شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دو دنیا

 

In a Lonely Place

 

اصلاً عجیب نیست که دیکسن استیلِ بداخلاقِ بدبین فیلم‌نامه می‌نویسد و فیلم‌نامه‌نویسِ بااستعدادی‌ست. رازِ موفّقیتش انگار همین عصبیّتی‌ست که در وجودش لانه کرده؛ بدبینیِ مفرطی که دیگران را فراری می‌دهد و می‌ترساند و همین ترساندن است که دیگران را به این نتیجه رسانده که قاتلِ دخترِ جوان کسی غیرِ او نیست. نکته این است که دیکسن استیل نقطه‌ی مقابلِ دیگران است؛ چیزی برای پنهان کردن ندارد. همه‌ی آن‌چه را که در وجودش می‌گذرد آشکارا به تماشا می‌گذارد و بخشِ اعظمِ وجودش را بدبینی و عصبیّت پُر کرده. برای فیلم‌نامه‌نویسی که کارش آفریدنِ داستان و شخصیت‌هایی‌ست که ظاهراً نباید ربطی به خودش داشته باشند، زندگی و روبه‌رو شدن با این دیگران سخت است.

امّا هر قاعده‌ای انگار استثنایی دارد و استثنای بزرگ برای دیکسن استیل آشنایی با لورل گری است که انگار ربطی به دیگران ندارد و البته همین لورل گری است که رفتارِ عصبی و خشنِ دیکسن استیل تردید را به جانش می‌اندازد که نکند اشتباه کرده و حق با دیگرانی‌ست که فیلم‌نامه‌نویس را قاتل می‌دانند. هرچند در نهایت فیلم‌نامه‌نویس تبرئه می‌شود، امّا ضربه‌ی نهایی را لورل گری وقتی می‌خورد که می‌فهمد آینده‌ای با دیکسن استیل ندارد. غمِ بزرگی‌ست، امّا چاره‌ای جز این هم ندارند وقتی هر یک به دنیایی تعلّق دارند که درست نقطه‌ی مقابلِ دنیای دیگری‌ست.

دنیای سیاه و سرشار از بدبینیِ دیکسن استیل دنیای حقیقی‌ست انگار؛ بدونِ هیچ پنهان‌کاری و پرده‌پوشی‌ای. آدمی که از دیگران نفرت دارد لابد می‌تواند آن‌ها را بکشد، امّا قرار نیست دست به این کار بزند. دیکسن استیل آن‌چه هست را ترجیح می‌دهد و پا گذاشتنِ دیگری به زندگی‌اش انگار زمینه را برای شناختِ دوباره فراهم می‌کند. دیگری اگر در زندگی‌اش باشد دیکسن استیل چاره‌ای ندارد جز این‌که خودش را با او هماهنگ کند و این هماهنگی نشانه‌ی باور به چیزی‌ست که می‌شود آن را کامل نبودن یا مناسب نبودنِ وضعیتِ موجود دانست و امید به این‌که وضعیتِ موعود از این بهتر خواهد بود. امّا دیکسن استیل چنین باوری ندارد. آن عصبیّت و سیاهی چنان در وجودش لانه کرده که چیزی جز این را تاب نمی‌آورد. دنیای حقیقی همین است و دنیای غیرِحقیقی آن چیزی که روی کاغذ می‌نویسد و نامِ فیلم‌نامه را رویش می‌گذارد. شاید با نوشتنِ هر داستان و هر شخصیت و هر دیالوگ است که دیکسن استیل دوباره به دنیای شخصی‌اش ایمان می‌آورد؛ دنیایی که نمی‌شود با دیگری قسمتش کرد.

بدبینی مانعِ بزرگی‌ست که نمی‌شود آسان کنارش زد و از کجا معلوم که با کنار زدنش زندگی بهتر شود؟ اصلاً همین‌که دیگران کشته شدنِ دخترِ جوان را به گردنِ دیکسن می‌اندازند نشانه‌ی همین است که چیزی بهتر نخواهد شد. قرار هم نیست بهتر شود. وضعیتِ بهتر نامِ دیگرِ خوش‌بینی و امید به آینده است و در قاموسِ دیکسن استیل خوش‌بینی و امید چیزی جز گول‌زدنِ خود نیست؛ دلداریِ بی‌جهتِ به خود و چه‌کسی هست که نداند آینده هم چیزی شبیه دیروز و امروزِ آدم‌هاست؟

