شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

La Notte

 

 

ــ در چشم‌های شب زُل زدن.

ــ شب که چشم ندارد.

ــ حالا ندارد؛ قبلاً داشت.

ــ کجا رفته پس؟ چشم‌هاش کجاست؟

ــ همین خطّ سفید را ادامه بده. می‌رسی به شب. بعد زُل بزن به چشم‌هاش.

ــ دوباره گفت چشم‌های شب.

 

همیشه محدود است. همیشه مشغول است. هر بار به چیزی. خیابان همین است. بستگی ندارد به شب. روز هم همین است. خانه به خانه هم که بگردید همین است. نام ندارد. نام‌ها همه محوند. بستگی به هیچ‌چیز ندارد. نه درخت‌های این خیابان که این‌وقت سال خشک‌اند نه این خطّ سفید روی آسفالت. همین خطّ سفید. آشناست. نه؟

 

ــ شب ادامه دارد در خیابان.

ــ درد همین است. آدم از درد می‌میرد.

ــ درد کجاست؟ این شب است.

ــ آدم به آدم فرق می‌کند. شب به این آدم که می‌رسد درد می‌شود. می‌گویی نه از خودش بپرس.

ــ خودش که نیست. هست؟

ــ نیست. درد بُرده این آدم را. شب بوده اوّلش. بعد درد شده.

 

نمی‌شود. من اصلاً چه‌طور بگویم این اسم را. این‌طور نمی‌شود که. درست نیست. همیشه همین‌طور می‌شود. خراب می‌شود. دست دراز می‌کنی و می‌بینی نیست. چشم‌ باز می‌کنی و می‌بینی نیست. نیست دیگر. نبوده شاید. هیچ‌وقت.

 

ــ خواب دیده‌ای؟

ــ خواب دیده‌ام.

 

سه بار بگو شب. سه بار با صدای بلند بگو شب.

شب. شب. شب.

شب ادامه دارد در خیابان. شب از پنجره داخل می‌شود. شب ادامه دارد در من. این‌جا. شب هست. همیشه هست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢

هیت‌کلیف ـــ شعری از ماریا لائینا

 

 

مثلاً همان لحظه‌ای که باغ را باز می‌کند

و چیزی در زندگیِ روزمرّه‌اش عوض نمی‌شود

زن ــ ناگهان ــ پا می‌گذارد روی علف‌های درهم‌تنیده

می‌بیند او تنها ــ تنهای تنها ــ سرش گرمِ چیدن شوری ملا‌ل‌انگیز است

نه این‌که آرام باشد

نه این‌که آهسته کار کند

نه این‌که در سکوت خیال ببافد.

 

مثلاً همان لحظه‌ای که در باغ هیچ گُلی نیست

و روزهای او فقط پاییزی نیست

سایه‌ای را به یاد می‌آوَرَد

که بین درخت‌ها می‌چرخید و

کارش دمیدنِ نَفَسی سرد بود

ـــ نَفَسی که هر تنی وقتی تمام می‌کند، وقتی روح جدا می‌شود از تن، بیرون می‌دهد.

 

و زن ــ ناگهان ــ مثل‌ِ دیوانه‌ها شروع به قدم زدن می‌کند روی پُشتِ‌بام

با آستینِ پیراهنِ کهنه و انگشت‌های خمیده‌اش

مراقبِ آتش است

غرورش را کنار می‌زند

ترسش را

شرمش را

ــ و آه؛ بله آن حسادتِ ترسناک را.

 

مثلاً همان لحظه‌ای که نه باغی هست و

نه پاییزی

سالی که هر شبش ذرّه‌ای خوشی ندارد

روزهای غصّه هم ندارد

و آدم اصلاً به فکرش نمی‌رسد که گوشه‌ای بنشیند

و خیال ببافد

گوشه‌ای بنشیند و افسانه‌ها را بخواند.

