شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پایانِ یک پیوند

 

 

نقطه‌ی شروعِ بچّه‌های ما پایانِ یک پیوند ا‌ست؛ پیوندی که مهم‌ترین لحظه‌هایش را بعد از شنیدنِ حرف‌های موریل می‌بینیم و کم‌کم از رازِ بزرگی سر درمی‌آوریم که موریل را به این روز انداخته.

دوست داشتنِ دیگری همیشه نقطه‌ی شروعِ یک پیوند است، امّا هر پیوندی، مثلِ هر داستانی، پایانی دارد و در لحظه‌ی پایانِ این پیوند دیگری انگار حضور ندارد. همین است که مُنیر دیر می‌رسد و «هنوز خبرِ هولناک را نشنیده است» و نمی‌داند همه‌ی زندگی‌اش در یک چشم‌به‌هم‌زدن دود شده و به هوا رفته و بخشی از این دود شدن و به هوا رفتن نتیجه‌ی کارهای اوست که هیچ‌وقت نخواسته بفهمد چرا موریل روزبه‌روز تلخ‌تر و کم‌حرف‌تر و شکننده‌تر شده است و هیچ حواسش نبوده به این‌که زندگی فقط این نیست که سالی یک بچّه به دنیا بیاورند و خانه را بزرگ‌تر کنند بی‌آن‌که خلوتی در این خانه داشته باشند.

هر بار موریل و مُنیر را گوشه‌ای از خانه‌هایی که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند در حالِ حرف زدن می‌بینیم انگار تحتِ نظرند، انگار کسی دارد آن‌ها را می‌پاید و حرف‌های‌شان را گوش می‌دهد، انگار سایه‌ی سنگینِ آندره روی سرشان است و نظارتِ عالیه‌ی اوست که این زندگی را از رمق انداخته. و همین آندره است که وقتی از دل‌دادگیِ مُنیر و موریل باخبر می‌شود به پسرخوانده‌اش می‌گوید عاشق بودن اصلاً دلیلِ خوبی نیست برای تشکیلِ زندگی؛ آن‌هم وقتی پسر اهلِ مراکش است و دختر فرانسوی، ولی اصرارِ پسر را که می‌بیند کوتاه می‌آید و همه‌چیز را برای‌ زندگی‌شان مهیّا می‌کند.

حقیقت این است که موریل و مُنیر چیزی در زندگی کم ندارند غیرِ خلوتی که انگار لازمه‌ی هر زندگی‌ست؛ گوشه‌ی دنجی دور از چشم و گوشِ دیگران تا بگویند و بشنوند و زندگی را مُدام ترمیم کنند. در نبودِ این گوشه‌ی دنج است که آستانه‌ی عصبیِ هر دو آن‌قدر پایین می‌آید که یکی مُدام از کوره درمی‌رَوَد و دیگری به مرزِ جنون می‌رسد و آن‌که جنون را تجربه می‌کند انگار دیگر خوشی‌های گذشته را به یاد نمی‌آورد؛ چیزی که مُدام در ذهنش می‌چرخد و وقتی تنهای تنها در سواری‌اش نشسته و به‌سوی خانه می‌رود، با شنیدنِ ترانه‌ای بغضش می‌ترکد و آماده‌ی اجرای پرده‌ی آخری می‌شود که اجرایش را مدّت‌ها به تعویق انداخته.

وقتی معجزه‌ای رخ نمی‌دهد و زندگی روی خوشش را نشان نمی‌دهد چاره‌ای غیرِ این نمی‌ماند؛ بر هم زدنِ بازی‌ای که بی‌دلیل ادامه پیدا کرده‌، بازی‌ای که آدم را تا به مرزِ جنون می‌رساند و بی‌چاره موریل که این بازی را از مدّت‌ها پیش پذیرفته.

بچّه‌های ما ساخته‌ی ژوآکیم لافُس

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢

چنین نوشت ریتسوس

        

شبی عجیب بود؛ شاید هم اصلاً شب نبود؛                           

با همین دو چشم زل زده بودیم به آدم‌هایی که برای رسیدن به آینده قدم برمی‌داشتند.                                    

 ...

ترجمه‌ی محسن آزرم             

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، ترجمه ، شعر

بازی‌های خنده‌دار

 

 

نقطه‌ی مرکزیِ سگ‌های انباری انگار خشونتی ا‌ست که پیشِ چشمانِ حیرت‌زده‌ی تماشاگرش اتّفاق می‌افتد؛ خشونتی که این چند نفر را کنارِ هم جمع کرده تا از همه‌ی چیزهایی که ظاهراً مجموعه‌ای به‌نامِ اخلاق را تشکیل می‌دهند دور شوند و تلقّیِ تازه‌ی خود را از زندگی با دیگران و اهمیّتِ انسانیّت نشان دهند؛ انسانیّتی که انگار پیش از آن بی‌معنا بوده و باید آن‌را ازنو معنا کرد؛ به این دلیلِ ساده که خشونت امری کاملاً انسانی است و به‌قولِ لِشِک کولاکوفسکیِ فیلسوف «مردود شمردنِ بی‌قید‌ و شرطِ خشونت مردود شمردنِ زندگی است.»

با این‌همه از یاد نباید برد که در سگ‌های انباری با آدم‌هایی سر و کار داریم که فاقدِ یکی از مهم‌ترین خصیصه‌های انسانی هستند؛ بی‌نام شده‌اند و نامی که برای‌شان انتخاب شده رنگ‌هایی است به انتخابِ سرکرده‌ی دزدها و همین بی‌نام شدن و به نامِ دیگری درآمدن است که آن‌ها را آماده‌ی پذیرشِ هر چیزی می‌کند؛ هر نوع خشونتی که حتّا به خیالِ کسی هم نمی‌رسد.

سگ‌های انباری پیش از آن‌که خشونتِ آشکارش را پیشِ چشمانِ حیرت‌زده‌ی تماشاگرانش بیاورد؛ یک چشمه از این خشونت را در صراحتِ لهجه‌ی این خلاف‌کارانِ رنگ‌ووارنگ نشان می‌دهد؛ جایی که هشت خلاف‌کار سرِ میزِ صبحانه نشسته‌اند و بحث می‌کنند که ترانه‌ی مشهورِ خواننده‌ای امریکایی واقعاً چه معنایی دارد و هر بار که یکی از این آدم‌های بی‌نام و مستعار دهان به تحلیل باز می‌کند، این صراحتِ لهجه جایش را به خشونتِ کلامی می‌دهد؛ رحم نکردن به آدمی نام‌دار و شناسنامه‌دار و اصلاً همین مکالمه‌ی معناباخته نشان می‌دهد با چه آدم‌هایی طرفیم؛ آدم‌هایی که بی‌دلیل حمله می‌کنند و جوابِ حمله را با حمله می‌دهند.

پس اصلاً عجیب نیست که یکی از مهم‌ترین صحنه‌های فیلم صحنه‌ی گوش‌بُری است؛ صحنه‌ای که انگار تلقّیِ فیلم‌ساز را از مقوله‌ی خشونت نشان می‌دهد. اصالتِ هر چیز مهم‌تر از ویژگی‌های دیگر است و اصالتِ خشونت انگار به صراحتِ آن است؛ این‌که لحظه‌ای هم نباید خیال کرد آن‌چه پیشِ چشمانِ حیرت‌زده‌ی تماشاگران آمده قُلّابی است.

همه‌ی این‌ها در سگ‌های انباری هست و همه‌ی این‌ها انگار از دلِ فیلم‌هایی درآمده که فیلم‌ساز در سال‌های فیلم‌بینی بارها تماشای‌شان کرده و اصلاً عجیب نیست که بعدِ آن صبحانه‌ی جانانه طوری از رستوران خارج می‌شوند که انگار این گروهِ خشنِ سام پکین‌پا هستند؛ یا وقتی در انتهای کار خون به پا می‌شود انگار سرگرمِ تماشای صحنه‌ی دوئلِ یکی از وستر‌های اسپاگتیِ سرجو لئونه هستیم؛ مثلاً خوب، بد و زشت.

این چیزها است که سگ‌های انباری را به پازلی شبیه می‌کند که هر قطعه‌اش از جایی آمده؛ امّا کسی که این قطعه‌ها را برداشته و این‌جا گذاشته از قبل برنامه‌ای داشته؛ برنامه‌ای که نهایتش آزارِ تماشاگرانی است که چشمانِ حیرت‌زده‌شان را به فیلم دوخته‌اند.

سگ‌های انباری؛ ساخته‌ی کوئنتین تارانتینو

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢

خانه‌ها و سنگ‌ها ــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

 

باران که بند می‌آید

رنگ عوض می‌کنند خانه‌ها و سنگ‌ها.

 

دو پیرمرد

روی نیمکتی نشسته‌اند

حرفی نمی‌زنند

از آن‌همه صدا این‌همه سکوت مانده.

 

روزنامه‌ها

ساعتی که می‌گذرد

پیر می‌شوند.

 

...

آدم‌ها روی سنگی نشسته‌اند

ناخن‌های‌شان را کوتاه می‌کنند

آدم‌ها مُرده‌اند

از یاد رفته‌اند.

...

ترجمه‌ی محسن آزرم 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

نامه‌ها ــ شعری از عزّالدّین المناصره

 

                                     

نامه‌ها می‌رسند از راه                    

کوتاه                         

با کلماتی محدود

...                            

دیگران هم این‌طور زندگی می‌کنند                      

یا سرنوشتِ ماست                         

که زیرِ واگن‌ها                         

تنها بمیریم؟                          

 

 سرگذشتِ آدل ﻫ؛ ساخته‌ی فرانسوا تروفو      

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