این‌جاست که می‌شود برای لورل گری دل سوزاند و فکر کرد حق این نبوده ضربه‌ای مهیب را تحمّل کند. امّا این منطقِ دنیای اوست؛ دنیای آدم‌های عادی و معمولی‌ای که چیزی به اسمِ امید را فراموش نکرد‌ه‌اند. برای دیکسن استیل که انگار ته خط را می‌بیند، یا بدبینانه‌ترش این‌که ته خط زندگی می‌کند، بودن با دیگری صرفاً گذرانِ روز است و برای آدمی مثلِ او تماشای زیبایی دشوار است وقتی می‌داند زیبایی دوام ندارد و عمرش روزی به سر می‌رسد.

عجیب است امّا هرقدر می‌گذرد دیکسن استیل ماندگار می‌شود؛ آن‌که تاب می‌آورد و دم نمی‌زند و سکوت را به هر چیزی ترجیح می‌دهد؛ به این نیّت که دست از سرش بردارند و راحتش بگذارند و کاش بفهمند که خلوتِ دیکسن استیل سرشار آرامشی‌ست که پشتِ عصبانیّش پنهان شده. حق با دیکسن استیل است. زیرِ آفتابِ عالم‌تاب تنهایی را باید تاب آورد. به همین صراحت.

در مکانی خلوت؛ ساخته‌ی نیکلاس ری

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢

همه‌ی شما دعوتید به:

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢

چند تکّه از دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر

 


ژوزف ژوبر. نامش را، انگار، اوّلین بار در مقاله‌ای از پُل اُستر دیدم. یا در مصاحبه‌ای از او. گفته بود که دفترچه‌ی خاطراتش یگانه است. شرحی شخصی‌ست از زندگی و زمانه‌اش. فکرهایش. یک‌جور قطعه‌نویسیِ روزانه است. ایده‌هایی درباره‌ی زندگی. ایده‌هایی درباره‌ی فکر. گفته بود این دفترچه‌ی خاطرات را ترجمه کرده. سال‌ها پیش. وقتی هنوز بیش‌ترِ وقت‌اش صرفِ ترجمه می‌شده. پیش از آن‌که نویسنده‌ای تمام‌وقت باشد. جست‌وجوی کتاب در آن سال‌ها بی‌فایده بود. کسی دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر را نداشت. دست‌کم در شمارِ آن‌ها که می‌شناختم. یا نداشتند کتاب را. یا اصلاً ژوبر را نمی‌شناختند. پس خیالِ کتاب هم از ذهن پاک شد. امّا «برای هرچه زمانی‌ست و هر مطلبی را زیر آسمان وقتی‌ست.» و چهارشنبه‌ای که گذشت وقتِ دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر بود که پیدا شود. در میانه‌ی کتاب‌های تازه‌ از راه رسیده. کنارِ کتاب‌هایی که هر یک دنیای تازه‌ای بودند. حالا دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر این‌جاست. جایی که دست دراز کنم گاه و بی‌گاه و بردارم و ورق بزنم. هر بار تکّه‌ای بخوانم. قطعه‌ای. تاریخِ سال دارند فقط. روز و ماه ندارند. هر بار چند کلمه یا چند جمله. خیلی بلند نیستند. گاهی هم خیلی کوتاه. عرصه‌ی ایده‌هاست این دفترچه. نگاهِ ژوزف ژوبر است به آدم‌ها. زندگی در میانه‌ی دیگران و اندیشیدن دور از دیگران. عرصه‌ی گم شدن است دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر. می‌خوانی و از یاد می‌بری که چند سال گذشته از این کلمات. بعد می‌بینی کلمات تاریخ ندارند. جاودان‌اند. همیشگی. ماندگار. این چند تکّه از دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر است. چند تکّه فقط. چند ایده.  

 

١٧٩٠

گوش‌ها و چشم‌ها درها و پنجره‌های روح‌اند.

ــــ

... پیر متولّد می‌شوند...

 

١٧٩١

زمستانی بی سرما و بی آتش.

 

١٧٩٣

ذهن‌مان نردبامی می‌خواهد. نردبامی و پلّه‌ای.

 

١٧٩۴

کتاب‌ها بی‌شمارند.

ــــ

چشم ــ خورشیدِ صورت است.

