شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بازی‌های خنده‌دار

 


 

آدم است دیگر؛ گاهی به آخرِ خط می‌رسد؛ به جایی که خیال می‌کند نهایتِ راه است برای رسیدن به چیزی و بعد که آخرِ خط را دید، از نو، به صرافتِ خط دیگری می‌افتد؛ راه دیگری که نهایتش زندگی دیگری باشد؛ چیزی که با چیزهای قبل فرق داشته باشد و مارک رنتنِ قطاربازی، انگار، بیش‌تر به همین چیزها فکر می‌کند. طی کردن راهی که دیگران چیزی درباره‌اش نگفته باشند آسان نیست، عواقب دارد، ولی آدمی به‌ زرنگی و باهوشی و بامزّگی و بی‌خیالی مارک رنتن وقتی از گذشته دست می‌شوید و به صرافت تغییر می‌افتد همه‌ی این چیزها را در ذهن مرور کرده؛ در ذهنی که گاه و بی‌گاه پُر می‌شود از چیزهای ناجور و فکرهای بی‌ربط و هزار چیز که معلوم نیست چرا باید آن‌ها را گوشه‌ی ذهن نگه داشت.

مسأله، انگار، انتقام گرفتن است؛ گاهی از دیگران و بیش‌تر از خود؛ همین خودی که مدام در کوچه و خیابان قدم می‌زند، گاهی می‌دود، حرف که می‌زند دروغ می‌گوید، کار نمی‌کند و از دیگران می‌دزدد و هر مخدّری را که پیدا کند روانه‌ی خون می‌کند، به این امید که اندکی آرامش نصیبش شود. همیشه آدم‌هایی هستند که دورِ هم جمع می‌شوند؛ چون منافع مشترکی دارند و مارک رنتن و دوستان معتادش به ذرّه‌ای خوشی فکر می‌کنند، یک لحظه‌ی تمام شادکامی شاید، امّا خوشیِ مخدّر پایدار نیست؛ لحظه‌ای هست و بعد دود می‌شود و به هوا می‌رود؛ مثلِ هر سرخوشیِ ناپایدارِ دیگری.

بااین‌همه هر آدمی، گاهی، دست به انتخاب می‌زند، پشتِ پا می‌زند به چیزی و رو می‌کند به چیزی دیگر و همه‌ی این کارها، البته، می‌تواند از سر، خستگی باشد؛ سر رفتنِ حوصله‌اش، یا بی‌علاقگی‌اش به حلقه‌ای که دوروبرش شکل گرفته؛ آدم‌هایی که کاری نمی‌کنند، کاملاً علافند و چشم‌شان به جیبِ دیگران است. چیزی جز این بلد نیستند؛ مثلِ هزار چیز دیگر که یکی از این هزارْ درست حرف زدن است و بی‌ربط نگفتن. همین است که حرف‌های مارک رنتن و رفقا حرفِ مُفت است و کلماتِ بی‌ربط و رفتارشان اصلاً به آدمی‌زاد شبیه نیست.

اصلاً عجیب نیست که کایه دو سینما، همان سال‌ها، قطاربازی را فیلمِ فرهنگ‌ساز دهه‌ی ۱۹۹۰ معرّفی کرد؛ فیلمی که می‌شود سرسپرده‌اش شد و شیفته‌وار دوستش داشت؛ مثل فیلمی که آینه‌ای می‌شود در برابر زمانه‌اش؛ مثل فیلمی که قاعده‌ی زیستن را به تماشا می‌گذارد و البته یادآوری می‌کند که آدمی به انتخاب زنده است و فرق است بینِ آدمی که انتخاب می‌کند و آدمی که تسلیمِ انتخابِ دیگران می‌شود.

قطاربازی؛ ساخته‌ی دنی بویل

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢

همه‌چیز زیر سر کُلاه است

 

 

کُلاه، ظاهراً، هر چیزی‌ست که از پارچه و پوست و نمد و زربفت و تیرمه و جز آن سازند و جهتِ پوشش بر سرگذارند.