 

کتابی را که برداشته باز می‌کند

همان لحظه‌ای که فکر می‌کند این سوز این سرما از کجا آمده

زن را می‌بیند

درست همان‌جا که ایستاده

نگران نیست

که زندگی‌اش همان لحظه تمام شده. 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

ماریا لائینا متولّد ۱۹۴۷ است در پاترا. یونان. هم حقوق خوانده هم ادبیّات انگلیسی. گوینده‌ی برنامه‌های رادیو بوده. ویراستار بوده. در کالج امریکایی آتن هم یونانی درس می‌داده. فیلم‌نامه‌نویس هم هست. مقاله‌نویس هم. برای اُپرا لیبْرتو هم نوشته. کتاب‌هایی از تی. اس. الیوت و ازرا پاوند را هم به یونانی ترجمه کرده. کتاب‌هایی از کاترین منسفیلد را هم. مشهورترین کتاب شعرش فراتر از هر چیزی‌ست.

عکس‌ فیلم بلندی‌های بادگیر؛ شاه‌کار آندره‌آ آرنولد براساس رمانِ امیلی برونته.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، ماریا لائینا

با آخرین نفس‌هایم

 

 

خوش‌ترین خبر برای آن‌ها که چهار سال چشم‌به‌راه تحوّلی اساسی در سینمای ایران بوده‌اند، تمام شدن دوره‌ی مسئولیت جواد شمقدری است؛ اوّلین رئیس سازمان سینمایی ایران که در دوره‌ی چهار ساله‌اش سینمای ایران روز به روز نحیف‌تر و کم‌جان‌تر شد و به‌واسطه‌ی شیوه‌ی غریب مدیریّت‌اش جمعیّت سینماگران روز به روز کم‌تر شد و نام‌های آشنای این سینما از یاد رفتند و سینمای ایران که سال‌های خوب و خوشی را می‌گذراند، ناگهان، به روزهای سختی و ناخوشی رسید. با این‌همه محبوبیّت اصلاً عجیب نیست که جواد شمقدری در آخرین روز ریاستش گفت «بیش از همه به مخالفان خودم تبریک می‌گویم که شاهد هستند فرد جدیدی برای سازمان سینمایی انتخاب شده است.» انتخاب رئیس تازه‌ای برای سازمان سینمایی ایران اوّلین قدم برای بازسازی سینمای ایران است؛ سینمایی که در این چهار سال به‌واسطه‌ی دخالت‌های بی‌جای دولت و رئیس این سازمان و سلیقه‌ی شخصی‌اش سخت آسیب دید و البته عجیب نیست اگر ریاست تازه‌ی سازمان سینمایی ایران با مرور پرونده‌های اداره‌ی متبوع‌اش به این نتیجه برسد که برای بازسازی فاجعه‌ای که در این چهار سال اتّفاق افتاده، دست‌کم، به هشت سال زمان نیاز است و چهار سال اوّل را باید، صرف امور روزمرّ‌ه‌ی این سینما کرد.

مرور نامه‌ای هم که جواد شمقدری به وزیر تازه‌ی فرهنگ و ارشاد اسلامی، دکتر علی جنّتی، نوشته و گزارشی از چهار سال مسئولیت‌اش داده لازم و ضروری است؛ چرا که در شمار «اهمّ چالش‌های موجود» نوشته «ضعف جدی بخش خصوصی در همه‌ی عرصه‌ها و عدم سرمایه‌گذاری» و این صرفاً یکی از چیزهایی است که در چهار سال مسئولیت جواد شمقدری، رسماًَ، از بین رفت و بخش خصوصی نتوانست حضور پُررنگی در سینما پیدا کند و به‌عکس بخش خصوصی، تهیه‌کننده‌هایی که ترجیح می‌دادند با سرمایه‌ی دولتی کار کنند و سرمایه‌ی شخصی‌شان را به خطر نیندازند، با رئیس سازمان سینمایی هم‌سو شدند و نتیجه‌ی کارشان هم، البته، فیلم‌های یک‌بار مصرفی شد که هیچ ارزشی ندارد و لازم نیست نامی از آن‌ها بیاوریم. در گزارش جواد شمقدری به «ضعف و نابسامانی ساختار صنوف سینمایی و تقابل‌ها و رقابت‌های آنان با یکدیگر» هم اشاره شده که نکته‌ی درستی است، امّا در آخرین ماه‌های ریاست‌شان ترجیح دادند به‌جای حل کردنِ مسأله، عملیات محیّرالعقولِ پاک کردن صورت‌مسأله را انجام دهند و چنین شد که به‌واسطه‌ی سلیقه‌ی شخصی آقای رئیس و جدال‌های قدیم و جدید با مدیریت خانه‌ی سینما، در این خانه را بستند. این است که می‌شود این برخورد جواد شمقدری را مصداق بارز همان «عدم شناخت و فهم فیلم و اقتضائات سینما و سینماگران در حوزه‌ی نخبگان و مسئولان و نداشتن زیر ساخت‌های فکری و نظری و زیباشناسی و محتوایی» دانست که در شمار «اهمّ چالش‌های موجود» نوشته‌اند. این برخوردهای سلیقه‌ای در زمانه‌ای که به‌قول خود جواد شمقدری زمانه‌ی «شبیخون همه‌جانبه‌ی سینمای غرب و فیلم هالیوودی» است، فایده‌ای به حال سینمای ایران نداشت. ساخت فیلم‌هایی هم که، ظاهراً، محصول مشترکند ولی در مخاطبانی در چهار گوشه‌ی دنیا ندارند، صرفاً تلف کردن سرمایه‌ی سازمان سینمایی ایران بود؛ وگرنه هیچ‌کس «با افزایش تولیدات مشترک سینمایی با سوژه‌های مشترک با هدف بازاریابی‌های جدید» مخالف نیست؛ امّا حق داریم سئوال کنیم که ساخت فیلمی مثل استرداد با مشارکت روسیه واقعاً چه فایده‌ای به حال سینمای ایران دارد؟ و اصلاً چرا روسیه باید در تولید فیلمی مثل استرداد مشارکت کرده باشد وقتی از ابتدا تا انتهای فیلم روس‌ها آدم‌بدهای داستان‌اند؟ و چرا باید خودمان را گول بزنیم و وانمود کنیم که این فیلم با سرمایه‌ی سازمان سینمایی ایران و بنیاد سینمایی فارابی ساخته نشده است؟ هرچند مشارکت روس‌ها یا عدم مشارکت‌شان باعث نمی‌شود که این فیلم را به‌خلاف سلیقه‌ی شخصی رئیس پیشین سازمان سینمایی ایران در شمار پروژه‌های فاخر جای دهیم. فیلم فاخر؟ فخر فروختن به چه چیزی؟ به سرمایه‌ای که هدر رفته؟ با سرمایه‌ی «استرداد» دست‌کم پنج فیلم سینمایی می‌شود ساخت و می‌شود کاری کرد که مهم‌ترین کارگردان‌های سینمای ایران خانه‌نشین نباشند و می‌شود به گونه‌ای رفتار کرد که مشهورترین نام‌های سینمای ایران برای ساخت فیلم‌های بعدی‌اش با تهیه‌کننده‌های غیر ایرانی قرار نگذارند و در ایران بمانند و فیلم‌هایی کاملاً ایرانی بسازند. همین‌طور است ساخت فیلم فرزند چهارم که گفته‌اند با مشارکت سومالی و کنیا تولید شده. سومالی و کنیا چه نیازی به این فیلم دارند؟ و چه نیازی دارند که فیلمی درباره‌ی خدمات بی‌شائبه‌ی هلال احمر ایران ببینند؟ و چرا باید خودمان را گول بزنیم و وانمود کنیم که این فیلم با سرمایه‌ی سازمان سینمایی ایران و بنیاد سینمایی فارابی ساخته نشده است؟

حقیقت این است که سینمای ایران با این فیلم‌ها بین‌المللی نمی‌شود و «آن ضعف جدی حضور بین‌المللی در بخش بازاریابی و عرضه‌ی فیلم ایرانی» که جواد شمقدری در نامه‌اش به وزیر تازه‌ی فرهنگ و ارشاد اسلامی به آن اشاره کرده به کمک این فیلم‌ها برطرف نمی‌شود؛ به این دلیل ساده که در مقایسه با فیلم‌های مرسوم و متداول سینمای جهان (مخصوصاً سینمای امریکا) هیچ جذابیتی ندارند و این‌که تماشاگران آسیایی (حتا تماشاگران خاورمیانه) و آفریقایی هم در همه‌ی این سال‌ها به سینمای امریکا روی خوشی نشان داده‌اند خبر از این می‌دهد که چنین برنامه‌‌ها و چنین فیلم‌هایی با سلیقه‌شان جور نیست؛ همان‌طور که با سلیقه‌ی تماشاگران ایرانی جور نیست و فیلم‌هایی که از سوی سازمان سینمایی ایران و بنیاد سینمایی فارابی مفتخر به لقب فاخر شده‌اند تماشاگران بسیاری نداشته‌اند.

امّا عجیب‌ترین بخش نامه‌ی جواد شمقدری جایی است که در شمار خدمات بی‌نهایت خود به دکتر جنّتی نوشته‌ «مدیریت و ساماندهی ارسال فیلم‌ها به جشنواره‌های جهانی با هدف عدم ارسال فیلم‌های سیاه‌نما و حمایت از آثار متفاوت و مناسب برای اخذ جوایز برتر از جشنواره‌های معتبر (جایزه اسکار در این دوره اخذ شد)» و این تکّه از نامه برای همه‌ی آن‌ها که صاحب حافظه‌ی تاریخی هستند، یا می‌دانند که می‌شود با گوگل کردن یک عبارت تاریخچه‌ی آن را از ابتدا تا امروز به دست آورد، سخت تکان‌دهنده است؛ به این دلیل ساده که خود جواد شمقدری در روزهای فیلم‌برداری جدایی نادر از سیمین، یعنی ۷ مهر ۱۳۸۹ بیانیه‌ی تندوتیزی منتشر کرد و کارگردان فیلم را متّهم کرد که مثل «شاه‌نشینان... گاهی گرفتار هیجان و گاهی لج‌بازی و گاهی غفلت و سرخوشی» شده است و هنوز دو روز از این بیانیه نگذشته بود که علیرضا سجّادپور، مدیرکل نظارت، پروانه‌ی ساخت فیلم جدایی نادر از سیمین را لغو کرد و بعد به‌واسطه‌ی مذاکره با بزرگان اجازه‌ی فیلم‌برداری را صادر کرد. باقی داستان را همه می‌دانند؛ فیلم ساخته شد؛ هم در جشنواره‌ی فجر خوش درخشید، هم در جشنواره‌ی برلین و هم در گلدن گلوب و اسکار و جایزه‌ها که از راه رسید جواد شمقدری گفت برای گرفتن اسکار لابی کرده و اگر لابی‌های او نبود اسکار را به جدایی نادر از سیمین نمی‌دادند. حرف عجیبی بود و کسی هم باورش نکرد؛ اصلاً جدی‌اش نگرفت و حتا موافقان همیشگی جواد شمقدری هم لب به اعتراض باز کردند که چرا باید چنین چیزی گفت. و این نکته را هم باید نوشت که اسکار و گلدن گلوب جشنواره نیستند و رئیس سازمان سینمایی، قاعدتاً، باید مشاوران آزموده و باخبری داشته باشد که چنین چیزهایی را بدانند و اجازه ندهند غلط‌هایی از این دست در نامه‌ها، بیانیه‌ها و سخنرانی‌های آقای رئیس منتشر شود.

یادآوری دوباره‌ی این داستان‌ها بیش از همه به‌خاطر حرفی است که جواد شمقدری در آخرین گفت‌وگو با رسانه‌ای عمومی اعلام کرده؛ این‌که گفته «برای ایشان [آقای ایوبی] آرزوی موفقیت می‌کنم و به‌شخصه آمادگی هرگونه اطلاعات و مشاوره را به ایشان در مورد اوضاع سینما دارم.» حقیقت این است که آقای ایوبی هیچ نیازی به اطلاعات و مشاوره‌ی جواد شمقدری و گروه قبلی مدیران سینمایی ندارند و همه‌ی اطلاعاتی که لازم است، خوش‌بختانه، در دسترس است؛ از جمله خبری که بعد از اعلام نام آقای ایوبی روی خروجی خبرگزاری رسمی دولت رفت: «حجت الله ایوبی، به عنوان رییس جدید سازمان سینمایی، میراث‌دار ویرانه‌ای شده که بخش عمده‌ای از آن محصول سیاست‌های غلط مدیریت پیش از خود است.»

کار رئیس تازه‌ی سازمان سینمایی سخت است و جلب اعتماد سینماگرانی که در این هشت سال به ناتوانی و ای‌بسا کارشکنی و بی‌سلیقگی مدیران سینمایی ایمان آورده‌اند سخت‌تر. امّا آدمی به امید زنده است و امید است که آدمی را به کار وامی‌دارد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یادداشت ، سینمای ایران

Seuls les anges ont des ailes

 

 

صبح خلاصه می‌شود در سکوتِ خانه این وقتِ صبح. خیال می‌کنی فروردین است. اردی‌بهشت. بهار است هنوز. صندلی را گذاشته‌ای رو به آفتاب. هنوز مانده تا گُل‌های قالی در آفتاب غرق شوند. خیال می‌کنی پنج‌شنبه است. اردی‌بهشت. عصر. رفته‌ای قدم بزنی که می‌رسی به رودخانه. خیال می‌کنی سه‌شنبه است. هنوز دی نیست. آخر آبان. رفته‌ای به تماشای تابلوهای رنگارنگ. شبْ بیرونِ در چشم‌به‌راه است.

ــ کجا رفته بودی؟

گوش می‌کنم. صدای نَفَس‌های مادری در خواب. خیال می‌کنم اسفند. خیال می‌کنم اردی‌بهشت. خیال می‌کنم کافه‌ای که همیشه خلوت است. همیشه دو صندلی برای نشستن دارد.

ــ کجا رفته‌ بودی؟

صبح خلاصه می‌شود در تو. همیشه بهار است تابستان.

ــ خیال می‌کنی نمی‌بیندش؟

ــ سرش به کتاب گرم است.

ــ بالا را نمی‌بیند؟

ــ می‌بیند؟

ــ حواست نیست. خیال می‌کنی نیست. هست. همان‌جاست که بوده. همان‌جور که لم داده. آرام. خواب می‌بیند اردی‌بهشت را.

نوشته است حاملانِ عرش‌اند.

می‌خواند حاملانِ عرش‌اند.

کتاب را نمی‌بندد. بالا را می‌بیند. بهشت در یک‌قدمی‌ست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢

تصادف ــ شعری از ناسوس وایناس

 

 

 

باران سراسرِ شب بارید

و آفتاب که زد

کامیون‌ها

با چرخ‌های پُر از گل

از خیابان‌ها گذشتند.

 

مُرده‌ها به بدن‌های دیگری منتقل شدند

و خراش‌های عمیقی روی پوست‌شان ماند.

 

آسمان به‌سرعت آبی شد

و آفتاب سوزان

روی سرم جا خوش کرد.

 

«مرگ که چیز مهمی نیست.»

چند روز پیش

راننده‌ی تاکسی‌ای که سوارم کرده بود

می‌گفت

«مرگ مثل برق است

می‌رود

وقتی پول نداری دوباره وصلش کنی.»

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

ناسوس وایناس یونانی‌ست. متولّد ۱۹۴۵. در دانشگاه ادبیّات تطبیقی و ادبیّاتِ ایتالیایی خوانده. از کتاب‌هاش می‌شود به میدان مرّیخ، هزارتوی سکوت و استفانوس نام برد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، ناسوس وایناس ، ترجمه

Plein soleil

 

 

کسی نیست. آفتابِ این سه‌شنبه مشکوک است. در راه درخت نیست. رودخانه نیست. دیوار نیست. سایه هست. کمی جلوتر از این‌جا. به دیوار فکر می‌کنم این‌جا که ایستاده‌ام. دیوار اگر بود پناهِ دست بود. به رودخانه فکر می‌کنم این‌جا که ایستاده‌ام. رودخانه اگر بود آفتابِ این سه‌شنبه این‌همه مشکوک نبود. هنوز مانده تا برسیم به رودخانه. چند کوچه بالاتر است. انتهای کوچه. خاطره‌‌ها چه پُررنگ می‌شوند در آفتابِ این سه‌شنبه.

ــ گوش می‌کنی؟

ــ چرا رودخانه باید از این کوچه بگذرد؟

ــ همیشه نیمکتی برای نشستن هست.

ــ ساعتِ بازیِ بچّه‌هاست.

ــ قرارِ ما همیشه همین ساعت است.

ــ دلم برای پاییز تنگ شده.

ــ گاهی آدم دلش نمی‌خواهد.

ــ خیال می‌کنی.

ــ گاهی آدم به رودخانه فکر می‌کند.

ــ همین نیمکت است. روبه‌روی سُرسُره.

ــ گاهی آدم به رفتن فکر می‌کند.

ــ چرا فکر می‌کند؟ چرا نمی‌رود؟

می‌رود. به درخت خیره می‌شود و می‌رود. آفتاب عمود می‌تابد و می‌رود. سایه در کوچه کش می‌آید و می‌رود. گیج می‌شود. چه آفتابِ داغی. می‌گوید متأسفم. چشم به رودخانه می‌دوزد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢

عروسیِ آنّا آخماتووا (۱۹۱۰) بی لباس عروسی و نقل و شیرینی ـــ خاریس ولاویانوس

 

 

ــ دوستش داری؟

ــ نمی‌دانم؛

ولی خیال می‌کنم سرنوشتم همین مرد است.

 

مهمان‌های عروسی در برف و بوران گُم شدند

و عروس تنها ماند.

بعد بال‌هایش را درآورد

ــ یکی‌یکی

و هر دو را روبه‌روی شمایلِ قدّیس گذاشت.

خسته بود و جان نداشت دیگر.

در چشم‌های قدّیس خیره شد.

خوابید.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

خاریس ولاویانوس متولّد ۱۹۵۷ است. دکترای تاریخ دارد از دانشگاه آکسفورد. شعرهاش به انگلیسی، آلمانی، هلندی، ایتالیایی و اسپانیایی ترجمه شده‌اند. کتاب‌هایی از والت ویتمن، ازرا پاوند، والاس استیوس، جان اَشبری و فرناندو پسوآ را هم به یونانی ترجمه کرده.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢
برچسب‌ها : خاریس ولاویانوس ، شعر ، ترجمه

۱۹۶۰ در ساحل ـــ شعری از یورگوس مارکوپولُس

 

 

 

۱۹۶۰ خانواده‌ای در ساحل.

 

مادری، پدری و کودکی.

 

ژوئیه بود ــ یک‌شنبه صبح

و آفتاب چه شفّاف می‌تابید

کودک از جا بلند شد

به‌سوی دریا رفت

ــ و ناگهان گُم شد.

 

از آن روز به بعد

همیشه در افق

کلاهِ سفید کوچکی هست

که روبان سیاهی به آن بسته‌اند

کلاه تکان می‌خورد در باد

ــ مثل قایق کوچکی که بادبان‌اش را باز کرده

ــ مثل قایق کوچکی که در سفر است.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

یورگوس مارکوپولُس در مسینی یونان متولّد شده. ۱۹۵۱. در آتن زندگی می‌کند. یک‌بار برنده‌ی جایزه‌ی کنستانتین کاوافی. شعرهایش به انگلیسی، فرانسوی و ایتالیایی ترجمه شده‌اند. مشهورترین کتاب شعرش این است: اندوهی که ما را در بر گرفته.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