ــــ

پیش‌گویی. ممکن است؟

 

١٧٩۵

 یکی با قلم می‌نویسد؛ دیگران با قلم‌مو.

ــــ

بچّه‌ها همیشه می‌خواهند پشتِ آینه را ببینند.

ــــ

رؤیاها. فانوسِ خیال.

ــــ

روشنی. آتشی که نمی‌سوزد.

 

١٧٩۶

تخیّل چشمِ روح است.

ــــ

از خدا گفتن ممنوع است...

 

١٧٩٧

بگو روی زمین چه اتّفاقی می‌افتد.

ــــ

فیلسوفان بیش‌تر از جرّاحان نیستند.

 

١٧٩٨

بی آسمان زیستن...

ــــ

آسمان‌های آسمان‌ها، آسمانِ آسمان.

 

١٧٩٩

اجازه بده همه‌چیز را دوبار به یاد بیاوریم.

ــــ

بُناپارت از راه رسید.

ــــ

افلاطون رابله‌ای انتزاعی‌ست.

 

١٨٠٠

تحلیل: در اخلاقیّات، در آشپزی.

ــــ

جهان و اتاق؛ کتاب‌ها و فانوسِ خیال.

ــــ

حافظه‌ی خدا. تخیّل‌اش.

ــــ

اشباحِ اندیشه!...

ــــ

هر خانه‌ای: معبدی، قلمروی، مکتبی.

 

١٨٠١

تاریخ، هم‌چون پرسپکتیو، نیازمندِ فاصله است.

ــــ

چشمانت را ببند و ببین.

ــــ

نه، از دستِ خودم عصبی نیستم، از دستِ کتاب‌ها عصبانی‌ام.

ــــ

نیوتن. چه رسیده بود سیب‌اش.

 

١٨٠٢

رؤیا. حافظه‌ی گم‌شده.

 

١٨٠۴

بچّه‌ها سخت‌اند. چرا.

 

١٨٠۵

زیستن بی تن!

ــــ

بچّه‌ها انسان‌اند.

 

١٨٠۶

راسین ویرژیلی نادان است.

 

١٨١۴

پایانِ زندگی تلخ است.

 

١٨١۵

فرانسه را فیلسوفانش تباه کرده‌اند.

 ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢

La Vie matérielle

 

 

گفتم امروز را صرفِ تاریخ باید کرد. مثلِ جمعه‌ای که چند هفته پیش بود. مثلِ شنبه‌ای که شبیه همان جمعه بود. مثلِ روزهایی که آفتاب دیر غروب می‌کند. کتاب را باز کردم:

«هشت عدد تیهو و کبک من زدم. اغلب روی هوا زدم. امروز بسیار بسیار خوب تفنگ انداختم. دو تیهو روی هوا. یکی با این لوله، یکی با آن لوله زدم.»

گفتم امروز شبیه همان جمعه است. آفتاب هنوز در آسمان است. عمود می‌تابد. ورق زدم:

«کبکِ زیادی من ندیدم، امّا مردم شکار کردند. من نزدم، نه با قوش گرفتم، بادِ بدی می‌آمد. نشستم روی تپّه انار خوردم. چای می‌خوردم تماشا می‌کردم.»

عصر هم که می‌شود آفتاب می‌ماند. پُررنگ‌تر حتّا. ورق زدم:

«من هم بداحوال متّصل بینی پاک می‌کردم... به‌مرور الی جاجرود هفت عدد تیهو زدم... سردرد، زکام، سست، چیزِ غریبی شده بودم. غدقن شد کسی شکار نکند.»

ماگِ سفیدِ حلزونی را پُر از چای کردم. گوشه‌نشینی در این ساعتِ عصر. ورق زدم:

«احوالم باز خوب نبود. گلو و غیره درد داشت. سرِ ناهار دو سه عکس انداختیم.»

چای داغ است. مثلِ آفتاب در آسمانِ عصر. آخرین جمله‌‌ی امروز را می‌خوانم و کتاب را می‌بندم:

«گلویم باز درد می‌کرد... کنارِ رودخانه چادرِ عکس زده شد. دو سه صورت انداختیم.»