امّا کُلاه داریم تا کلاه و کلاهی که مسیر زندگی سرکار عِلّیه‌ی نینا ایوانووا یاکوشوا، مشهور به نینوچکا، فرستاده‌ی ویژه‌ی دولتِ فخیمه‌ی اتّحاد جماهیر شوروی را تغییر می‌دهد و چشمِ ایشان را به دنیا باز می‌کند هر چیزی نیست. پُشتِ شیشه‌ی مغازه‌ی کُلاه‌فروشیِ هُتل، چشم‌شان به کُلاهی از مُدلِ جان فردریک می‌‌افتد که اگر عجیب‌ترین کُلاه دنیا نباشد؛ یکی از عجیب‌ترین‌هاست. نینوچکا که حسابی کُنج‌کاو شده و البته پیش خودش فکر می‌کند ممکن است چیز دیگری را با کُلاه اشتباه گرفته باشد، می‌پرسد که «اون چیه؟» و جواب می‌گیرد «کُلاه رفیق ـ کُلاهِ زنونه.» دقیقاً همین‌جاست که نینوچکا یکی از نَغزترین جمله‌های فیلم را به زبان می‌آورد «نُچ نُچ نُچ – تمدّنی که اجازه می‌ده زن‌ها چنین چیزهایی سرشون بذارن، چه‌طور می‌تونه سرِپا باقی بمونه؟ نه، اِنقدرها هم طول نمی‌کشه رفقا.»

حق با خانمِ نینوچکاست: این‌قدرها طول نمی‌کشد؛ امّا نتیجه‌ای که به دست می‌آید، با آن‌چه او می‌گوید، زمین تا آسمان فرق دارد. از آن‌جا که وقتی سیبی از درخت می‌افتد تا به زمین برسد هزار چرخ می‌زند، فرستاده‌ی ویژه‌ی اتّحاد جماهیر شوروی هم همه‌ی اصولَش را زیرِ پا می‌گذارد و آن کُلاه را می‌خرد. به این دلیلِ ساده که او هم آدم‌ است و آدم‌ دوست دارد چیزهایی را که می‌پسندد، بخرد و نگه دارد و به وقتش استفاده کند. سه فرستاده‌یِ قبلی دولت [رُفقا: کوپالسکی، آیرانف و بولیانف] هم زودتر از این‌ها به اصولِ حزب و روسیه پُشت کرده‌اند.

شوخیِ اصلی فیلم، البته، خودِ نینوچکاست. فکرش را بکنید که از دلِ یک مملکتِ کمونیستی که مردها زمامِ همه‌یِ امور را به دست دارند، یک زن به‌عنوانِ فرستاده‌ی ویژه واردِ خاکِ فرانسه می‌شود. زنی خوش‌روی که هر مردِ فرانسویِ خوش‌ذوقی آرزویِ صحبت با او را دارد؛ هرچند نینوچکا زنی‌ست باجَذَبه و البته سَرسَخت که نمی‌توان دلِ سنگش را به‌آسانی آب کرد.

همین کُلاه است که نینوچکا را نجات می‌دهد و او را از آدمی که می‌گوید «عشق یه عُنوان رُمانتیکه برای معمولی‌ترین فعل‌وانفعالاتِ بیولوژیکی، و شاید بهتره بگیم شیمیایی. یه مُشت مزخرفاتَم در موردش گفته‌ن و نوشته‌ن.» تبدیل می‌کند به آدمی دیگر. مهرِ لئون به دلش می‌افتد و می‌خندد. همان روز است که می‌فهمیم آن کَُلاهِ زنانه‌ی کَذایی را هم خریده و داخلِ کَُمُد پنهانش کرده. بعد چشمش به عکسی از لنین روی میزِ کنارِ تخت می‌افتد؛ عکسی که همراهِ خودش از روسیه آورده. نینوچکا به‌طرفِ قابِ عکس می‌رود و آن را رو به دیوار برمی‌گرداند.

همه‌چیز زیر سرِ آن کُلاه است.

نینوچکا؛ ساخته‌ی ارنست لوبیچ براساس فیلم‌نامه‌ی بیلی وایلدر

ترجمه‌ی دیالوگ‌ها از شهرام زرگر در کتاب فیلم‌نامه‌ی نینوچکا؛ انتشاراتِ نیلا

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢

آنّا کارنینا ــــ شعری از یُرگُس پ. گُتیس

 

 

نفس‌نفس می‌زند

این قطارِ قدیمی

هر شب از اتاقم که سر درمی‌آوَرَد

ــ با واگن‌های همیشه‌قفل‌شده‌اش

ــ با پنجره‌هایی که پرده‌های کوچک سینمای جهان است

هر شب خیال می‌کنم آقای لنین آمده

همه‌جا پُر می‌شود از نوری سرخ

ــ انگار از تاریک‌خانه‌ی عکّاسی یک‌راست آمده این‌جا

پرچم‌ها می‌روند بالا و

تماشاگران کف می‌زنند و

من ــ بین تماشاگران ــ

خودم را می‌بینم

انعکاس خودم را در شیشه‌ی روبه‌رو.

