شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

همه باهم ــــــ شعری از ماریا تُپالی

 

 

هر آدمی هم این است و

هم آن.

هم پانایوتیس است

هم پانوس.

هم تاکیس است

هم یانیس.

 

پانایوتیس فلسفه می‌بافد. کیمیاگری می‌کند. مراقبه می‌کند. مُدرن می‌شود. ‍پُست مُدرن می‌شود.

تاکیس کار می‌کند. از پلّه‌های ترقّی بالا می‌رود. می‌سازد. وقتِ سفر ندارد. ولی دقّت می‌کند که نسل‌اش ادامه پیدا کند.

پانوس هم‌کلاسی‌اش است. خوب دقّت می‌کند. هیجان‌زده می‌شود. از همه‌چیز باخبر می‌شود. کمی هم به‌هم می‌ریزد. آواز می‌خواند.گرفتار می‌شود. چراغ را روشن می‌کند. دل‌شوره می‌گیرد. خیال می‌کند دارد چیز تازه‌ای خلق می‌کند.

و یوتیس؟ خوب نگاهش کنید. یوتیس همین آدمی‌ست که می‌بینید. سرباز. کشاورز. کارگر. لات. مسیحی. کمونیست. نازی. اسکندر کبیر را می‌شناسد. مریم عَذرا را می‌شناسد اولیس را می‌شناسد. اینشتین را می‌شناسد. چاپلین را می‌شناسد. مایکل جکسن را می‌شناسد. مائو تسه‌تونگ را می‌شناسد. روز را می‌شناسد. شب را می‌شناسد. جوانی را می‌شناسد. پول را می‌شناسد. تداوم نسل را می‌شناسد. پیری را می‌شناسند. مالکیت را می‌شناسد. قدرت را می‌شناسد. جنگ را می‌شناسد.

 

پانایوتیس تاریخ‌نویس است. طوری رفتار می‌کند که انگار یوتیس را نمی‌بیند. با او فقط انگلیسی حرف می‌زند.

یوتیس با قایق شکسته‌‌ی تاریخ سفر می‌کند. بی‌حرکت سفر می‌کند.

 

پانوس امید ندارد. صبح‌ها با پانایوتیس حرف می‌زند. شب‌ها با یوتیس حرف می‌زند. مغزش از این‌همه حرف منفجر می‌شود. انگار هزار تکّه می‌شود. می‌خواهد ببیند تاکیس کجا رفته. می‌خواهد ببیند این‌یکی چرا غیب‌اش زده.

پانوس

گاهی

خودکُشی هم می‌کند.

پانایوتیس هم

گاهی خودکُشی می‌کند.

امّا یوتیس؟

او هم

گاهی

اوّل زن‌اش را می‌کُشد

بعد خودکُشی می‌کند.

 

بعد

همه باهم

از تاریکی بیرون می‌آیند.

از دریای تاریک بیرون می‌آیند.

همه باهم.

پشتِ هم.

انگار مُهره باشند.

مثل جانورانِ دوپا.

تلویزیون که روشن می‌شود ما همه برابریم.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

ماریا تُپالی متولّد ۱۹۶۴ است. در تسالونیکی یونان. در دانشگاه زادگاهش زبان آلمانی خوانده. در دانشگاه آتن هم رشته‌ی حقوق. سال‌هاست در آتن وکالت می‌کند. شغل دوّمش روزنامه‌نویسی‌ست. در مرکز ملّی پژوهش‌های اجتماعی یونان هم هست. ترجمه هم می‌کند. کتاب‌هایی از بورکهارت، انتزنسبرگر و ریلکه را به یونانی منتشر کرده. مهم‌تر از این‌ها شاعر است و مهم‌ترین کتاب شعرش سرویس چای‌خوری‌.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، ماریا تُپالی ، ترجمه

La chambre verte

 

 

... نوشته بود همیشه انگار پیِ کلماتی می‌گردیم که به درخت‌ها چسبیده‌اند. آفتاب که می‌زند کلمات را زیر برگ‌ها پیدا می‌کنیم. نوشته بود کلمه.

نوشته بود کلمات. یکی نیست که. کنار هم می‌نشینند و زیاد می‌شوند.