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢

رونماییِ کتابِ فیلم کوتاهی درباره‌ی دیگران

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢

بعدِ مُردن‌ام ــــ بُریده‌ای از یک شعرِ آدونیس

 

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد این صدایی که مُرده

صدای من بوده‌ست

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد این جایی که بوده‌ام

همیشه اعماق بوده‌ست

همیشه دور بوده‌ست

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد دوست داشته‌ام

باد را در آغوش بگیرم

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد چیزی شبیه آهن‌‌ربا

جا خوش کرده بوده روی زبانم

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد رنگِ آفتاب بوده چشم‌های من

به سپیدی برف بوده قدم‌های من

 ...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه

افسونِ افسانه‌ها

 

 

افسونِ افسانه‌ها؟ دقیقاً همین. شاید به این دلیل که ماه‌گرفته‌ها افسانه است. یک داستانِ عادیِ معمولیِ روزمرّه نیست که شخصیت‌هایش آدم‌هایی عادی و معمولی و روزمرّه باشند؛ شبیه آدم‌های عادی و معمولی‌ای که هر روز می‌بینیم و فکر می‌کنیم چه زندگیِ بی‌هیجانی دارند. افسانه است و افسانه در ذاتِ خود خیال است. خبری از واقعیت نیست. واقعیت این‌جا چیزِ دیگری‌ست. همان چیزی که اسمش را گذاشته‌ایم خیال. به خواب بیش‌تر شبیه است تا بیداری. انگار در میانه‌ی روزی شبیه هر روزِ دیگر چشم‌ها را بسته باشی و پا گذشته‌ باشی به دنیایی دیگر.

ظاهرش شبیه همین دنیاست. آدم‌ها هم. ولی همه‌چی بستگی دارد به دعا و نفرین. به ورد و جادو. به قصد و نیّت. دعای خیرِ یکی زندگیِ دیگری را زیرورو می‌کند و نفرینِ این‌یکی زیروزبر می‌کند زندگیِ یک خانواده را. یک خانواده فقط همان چند نفری نیستند که زیرِ یک سقف زندگی می‌کنند. نسل در نسل. همه‌ی آن‌ها را ‌که هنوز پا به این دنیا نگذاشته‌اند. همه‌ی آن‌ها را که ممکن است روزی پا به این دنیا بگذارند. سِحر است دیگر. فرود می‌آید و بختِ خانواده‌ای را می‌بیند. به بلا شبیه است وقتی نازل می‌شود از آسمان. منتظرش نیستند. هیچ‌کس منتظرش نیست. ولی می‌آید و نابود می‌کند. هر سِحری انگار باطل‌السِحری دارد. باید سلاح داشت. صلاحِ‌ کار همیشه همین است.

آدم‌های ماه‌گرفته‌ها بخت‌برگشته‌اند. بخت و اقبال را تقسیم می‌کرده‌اند سهمی نصیب‌شان نشده. یا بیش‌تر نصیب‌شان شده. سهمِ دیگران هم به آن‌ها رسیده. حالا باید تقاص پس بدهند. امّا همه‌ی این‌ها در دوره‌ای اتّفاق می‌افتد که دوره‌ی مهمّی‌ست در تاریخِ ما. یکی از آن دوره‌ها که انگار همه‌چی دارد آماده‌ی تغییری بزرگ‌تر می‌شود. زمین به اندازه‌ی سابق زیرِ پای آدم‌ها سفت و سخت نیست. تکان می‌خورد مدام. آدم‌ها هم تکان می‌خورند و با هر تکانی تغییر می‌کنند. می‌شوند یکی دیگر. یکی به‌واسطه‌ی دعا و یکی به‌واسطه‌ی نفرین. سِحر است و جادو و گاهی گریزی از جادو نیست. ناگزیر باید تن داد به جادو. باید قبول کرد که همه‌چی واقعیت نیست. که دنیا همیشه بر مدارِ خواسته‌های آدمی نمی‌چرخد و خوشی در لحظه بدل می‌شود به ناخوشی. شادی رنگ می‌بازد و غصّه پُررنگ می‌شود. آن‌قدر که آدمی از پا بیفتد. و آدمی که از پا بیفتد یعنی باطل‌السِحر همیشه کارگشا نیست.

ماه‌گرفته‌ها مرزِ باریکِ واقعیت و جادو را برداشته. به سادگیِ خوردنِ لیوانی آب. افسانه از دلِ واقعیت سر برآورده و آدم‌ها در لحظه‌ای که چشم‌به‌راهِ چیزی بوده‌اند جادو شده‌اند و جادو واقعیتِ زندگی‌شان را تغییر داده. حالا واقعیت این است که باید تاوانِ چیزی را پس بدهند که روح‌شان هم از آن خبر ندارد. تاوانِ عضوی از یک خانواده بودن را. تاوانِ خون را. و خون چه چیزِ شگفت‌انگیزی‌ست وقتی تاریخ را تغییر می‌دهد.  

 

ماه‌گرفته‌ها

شرمین نادری

کتابِ آمه

چاپِ اوّل: بهارِ ١٣٩٢

٢٩۶ صفحه

١۶٠٠٠ تومان

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢

باران ــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

باران

برگ‌ها را

یکی‌یکی خواهد شست

مثلِ مادربزرگ

که دست‌های ما را

یکی‌یکی می‌شست

و برگ‌ها

یکی‌یکی برق می‌زنند

مثلِ چشم‌های ما

که یکی‌یکی برق می‌زدند

با دیدنِ آب‌نبات‌های رنگی

...

 ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

فیلم کوتاهی درباره‌ی دیگران

 

 



فیلم کوتاهی درباره‌ی دیگران 
مکالمه با ژان‌کلود کاری‌یر درباره‌ی سینما و مکالمه با عباس کیارستمی درباره‌ی ژان‌کلود کاری‌یر
محسن آزرم 
نشرِ زاوش 
تابستانِ ١٣٩٢ 
١٧۴ صفحه 
٩٠٠٠ تومان

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢

Détruire dit-elle

 

 

... کتاب را گذاشته روی میز. کنارِ قابِ عکس. تکیه داده به صندلی. بعد خیره مانده به عکس. چشم‌ها درشت بوده‌اند. مثلِ همیشه. بعد چشم‌ را بسته که چیزی نبیند. امّا چشم‌ها را هنوز می‌دیده. همان‌قدر درشت. سر را چرخانده رو به کتاب‌خانه. فنجان هنوز همان‌جا بوده. جای دیروز. عالی‌جناب هم در فنجان. دست‌به‌کمر ایستاده بوده. انگار بگوید خب بعد از این چی. از جا بلند شده. روبه‌روی فنجان ایستاده. پنجمین کتاب را از سمتِ راست برداشته. با صدای بلند خوانده. حرفِ چشم‌ها بوده این‌جا هم. کتاب را بسته. گذاشته همان‌جا. کنارِ عالی‌جناب...      


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢

نامه‌ها ــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

تا نامه‌ات برسد

از این‌جا رفته‌ایم ــ

 

شاید نامه‌ات درست لحظه‌ای برسد

که از این‌جا می‌رویم ــ

نمی‌توانیم صبر کنیم.

 

از هرجا که بیرون می‌زنم

نامه‌‌ات می‌رسد همان‌جا

این‌بار می‌خواهم کمی صبر کنم

ــ لحظه‌ای فقط ــ

آن‌قدر که این نامه را بگیرم

دو خط هم جواب بنویسم ــ   

نمی‌توانیم صبر کنیم.

 

پشتِ سر را نگاه می‌کنم ــ

می‌بینم زمین پُر از نامه‌های ناخوانده‌ی توست.

 

باید برگردیم و نامه‌ها را از گِل درآوریم

باید برگردیم و جای پای‌مان را برداریم

باید برگردیم و همه‌ی زندگی‌مان را برداریم

باید زندگی‌مان را جای دیگری ببریم.

 

نمی‌توانیم برگردیم ــ

نامه‌ها گم می‌شوند

و نمی‌فهمیم در این نامه‌ها چه بوده.

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه

یادآوری ـــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 


...

عکس‌های قدیمیِ بهار در جیب‌مان مانده         

هر چه بیش‌تر می‌گذرد کم‌رنگ‌تر می‌شوند ــ غریبه‌تر می‌شوند   

شاید این باغِ ما بوده است ــ چه باغی؟

ــ دهانی که می‌گوید دوستت می‌دارم چه شکل است؟

دست‌هایی که پتو را می‌کشند تا روی شانه‌ات چه شکل‌اند؟

...

یادمان نمی‌آید

 

تنها

صدای روشنی را در شب به یاد می‌آوریم

صدای آرامی می‌گوید آزادی

می‌گوید صلح

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه