شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

من مالکِ من نیستم ـــ بُریده‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

             

                                 

مالکِ این دریا منَم                            

مالکِ این هوای مه‌آلود منَم                    

مالکِ این نام منَم               

ــ نامی که روی تابوت اشتباه می‌نویسندش          

امّا من که لبریزم از دلیلِ سفر            

مالکِ من نیستم            

من مالکِ من نیستم                

مالکِ من نیستم من              

 

ترجمه‌ی محسن آزرم               

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه

چای نیمه‌شب

 

سرم به آخرین جرعه‌ی آخرین چای آخرین شنبه‌ی اردی‌بهشت گرم بود که یادِ کتابِ چای: تاریخچه، شیوه‌های تولید، مصرف و انواعِ آن [همراه با دستورالعمل‌هایی برای تهیه‌ی انواعِ چای سیاه، چای سبز، پونچ، چای سرد، پختِ نان و شیرینی‌های مخصوصِ چای] افتادم و دستورِ چای نیمه‌شب که ظاهراً وقتِ محبوبِ خیلی‌هاست. دستورِ سختی هم نیست؛ ولی اگر جمعیتِ حاضر در خانه‌تان به اندازه‌ی این دستور نیست، یا اصلاً تنهایید و بی‌خوابی‌ به سرتان زده، تعدادِ قاشق‌های چای را مطابقِ سلیقه‌ی خودتان تغییر دهید، همین‌طور شکر را که من مدت‌هاست از زندگی‌ام کنار گذاشته‌ام. نسخه‌ای که نویسنده پیچیده برای جمعی از دوستان است، شما می‌توانید یک ماگ یا بیش‌تر از این چای برای خودتان تدارک ببینید و در غیابِ دوستانِ هم‌کلام کتاب بخوانید:

 

چای نیمه‌شب

موادِ لازم برای ده نفر: شانزده قاشقِ چای‌خوری چای سیاه، یک لیتر آب، هشت عدد پرتقال، دو عدد لیمو و شکر

چای را به‌مدّتِ پنج دقیقه دَم کنید. آبِ میوه‌ها را بگیرید و به چای اضافه کنید. با شکر آن‌را شیرین کنید و حرارت دهید.

 

نامِ عکس ماگِ چای است؛ کارِ تیمی مارسی.

 

چای: تاریخچه، شیوه‌های تولید، مصرف و انواعِ آن [همراه با دستورالعمل‌هایی برای تهیه‌ی انواعِ چای سیاه، چای سبز، پونچ، چای سرد، پختِ نان و شیرینی‌های مخصوصِ چای]

آرنولد فولرز

ترجمه‌ی ملیندا اسکندری

انتشاراتِ ققنوس

چاپِ اوّل

زمستانِ ١٣٨١

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

مسیح/ من ـــ بریده‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

 

 

...

مسیح

روی دریا راه می‌رفت و       

من

به راهِ رؤیای خودم می‌روم           

از صلیبِ خودم

پایین می‌آیم ـــ                                                

من                

از بلندی              

می‌ترسم

...          

ترجمه‌ی محسن آزرم                       

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه

چنین گفت گارسیا مارکز

 

 

 

پلینیو مندوزا: اوّلین باری را که زنی منقلبت کرد به یاد داری؟

گابریل گارسیا مارکز: به تو گفتم، اوّلین زنی که مجذوبم کرد معلّمی بود که خواندن را یادم داد. پنج سالم بود. امّا این چیزِ دیگری بود. اوّلین کسی که مرا آشفته‌حال کرد خدمت‌کارِ ریزنقشی بود که نزدِ ما کار می‌کرد. یک شب در خانه‌ی همسایه موسیقی براه بود و او با تمامِ سادگی‌اش مرا به حیاط برد تا برقصیم. من شش سال داشتم و تماسِ بدنِ او با بدنِ من طوفانی از احساسات برانگیخت که هنوز از حسّ آن خلاص نشده‌ام. چون این حس را هرگز به این شدّت و این‌چنین منقلب‌کننده احساس نکرده‌ام.

مندوزا: آخرینش کدام بود؟

گارسیا مارکز: می‌توانم بگویم زنی بود که دیشب در یک رستوران در پاریس دیدم و این دروغ نیست. این حس هر لحظه برایم اتّفاق می‌افتد؛ طوری که حسابش از دستم در رفته. من قوّه‌ی ادراکِ مخصوصی دارم. وقتی به یک مکانِ عمومی می‌روم نوعی نشانه‌های اسرارآمیز حس می‌کنم که به‌ناچار مرا به زنی می‌کشاند که آشفته‌حالم می‌کند. غالباً آن زن زیباترین زن نیست، بل‌که زنی‌ست که با او یک قرابتِ عمیق باید برقرار شود. عملی انجام نمی‌دهم: برایم کافی‌ست که بدانم او آن‌جا هست و خودم را خوش‌حال حس می‌کنم و این چیزی‌ست چنان ناب و زیبا که اغلب خودِ مرسدس آن‌را را به من نشان می‌دهد و این ملاقات را تدارک می‌بیند.

 

بوی درختِ گویاو؛ مصاحبه‌ی پلینیو مندوزا با گابریل گارسیا مارکز؛ ترجمه‌ی لیلی گلستان و صفیه روحی؛ نشرِ نو؛ چاپِ اوّل؛ ١٣۶٢

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢

این روزها که می‌گذرد...

 

 

 

... در زندگی فیلم‌هایی هست که تمامی ندارد. آغاز می‌شود بی‌آن‌که روزی تمام شود. مثلِ همین فیلم که در یکی از عصرهای تیره‌وتارِ نیمه‌ی اوّلِ دهه‌ی هفتاد شروع شد و هنوز تمام نشده. همه‌ی آن سال‌ها فقط نسخه‌ی پریده‌رنگی بود با صدایی معمولی. خیلی معمولی بعد فیلم‌نامه‌اش پیدا شد. در یک کهنه‌فروشی. ترجمه‌ی انگلیسیِ چاپِ لوریمر. و روزهای خوشی با دیالوگ‌ها و عکس‌ها گذشت. روزهای شور بود و شیدایی. حسرتِ دوباره دیدنش به دل مانده بود و کسی نسخه‌ی تمیزتری سراغ نداشت. طول کشید تا دی‌وی‌دی‌اش از راه برسد. و دیدنِ دوباره‌اش کشفِ تازه‌ای بود انگار. همه‌چیز را از بَر بودی. دیالوگ‌ها را. صحنه‌ها را. خیال ‌کردی باید کاری کنی و نشستی به ترجمه‌ی فیلم‌نامه‌ای که می‌دانستی نمی‌شود چاپش کرد. مهم نبود چاپ کردنش. کاری بود که باید می‌کردی. روزهای ژول. روزهای جیم. روزهای کاترین. بعد که تمام شد رفت تو فولدری که اسمش را حالا گذاشته‌ای علی‌هذا. دو سال پیش بود که بهترین نسخه‌ی فیلم به دستت رسید. دو حلقه. یکی فیلم و آن‌یکی مخلّفاتی بی‌نظیر. کشفِ تازه؟ تازه‌تر از تازه. انگار هیچ‌وقت ندیده باشی این فیلم را و انگار همه‌چیز را در ذهن ساخته باشی. همه‌چیز را خیال کرده باشی. و فقط فیلم نبود. رمانِ آنری‌پی‌یر روشه هم بود؛ ترجمه‌ی انگلیسی‌اش با مقدّمه‌ی فیلم‌سازِ محبوبت. خواندنش انگار کلیدی بود که قفل‌های بسته را یکی‌یکی باز کرد. پنجره‌ای بود که رو به فیلم باز می‌شد. همه را می‌دیدی. آدم‌ها را. انتخاب‌شان را. چه می‌کردند ژول و جیم؟ چه کرد کاترین؟ حالا که فردای یک شبِ بارانی‌ست می‌نشینی گوشه‌ای که چشمت به کسی نیفتد. که هیچ صدایی نباشد. لیوانِ چای را یک دست می‌گیری و کتاب را دستِ دیگر و دوباره می‌خوانی داستانی را که دوست می‌داری. به خودت قول می‌دهی که روزی همه‌ی داستان را ترجمه کنی. می‌دانی نمی‌شود چاپ کرد. ولی مهم نیست چاپ کردنش. خیال می‌کنی باید کاری کنی. فکر می‌کنی به روزهای ژول. روزهای جیم. روزهای کاترین. فکر می‌کنی به کاترین. فکر می‌کنی و می‌نویسی کاترین...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢

دنیا ـــ شعری از آدونیس

         

               