نوشته بود پست‌چی که در می‌زند نامه رسیده است. نامه که می‌رسد انگار معجزه‌ای اتّفاق افتاده. انگار معجزه‌ای تکرار شده. انگار حرف زدن فایده‌ای ندارد. بی‌حاصل است. مثل سرزمینی که دیگری گفته.

نوشته بود نامه‌ها مقدّس‌اند. نوشته بود شجاع‌اند. نوشته‌ بود سرگردان‌اند. نوشته بود پریشان‌اند.

این‌ها را نوشته بود. بعد اضافه کرده بود زندگی بدونِ این‌ها تکّه‌تکّه می‌شود.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢

minute de vérité

   

آفتاب این ساعت نیست. نور هست ولی آفتاب نیست. میز همیشه همین‌جاست. پایینِ پنجره. پنجره باز می‌شود به کوچه. خلوت است این ساعت. مثل چند ساعت پیش. یا دیروز. کتاب‌ها روی میز است. لپ‌تاپ هم هست. دفترچه‌ی قرمز هم. خانه هم ساکت است. مثل کوچه. مثل چند ساعت پیش.

کتاب را برمی‌دارم. دوباره می‌خوانمش. این‌بار دقیق‌تر. انگار بهتر بفهمم این حرف‌ها را: زندگی صف منظّمِ اشباح است و خدا می‌داند چرا وقتی در آغوش می‌گیریم‌شان این‌قدر دل‌تنگیم. چرا وقتی تماشای‌شان می‌کنیم، وقتی می‌روند تا به سایه‌ها ملحق شوند، این‌قدر غم داریم.

مکث می‌کنم. از نو می‌خوانم. صفحه‌ای دیگر: می‌گویند این‌طور زندگی می‌کنیم و فشاری بی‌حد ما را به عقب هُل می‌دهد. می‌گویند قصّه‌نویس‌ها نمی‌فهمند که این چیزها یعنی چی؛ که اسیرِ تارهای‌شان می‌شوند. می‌گویند این‌طور زندگی می‌کنیم. همین‌قدر در فشار.

از پنجره آدمی پیداست. در پیاده‌رو. ورق می‌زنم: داریم شفّاف می‌شویم. ابرها هم زیاد می‌شوند. تاریخ ــ همه‌ی تاریخ ــ پشتِ این پنجره است. چه فایده‌ای دارد فرار؟

دیر است. به کار باید رسید.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢

غریبه‌ها ــ شعری از محمود درویش

 

 

زل می‌زند به آسمان و

ستاره‌ای را می‌بیند

که زل زده است به او

 

زل می‌زند به بیابان و

گوری را می‌بیند

که زل زده است به او

 

زل می‌زند به زنی و

آزارش می‌دهد زن

حیرت می‌کند از دیدنِ زن

امّا زل نمی‌زند این زن

 

زل می‌زند به آینه این مرد

مرد غریبه‌ای را می‌بیند

یکی شبیه خودش

که زل زده است به او

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه

آخرین روزهای زمستان

 

پرونده‌ی مدیریت جواد شمقدری و هم‌کاران نهایتاً چند روز بعد از این‌که این نوشته را می‌خوانید بسته می‌شود و مدیران تازه‌ی سازمان سینمایی ایران از نو آماده‌ی ریل‌گذاری و برنامه‌ریزی و خط‌کشی برای سینمای ایران می‌شوند؛ بی آن‌که دیگر شمقدری و مدیرانی که در این چهار سال روی صندلی مدیریت سینمای ایران تکیه زده بودند نقشی در این سینما بازی کنند و برنامه‌ی چهار ساله‌ای برای سینما تدارک ببینند. حقیقت این است که دوره‌ی مدیریت شمقدری و هم‌کاران دوره‌ی از رمق افتادن سینمای ایران بود؛ روزهای تلخ و بد و ناگواری که سینمای ایران روز به روز کم‌جان‌تر و لاغرتر از پیش شد و همه‌ی این‌ها نسبت مستقیمی با برنامه‌ریزی مدیران و شیوه‌ی ریل‌گذاری‌شان داشت. مدیران به فکر قطاری بودند که در این سال‌ها راه خودش را می‌رفت؛ بی‌اعتنا به گذشته‌ی سینمای ایران و بی‌اعتنا به سینماگران که چاره‌ای نداشتند جز سوار شدنِ این قطار و اگر کسی به هر دلیلی این قطار را دوست نداشت یا به راننده‌ی قطار اطمینان نداشت یا جان خود را بیش‌تر دوست داشت چاره‌ای نداشت جز گوشه‌ای نشستن و تماشای قطاری که با سرعتی اندک روی ریل‌هایی درب‌وداغان در حرکت است و مثل روز روشن است که راه به جایی نمی‌برد و در میانه‌ی راه می‌ایستد؛ جایی که نه ایستگاهی هست و نه کسی که قطار را دوباره راه بیندازد.

چهار سال گذشته‌ی سینمای ایران سال‌های رکودِ دوباره‌ی این سینما هم بوده؛ سال‌های دوباره به خاکستر نشستن‌اش. حقیقت این است که سینمای ایران هیچ‌وقت به اندازه‌ی این چهار سال دولتی نبوده و نقش پررنگ دولت هیچ‌وقت به اندازه‌ی این چهار سال سینمای ایران را از رمق نینداخته است. یک چشمه از سیاست‌های غلط و ریل‌گذاری‌های نادرست جواد شمقدری و هم‌کاران تعطیل کردن خانه‌ی سینما بود که ــ ناگفته پیدا است ــ به دعوایی شخصی بین او با سینماگران حاضر در خانه‌ی سینما برمی‌گردد؛ به دعوایی قدیمی که با روی کار آمدن شمقدری و هم‌کاران پرونده‌اش از نو باز شد تا در خانه‌ی سینما چند ماهی بسته شود و تنها نهاد سینمایی ایران همین سازمان سینمایی ایران باشد که زیر نظر جواد شمقدری و هم‌کاران اداره می‌شد و هر از گاهی خبرهای غریب و شگفت‌انگیزی از آن بیرون می‌آمد که مایه‌ی حیرت همگان می‌شد. حالا در آستانه‌ی تمام شدن دوره‌ی مدیریت نخستین مدیر سازمان سینمایی ایران حق داریم سئوال کنیم که چرا دو مدیر عالی‌رتبه‌ی سازمان سینمایی ایران ناگهان با دست‌های بسته سر از جایی درآوردند که نامش محبس است و حق داریم سئوال کنیم پرونده‌های مختلف مالی این سازمان به کجا رسیدند و چرا پی‌گیری‌های رسمی اعلام نمی‌شوند.

فیلم‌های فاخر نتیجه و محصول نگاه دولتی همین مدیران بود؛ سینماگرانِ سابق که روی صندلی مدیریت نشستند، در اوّلین قدم، فهرست بلندبالایی تهیه کردند از فیلم‌سازانی که باید فیلم بسازند، اما مثل روز روشن است که فیلم‌های‌شان فروش نمی‌کند. تماشاگری به تماشای‌شان نمی‌رود و منتقدی درباره‌شان چیزی نمی‌نویسد. این مهم‌ترین دلیلی است که بعضی از این فیلم‌سازان در این سال‌ها کم‌کار بودند. اما با راه‌اندازی سازمان سینمای ایران ورق برگشت و ریل‌گذاری در جهت احیای این فیلم‌سازان بود؛ سپردن پروژه‌های عظیم به دست فیلم‌سازانی که از اوّل معلوم بود نتیجه‌ی کارشان به‌غایت معمولی خواهد بود؛ اگر نگوییم نتیجه‌ی کارشان همیشه و در هر حالت بد است.فیلم‌های فاخر فرصت و موقعیتی بود برای فیلم‌سازانی که به مدیران و ریل‌گذاران سینمای ایران نزدیک‌تر بودند. امّا نتیجه‌ی کارشان، در بیش‌تر موارد، سخت معمولی بود. حقیقت این است که بدون پول و سرمایه نمی‌شود فیلم ساخت، امّا نتیجه‌ی پول و سرمایه‌ی زیاد هم لزوماً فیلم‌های خوب و دیدنی نیست. فیلم خوب نتیجه‌ی فیلم‌نامه‌ی خوب است و کارگردانی خوب. تا وقتی فیلم‌نامه‌نویس الفبای فیلم‌نامه‌نویسی را بلد نباشد و تلقّی‌اش از سینما و فیلم‌سازی چیزی در حدّ فیلم‌های تلویزیونی عصر جمعه‌ی تلویزیون باشد، فیلم‌نامه‌ی خوب نوشته نمی‌شود. فیلم‌نامه‌ی خوب داستان خوب می‌خواهد، مهارت نویسندگی می‌خواهد و قدرت دیالوگ‌نویسی. در نبود داستان خوب و مهارت نویسندگی و قدرت دیالوگ‌نویسی است که عمده‌ی فیلم‌های فاخر تاریخی‌ای که در این چهار سال ساخته شده‌اند نهایتاً به یکی از فیلم‌های تلویزیونی تاریخی‌ای شبیه‌اند که بیست سال پیش از تلویزیون پخش می‌شد و در نبود سرگرمی‌های دیگر تماشاگران چاره‌ای دیدن و تاب آوردنش نداشتند.

امّا زمانه دگر گشته و سلیقه‌ی تماشاگران ایرانی هم در این سال‌ها به مددِ دی‌وی‌دی‌ها و شبکه‌های ماهواره‌ای تغییر کرده است. نمی‌شود آن‌ها را به‌زور به تماشای فیلمی واداشت که می‌دانند فیلم خوبی نیست و درک‌شان از فیلم‌نامه‌ی خوب بسیار بیش‌تر از فیلم‌نامه‌‌نویسی است که برای کار در آن پروژه‌ی فاخری رقم دستمزدش به اندازه‌ی هزینه‌ی ساخت فیلمی مستقل در ایران این سال‌ها است.حقیقت این است که تماشاگران ایرانی انتخاب می‌کنند و سالن‌های خالی سینما نشان می‌دهد انتخاب‌شان فیلم‌های فاخر مورد حمایت سازمان سینمایی نبوده. ترجیح داده‌اند گوشه‌ی خانه روی مبل یا زمین بنشینند و فیلمی را تماشا کنند که واقعاً فیلم باشد و سرمایه‌ای که صرف ساخت‌اش شده مایه‌ی خنده‌ی تماشاگران نشود.بدترین فیلم‌نامه‌ها را اگر به کارگردان‌های قابل و هنرمند بسپاریم نتیجه‌ی کارشان به هیچ نمی‌ارزد؛ چه رسد به این‌که کارگردان هم مثل همان فیلم‌نامه‌نویس درکِ درستی از فیلم‌سازی نداشته باشد و خیال کند با پول می‌شود هر کاری کرد و پای پول که در میان باشد فیلم عالی و دیدنی می‌شود. نتیجه‌ی چنین نگاهی فیلم‌هایی است که پول زیادی خرجش کرده‌اند، تکنسین‌های آسیای شرقی را هم استخدام کرده‌اند، امّا حقیقتاً نمی‌شود تماشای‌شان کرد و در هر لحظه‌ی فیلم چیزی هست که به تماشاگرش یادآوری می‌کند آن‌چه روی پرده افتاده کُپی بی‌رمق و ضعیفی است از فیلم‌هایی که سینماگران آسیای شرقی نسخه‌های اصیل و حرفه‌ای‌اش را ساخته‌اند.

چهار سال گذشته‌ی سینمای ایران سال‌های احیای فیلمفارسی بود؛ فیلمفارسی‌هایی که مورد حمایت سازمان سینمایی ایران هم قرار گرفتند؛ شاید به این دلیل ساده که می‌توانستند رودرروی فیلم‌های مهم این سال‌ها قرار بگیرند و عرصه را برای فیلم‌هایی که حقیقتاً سینما هستند تنگ کنند. انبوه فیلم‌های بی‌مایه‌ی ظاهراً کمدی و باطناً بی‌مزه‌ای که در این سال‌ها تولید شد حقیقتاً رقمی حیرت‌انگیز دارد. سال‌ها بود که چنین فیلم‌های بی‌مایه‌ای پشتِ هم تولید نمی‌شد تا سینمای ایران را به خاکستر بنشاند. انگار ریل‌گذاران این فیلم‌های بی‌مایه‌ای را که حتّا نمی‌شد یک‌بار هم تماشای‌شان کرد به فیلم‌های دیگر ترجیح می‌دادند و اصلاً عجیب نیست که یکی از بانیان این فیلم‌ها در شمار مخالفان آشکار سینماگران مستقل، از خانه‌ی سینمای ۲ می‌گوید و داعیه‌ی سینماگر بودن دارد و همه‌ی آن‌چه تولید می‌کند پرده‌های سینما را تسخیر می‌کند؛ بی آن‌که دیگر مثل بیست سال پیش محصولات شادی‌آورش فروش بالایی داشته باشند. زمانه دگر گشته است و آن‌ها از زمانه عقب افتاده‌اند.

در همین چهار سال سینمای مستقل ایران هرچند ضربه‌های هولناکی خورد و نفسش به شماره افتاد امّا راهش را ادامه داد و معلوم شد می‌تواند بی‌اعتنا به ریل‌گذاران و مدیرانی که دو روز بعد از تمام شدن دوره‌ی مدیریت‌شان از حافظه‌ی عمومی پاک می‌شوند و صرفاً به یک نام بدل خواهند شد، کاری را که درست است انجام دهد. سینمای ایران اگر هنوز زنده مانده و نفس می‌کشد مدیون همین سینمای مستقل است؛ نه سینمای دولتی و ریل‌گذاری شده‌ای که هیچ معلوم نیست واقعاً تا کجا ریل‌گذاری شده و هیچ معلوم نیست ایستگاه آخر کجا است و کسی خبر ندارد اگر قطار در یکی از همین روزهای آخر روی پلی برود مسافرانش را زنده به مقصد می‌رساند یا نه. پرونده‌ی مدیریت جواد شمقدری و هم‌کاران نهایتاً چند روز بعد از این‌که این نوشته را می‌خوانید بسته می‌شود امّا سینمای ایران به حیاتش ادامه‌ می‌دهد؛ امیدوارتر از این چهار سال که در سختی کامل گذشته و جشنواره‌‌ی فیلم فجر، این نور زمستانی، فرصت و موقعیتی است برای نشان دادن این حیات و سرزندگی. کم‌ترین خواسته‌ی سینماگران و سینمادوستان ایران انتخاب مدیرانی است که حقیقتاً سینما را بشناسند، درگیری‌های شخصی‌ را در کار دخالت ندهند، از سینماگران دفاع کنند و سینما را جدّی بگیرند و از یاد نبرند که همه‌ی این‌ها در این چهار سال به دست فراموشی سپرده شده بودند و از یاد نبرند که اگر امید را از آدمی بگیرند چیزی از او نمی‌ماند و امید است که سینمای ایران را زنده نگه داشته.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : سینمای ایران ، یادداشت

Les quatre cents coups

 

 

 

ـ می‌بینی این خیابان را؟ پُر از آفتاب تابستانی.

ـ آفتاب همیشه هست. همیشه می‌مانَد.

بعد سر زدن به کوچه‌ی رنگ‌پریده‌ای که سال‌هاست کسی سراغش نرفته. درها همه رنگ‌پریده‌اند. رنگ‌ها در آفتاب پریده‌اند. در کوچه‌های رنگ‌پریده می‌شود گُم شد.

زیبایی رنگ‌پریده است در این عصر تابستانی.

ـ یک روز آدمی در این کوچه چشم باز کرد و آفتاب را دید. زیر آفتاب نفس کشید. قدم زد. و مُرد.

ـ تو می‌شناختی‌اش؟

آدم گاهی احتیاج دارد به کوچه‌ای رنگ‌پریده. احتیاج دارد به تماشای درهای رنگ‌پریده. گاهی احتیاج دارد به گُم شدن. نگاه می‌کند به خیابان و می‌گوید نمی‌شود. می‌گوید همین است که هست ولی نمی‌شود.

ـ چرا غروب نمی‌رسد امروز؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢

مادلین... مادلین عزیز...

 

 

... جاناتان لامپرور، سرآشپز سابق و رستوران‌دارِ امروز، به‌جای آن‌که وقتش را در آشپزخانه صرفِ غذاهای رنگ‌ووارنگی کند که لذّتِ زندگی را برای دیگران دوچندان کند، هوسِ کارآگاه‌بازی به سرش می‌زند و پا در کفشِ دختر گل‌فروشی به اسم مادلین گرین می‌کند که در همه‌ی این سال‌ها رازی را از دیگران پنهان کرده و اصلاً مسیر زندگی‌اش را تغییر داده.

همه‌چیز از یک اتّفاق شروع می‌شود؛ یک تصادف؛ دو آدم که در فرودگاه به هم می‌خورند و کیف و تلفن‌های همراه و باقی متعلّقات‌شان روی زمین می‌افتد. طبیعی‌ست عصبانی شوند. طبیعی‌ست به هم بپرند. طبیعی‌ست که در همچه موقعیتی تلفن‌های همراه‌شان جابه‌جا شود. هریک گوشی دیگری را برمی‌دارد و با خود می‌برد. دو گوشی مثل هم.

سر درآوردن از رازِ دیگران؟ مسأله این نیست؛ وسوسه این است و جاناتان و مادلین رمانِ دستِ سرنوشت هم سخت گرفتار این وسوسه‌اند. کیلومترها دور از هم، هر یک در گوشی دیگری به جست‌وجوی رازها برمی‌آیند و دست آخر رازی مشترک را کشف می‌کنند و حقیقتی را آشکار می‌کنند که نشان می‌دهد حقیقت همیشه آن چیزی نیست که می‌بینیم و همیشه چیزهایی هست که نمی‌دانیم و چیزهایی هست که نمی‌بینیم و همیشه همین چیزهاست که حقیقت نام دارد.

نمی‌دانم اگر جاناتان لامپرور سرآشپز نبود و از همان ابتدای داستان روی این جنبه‌ی زندگی‌اش تأکید نمی‌شد باز هم دستِ سرنوشت را همین‌قدر دوست می‌داشتم یا نه، امّا با عنایت ویژه‌ی جنابِ جاناتان به آشپزی و تأکید روی این نکته که سرآشپزهای فرانسوی (شِف‌ها) به چشم فرانسوی‌ها هنرمند محسوب می‌شوند، او هم مثل یک هنرمند دست به آفرینش می‌زند و این‌جاست که شباهت‌های آشپزی و کارآگاهی هم کم‌‌کم آشکار می‌شود.

دستِ سرنوشت، قطعاً، جذّاب‌ترین داستانی‌ست که این روزها خوانده‌ام؛ داستانی کاملاً معاصر و از این نظر، گاهی، یادآور مجموعه‌ی تلویزیونی شرلوک است که همه‌ی وسایل و متعلّقاتِ دنیای معاصر را به خدمت می‌گیرد تا جذّابیّتِ داستانِ کارآگاهی را دوچندان کند.نتیجه؟ من خیال می‌کنم عالی‌ست.

 

دستِ سرنوشت [رمان]

گیوم موسو

ترجمه‌ی عبّاس آگاهی

جهانِ کتاب

۲۲۰ صفحه ــ ۱۰۰۰۰ تومان

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢

La Notte

 

… گفتم این کوچه را که دستِ چپ بپیچیم می‌رسیم به آن خیابانِ پنج‌شنبه‌ها و می‌رسیم به آن کتاب‌فروشیِ کهنه‌ای که از دور همیشه تعطیل است. کسی که در کوچه نبود. فقط ما دو تا بودیم که بی‌حرف می‌گذشتیم و چشم‌مان به جوب آب بود که پُرآب‌تر از همیشه بود این‌وقتِ شب. نور هم نبود در کوچه. چراغ‌ها همه خاموش بود. ماه هم نبود. ستاره‌ای فقط آن دورها برق می‌زد. دورتر از آن بود که حتّا پیش پای‌ ما روشن شود. کوچه تمامی نداشت. قدم می‌زدیم و صدای جوب بلندتر می‌شد. گفتم این کوچه‌ی دستِ چپ که می‌رسید به آن خیابانِ پنج‌شنبه‌ها. ولی نرسیده بود. ما هم نرسیده بودیم و هنوز کنار جوب بودیم و صدای جوب بلندتر شده بود. سر بلند کردم و دیدم آن ستاره هم دورتر شده است. گفتم این خیابان کجاست پس؟ گفتم انگار گم شده‌ایم در کوچه‌ای که راه ندارد به خیابانِ پنج‌شنبه‌ها.

ـ کجاست خیابانِ پنج‌شنبه‌ها؟

ـ از این کوچه که بگذریم می‌رسیم بهش.

ـ پس همین‌جور باید رفت.

ـ ولی گم شده‌ایم همین‌جور.

کوچه جای گم شدن نیست. جای رفتن است. گفتم حتماً این کوچه را بسته‌اند. یا ادامه‌اش داده‌اند. این کوچه می‌رسید به آن خیابان. می‌رسید به آن کتاب‌فروشی.

ـ ولی ما به خستگی رسیده‌ایم فقط. تاریکی هم که ممتد است.

ـ کجاییم ما؟


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