 

روزی هم این قطارِ همیشه‌روشن

از سوراخِ بخاری وارد می‌شود

و یک‌راست می‌آید همین‌جا که نشسته‌ام

راننده‌اش تکان نمی‌خورد از جا

یخ زده

سال‌هاست تمام کرده.

 

حالا در این اتاق برف می‌بارد

و چراغ‌های قطار

ــ ناگهان ــ

تاریکی را کنار می‌زنند

باید دستت را بگیرم و از روی ریل بیاورم این‌ور

وقتی گذشته در چشم‌هات می‌درخشد.

 

بیدار می‌شوم از خواب

ــ کنارم نشسته‌ای

نگاه می‌کنی

و نور

ــ نورِ درخشان ــ

بیش‌تر می‌شود

و آفتاب روی گذشته می‌تابد

وقتی می‌خندی.

ترجمه‌ی محسن آزرم

یُرگُس پ. گُتیس یونانی‌ست. متولّدِ ۱۹۵۶. در دانشگاهِ آتن دندان‌پزشکی خوانده و کارش همین است. از کتاب‌هاش می‌شود به سپیده‌دم و تاریخ طبیعی اشاره کرد. علاقه‌ی بی‌حدّی به یانیس ریتسوس دارد و سال ۲۰۰۸ هم برنده‌ی جایزه‌ی ملّی شعر یونان شده. بخشی از شعرهاش به انگلیسی و فرانسه ترجمه شده‌اند.

نمایی از فیلمِ آنّا کارنینا؛ ساخته‌ی جو رایت با فیلم‌نامه‌ی تام استاپارد، اقتباسی از رمانِ لف تالستوی 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، یُرگُس پ گُتیس ، ترجمه

تاریخِ شخصیِ کایتانا

 

 

 

فرقِ کوچکی بینِ کایتانا و دیگران هست: قوّه‌ی تخیّلی که انگار مهم‌ترین راهنمای او برای سر درآوردن از دنیا و آدم‌هاست؛ تخیّلی که مرزِ باریکِ تاریخ و افسانه‌ی پریان را برمی‌دارد و همه‌چیز را باشکوه‌تر و جذّاب‌تر می‌کند. این‌جاست که می‌شود کتابِ فایده‌ی افسون و جادوی برونو بتلهایم را به یاد آورد؛ این‌که کودکان به‌واسطه‌ی افسانه‌‌های پریان می‌فهمند در زندگی مشکلات بی‌امانی هست که نمی‌توان با آن‌ها روبه‌رو نشد و چاره این است که در برابر همه‌ی این ناملایمات بایستیم و مطمئن باشیم همه‌ی موانع برداشته می‌شوند.

زندگیِ کایتانا سرشار از موانعی‌ست که انگار هر تازه‌واردی با گفتنِ جمله‌ای یا انجامِ کاری پیشِ پای دیگران می‌گذارد. این است که کایتانا با مشاهده‌ی بی‌اعتناییِ مادری که زندگیِ تازه‌ای را شروع کرده و سرخوشیِ پدری که قیدِ زندگیِ معمول را زده، چاره‌ای جز پناه بردن به تاریخ و روایتِ افسانه‌وارِ قهرمان‌های تاریخ ندارد.

به‌واسطه‌ی همین روایت‌هاست که کایتانا می‌فهمد چیزهایی مثل مرگ و پیری و پیروزی و شکست وجود دارند و درعین‌حال از چیزی به‌نامِ رذیلت سر درمی‌آورد که درست مثل فضیلت نقشِ پُررنگی در سرنوشتِ آدم‌ها دارد. افسانه‌‌های پریان کاملاً قطبی‌اند و بدکارِ همیشه بازنده است، امّا چیزی که باعث مسرّت و شادیِ کودک می‌شود، فراتر از پیروزیِ فضیلت بر رذیلت است؛ کودک شیفته‌ی قهرمان(های) اصلی‌‌ست و خیال می‌کند به‌واسطه‌ی کمکِ اوست که آن‌ها پیروز شده‌اند. پاسخِ همه‌ی پرسش‌های کایتانا در تاریخ است؛ تاریخِ شخصیِ او و قهرمان‌هایی که تصویرشان از کتاب‌ها قیچی می‌شود تا در کتابِ تاریخِ شخصیِ کایتانا به حیات‌شان ادامه دهند.

بینِ کتاب و سرگذشتِ مردمانش با آن‌چه معلّم‌ها در کلاس می‌گویند فرقِ زیادی هست‌ و شاید اگر کایتانا خبر نمی‌شد که قرار است صاحبِ برادری کوچک‌تر از خودش شود دنیای کوچکش ناگهان دست‌خوشِ تغییراتِ بزرگ نمی‌شد. نیّت‌های بدی که در سر می‌پروراند، به خیالِ خودش، راهی‌ست برای مساعد کردنِ اوضاع و احوال و وقتی می‌فهمد در افسانه‌ها بدکار همیشه بازنده است، مسیر را تغییر می‌دهد تا زندگی هم مطابقِ افسانه‌ها پیش برود و فضیلت از نو بر رذیلت پیروز شود.

نیّت‌های بد؛ ساخته‌ی روساریو گارسیا مونترو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢

مهمان‌خانه‌ی جامائیک ـــ شعری از ماریا لائینا

 

 

 

کم‌کم این زندگی عوض شده

ما هم که در شهر زندگی نمی‌کنیم دیگر

در جاده‌ای زندگی می‌کنیم که می‌رسد به دریا

و شب‌ها که ماه در رفت‌وآمد است

فقط فکر می‌کنیم

به صدای بال‌هایی که از تپّه پایین می‌آید

به صدای اسبی که برای نوشیدنِ آب

از تپّه پایین می‌آید.

 

تصمیم با خودت

اگر بیایی

شب‌ها ــ همین‌جا ــ کنارِ من می‌نشینی

پاییز هم که از راه رسیده

و درهای خانه در تاریکی جیرجیر می‌کنند

اگر بیایی

یاد می‌گیری دعا کنی

و این حسّ غریبْ چه‌قدر شبیه طبیعت این‌جاست.

 

چند دست لباس و چند کتاب هم بیاور

وگرنه مجبوری همان کتاب‌های همیشگی را بخوانی

و کفش‌های به‌دردبخور هم بیاور

پشتِ خانه باتلاق است

بارانِ زمستان هم زیاد است.

 

خداحافظ

فعلاً خداحافظ

مراقب خودت باش

دوستت دارم خیلی

خودت هم می‌دانی.

 

فکر می‌کنم نشسته‌ای این‌جا

ـــ همین‌جا ـــ

روی مبلی کنارِ پنجره

فکر می‌کنی به زمانی که می‌گذرد

به تنی که پیر می‌شود.

 

این‌جا همه‌چیز خیال است

ما هم که چیزی جز این جاودانگی نداریم

و این جاودانگی آدم را خسته نمی‌کند هیچ‌وقت

فقط گاهی آن‌قدر می‌بینی‌اش که جفتِ چشم‌ها درد می‌گیرند.

 

باید از جا بلند شوم

پنجره را ببندم

چه بادِ عجیبی

چه صدایی دارد.

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

ماریا لائینا متولّد ۱۹۴۷ است در پاترا. یونان. هم حقوق خوانده هم ادبیّات انگلیسی. گوینده‌ی برنامه‌های رادیو بوده. ویراستار بوده. در کالج امریکایی آتن هم یونانی درس می‌داده. فیلم‌نامه‌نویس هم هست. مقاله‌نویس هم. برای اُپرا لیبْرتو هم نوشته. کتاب‌هایی از تی. اس. الیوت و ازرا پاوند را هم به یونانی ترجمه کرده. کتاب‌هایی از کاترین منسفیلد را هم. مشهورترین کتاب شعرش فراتر از هر چیزی‌ست.

 

عکس فیلم مهمان‌خانه‌ی جامائیک، ساخته‌ی آلفرد هیچکاک براساس داستانِ مشهوری نوشته‌ی دافنه دو موریه.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : ماریا لائینا ، شعر ، ترجمه