دنیا همین است واقعاً؟                

باید غصّه خورد؟                 

باید امیدوار ماند؟       

ترجیح می‌دهم ترانه‌ بخوانم فعلاً.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکسِ آدونیس کارِ اولف آندرسون                      

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه

چتر ـــ شعری از کمال ناصر

                     

                  

چه‌کسی چترم را دیده؟                      

چترم گُم شده                 

مثلِ بهار                       

که از سینه‌ام بیرون پریده                   

نمی‌توانم                

بدونِ چتر نمی‌توانم از دنیا رد شوم              

چه‌کسی چترِ گم‌شده‌ام را دیده؟                          

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ سرنوشتِ شگفت‌انگیزِ اَمِلی پُلَن؛ ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، کمال ناصر

پیشنهادِ کتاب‌؟

پیشنهادِ کتاب‌؟ پیشنهاد وقتی معنا دارد که کتاب را خوانده باشیم و درباره‌اش فکر کرده باشیم. پس این فهرست را به چشمِ کتاب‌های کنج‌کاوی‌برانگیزی ببینید که خواننده‌ای معمولی را به ورق زدن و ای‌بسا خواندنِ چند صفحه‌ واداشته‌اند. کتاب‌هایی که در نمایش‌گاه دیده‌ام و بعد از این قطعاً خوانده می‌شوند. حتماً کتاب‌های دیگری هم بوده که ندیده‌ام؛ بس‌که نمایش‌گاه شلوغ بود و هوا کم بود و دم داشت و گرم بود... 

١. ذهنِ روسی؛ آیزایا برلین؛ ترجمه‌ی رضا رضایی؛ نشر ماهی؛ ١٨۵٠٠ تومان 
٢. فلسفه‌ی هنر؛ ژان لاکست؛ ترجمه‌ی محمّدرضا ابوالقاسمی؛ نشر ماهی؛ ٧٠٠٠ تومان
٣. هنر معاصر؛ جولیان استالابراس؛ ترجمه‌ی احمدرضا تقاء؛ نشر ماهی؛ ٨٠٠٠ تومان
۴. آواز بی‌ساز؛ کنت هریف؛ ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت؛ نشر ماهی؛ ١۴٠٠٠ تومان  [رُمان]
۵. تاریخِ چوگان در ایران و سرزمین‌های عربی؛ آذرتاش آذرنوش؛ نشر ماهی؛ ١۴٠٠٠ تومان
۶. معیارِ نقد، معماریِ نقد ١؛ سعید عقیقی؛ انتشاراتِ سازمانِ فرهنگی هنریِ شهرداریِ اصفهان؛ ١٠٠٠٠ تومان
٧. گُلف روی باروت؛ آیدا مرادی آهنی؛ انتشاراتِ نگاه؛ ١٨٠٠٠ تومان  [رُمان]
٨. من می‌روم؛ ژان اشنوز؛ ترجمه‌ی قدسیه قاسمی؛ نشر قطره؛ ٨٠٠٠ تومان  [رُمان]
٩. ژانرهای سینمایی از شمایل‌شناسی تا ایدئولوژی؛ بری کیت گرانت؛ ترجمه‌ی شیوا مقانلو؛ نشر بیدگل؛ ٨٠٠٠ تومان
١٠. بودن با دوربین ـ کاوه گلستان: زندگی، آثار و مرگ؛ حبیبه جعفریان؛ حرفه هنرمند؛ ١٢٠٠٠ تومان
١١. از مزرعه؛ جان آپدایک؛ ترجمه‌ی سهیل سمّی؛ انتشاراتِ ققنوس؛ ٧٠٠٠ تومان  [رُمان]
١٢. چطور زندگی کنیم: زندگی مونتنی در یک سئوال و بیست جواب؛ سارا بیکوِل؛ ترجمه‌ی مریم تقدیسی؛ انتشاراتِ ققنوس؛ ٢۵٠٠٠ تومان
١٣. گفتگو با وودی آلن؛ اریک لاکس؛ ترجمه‌ی مازیار عطاریه؛ نشر شورآفرین؛ ٢۴٠٠٠ تومان
١۴. هنر ناپیدایی؛ آنیتا دسای؛ ترجمه‌ی شیرین معتمدی؛ انتشاراتِ مروارید؛ ۵۶٠٠ تومان [داستان]
١۵. عکاسی و سینما؛ دیوید کمپنی؛ ترجمه‌ی محسن بایرام‌نژاد؛ نشر مرکز؛ ٨٩٠٠ تومان
١۶. مهرجویی: کارنامه‌ی چهل ساله؛ مانی حقیقی؛ نشر مرکز؛ ١٧٩٠٠ تومان
١٧. بنفش‌تر از خود با خیابان‌های خاموش؛ محمدرضا اصلانی؛ انتشاراتِ مروارید؛ ۴٧٠٠ تومان [شعر]
١٨. مدرک؛ آگوتا کریستف؛ ترجمه‌ی اصغر نوری؛  انتشاراتِ مروارید؛ ٨۵٠٠ تومان  [رُمان]
١٩. باغِ سیمانی؛ ایان مک‌ ایوان؛ ترجمه‌ی وحید روزبهانی؛ نشر آموت؛ ٧٠٠٠ تومان  [رُمان]
٢٠. مسافر شبانه؛ ماوریتزیو ماجانی؛ ترجمه‌ی اثمار موسوی‌نیا؛ نشر افسونِ خیال؛ ٨۵٠٠ تومان  [رُمان]
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢

بُسحاقِ اطعمه‌ی شیرازی می‌فرماید

من آن‌چه وصفِ طعام است با تو می‌گویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢

چرا این شعر را به‌خاطر داشت؟ چرا؟

 

 

... به خانه که برمی‌گردی خسته‌ای. می‌روی برای خودت چای بریزی که چشمت به کتاب می‌افتد. کاغذِ کوچکی که جا خوش کرده در کتاب. کاغذ را بیرون می‌کشی.

می‌خوانی:

چرا این شعر را به‌خاطر داشت؟ چرا؟

می‌نشینی و ادامه می‌دهی:

باید چیزی را انتخاب کنی که در لحظه‌ی حال واقعی و بلادرنگ قرار دارد، و به خودت بگویی: در این‌جا ــ و ــ اکنون، در این‌جا ــ و ــ اکنون. «کجا هستم؟»، «در این‌جا.»، «چه موقعی‌ست؟»، «اکنون.» یک شیئ یا شخص انتخاب کن. هر شخصی که باشد. «در این‌جا و اکنون شخصی را می‌بینم.»، «در این‌جا و اکنون مردی را می‌بینم.»، «در این‌جا و اکنون مردی را می‌بینم که روی صندلی نشسته است.»، مثلاً مرا انتخاب کن. نگذار ذهنت آشفته شود. «در این‌جا و اکنون مردی را می‌بینم که پیراهنِ نخی پوشیده.» باید این حیطه را تنگ‌تر کنی، به‌ این ترتیب که هر دفعه یک فقره را حذف کنی، و نگذاری قوّه‌ی تخیّلت به هر طرفی سیر بکند. در زمانِ حال باش. السّاعه، آن، لحظه‌ی حال را بچسب.»

نگاهی به چای می‌اندازی. به ماگِ سفید. به حلزونی که انگار فوجی یاما را به یاد آورده. به این‌همه سفیدی که حلزون را در بر گرفته.

ساعت چند است؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢

ساعتت را بُرده‌اند ـــ بخشی از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

...

دستت را تکان می‌دهی

ــ مثلِ همیشه

می‌خواهی ببینی ساعت چند است

ولی ساعتی به دستت نبسته‌ای

ساعتت را برده‌اند

مثلِ خیلی چیزهای دیگر

دستت را تکان می‌دهی

ــ با این‌که ساعتی به دست نداری

ــ با این‌که قراری با کسی نداری

ــ با این‌که کاری برای انجام دادن نداری

ساعت‌های تو را دزدیده‌اند

زمانَت را دزدیده‌اند

و تاریکی و ترس را برایت گذاشته‌اند

می‌ترسی سرِ وقت نرسی

ــ به قلبت

ــ به آرزویت

ــ به کارت

ــ به مرگَت

می‌ترسی نرسی

می‌ترسی زمان از دست برود

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، یانیس ریتسوس ، ترجمه

ماهِ کوچک ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

ماهِ کوچک

نشسته روی زانوهام

شانه می‌زند سبیلم را.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

وقتی می‌نویسم چیزی نمی‌شنوم...

 

 

 

ژان‌لویی ازین: ژان‌ماری لوکلزیو، ما این‌جا در بارِ پُن رویال هستیم. می‌دانم که این‌جا برای نویسندگان مکانی‌ آشناست، امّا به‌ندرت می‌شود شما را این‌جا ملاقات کرد. به نظر می‌آید شما اهلِ کافه نیستید. درست است؟

ژ. م. گ. لو کِلزیو: برعکس، من از کافه‌ها خوشم می‌آید؛ به‌ویژه کافه‌های پاریس که به نظرم بسیار جالب هستند. جنب‌وجوشِ زیادی دارند و همه در رفت‌وآمد هستند. گاه‌گاهی نیز اتّفاقاتِ نسبتاً خارق‌العاده‌ در آن‌ها رخ می‌دهد.

ازین: آیا تا کنون در کافه هم نوشته‌اید؟

لو کِلزیو: بله، پیش آمده که این کار را بکنم، البته به‌خاطرِ سروصدا جای ایده‌آلی نیست، امّا خوشم می‌آید.

ازین: یعنی شما هم می‌توانید مثلِ ناتالی ساروت یا سارتر تمامِ یک کتاب را در یک بیسترو بنویسید؟

لو کِلزیو: نه، فکر نمی‌کنم. نمی‌توانم تمامِ یک کتاب را در یک‌جا بنویسم. این‌که برای نوشتنِ یک کتاب تمامِ مدّت یک‌جا بنشینم، برای من تلاشی فوقِ بشری‌ست. این کار بیش‌تر شبیه کنکور و آزمونِ ورودیِ دانشگاه است... امّا مطمئناً می‌توانم در کافه بنویسم، چرا که قاعدتاً نگاه کردن به زندگیِ دیگران، در حین نوشتن، باعث یافتن مطالبِ تازه‌ای می‌شود برای نوشتن.

ازین: مکان‌های شما برای نوشتن کجاست؟ کجا را ترجیح می‌دهید؟ با چه جاهایی خو گرفته‌اید؟

لو کِلزیو: گمان می‌کنم که جای خاصّی ندارم. آن‌چه بیش‌تر از هر چیز برایم اهمیّت دارد کاغذ است. من خیلی زود چشم‌هایم درد می‌گیرد و کاغذهای خیلی سفید اذیتم می‌کنند. بقیه‌ی موارد، مثلِ میز یا مکانِ نوشتن برایم فرقی ندارد. در واقع، وقتی می‌نویسم چیزی نمی‌شنوم.

ازین: در جایی خوانده‌ام، یا شاید هم خودتان قبلاً به من گفته‌اید، که کتابِ صورت‌جلسه را در یک پلاژ نوشته‌اید.

لو کِلزیو: بله، قسمتی از آن را. در آن روزها در پلاژ زیاد کتاب می‌خواندم. پلاژ برای کتاب خواندن جای خوبی‌ست. ضمناً، فکر می‌کنم، همان‌جا بود که چشم‌هایم ضعیف شد.

ازین: به‌خاطرِ این‌که نورِ آفتاب روی کاغذ چشم را می‌آزارد؟

لو کِلزیو: بله، کاغذ زیرِ نورِ خورشید خیلی سفید می‌شود... من روزهای زیادی را در پلاژها گذرانده‌ام. از آن‌جایی که امکانِ سفر به کشورهای گرم و خشک را نداشتم به پلاژها می‌رفتم.

ازین: نوشتن در یک پلاژ به‌مراتب سخت‌تر از نوشتن در یک کافه است. این‌طور نیست؟

لو کِلزیو: بله... اگر ضرورتاً به یک سطحِ صاف احتیاج باشد سخت‌تر است. امّا اگر کسی در دفترچه بنویسد، یا روی تکّه‌ای کاغذ، واقعاً مشکل نیست.

 

دیاری دیگر: جهانِ اندیشه‌های گوستاو لو کلزیو [گفت‌وگوهای ژان‌لویی ازین با نویسنده]؛ ترجمه‌ی رضا داودی و سجّاد تبریزی؛ کتابِ روشن، ١٣٨٩  

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢

یاد است که می‌‌حَجَرَد...

 

 

... می‌شکند. ناگهان می‌شکند. تنهای تنهاست که برمی‌گردد.

در راه Femmes...Je vous aime را می‌خواند که اشک حمله می‌کند. اشک هم که بی‌دلیل نیست. همیشه دلیلی هست. چیزی. کسی. حرفی که باید می‌زده. حرفی که گفتنش را به تعویق انداخته.

یادِ نوشته‌ای می‌افتی. یادت می‌افتد به سطرهای آخرِ نوشته‌ای. یادِ آن کلماتی که فراموش نمی‌شوند. زن که برای شکستن نیست. برای دوست داشتن است. برای بوسیدن. می‌بینی اشک جای خواندن را می‌گیرد. می‌بینی می‌شکند. ناگهان می‌شکند. لال می‌شوی.

فکر می‌کنی به نامش. موریل. موریل. موریل...      

 

À perdre la raison, Réalisation: Joachim Lafosse 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

آن‌ها که دوست‌شان داشتیم رفته‌اند ـــ بخشی از یک شعرِ فَدَوی طوقان

 

 

          

آن‌ها که دوست‌شان داشتیم رفته‌اند

و اندوه بی‌صداست

 

ببین

اندوهی که بر لبم نشسته

خاموشیِ رؤیاست

 

لب از لب بازنمی‌کند الفبا

و کلمات

ــ مثلِ آن‌ها ــ

می‌میرند و روی خاک می‌افتند

تن‌های تکّه‌تکّه

 

دیگر از چه بگویم

وقتی خونِ تن‌شان

از چشم و دلم جاری‌ست

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : فَدَوی طوقان ، شعر ، ترجمه

چند کلمه درباره‌ی خوش‌بختی ـــ بخشی از یک شعرِ عبدالوهّاب البیاتی

 

 

...               

دروغ گفته‌اند ـــ           

خوش‌بختی را نمی‌شود خرید         

روزنامه‌ها نوشته‌اند        

دیشب از آسمان قورباغه باریده      

رفیق‌جان

خوش‌بختی را از دستت قاپیده‌اند

کلک زده‌اند

و با طنابِ کلمات

تو را به دار کشیده‌اند

تا در آسمان جایی به تو بفروشند

اشک ریختن فایده‌ای ندارد

خجالت می‌کشم

قورباغه‌ها

خوش‌بختی را از دست‌مان قاپیده‌اند

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکسی از فیلمِ مگنولیا؛ ساخته‌ی پل تامس اندرسن

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢

من رودهای مُرده را دیده‌ام ــ بخشی از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 


ــ من رودهای مُرده را دیده‌ام

دیده‌ام که می‌گویم.                    

 

ــ رودی که مزرعه را

رودی که کلبه را فرو برده در آب

رودی که با کلبه و مزرعه فرو رفته در آب.

 

ــ من رودهای مُرده را دیده‌ام.         

 

ــ رودی که گوسفندان را

رودی که چوپان را سیراب کرده

آسیاب را چرخانده

درختان را آب‌یاری کرده

و حالا سر از شکمِ نسلِ بعد گوسفندان برآورده

سر از نانِ شام برآورده

سر از درخت‌هایی برآورده که می‌بینید

میوه‌هایی که می‌خورید.

 

ــ امّا خودِ رود چه می‌شود؟ رود کجاست؟

درخت را می‌بینی

می‌گویی چه درختِ زیبایی

چه آوازِ دل‌انگیزی در دلِ شب

چه نانِ خوش‌طعمی

چه میوه‌ی خوش‌طعمی

امّا خودِ رود چه می‌شود؟

رود کجاست؟

کسی رود را به یاد نمی‌آورد.

شماره ندارد رود

رنگ ندارد

نام ندارد رود.

من همه‌ی رودهای مُرده را دیده‌ام.

دیده‌ام که می‌گویم.

 

ــ رود به دریا می‌ریزد. دریا بزرگ می‌شود.

رود بزرگ می‌شود.

ــ امّا نام ندارد.

ــ رود دریا می‌شود.

ــ امّا نام ندارد.

ــ دریا نامِ رود است.

ــ امّا نام ندارد.

ــ نامی عمیق‌تر از این؟

ــ شما چه نامی دارد؟

ــ ما.

ــ رودهای مُرده را دیده‌ام. گُم‌‌نام.

ــ گُم‌نام که نه. ترسِ گم‌نامی می‌کُشد.

 

کنارِ پای ما

صدای رود

برگ‌های بزرگِ ماه را نقشِ زمین می‌کرد.

 

یانیس ریتسوس 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

ماه می‌رفت و یار می‌آمد

 

         شبی بر آن سرِ زلفش دراز کردم دست                    

به دستِ خود چه بلا بر سرِ خود آوردم؟            

                                                 

      ــــــ جلالِ طبیبِ شیرازی ــــــ          

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه