شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟

 

 

 

تمامی ندارد. همیشه هست. گاهی خودش خسته می‌شود. بعد می‌رود ناپدید می‌شود. امّا تحمّلِ دوری برایش سخت است. برمی‌گردد. بازی از نو. امسال می‌شود ده سال. تابستان می‌شود ده سالگیِ این‌ هم‌نشینی. جدّی نبود اوّلش. گاه و بی‌گاه بود و بعد ناپدید می‌شد. مثلِ این سال‌ها. بعد یک‌بار برگشت و ماند. درد است دیگر. وقتی بماند از پا می‌اندازد آدم را. از پا هم انداخت. بیست‌وچند روز روی تختِ بیمارستان‌ها. بعد هم که استراحتِ مطلق در خانه. شش سال بعدش از نو پیداش شد. بازی از نو. آشنای قدیمی بود حالا. آشناتر. ماند و از پا انداخت. بعد دوباره ناپدید شد تا امسال. حالا دوباره آمده است. درد است دیگر. از پا می‌اندازد. حس می‌کنی نیمی از تَنَت نیست. بودنش را می‌بینی ولی نیست. جایش را می‌دهد به درد. بعد تن می‌دهی به بودنش. هست. همان همیشگی. انگار همیشه بوده. جای این چهار سال را که نبوده پُر می‌کند. نه این‌که نبوده. سر می‌زده فقط. حالا ولی برگشته. مثلِ ده سالِ پیش. مثلِ چهار سالِ پیش. بیش‌تر باید دراز کشید. سخت است نشستن. وقتی‌ست برای بیش‌تر خواندن. برای بیش‌تر دیدن. درد است دیگر. تمامی ندارد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢

حالی که دیگر گذشته است...

 

 

... رفته‌ای قدم بزنی در خیابانِ پنج‌شنبه‌ها ولی همه‌ی راه را به آخرین جمله‌های رمانی فکر کرده‌ای که سه سال پیش خوانده‌ای و نمی‌دانی چرا در این عصرِ بهاری باید آخرین جمله‌های رمانی را که سه سال پیش خوانده‌ای در ذهن بسازی و حواست به شلوغیِ خیابانی نباشد که دو هفته قبل به کوچه‌ی متروکی شبیه بوده که در خواب دیده‌ای و آن‌قدر می‌روی که نورِ آفتاب مدام کم‌تر می‌شود و فکر می‌کنی به آخرین جمله‌های رمان‌‌های دیگری که گوشه‌ی ذهنت مانده و فکر می‌کنی باید سری به کتاب‌خانه‌ات بزنی و کتاب‌ها را ورق بزنی و فکر می‌کنی به جای خالیِ رمانی که هیچ رمانی جایش را پُر نمی‌کند و بعد که می‌رسی خانه و لیوانِ چای را پُر می‌کنی و گوشه‌ای می‌نشینی یادِ آخرین جمله‌های رمانی می‌افتی که همه‌ی راه ذهنت را پُر کرده بوده و رمان را پیدا می‌کنی و می‌خوانی: می‌اندیشد وقتی آینده‌ای نیست امید به آینده چه ارزشی دارد و به خودش می‌گوید از حالا به بعد امیدش را از همه‌چیز می‌بُرد و فقط برای حال زندگی می‌کند؛ برای همین لحظه، این لحظه‌ی گذرا، حالی که الان هست و لحظه‌ی بعد نیست، حالی که دیگر گذشته است.

کتاب را می‌بندی.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢

ماهتابی‌ست که در آبِ روان می‌لرزد...

                

صورتِ خوبِ تو از لطف به جان می‌مانَد           

آن‌چه زیباتر از آن نیست بدان می‌مانَد                    

                                      

      ــــــ جلالِ طبیبِ شیرازی ــــــ           

                 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢

کتاب‌هایی که در پستو حبس می‌شوند...

 

 


کارلوس فوئنتس: این‌را به‌اشارت بگویم که کتاب‌خانه‌های کشورهای انگلوساکسون بر روی همه گشاده است و کاری آسان‌تر از این نیست که کتابی را در قفسه‌های آکسفورد یا هاروارد، پرینستون یا دارتموث، پیدا کنی، به خانه ببری، ناز و نوازشش کنی، بخوانیش، از آن یادداشت برداری و باز برگردانیش. برخلافِ این، هیچ‌چیز دشوارتر از راه‌یافتن به کتاب‌خانه‌ای در کشورهای لاتین نیست. فرض بر این است که خواننده‌ی احتمالی درعین‌حال دزد فطری احتمالی، کتاب‌سوزی مسلّم و هنرتباه‌کُنی بی‌چون‌وچراست. هر کس که در پاریس، رُم، مادرید، یا مکزیکوسیتی کتابی را جست‌وجو کند به‌زودی درمی‌یابد که کتاب‌ها برای خواندن نیستند؛ برای آنند که در پستو حبس شوند، نایاب شوند و شاید هم سفره‌ی موش‌ها را رنگین کنند.

شگفت نیست که [لوئیس] بونوئل در فیلمِ فرشته‌ی نابودکننده زنی زناکار را نشان می‌دهد که از معشوقش ــ که سرهنگی پُرجَبروت است ــ می‌خواهد او را پنهانی در کتاب‌خانه‌اش دیدار کند. معشوقش محتاط می‌پرسد «اگر شوهرت سر برسد چه کنیم؟» و زن جواب می‌دهد «خب، می‌گوییم که من داشتم کتاب‌های نایابم را به تو نشان می‌دادم.»

 

چگونه آئورا را نوشتم؛ پیوستِ رمانِ آئورا؛ نوشته‌ی کارلوس فوئنتس؛ ترجمه‌ی عبدالله کوثری؛ نشرِ تندر؛ چاپِ اوّل؛ ١٣۶٨

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢

گاهی از پا که می‌افتی ــــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 


 

راه چه طولانی بود ـــ

از پا افتادم.

گاهی از پا که می‌افتی

تن می‌دهی به خستگی.

می‌ایستی و می‌گویی: رسیدم. ــ کجا رسیدی؟

می‌گویی: فهمیدم. ــ  چه را فهمیدی؟ ــ خب، بله، شاید این‌را فهمیدی

که هیچ‌کس هیچ‌وقت به هیچ‌جا نمی‌رسد. حقیقت این است.

ولی حقیقت را نمی‌گویی. در جیب‌ِ پالتو مخفی‌اش می‌کنی:

کنارِ دستت، کنارِ سکوتت، کنارِ خستگی‌ات.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ جوانی بدونِ جوانی؛ ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا براساسِ رمانی نوشته‌ی میرچا اِلیاده

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

چای صبح‌گاهی نسخه‌ی کلکته

 

 


... دنبالِ کتابِ دیگری در کتاب‌خانه می‌گشتم که رسیدم به کتابِ چای: تاریخچه، شیوه‌های تولید، مصرف و انواعِ آن [همراه با دستورالعمل‌هایی برای تهیه‌ی انواعِ چای سیاه، چای سبز، پونچ، چای سرد، پختِ نان و شیرینی‌های مخصوصِ چای] که اصلاً نباید از اسمش ترسید و نباید خیال کرد کتابی برای نخواندن است و این‌بار که کتاب را ورق می‌زدم رسیدم به دستورِ تهیه‌ی چای هوگلی هانگوور و دیدم حیف است قسمت نکردنِ این چای یک‌نفره‌ی صبح‌گاهی در این صبحِ بارانیِ تاریکِ تهران؛ با این توضیح که به‌جای چای پیشنهادیِ نویسنده‌ی کتاب می‌توانید از چای محبوبِ خودتان استفاده کنید تا سردردِ شبانگاهی‌تان محو شود...

 

هوگلی هانگوور [Hooghly Hangover] ـ نسخه‌ای از کلکته

موادِ لازم برای یک نفر:

نصفِ فنجان چای قلم پیچیده‌ی زرّین آسام (سرد)

یک قاشقِ چای‌خوری شکر

نیمی از آبِ یک عدد لیمو

یخ

 

آب‌لیمو و شکر را مخلوط کنید و به همراهِ تکّه‌های یخ داخلِ لیوان بریزید و آن‌را با چای پُر کنید.

 

نامِ عکس جزئیات است؛ کارِ لوئیز لائرسیو.

 

چای: تاریخچه، شیوه‌های تولید، مصرف و انواعِ آن [همراه با دستورالعمل‌هایی برای تهیه‌ی انواعِ چای سیاه، چای سبز، پونچ، چای سرد، پختِ نان و شیرینی‌های مخصوصِ چای]
آرنولد فولرز
ترجمه‌ی ملیندا اسکندری
انتشاراتِ ققنوس
چاپِ اوّل
زمستانِ ١٣٨١

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : کتاب‌خوانی ، چای

اوّل شخصِ مُفرد

 


... یکی از شب‌های خستگی‌ست که باید نشست گوشه‌ای که جای دنجی باشد و نور هم کم باشد و لیوانِ چای هم کنارِ دست باشد و بعد دفترهای سیاه و سرخِ همیشگی را روی زمین چید و کتاب‌های همیشه‌ورق‌خورده را روی زمین چید و چای نوشید و دست دراز کرد و کتابی از روی میزِ کوچکِ کنارِ کتاب‌خانه برداشت و با صدای بلند وَ هذا کِتابٌ لا رسالَهَ بَعده/ لَقَد ضَجَّ مِن شَرحِ المَوَدَّهِ کاتِبی را خواند و باید به آخرین نامه‌ها فکر کرد و به یاد آورد چه کلماتِ شگفتی دارند آخرین نامه‌ها و فکر کرد هر کلمه‌‌ی این نامه‌ها انگار تراکمِ احساسِ آدمی‌ست که این کلمات را در خیال آورده و کلمه‌ای را که خیال کرده بهتر است نوشته و باید آن وَ سَیلَ دُموعی بانتثارِ الکَواکِبِ را که حالا خوانده‌ای گوشه‌ای نوشت و فکر کرد چه داستانِ آشنایی‌ست داستانِ کتابی که صبح می‌خوانده‌ای و فکر کرد به مردِ آن داستان که همه‌ی روز را در خیابان‌ها چرخیده و یقه‌ی پالتوِ کهنه‌اش را بالا داده و به آن خیابانِ بلندبالای همیشه‌آشنا فکر کرده که آخرین خانه‌ی آخرین کوچه‌‌اش وعده‌گاهِ سال‌های دور بوده و حالا نیست و از خانه‌ای که آن‌جا بوده چیزی نمانده و فکر کرد به مردِ این داستان که راه را کج می‌کند و پا به کوچه‌ای می‌گذارد که سال‌هاست روی سنگ‌فرشش قدم نگذاشته و خوب می‌داند خبری از آن وعده‌گاه نیست و بعد که به جای خالیِ خانه‌ی محبوب می‌رسد روی تنه‌ی درختی که سال‌ها پیش بُریده‌اند می‌نشیند و لحظه‌ای به جای خالیِ خانه‌ای که نیست خیره می‌شود و بعد دست می‌برد به جیبِ پالتوِ کهنه و دنبالِ سیگاری می‌گردد که سال‌ها پیش همین‌جا گذاشته و هرچه می‌گردد خبری نیست و بعد یادش می‌آید سال‌هاست سیگار را کنار گذاشته و بعد یادت می‌آید داستانِ این مردِ مغموم را تا همین‌جا خوانده‌ای و ادامه‌ی داستان را گذاشته‌ای برای فردا صبح و دوباره کتابی را که دستت گرفته‌ای ورق می‌زنی و می‌خوانی وَ ما کانَ قَلبی غَیرَ مُجتَنِبِ الهَوَی/ فَدَلَّتهُ عَینی بالغُرورِ و دُلَّتِ و فکر می‌کنی به فیلمی که همه‌ی عصر را به آن فکر کرده‌ای و فکر می‌کنی به زنی که چشم‌های زیبایی داشت و مردِ فیلم اسیرِ همین چشم‌ها شده بود و اسیرِ همین نگاهِ بی‌اعتنا که مرد را نمی‌دید و مرد خیال می‌کرد هیچ‌کس را نمی‌بیند و خیال کرده بود زن چشم به افق دوخته و جایی را می‌بیند که دیگران نمی‌بینند و چشم‌به‌راهِ چیزی‌ست که دیگران نمی‌دانند و فکر می‌کنی چه آشناست این بی‌اعتنایی و انگار جای دیگری هم سراغ گرفته‌ای از این بی‌اعتنایی و کتاب را ورق می‌زنی و می‌رسی به تَمیسُ وَلَم تُحسِن إِلَیَّ بِنَظرَهٍ/ مَلَکتَ غِنیً لاتَکبُرَنَّ عَلَی فَقری و فکر می‌کنی چرا وقتِ خواندنِ سعدی در این ساعتِ شب باید این چیزها را به یاد بیاوری و فکر می‌کنی چرا همیشه وقتی این ساعتِ شب گوشه‌ای می‌نشینی و چای می‌نوشی و کتابی ورق می‌زنی این چیزها را به یاد می‌آوری و کتابِ سعدی را آرام می‌بندی و روی میزی کوچکی نزدیکِ کتاب‌خانه می‌گذاری و دراز می‌کشی روی قالی و خیره می‌شوی به سایه‌ای که آن بالا روی سقف تکان می‌خورَد...

 سقف؛ عکسی از استیو جورل 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢

آدمی که تنها باشد ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

                 

 

آدمی که تنها باشد شب در اتاقش قدم می‌زند

ناهارِ دیروز را روی چراغِ الکلی گرم می‌کند

پنجره را باز می‌کند ولی آسمان را نمی‌بیند.

 

شب به پنجره چسبیده         

ـــــ مثلِ تابلوی کهنه‌ای که گردوغبار رویش را پوشانده

تارهای عنکبوت و پشه‌های مُرده رویش مانده

تابلوی کهنه‌ای که کسی آن‌را ته انبار انداخته.               

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ اَمِلی؛ ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه              

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

جنگ و صلح ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 


می‌خواهم از عشق بگویم

امّا کسی به عشق اعتقاد ندارد.

 

در حیاطِ شب ایستاده‌ام

روبه‌روی در

و در چشم‌های‌تان خیره‌ مانده‌ام

با این‌همه چراغ که روشن مانده‌اند

با این‌همه پرچم که افراشته مانده‌اند.

 

امّا مرا نمی‌بینید

انگار کشتی‌ای در بندری از بندرهای شوروی‌ام.

 

باید همه‌ی این چراغ‌ها را خاموش کنم

باید همه‌ی این پرچم‌ها را تا کنم

بعد با هم چراغ‌ها را روشن می‌کنیم

با هم پرچم‌ها را برافراشته می‌کنیم.

 

این دشمنی نباید ادامه پیدا کند

دستم را بگیر.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ آفتاب‌سوخته؛ ساخته‌ی نیکیتا میخالکُف 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

رانده و مانده

 


 

تذکّر: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این نوشته لو رفته. مراقب باشید!


چه تفاوتی می‌کند که چند سال از لغوِ قانونِ برده‌داری در ایالاتِ متّحد می‌گذرد و چه تفاوتی می‌کند که مارتین لوتر کینگ و مالکوم ایکس در آن کشور زندگی کرده و کشته‌ شده‌اند و عکس‌شان روی تمبرها چاپ شده؛ وقتی بعدِ این‌همه سال در هنوز بر همان پاشنه می‌چرخد و آب هم از آب تکان نخورده و سیاه‌ها هنوز از طبیعی‌ترین حقوقِ انسانی محرومند؛ به این دلیلِ ساده که سفید نیستند و در شمارِ رنگین‌پوست‌ها جای می‌گیرند.

امّا نکته‌ی اساسیِ فریادی رو به آسمان این نابرابری نیست؛ نابرابریِ بزرگ‌تری‌ است که انگار به خصیصه‌ی اساسیِ ایالاتِ متّحدِ امریکا بدل شده؛ در هم تنیده شدنِ قوم‌های مختلف به نیّتِ یکی‌شدن، امّا همه‌چیز این‌قدر ساده نیست و همیشه اختلاف‌هایی از دلِ زندگی سر بلند می‌کند که ریشه در تفاوت‌های قومی دارد.

این‌جا است که می‌شود برای سوییت‌نس اُهارای هفده ساله‌ی بخت‌برگشته دل سوزاند که در میانه‌ی اختلاف‌ها به دنیا آمده و نه خانواده‌ی پدری‌اش (سفیدها) و نه خانواده‌ای مادری‌اش (سیاه‌ها) می‌فهمند ایرادِ کار کجا است و نه حاضرند اشتباه‌های گذشته را قبول کنند. چیزی به‌نامِ عاطفه انگار در این خانواده از دست رفته و همین بی‌عاطفگی‌ است که سوییت‌نس را از خانه به در می‌کند؛ شاید به جست‌وجوی عاطفه و امیدی که همه‌ی این هفده سال از او دریغ کرده‌اند.

نکته این است که سفیدِ خالص نیست؛ دورگه است و انگار به‌خاطرِ رگِ سیاه است که میلِ به اقلیت‌های جامعه‌ دارد؛ یعنی سیاه‌هایی که معمولاً وقت‌شان در کوچه و خیابان می‌گذرد و شغلِ درست‌وحسابی ندارند؛ به این دلیلِ ساده‌ که کسی حاضر نیست شغلی برای‌شان فراهم کند. امّا سیاه‌ها هم انگار دلِ خوشی از او ندارند؛ شاید اخلاقش، شیوه‌ی نگاهش و تلقّی‌اش از زندگی به سیاه‌ها شبیه باشد، امّا رنگِ پوستش او را به اکثریتِ جامعه شبیه‌تر می‌کند و چه‌کسی هست که نداند سخت‌ترین کارِ دنیا زندگی کنارِ آدم‌هایی است که هر یک به دلیلی چشم به روی حقیقت می‌بندند و ظاهر را به باطن ترجیح می‌دهند و طوری وانمود می‌کنند که انگار حقیقت همین است.

بیچاره سوییت‌نس اُهارای هفده ساله...

 

فریادی رو به آسمان؛ ساخته‌ی ویکتوریا ماهونی

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢

La Notte

 

 

جُوانّی پُنتانو: با این حس‌وحالی که الان دارم نمی‌دونم دوباره چه‌جوری می‌تونم بنویسم. منظورم این نیست که نمی‌دونم باید چی بنویسم؛ منظورم اینه که نمی‌دونم چه‌‌جوری باید بنویسم. این همون چیزیه که اسمش رو گذاشتن بحران. این روزا خیلی از نویسنده‌ها اسیرش می‌شن. ولی من یه چیزی تو وجودم هست که روی همه‌ی زندگی‌م اثر گذاشته.

شب، ساخته‌ی میکل‌آنجلو آنتونیونی

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢

سیمای نابغه‌ای در میانِ جمع

 

 

روبر برسون در کتابِ یادداشت‌هایی برای سینماتوگراف نوشته بود «سینما گستره‌ی چیزهایی‌ست که توضیح‌ناپذیرند.» و سینمای ژان‌لوک گُدار حقیقتاً مصداق بارزِ این گزین‌گویه است. سینمای توضیح‌ناپذیرش، فیلم‌های کوتاه و بلندش نمونه‌های منحصربه‌فردی‌اند از سینمایی که سرسختانه به حیاتش ادامه می‌دهد. چیزی که برای گدار اهمیت دارد، فیلمی‌ست که می‌سازد؛ چیزی که نشان می‌دهد و حرفی که می‌زند. سال‌ها پیش رُی آرمز در کتابِ فیلم و واقعیت نوشته بود بینِ همه‌ی فیلم‌سازانی که در دهه‌ی ١٩۶٠ نوعِ نگاه به سینما را تغییر دادند، کسی به‌اندازه‌ی گُدار اثرگذار نبوده. گُدار یکی از آن‌هاست که سینمای مُدرن را به راهی هدایت کرده که پیش از آن رمان‌های آلن رُب‌گری‌یه و داستان‌های کوتاهِ خورخه لوئیس بورخس از آن راه رفته بودند.

چیزی که برای گُدار اهمیت دارد، کشف راه‌های طی‌نشده است؛ راه‌های نرفته‌ای که دیگران (به هر دلیلی) از آن نمی‌گذرند و دست‌نخورده مانده. تماشای فیلم‌هایش ما را به این نتیجه می‌رسانند که همیشه فیلم‌سازی غیرمنتظره بوده است و این‌را می‌شود در نخستین فیلم بلندش دید. شباهتِ ازنفس‌افتاده و باقی فیلم‌هایی که اصحابِ موج‌نو ساختند آن‌قدر نیست که بشود نقاط اشتراک زیادی را بین‌شان پیدا کرد. درواقع، شباهت آن فیلم‌ها بیش‌تر به کارگردان‌های‌شان برمی‌گشت که تعلّقِ ‌خاطرِ ویژه‌ای به سینما داشتند و دوست می‌داشتند که مثلاً فیلم‌های‌شان را در مکان‌های واقعی فیلم‌برداری کنند.

بدایع و بدعت‌هایش در سینما به سال‌های دور برمی‌گردد؛ مثلاً به ١٩٧٣ که همه‌چی روبه‌راهه را ساخت و حیرت بسیاری را برانگیخت. فیلم درحالی به پایان می‌رسید که صدای گُدار را (به‌عنوانِ راوی) می‌شنیدیم «این فیلم پایانی شبیه فیلم‌های دیگر ندارد. تماشاگر است که باید دست به انتخاب بزند.» دو شخصیت اصلی فیلم در کافه‌ای روبه‌روی هم نشسته‌اند. خیره به چشم‌های هم نگاه می‌کنند؛ بی‌آن‌که مشکل‌شان حل‌ شده باشد. ده‌سال بعد که نام کوچک: کارمن را ساخت، این غیرمنتظره‌ بودن بارِ دیگر آشکار شد. چیزی که می‌دیدیم دریا بود و چیزی که می‌شنیدیم کوارتتی از بتهوون. کمی بعد در صحنه‌ای دیگر، دسته‌ای از نوازندگان را می‌دیدیم و صدای مرغان دریایی را می‌شنیدیم. همان‌وقت بود که در مصاحبه‌ای گفت «کار هنر تقلیدِ آن‌چه هست، نیست. آن‌چه هست را باید تغییر داد. کارِ هنرمند دخل‌وتصرف است در واقعیت، منتها این دخل‌وتصرف باید به‌گونه‌ای باشد که بشود صفتِ هنر را به آن نسبت داد.» چه‌کسی هست که در این کار گُدار، در این جابه‌جایی اصوات، هنر را نبیند؟ گُدار از بازیگرش خواسته بوده هر روز موقعِ مسواک ‌زدن، ده‌ دقیقه به آن کوارتت بتهوون گوش دهد. حس آن موسیقی را باید در بازی بازیگر دید؛ در رفتارش، نوع دیالوگ گفتن و طرزِ راه رفتنش. نجات از مهلکه‌ی زندگی هم شیطنتِ دیگری‌ست با موسیقی. همه‌ی فیلم آدم‌‌هایی را می‌بینیم که دیوانه‌وار پی موسیقی‌ای می‌گردند که مدام در گوش‌شان نواخته می‌شود؛ موسیقی‌ای که آن‌ها می‌شنوند و ما را از آن بهره‌ای نیست. می‌پرسند از کجا می‌آید این موسیقی؟ و کسی پاسخِ این پرسش را نمی‌داند. فیلم در آستانه‌ی پایان است که دسته‌ای نوازنده را در خیابان می‌بینیم که راه می‌روند و ساز می‌زنند و موسیقی‌شان همان صدایی‌ست که گوش آدم‌‌ها را پر کرده بود. آن‌ها پاسخی نمی‌گیرند دور می‌شوند، می‌روند و نوازندگان را نمی‌بینند.

نکته‌ی اساسیِ سینمای گُدار جست‌وجویی‌ست که برای رسیدن به شیوه‌های تازه‌ی روایت انجام می‌دهد؛ شیوه‌هایی که به‌کاربردن‌شان رسیدن به یکی از همان سرزمین‌های دست‌نخورده است. گُدار برای یافتن راه‌هایی تازه و شیوه‌های اجرایی نو، سعی کرد بین تصویر و صدا نسبتی تازه پیدا کند که لزوماً همان نسبتِ واقعی نباشد. نوع استفاده خاصّش از موسیقی یکی از این نسبت‌هاست. در آلمان سال‌های نُه‌صفر ادی کنستانتین را دوباره (بعدِ آلفاویل) در نقش لِمی کوشن ظاهر کرد؛ یک پلیس فدرالِ اِمریکا که بعدِ پنجاه‌سال زندگی در یکی از شهرهای کوچک آلمانِ شرقی هم پیر شده و هم دیگران فراموشش کرده‌اند و حالا که دیوارِ برلین فروریخته، مثلِ آدمی گم‌شده سعی می‌کند خودش را با جهان تطبیق بدهد. این چندسطر را اضافه کنید به سخنانی از شاعران و موسیقی فرانتس لیست و موتسارت و باخ و بتهوون و شوستاکوویچ و آدم‌های سرشناس دیگری مثل هگل، گوته، فریتس لانگ، راینر ماریا ریلکه، والتر بنیامین، مجسمه‌ی شیلر، نشان نازی‌های آلمان و جسدهایی که از جنگ برگشته‌اند. آلمان سال‌های نُه‌صفر اساساً فیلمی‌ست در ستایش صدا و تصویر و همه‌ی آن‌چیزهایی که درطول سال‌های کمونیسم، مردمان آلمانِ شرقی از آن‌ها بی‌نصیب بودند. در اشتیاق شیوه‌ای یگانه را به کار گرفت: نمی‌خواست موضوعی را تعریف کند، چیزی که برایش اهمیت داشت، چگونه مطرح‌کردن و چگونه تعریف‌کردنِ آن‌چیز بود، فرارفتن از بُعدِ ظاهری داستان و رسیدن به بُعدِ نامرئی به‌وسیله‌ی تصویر. گُدار گفته داستان زندگی فقط یک داستان نیست؛ بلکه مجموعه‌ای‌ست از داستان‌ها و این مجموعه را می‌شود در اشتیاق دید. درهم‌تنیدگی این داستان‌ها در اشتیاق منتقدان را واداشت که فیلم را باله‌ای توصیف‌ناپذیر بنامند که تا فرورفتن خیالی چاقویی در شکمِ کارگردان پیش می‌رود.

معروف‌ترین عکسِ گُدار انگار عکسی‌ست مربوط به سال‌های دور که عینکی تیره به چشم دارد و سیگاری گوشه‌ی لبش گذاشته. سرش اندکی رو به بالاست و نوارِ سلولوئید را در دست گرفته و تک‌تکِ فریم‌ها را به‌دقّت تماشا می‌کند؛ در جست‌وجوی چیزی که دیگران نیافته‌اند؛ چیزی که دیگران اصلاً به جست‌وجویش برنیامده‌اند.

 

ــــــــــــ این یادداشت، پیش از این، در شماره‌ی ١٢ (دوره‌ی جدیدِ) ماه‌نامه‌ی ٢۴ منتشر شده. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

عصرِ معصومیت

 


تذکّر: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این نوشته لو رفته. مراقب باشید!


کومونای دوازده‌ساله باید مثلِ هم‌سنّ‌وسال‌هایش عروسک‌بازی کند، امّا به‌جای اسباب‌بازی اسلحه به دستش می‌دهند و در کسری از ثانیه از طفلِ معصوم بَدَل می‌شود به بزرگ‌سالی که می‌تواند دیگران را به ضربِ گلوله‌ای از پا درآوَرَد.

نکته‌ی اساسیِ شورشی/ جادوگرِ جنگ انگار همین تغییرِ جایگاهِ کوموناست از دخترکی دوازده‌ساله به جنگ‌جویی که باید هم‌دوشِ دیگران قدم بردارد و همه‌ی آن حسّ و حسّاسیتی را که مخصوصِ کودکانِ هم‌سنّ اوست به دستِ فراموشی بسپارد و خشونتی را که انگار نتیجه‌ی بزرگ‌سالی‌ست بپذیرد. به‌واسطه‌ی کومونای دوازده‌ساله است که مصیبت و فاجعه‌ی خشونت‌های قومیِ افریقای امروز را می‌بینیم؛ جایی که در نتیجه‌ی جنگ‌های بسیار، چیزی به‌نامِ انسانیت رسماً از میان رفته و چیزی به‌نامِ وحشی‌گری جایش را گرفته است.

همین است که وقتی مسلسلی را به دستِ کومونا می‌دهند و از او می‌خواهند پدر و مادرش را بکُشد، آینده و مسیرِ زندگی‌اش را تغییر می‌دهند. این شروعِ بزرگ‌سالی برای کومونا نیست؛ بزرگ‌سالیِ زودرس است و مثلِ هر چیزِ زودرسِ دیگر اصیل نیست و این اصیل نبودن گاه و بی‌گاه به چشم می‌آید و جلوه‌هایی از این اصیل نبودن همان دنیای غریبی‌ست که کومونای دوازده‌ساله گاه و بی‌گاه پا به آن می‌گذارد و دنیای حقیقی را به حالِ خود رها می‌کند و چه فرقی می‌کند نامش را تخیّلِ کودکانه‌ی دخترکی بگذاریم که مثلِ هم‌سنّ‌وسال‌های خودش هزار خیال و آرزو در سر دارد، یا پا گذاشتن به دنیای اشباحی که انگار دست از سرش برنمی‌دارند؛ هرچه هست موقعیتی را برای کومونای دوازده‌ساله فراهم می‌کند که دقیقه و ساعتی را به آن اسلحه‌ی مرگ‌بار و خاطراتِ ناخوشِ حقیقی فکر نکند و همین است که آن نوزادِ تازه‌متولّدشده بیش از آن‌که نشانی از روزهای تلخِ گذشته باشد انگار امیدی‌ست به آینده؛ آینده‌ای که مسلسل حرفِ اوّل را نمی‌زند و عشق است که آدم‌ها را مهربان‌تر می‌کند.

همین چیزهاست که کومونای دوازده‌ساله را بزرگ‌تر از هم‌سنّ‌وسال‌هایش می‌کند؛ طفلِ معصومی که دنیا را آن‌گونه که هست می‌بیند؛ مثلِ بزرگ‌ترها، نه آن‌گونه که دوست می‌دارد؛ مثلِ کوچک‌ترها.

شورشی/ جادوگرِ جنگ؛ ساخته‌ی کیم نگوین

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢

ورزشِ محبوبِ آقایان

 

 

درست است که حضور نلسن ماندلای سیاست‌مدار در یک برنامه‌ی ورزشی اتّفاق جالبی‌ست، امّا جالب‌تر از آن حرف‌هایی‌ست که می‌زند؛ این‌که در سال‌های دور علاقه بی‌حدّی به راگبی داشته و این ورزشِ مورد علاقه‌اش بوده و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها حرفی‌ست که درباره‌ی شباهت راگبی و سیاست می‌زند. ماندلا می‌گوید راگبی شبیه سیاست است؛ همان‌قدر جذاب و به‌همان اندازه دشوار. نکته این است که نزدیک‌ترین آدم‌ها به ماندلا هم انگار بعدِ شنیدن چنین اظهار نظری، احتمالاً آن‌را ‌گذاشته‌اند به پای شوخ‌طبعی رئیس‌جمهورِ محبوبی که می‌خواهد با همه‌ی مردم کشور دوست باشد. همین است که مدتی بعد، وقتی برندا (مدیر برنامه‌ها و رئیس‌دفترش) می‌بیند رئیس‌جمهور با خیالی آسوده به تماشای مسابقه‌ی راگبی نشسته، اخم می‌کند و با لحنی کنایه‌آمیز می‌پرسد که واقعاً به‌نظرِ رئیس‌جمهور ماندلا راگبی شبیه سیاست است؟ جوا‌ب‌دادن به این سئوال برای ماندلا سخت نیست، امّا ترجیح می‌دهد به شاهدی که همان لحظه از غیب می‌رسد اشاره کند؛ به گروه محافظانش که در حیاطِ خانه‌ سرگرمِ راگبی هستند.

حالا اگر کسی بپرسد واقعاً چه شباهتی بین راگبی و سیاست هست، در جوابش چه باید گفت؟ خب، می‌شود از این‌جا شروع کرد که در هردو انگار تصمیمِ دسته‌‌جمعی مهم است و البتهسرعتِ عملِ فردی را هم نباید دست‌کم گرفت و غیرِ این‌ها وقت‌شناسی و خواستِ عمومی هم هست. حتماً می‌شود شباهت‌های دیگری را هم پیدا کرد، امّا این شباهت‌ها درشکست‌ناپذیری که کلینت ایست‌وود ساخته، بیش‌تر به چشم می‌آید و البته ایست‌وود با ذکاوتِ تمام عنوانی را برای فیلمش انتخاب کرده که هم به تیم اسپرینگ‌بوکز (غزال‌های افریقایی؟) برگردد، هم به رئیس‌جمهورِ مردم‌دار و محبوبی که برای پیشرفت ورزش کشورش دست به هر کاری می‌زند و اصلاً نام تک‌تکِ بازیکنان تیم را حفظ می‌کند، تا وقتی دارد با آن‌ها دست می‌دهد، نام کوچک‌شان را به زبان آورد و برای‌شان آرزوی موفقیت کند.

همین است که ماندلای این فیلم وقتی تصمیم می‌گیرد تیم راگبی کشورش را از وضعیتِ نه‌چندان خوبی که گرفتارش شده نجات دهد، چاره‌ای ندارد جز این‌که بخشی از وقتِ خودش را صرف بهبودِ شرایط کند. کاری که، دست‌آخر، نتیجه‌ی مطلوبی را هم به بار می‌آورد واسپرینگ‌بوکز در یک بازی جانانه، حریف نیوزلندی را از پای درمی‌آورند و قهرمان دنیا می‌شوند و جام مسابقه را از دست رئیس‌جمهور ماندلایی می‌گیرند که جامه‌ای ورزشی، درست مثلِ آن‌ها، به تن کرده و به ورزش‌کاران افریقای جنوبی افتخار می‌کند.

عنوانِ اوّلیه‌ای که ایست‌وود برای فیلمش انتخاب کرد، عاملِ انسانی بود و به‌کمکِ همین عاملِ انسانی‌ست که ماندلا پیش می‌رود و ظاهراً انسانیت همان کلمه‌ای‌ست که به زبان آوردنش هر قفل بسته‌ای را به طرفه‌العینی باز می‌کند. درعین‌حال طبیعی‌ست وقتی نامی از ماندلا می‌آید، همه چشم‌به‌راهِ سرگذشتِ دردناکِ آدمی باشند که بیست‌وهفت سال از عمرِ گران‌مایه‌اش را در سلول‌هایی نه‌چندان بزرگ گذراند، فرزندش را از دست داد و دست‌آخر، آزادی و برابری را برای مردمِ کشورش به ارمغان آورد تا در افریقای جنوبی بین سفیدپوستان و سیاه‌پوستان هیچ جدایی و نفاقی نباشد.

امّا شکست‌ناپذیر واقعاً درباره‌ی نلسن ماندلاست یا تیمِ اسپرینگ‌بوکز؟ چه‌کسی نقش پُررنگ‌تری در این داستان دارد؟ مردی که افریقای جنوبی را آزاد کرد، یا غزال‌های افریقایی که خوشی و شادی را برای هم‌وطنان‌‌شان به ارمغان می‌آورند؟ درواقع، درباره‌ی هردو؛ با این توضیح که اسپرینگ‌بوکز بدون حمایتِ رئیس‌جمهورِ محبوب نمی‌توانست پلّه‌های ترقّی را یکی‌یکی بالا برود و هیچ امیدی هم به صعود در جام جهانی نداشت، چه رسد به این‌که برنده‌ی نهایی مسابقه‌ای باشد که نیوزلندی‌ها از قبل برای جشن پیروزی‌شان برنامه‌ریزی کرده بودند. پس شاید بهتر باشد برگردیم به همان سرفصلِ ورزش به‌عنوان سیاست، یا راگبی همچون سیاست، که می‌تواند این فیلم را دقیق‌تر توضیح بدهد.

اوایل فیلم، وقتی نلسن ماندلا که در انتخابات ریاست‌جمهوری افریقای جنوبی پیروز شده، برای ورزش زودهنگامِ صبح‌گاهی از خانه بیرون می‌آید،‌ چشمش به روزنامه‌ای می‌خورَد که کنارِ عکس بزرگی از او پرسشی را هم مطرح کرده؛ رأی مردم را به‌دست آورده‌ای، ولی اداره‌کردنِ دولت را هم بلدی؟ پرسشی به این صراحت (که با نگاهی خوش‌بینانه، قاعدتاً، حاوی مقداری صداقت هم هست) البته باعث نمی‌شود که اخم‌های ماندلای پیروز توی هم بروند و روزش خراب شود، برعکس در اوّلین روزِ ورودش به ساختمانِ ریاست‌جمهوری افریقای جنوبی، نگاهی به اتاقِ کارش می‌اندازد که زیادی بزرگ به‌نظر می‌رسد و میز و صندلی‌ها هم نتوانسته‌اند آن‌را پُر کنند. بزرگیِ این اتاق در ادامه‌ی فیلم معنا پیدا می‌کند؛ وقتی‌ تیمِ حالا موفّقِ راگبیِ اسپرینگ‌بوکز از زندانِ سابقِ مملکت‌شان بازدید می‌کنند و فرانسوا (که کاپیتان تیم است و میانه‌ی خوبی هم با ماندلا دارد) پا به سلولی می‌‌گذارد که ماندلا پیش‌تر، روزها و سال‌ها را در آن گذرانده است. فرانسوا در اقدامی غریب، درِ سلول را یک‌دفعه می‌بندد و بعد دست‌هایش را از دوسو باز می‌کند تا اتاقِ کارِ سال‌های دورِ ماندلا را اندازه بگیرد. امّا اتاقِ کارِ تازه‌ی ماندلا در ساختمانِ ریاست‌جمهوری آن‌قدر بزرگ است که تقریباً همه‌ی کارمندانش می‌توانند جایی در آن برای خود دست‌وپا کنند و ماندلا هم بی‌آن‌که اوّلین سخنرانی‌اش را در این ساختمان به اتاقِ کنفرانس، یا جایی شبیه به این منتقل کند، همان‌جا می‌ایستد و نطق می‌کند؛ درست مثلِ کاپیتان تیمی ورزشی که توی رخت‌کَنِ تیم‌شان دارد با هم‌تیمی‌هایش حرف می‌زند. مسأله، اصلاً اقتدارنیست؛ قرار هم نیست کسی قدرتش را به رخ بکشد؛ بحثِ هم‌فکری و ای‌بسا اقناع است و کارِ ماندلا و فرانسوا از این جهت شباهتِ غریبی به هم دارند. و توجّه به این نکته هم ضروری‌ست که فرانسوا بعدِ دیدارِ صمیمانه‌اش با ماندلاست که روحیه‌ی ازدست‌رفته‌اش را بازمی‌یابد و می‌فهمد برای پیروزی باید هم‌فکری کرد و امید داشت.

