از پشتِ پرده خیابان را دید و از خانه بیرون نیامد و چراغ‌های خانه را خاموش کرد و در تاریکی گم شد و فکر کردن به این‌که چرا زنِ آن فیلم خیابان‌های شهر را یکی‌یکی گشت و یک‌بار مرد را ندید که پشتِ پرده‌های خانه‌اش ایستاده و لیوان‌به‌دست روزهای رفته را مرور می‌کند و فکر کردن به پارکِ کوچک انتهای کوچه که امسال سری به نیمکت‌های کوچکش نزده‌ای و فکر کردن به  پنج‌شنبه‌ای در این پارک و تماشای گربه‌ای که از درخت بالا می‌رفت و فکر کردن به کسی که بودنش درد را به سایه می‌برد و پاک می‌کند و بودنش نبودنِ درد است و فکر کردن به این‌که تقویم آن سال را هنوز برنداشته‌ای از روی دیوار و فکر کردن که آن عکس چرا هنوز روبه‌روی کتاب‌ها مانده و فکر کردن به لبخندِ صاحبِ این عکس که هنوز مثلِ روزِ اوّل است و فکر کردن به دست‌خطِ اوّلِ آن کتاب که بهترین نوشته‌ی دنیاست و فکر کردن به ماگِ سفیدِ حلزونی که چای را انگار خوش‌طعم‌تر از همیشه می‌کند و فکر کردن به آفتابی که گاهی پنجره را پشتِ سر می‌گذارد و می‌رسد به میانه‌ی اتاق و فکر کردن به فنجان‌های کوچکِ قهوه که نقشِ تابلوهای داوینچی را دارد و فکر کردن به شکلاتی که فقط یک‌بار خورده‌ای و فکر کردن به دفترچه‌های جلدسیاهی که در کشو مانده‌اند و فکر کردن به شعری که سرما را به جانت انداخته و فکر کردن به این‌که همیشه این‌طور نیست که سرما نفوذ کند از درهای بسته و تو را نشانه بگیرد و هر جای خانه که بنشینی دست برندارد...

نامِ عکس مهمانی روزِ نیکلاسِ قدّیس است؛ کارِ عایشه یوسف.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

Code inconnu

 

 

 

... همه‌ی عصر را نشسته باشی رو به پنجره‌ای که باز می‌شود به حیاطی که همیشه خالی‌ست و آفتاب را دیده باشی که پایین و پایین‌تر رفته و هربار که لیوان را پُر از چای کرده‌ای فکر کرده‌ای که چیزی کم است در این روزِ ماهِ آخرِ پاییز و بعد که رسیده‌ای به فنجانِ کوچکِ اسپرسو فکر کرده‌ای به داستانِ مردی که در خیابان می‌رفت و قهوه می‌نوشید و ماه را تماشا می‌کرد و هر بار کمی قهوه می‌نوشید ماه‌ پررنگ‌تر می‌شد...    

 

نامِ عکس هست وقتِ ایلی‌ست؛ کارِ آلسیا آرکانگلی.                 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

دَم را دریاب


 

 

از شمارِ خصایصِ انسانی یکی هم بدبینی‌ست که ریشه در هزار چیز دارد؛ امّا این هزار چیز انگار بستگی دارند به آدمی که رودرروی دیگران می‌ایستد امّا آن‌ها را از پشتِ عینکِ بدبینی سیاحت می‌کند؛ خیال می‌کند یک‌جای کارِ دیگران ایراد دارد و برنده انگار کسی‌ست که فریبِ دیگران را نخورد. آلن دو باتن هم در آخرین فصلِ تسلّی‌بخشی‌های فلسفه‌اش نوشته «نه هر چیزی که سبب می‌شود احساسِ بهتری پیدا کنیم خوب است و نه هر چیزی که ما را می‌آزارد بد است.» [ترجمه‌ی عرفان ثابتی، انتشاراتِ ققنوس] و چنین است که گاهی زمین آن‌قدر می‌چرخد تا آدم‌های بدبین رودرروی هم بایستند و اعتراف کنند بدبینی چیزِ خوبی نیست و اعتراف کنند زندگی بدونِ تپیدنِ دل، بدونِ آدمی که مایه‌ی امید است، به مفت نمی‌ارزد. و این کم‌ترین چیزی‌ست که ریدلی اسکات در یک‌سالِ خوب‌اش نشان می‌دهد.

انگار همین بدبینی‌ست که دلِ مَکس اسکینر را به بازارِ بورس خوش کرده؛ جایی‌که ذکاوتِ ذاتی‌اش کمک می‌کند تا همیشه برگِ برنده‌ای رو کند و شادمانه بگوید «امروز این ضرب‌المثل رو ثابت کردیم که می‌گه بُردن همه‌چی نیست؛ فقط بخشی از اونه.» برای مَکسی که زندگی را در کار خلاصه می‌کند، چیزی سخت‌تر از این است که دل‌ از کار بکند و راهیِ قصر و تاکستانی شود که هِنْریِ ازدست‌رفته‌ برایش گذاشته. سفری به قصر و تاکستان کافی‌ست تا یکی از پندهای جانانه‌ی عمو هِنْری را به یاد بیاورد؛ این‌که ارزشِ باختن کم‌تر از بُردن نیست؛ چاره‌ی کار این است که آدم‌ها بارها ببازند. و این سفر انگار برای مَکس همان باختی‌ست که باید آن‌را به جان بخَرَد تا معنای زندگی را دریابد. و این باختِ باارزش انگار دل‌باختن است به فانی شنالِ بداخمی‌ که اوّل‌اش می‌خواهد سر به تنِ مَکس نباشد. این‌جاست که مَکس یکی‌دیگر از پندهای هِنْری را به یاد می‌آورد؛ این‌که در اجرای کُمدی چیزی مهم‌تر از زمان‌بندی نیست. حالا برای به‌دست‌آوردنِ دلِ فانی شنالِ مغرور چاره‌ای جز زمان‌‌بندی ندارد. ولی مگر می‌شود دلی را که می‌تپد زمان‌بندی کرد؟

قاعده را انگار برای این ساخته‌اند که استثنایی داشته باشد و استثنای بزرگِ زندگیِ مَکس همین فانی شِنالی‌ست که کم‌کم جای دغدغه‌ی همیشگی‌اش امورِ مالی (فایننشال) را می‌گیرد؛ آن‌قدر که قیدِ کار در برج‌های بالابلندِ شهر و خرید و فروشِ بورس را می‌زند تا جایی مثلِ این تاکستان زندگی کند؛ جایی‌که فانی شِنال دوست‌اش دارد. این است که در جوابِ فانی که می‌پرسد «مطمئنی وقتِ بیش‌تری نمی‌خوای؟» جواب می‌دهد «نه، می‌دونم دنبالِ چی اومده‌م.» و چرا نداند وقتی مهم‌ترین چیزِ زندگی همین آدمی‌ست که روبه‌رویش نشسته. جایی اگر برای غنیمت‌شمردنِ دَم باشد همین‌جاست.

 

ــــ عنوانِ یادداشت نامِ رمانی‌ست نوشته‌ی سال بلو.

این یادداشت پیش از این در ماه‌نامه‌ی بیست‌وچهار منتشر شده.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱

Tystnaden

  

 

 

شب را تا به صبح نخوابیدن. طلوعِ آفتاب را به چشم دیدن. سرفه‌های شبانه را شمردن. در تاریکی به موسیقی پناه ‌بردن. از پنجره کوچه را تماشا کردن. چراغِ اتاق را روشن‌ کردن. کتاب‌ خواندن. «هنوز عمر به پایان نیامده،/ و پایانِ سفر ــ/ غروبِ پاییزی.» آفتاب را در آسمان دیدن. به لیوان‌های مکرّرِ چای داغ اندیشیدن.

نامِ عکس فراموش‌شده است؛ کارِ خاویر گِوارا


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

This Must Be the Place

 

 

از کجا می‌آید این سرما؟ نه دری باز است و نه پنجره‌ای. آفتاب در آسمان و میز در محاصره‌ی دیوارها.

پناه می‌برم به ماگِ سفیدِ حلزونی‌ام. برق می‌زند از سفیدی. با حلزونی که از کوهِ فوجی می‌رود بالا. هایکوِ محبوبِ من.

آفتاب در رفت‌وآمد است. چراغ روشن می‌کنم. سفیدیِ ماگ بیش‌تر می‌شود.

کتابی از قفسه برمی‌دارم: دیدم چه خالی‌ مانده بی‌تو خانه. ورق می‌زنم: در شبِ تاریک زیرِ پلک‌های تو گُم شدم. ورق می‌زنم: دروغ گفته‌اند که ماه را از دست داده‌ام. ورق می‌زنم: چشم‌به‌راهِ تو می‌مانم مثلِ مسافری در ایستگاه وقتی قطارها خوابیده‌اند.

کتاب را می‌بندم. چای در ظهر چه طعمی دارد.

 

نامِ عکس قرمز است؛ کارِ خاویر تورنته.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

هفدهمین شماره‌ی ماه‌نامه‌ی تجربه منتشر شد

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : تجربه ، اعلانِ عمومی

به یادِ لورکا ــــ محمود درویش

 

 

هر کلمه‌اش مهتابی که زندگی می‌بخشد            

اسپانیا مُردنی نیست           

تا شعرهایش هست     

...              

شعر             

شمشیری در دستش                    

دل‌بسته‌ی شاخه‌های زیتون            

...                 

زیباترین خاکِ دنیاست اسپانیا                

و لورکا                

زیباترین جوانِ اسپانیا           

...   

 

ترجمه‌ی محسن آزرم                        

                             

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه

بیضایی ــ بروک

 

 

ژان‌کلود کاری‌یر: فکر می‌کنم کاری که بهرام بیضایی در تئاتر انجام می‌دهد همان حرفی‌ست که‌ پیتر بروک می‌گوید. وقتی کارنامه‌ی بندارِ بیدخش را می‌دیدم به تماشاگران نگاه می‌کردم. حس‌ می‌کردم آن‌ها خود را در نمایش می‌بینند. با این‌که بازیگران لباسِ تئاتر پوشیده بودند و با زبانِ اسطوره‌ای حرف می‌زدند، ولی‌ تماشاگر خود را در صحنه حس می‌کرد. برای من بسیار جالب بود که دو بازیگر که‌ در صحنه حرف می‌زدند، در عین حرف‌زدن‌ با خودشان با مردم هم حرف می‌زنند. در این کار بازیگر درعین‌حال هم راوی‌ست و هم خود بازیگر است که این نوعی‌ فاصله‌گذاری‌ست. به نظر من بزرگ‌ترین‌ کیفیت این تئاتر کوتاه‌بودن آن است؛ چون‌ فکر می‌کنم تمام تئاترها در ایران یک ساعت‌ اضافی دارند.           

تحوّل بدونِ اتّکا به فرهنگ ممکن نیست، گفت‌وگو با ژان‌کلود کاری‌یر، مجلّه‌ی نمایش، فروردینِ ١٣٧٧، شماره‌ی ٢، صفحه‌ی ٢٠ تا ٢٢.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱

Das Schloß

 

 

گوشه‌ی دنجی ساختن. در گوشه‌ی دنجی نشستن. به خلوتِ این روزها اندیشیدن. لیوانِ چای و لیمو را روی میز گذاشتن. قاشقی عسل به چای و لیمو اضافه کردن. به خلوت اندیشیدن. قاشقی چای نوشیدن. دردِ گلو را دوباره حس کردن. کتابی از روی میز برداشتن. فصلی درباره‌ی خلوت خواندن. «خلوت همیشه هست. همان‌جا که تویی. باید بگردی و پیدا کنی. کجاست. بینِ آدم‌هایی که نمی‌بینند. آدم‌هایی که نمی‌بینی‌شان.» کتاب را بستن. به خلوت اندیشیدن. باقیِ سطر را در خیال خواندن. «خلوتِ خود را باید ساختن.» دردِ گلو را لحظه‌ای فراموش کردن.

 

نامِ عکس چای لیمو و عسل است؛ کارِ کومبوآ چِما.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

شکارِ کبک

 

 

 

در صحنه‌ی مشهوری از سلطانِ صاحبقرانِ علی حاتمی، ناصرالدین شاه و امیرکبیر از شکارگاهِ سلطان بازگشته‌اند و از شکارِ پلنگ می‌گویند که امیرکبیر در تالار آیینه لب رو به سلطان می‌گوید «شجاعتِ سلطان مقدّ‌س‌تر از شهامتِ یک شکارچی‌ست. این شجاعت می‌بایست در جهتِ منافعِ ملّتی باشد و نه در جهتِ یک پلنگ. شکار و سواری لازم است، امّا کارهای لازم‌تری هم هست. سلطان‌بودن مشکل است. گذشت می‌خواهد.» و سلطان تحتِ تأثیرِ این امیرِ حکیم می‌گوید «حقیقتاً همین‌طور است که می‌گویید.»

امّا خواندنِ گزارشِ شکارهای ناصرالدین شاهِ قاجار کافی‌ست برای این‌که بفهمیم «حقیقتاً همین‌طور نبوده» و سلطان بن سلطان لحظه‌ای از شکار غافل نمی‌شده و هفته‌ای چندبار عزمِ شکار می‌کرده و بعد شرحِ این شکارها را روی کاغذ می‌آورده که مثلاً هربار که تیری می‌انداخته و «شکار نمی‌افتاده» اوقاتش تلخ می‌شده. یا گاهی چشم می‌گردانده و برای شکار نه مارالی می‌دیده، نه خرسی و «کبکِ دری دیده شد، یک کبکِ رسمی زدم.» و البته کبک انگار شکارِ همیشه‌ی سلطان بوده و تقریباً روزی نیست که سلطان به شکار رفته باشد و کبکی را نقشِ زمین نکرده باشد. گاهی هم «یک ماده‌گاوِ کوهیِ بزرگ با گلوله زدم. خیلی خوب زدم.» و نکته همین خوب‌زدن است که گاهی البته اغراقِ شاهانه است؛ وگرنه بیش‌ترِ وقت‌ها تیر می‌خورد به حیوانِ بخت‌برگشته، امّا حیوان فرار می‌کند. «دیدم دستِ چپ آهوی ماده [با] صد قدم فاصله ایستاده است. با تفنگِ ابوالقاسم‌بیگ انداختم، خورد. امّا نیفتاد. دید[م] رفت پایین؛ رفت توی درّه‌ی کوچکة توی نی‌ها خوابید. رفتم دیدم خوابیده است. دوباره برخاست. [از] دور زدم، افتاد. آقاگستیرخان سرش را بُرید. کرم در بدنش بود، درآوردند.» و گاهی هم خوب‌زدن انگار حقیقت است و نتیجه‌ی مداومت در شکار «هشت عدد تیهو و کبک من زدم. اغلب روی هوا زدم. امروز بسیار بسیار خوب تفنگ انداختم. دو تیهو روی هوا. یکی با این لوله، یکی با آن لوله زدم.» و گاهی هم البته میلِ مبارک به شکار نیست. «کبکِ زیادی من ندیدم، امّا مردم شکار کردند. من نزدم، نه با قوش گرفتم، بادِ بدی می‌آمد. نشستم روی تپّه انار خوردم. چای می‌خوردم تماشا می‌کردم.» و روزی هم با بدخوابی و «فین‌فینِ» آبِ بینی شروع می‌شود و سرمای هوا زیاد می‌شود و «من هم بداحوال متّصل بینی پاک می‌کردم» فقط سلطان اجازه‌ی شکار دارد. «به‌مرور الی جاجرود هفت عدد تیهو زدم... سردرد، زکام، سست، چیزِ غریبی شده بودم. غدقن شد کسی شکار نکند.» و البته میلِ همایونی گاهی التفات به بندگان است «کبکِ زیادی پراندیم، مردم آن زیر گرفتند. یک کبک روی هوا خوب زدم.» و شکار البته برای سلطان تفریحی‌ست مثلِ عکّاسی که اسبابش را با خودش به این شکارها هم می‌برد. «احوالم باز خوب نبود. گلو و غیره درد داشت. سرِ ناهار دو سه عکس انداختیم.» و سه چهار روز بعد «گلویم باز درد می‌کرد... کنارِ رودخانه چادرِ عکس زده شد. دو سه صورت انداختیم.»

در همان صحنه‌ی سلطانِ صاحبقران سلطانِ جوان به امیرکبیر می‌گوید «اگر بدانید حالا آن لاشه‌ی پلنگ چه دلم را آشوب می‌کند. از غرورِ آن شکار شرمنده‌ام. شکار نَقلی ندارد.» امّا خواندنِ گزارشِ شکارهای ناصرالدین شاهِ قاجار کافی‌ست برای این‌که بفهمیم برای سلطان شکار همیشه نَقل داشته؛ نَقلی مهم‌تر از همه‌چیز.

 

گزارش شکارهای ناصرالدین شاه

تصحیح و پژوهشِ فاطمه‌ قاضیها

سازمان اسناد و کتاب‌خانه‌ی ملّی

۴۶۶ صفحه
١۵٠٠٠ تومان

 

ــــ عنوانِ یادداشت نامِ رمانی‌ست نوشته‌ی رضا زنگی‌آبادی، نشرِ چشمه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱

Éloge de l'amour

 

 

 

روزِ آرام. ساعتِ کار. گوشه‌ی همیشگی. کارِ تازه. صدایی نیست اصلاً. سکوت. چای هست. به مقدارِ کافی. و کارِ تازه که لذّتِ این روزهاست. آفتاب در آسمان رفت‌وآمد دارد. نور گاهی هست و گاهی نیست. آرامش است این کار. چای می‌ریزم برای خودم.

 

نامِ عکس هست همیشه کتابِ دیگری می‌خرم وقتی هنوز ده‌ کتابِ نخوانده‌ی دیگر‌ دارم؛ کارِ کیم لیونبرگر.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

تصویرْ نافذترین راهِ شناساییِ یک‌دیگر است...

 


 

 

بهرام بیضایی: این‌که ما گوشه‌ای گُزیده باشیم و اصطلاحاً مترقّی‌ترین متن‌های دنیا را بخوانیم معنی‌اش این نیست که همه‌ی مردمِ ما هم در دنج‌های خود همان را می‌خوانند... اگر ما می‌خواهیم کاری برای خودمان و این مردم کرده باشیم راهی نداریم جز این‌که ببینیم آن‌ها در دنجِ خود به چه می‌اندیشند. من ایمان دارم که ما مردمِ خود را نمی‌شناسیم و این مشکلِ بزرگِ روشنفکریِ ماست. امّا مشکلِ بزرگ‌تر این است که مردمِ ما هم خود را و هم یک‌دیگر را نمی‌شناسند و میان‌شان گفت‌وگو وجود ندارد. تصویرْ نافذترین راهِ شناساییِ یک‌دیگر است؛ آن هم در کشوری که نود درصدِ مردمِ آن مار را فقط از روی تصویرِ آن می‌شناسند و نه نوشته‌اش. من تصوّر می‌کنم ساخت و کنش‌های جامعه‌ی ما نیاز به دوباره‌اندیشی دارد. این جامعه نیاز دارد که باورها، عادت‌ها و رفتارهای خودش را از بیرون ببیند و بشناسد و از نو برای خودش معنا کند و فقط در سایه‌ی این معناشناسی‌ست که حرکتی فهمیده به‌ سوی نوزایی رخ می‌دهد. هیچ چیز به اندازه‌ی تصویر به این معناشناسی کمک نخواهد کرد؛ و برای همین است که تصویر این‌همه زیرِ ضربه است. تصویربردار عاداتی را که ما تا درونِ آن‌ها هستیم نمی‌بینیم از بیرون می‌بیند و چنان ثبت می‌کند که هر کس در هر شرایطی و با هر فاصله‌ای بتواند آن را ببیند و بسنجد و داوری کند؛ اگر نیازمندِ تغییر است تغییرش دهد و اگر ماندنی‌ست نگهش دارد و اگر دورریختنی‌ست دورش بریزد. جامعه‌ای که تصویری از خود ندارد اصلاً هویّت ندارد. و جامعه‌ای که تصویربردار ندارد آینه‌ای در برابر ندارد. کسانی که فردوسی را به این دلیل که هویّتِ ما را به ما بازگردانده، می‌ستایند در واقع نمی‌دانند که او را برای این می‌ستایند که صریح‌ترین تصویربردارِ ما بود. در موردِ او هم این کار با بازیابی و بازاندیشی و بازسازیِ زبان همراه بود؛ مسأله‌ای که امروز دست‌کم آگاهی به آن و کوشش‌هایی برای آن را می‌بینیم. او تصویر را می‌دهد؛ ما را از بیرون به درون و از درون به بیرون حرکت می‌دهد؛ و نظرِ خودش را هم می‌گوید. ما هم جز این نمی‌کنیم؛ هرچند او استاد بود و ما شاگرد. تأکید می‌کنم ما ناچار از شناختیم. ناچار از آموختنیم.

در جست‌وجوی سینمای ایران، گفت‌وگو با بهرام بیضایی، فصل‌نامه‌ی گفتگو، شماره‌ی ۴، تابستانِ ١٣٧٣، صفحه‌های ١٧٣ و ١٧۴.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