خب، البته همه‌ی تیم علاقه‌ای به ماندلا ندارند؛ به‌خصوص که بیش‌ترشان سفیدند و طبقِ معمول او را تروریستی می‌دانند که به‌ناحق از زندان آزاد شده و حالا به قدرت رسیده. امّا برای ماندلا چیزی جز تیم‌اش اهمیت ندارد و تیمِ او، قاعدتاً، همه‌ی ملّت است؛ مردم افریقای جنوبی. می‌شود صحنه‌ای را به‌یاد آورد که ماندلا، مثل هر صبحِ دیگری (درواقع پیش از طلوعِ آفتاب) آماده‌ی ورزشِ صبح‌گاهی و قدم‌زدن و دویدن است و جویای احوال خانواده‌ی محافظش می‌شود. محافظِ مؤدب تشکّر می‌کند و بعد حالِ خانواده‌ی او را می‌پرسد و ماندلا می‌گوید خانواده‌ی او همه‌ی مردم افریقای جنوبی‌اند. خب، البته همین جمله که درعین‌حال اشاره‌ای به وضعیتِ ناپایدار خانوادگی‌اش دارد، احوالش را طوری به هم می‌ریزد که قیدِ ورزشِ صبح‌گاهی را می‌زند و به خانه برمی‌گردد. درعین‌حال، فرانسوا به‌عنوان یک سفیدپوست که قاعدتاً سال‌ها حقّ‌و‌حقوقی بیش‌تر از سیاه‌پوست‌های افریقای جنوبی داشته، وقتی ماندلا را می‌بیند و با او هم‌کلام می‌شود، از میزان تواضعش حیرت می‌کند؛ مردی که می‌گوید دیدنِ کاپیتانِ تیمِ راگبی برایش مایه‌ی افتخار است و بعد هم شخصاً چای عصرانه را برای فرانسوا می‌ریزد. سرزدن‌های گاه و بی‌گاهِ ماندلا به تمرین‌های تیمِ راگبی هم، قاعدتاً، در شمار همین رفتارهایی‌ست که معمولاً کسی توقّع ندارد سیاست‌مدارها برای‌شان وقت بگذارند. امّا این سرعتِ عمل و علاقه‌ی ماندلاست که هم به نفع تیم راگبی عمل می‌کند، هم محبوبیتش را افزایش می‌دهد؛ به‌خصوص بینِ بازیکنان تیم که در ابتدای کار چندان خوش‌بین نیستند. و افتخار سیاسی را هم نباید فراموش کرد؛ به‌خصوص که وقتی تیم کشور او با تیمِ نیوزلند بازی می‌کند، با رئیس‌جمهور آن کشور، به‌شوخی، شرط می‌بندد و می‌گوید حتماً افریقای جنوبی برنده‌ی بازی خواهد بود. حالا که سه سالی از جامِ جهانیِ فوتبال دوهزار و ده گذشته می‌شود به این فکر کرد که اگر ماندلا نبود و این‌طور سخاوت‌مندانه و با نگاهی بی‌کینه، کشورِ سختی‌کشیده‌اش را احیا نمی‌کرد، جام جهانی روزگاری به این کشور می‌رسید؟

شکست‌ناپذیر؛ ساخته‌ی کلینت ایست‌وود 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢

شب ـــ شعری از عبدالوهّاب البیاتی

 

شب 
میخی‌ست 
که در سینه‌ی پُردردم 
فرو می‌رود 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢

یک شهر ـــــ شعری از سُعاد الصباح

 

 

خیال می‌کنم

شهرهای دنیا

نقطه‌هایی خیالی‌اند

 روی نقشه‌ی جغرافیا

همه‌ی شهرها

جز یک شهر

شهری که عاشقت شدم آن‌جا

شهری که خانه‌ی من شد بعد از تو.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

یک سالِ خوب؛ ساخته‌ی ریدلی اسکات 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، سُعاد الصباح ، ترجمه

خواب ـــ شعری از سُعاد الصباح

 

 


اجازه بده پنج دقیقه

ــ فقط پنج دقیقه ــ

سرم را روی شانه‌ات بگذارم

چشم‌ها را ببندم

و زمین از نو آرام شود.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم                       

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، سُعاد الصباح ، ترجمه

آوازی برای زنِ زن‌ها ـــ شعری از عبدالوهّاب البیاتی

 

 


خیال می‌کنی

آواز خواندنم

از شادی‌ست؟

من

قناریِ کوچکی هستم

می‌میرم

اگر برایت آواز نخوانم

...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

چترهای شربورگ؛ ساخته‌ی ژاک دِمی

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٢

امروز ـــ شعری از عبدالوهّاب البیاتی

 

 


راه‌

دور است

امّا چه باک

به آفتاب شبیه است او

از دور

می‌شود دیدش

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک؛ ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢

روزها ـــــ شعری از عبدالوهّاب البیاتی

 

 


سرشارم از تنهایی

و خستگی‌ام را

روی میزِ کافه‌ها جا می‌گذارم

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

آبی؛ ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢

صدا ـــــ شعری از عبدالوهّاب البیاتی

 

 

 

صدا زدم تو را

در هوا

گُم شد صدا.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

آبی؛ ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی                

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢

C'est la vie

 

 

پارک شلوغ نیست این روزها. کسی هم اگر هست می‌شود ندیدش. نقابِ کلاه را انگار برای همین آفریده‌اند. صدایی هم اگر هست می‌شود نشنیدش. هدفُن را انگار برای همین آفریده‌اند. امّا پیرمردِ سالِ پیش را نمی‌شود ندید. همان است که بوده. همان‌قدر پیر. با همان چروک‌ها روی صورت. همان موهای سفید. یک دست سفید است. ریش و سبیلش هم. همان نیمکت. سیگاری در دست. روشن است سیگارش. ولی لب نمی‌زند بهش. سالِ پیش هم همین‌طور بود. می نشست و لب نمی‌زد به سیگار. هر بار که رد می‌شوم خاکستر است که قد می‌کشد. سکوت است فقط. چیزِ دیگری نیست. سالِ پیش هم نبوده. خیره است به جایی. چشم‌ها ثابتند انگار. سیگار که خاکستر شد می‌تکانَدَش. همان‌جا. کنارِ نیمکت. پَرتَش می‌‌کند تو چمن‌ها. یک ساعتی می‌نشیند. بعد می‌رود. انگار نبوده هیچ‌وقت. صدا تو هدفُن می‌گوید یاد است. می‌گوید باد است.  

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها