شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

اوّلین شماره‌ی هنر و سینما

اوّلین شماره‌ی هنر و سینما همین پنج‌شنبه ۱ بهمن منتشر می‌شود.

مایه‌ی خوش‌حالی‌ست اگر به دوستان‌تان خبر دهید که پنج‌شنبه این مجلّه را فراموش نکنند.

و بیش‌تر خوش‌حال می‌شویم که مجله را بخرید و بخوانید و نظرتان را برای‌ ما بنویسید.

امیدواریم هنر و سینما شماره به شماره بهتر و خواندنی‌تر شود.

این هم نشانی کانال تلگرام هنر و سینماست؛ اگر دوست دارید سر بزنید:

https://telegram.me/honarocinema

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٤

بازگشت به آینده

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ این اپیزود در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

عروس نفرت‌انگیزِ مارک گَتیس و استیون موفات یک‌ شیطنتِ تمام‌عیار است؛ دست انداختن همه‌ی منتقدانی که در این سال‌ها دل خوشی از این شرلوکِ معاصر نداشتند و مدام روی این نکته تأکید می‌کردند که مهم فقط داستان‌های شرلوک هُلمز نیست و حال‌وهوا و زمانه‌ی آن داستان‌ها هم به‌اندازه‌ی ماجراهایی که کانن دویل نوشته اهمیّت دارد. ظاهراً بهترین زمان برای چنین شیطنتی تعطیلات سال نو و ایّام کریسمس بوده؛ چیزی که در داستان عروس نفرت‌انگیز هم هست و البته توضیح این نکته هم ضروری است که کانن دویل هیچ داستانی با این عنوان ننوشته و هیچ‌کدام از داستان‌هایش هم دقیقاً چنین مایه‌ای ندارد.

نُه اپیزود قبلی سریال شرلوک نسخه‌های به‌روزشده‌ی داستان‌های کانن دویل بودند امّا عروس نفرت‌انگیز یک‌جور دنباله‌نویسیِ داستان‌های او است؛ چیزی در مایه‌ی کارهای نیکلاس مه‌یر که شخصیّت شرلوک هُلمز را با همکاری پسرِ کانن دویل به دلِ ماجراهای دیگری برد؛ همین‌طور در مایه‌ی زندگی خصوصی شرلوک هُلمزی که بیلی وایلدر ساخت. بامزه است که در صحنه‌ای از عروس نفرت‌انگیز هم شرلوک و دکتر واتسن به باشگاه دیوژن می‌روند تا با مایکرافت هُلمز، برادر بزرگ‌تر کارآگاه، دیدن کنند دربانِ باشگاه که طبق قاعده‌ی عمومی آن‌جا کلمه‌ای حرف نمی‌زند نامش وایلدر است. بامزه‌تر این‌که آقای وایلدر دربانِ محترم باشگاه دیوژن با شرلوک هُلمز به زبان کرولال‌ها حرف می‌زند.

نکته‌ی اساسی عروس نفرت‌انگیز شاید این باشد که چه می‌شود اگر شرلوک هُلمزِ قرنِ بیست‌ویکم را به قرن نوزدهم ببریم؟ فکر کنید اواخر قرن نوزدهم است و دکتر جان واتسن در جنگ افغانستان زخمی شده و به لندن برگشته و یک‌ روز که دارد در خیابان قدم می‌زند به یکی از هم‌دانشکده‌‌ای‌های قدیمش برمی‌خورد و به‌واسطه‌ی همین دوست قدیم با آدمی به‌نام شرلوک هُلمز آشنا می‌شود که دنبال یک هم‌خانه می‌‌گردد. نشانی خانه هم شماره‌ی ۲۲۱ ب خیابان بیکر است و صاحب‌خانه هم خانم پیری به‌نام هادسن. حالا با واتسن است که بخواهد با او هم‌خانه شود یا نه.

داستان آشنایی است؟ همین‌طور است. اوّلین اپیزود فصل اوّل سریال شرلوک هم همین داستان بود. آن‌جا هم واتسن در جنگ افغانستان زخمی شده بود و بعد از برگشتن به لندن با شرلوک آشنا می‌شد. ظاهراً در فاصله‌ی دو قرن اتّفاق عجیبی نیفتاده. حتّا جنگ هم همان جنگ است. یکی اواخر قرن نوزدهم و یکی اوایل قرن بیست‌ویکم. این چیزی است که ظاهراً مارک گَتیس و استیون موفات را در وهله‌ی اوّل به صرافتِ ساخت سریال شرلوک انداخته؛ به‌روز کردن داستان‌هایی که تاریخ انقضا ندارند.

بااین‌همه این‌بار تصمیم گرفته‌اند خلاف جریان آب شنا کنند و تماشاگران‌شان را بعد از مرور سه سال شرلوک ظاهراً به گذشته‌ای ببرند که شرلوکِ کاغذی منتشر می‌شده امّا این‌بار هم دست از شیطنت برنداشته‌اند. همین است که وقتی بالاخره باور کرده‌ایم خبری از شرلوکِ قرن بیست‌ویکم نیست و قرار است شرلوکی قرن نوزدهمی را تماشا کنیم، ناگهان بازگشت به آینده اتّفاق می‌افتد و برمی‌گردیم به اواخر اپیزود سوّم فصلِ سوّم؛ جایی‌که شرلوک چاره‌ای نمی‌بیند جز تیراندازی به‌سوی آدمی که شاید به‌اندازه‌ی خودش باهوش و دانا است امّا علاوه بر این‌ها رگه‌های شیطانی وجودش آن‌قدر بیرون زده‌اند که با چشم غیرمسلّح هم می‌شود آن‌ها را دید.

همه‌چیز ظاهراً در رؤیایی گذشته که شرلوک به‌‌خاطر مصرف بی‌حدّ روان‌گردان‌ها دیده امّا اگر فکر می‌کنید باید آن‌چه را پیش روی ما است باور کنیم سخت در اشتباهید؛ چون همین‌که خیال می‌کنید داستان به زمانه‌ی ما و قرن بیست‌ویکم برگشته دوباره برمی‌گردیم به قرن نوزدهم و این بازی چندباری ادامه دارد تا آخرین لحظه‌ی داستان که هُلمز و واتسن کنار شومینه‌ی شعله‌ور خانه‌ی شماره‌ی ۲۲۱ ب خیابان بیکر نشسته‌اند و کارآگاه دارد از رؤیایی می‌گوید که عین بیداری بوده؛ از هواپیمای جت و تلفن و چیزهای دیگری که حتّا فکر به آن‌ها نشانه‌ی دیوانگی است و دست‌آخر می‌گوید «شاید زیادی توهّم زده باشم همیشه می‌دانم ولی شاید این چیزها هم روزی به واقعیّت تبدیل شوند. به‌هرحال حس می‌کنم در همچین جهانی کاملاً راحتم. می‌دانم که آدم این دوره زمانه نیستم.» می‌شود به داستان امیلیا ریکولتی هم اشاره کرد؛ همین‌طور به آن ارتش نامرئی‌ای که مایکرافت درباره‌اش حرف می‌زند. ارتشی که درنهایت می‌فهمیم زن‌هایی هستند که از سلطه‌ی مردان خسته شده‌اند و دل‌شان نمی‌خواهد به سیاق قدیم زندگی کنند و این ظاهراً همان سال‌هایی است که موج اوّل فمینیسم پدید آمده؛ حرکتی برای برابری‌خواهی زنان و مردان.

این همه‌ی چیزی است که مارک گَتیس و استیون موفات را به نوشتن این اپیزود واداشته؛ اپیزودی که یک‌بار برای همیشه حکایت شرلوک این زمانه را روایت می‌کند. مهم نیست شرلوک واقعاً اواخر قرن نوزدهم روی کاغذ آمده، مهم این است که همیشه از زمانه‌اش جلوتر بوده و همین است که این‌جا هم آشکارا درباره‌ی زمانه‌ای حرف می‌زند که هنوز از راه نرسیده. اسمش تخیّل نیست. حتماً چیز دیگری است که باید بیش‌تر درباره‌اش فکر کرد.

همین است که وقتی بعد از مکالمه‌‌ با واتسن از پنجره‌ی خانه‌اش خیابان بیکر را نگاه می‌کند ناگهان سروکله‌ی یکی از اتوبوس‌های دوطبقه‌ی مشهوری پیدا می‌شود که سال‌ها است در خیابان‌های لندن مسافران را از ایستگاهی به ایستگاه دیگر می‌برند. چیزی که شرلوک مطمئن است روزی در این شهر اتّفاق می‌افتد.

+

شرلوک؛ اپیزودِ عروس شگفت‌انگیز

طراحان سریال: مارک گَتیس و استیون موفات

بازیگران: بندیکت کامبربچ، مارتین فری‌من، روپرت گریوز و مارک گَتیس

یک اپیزود؛ ویژه‌ی کریسمس

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳٩٤

شنا با ماهی مرکّب

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

از ایتالیایی دیگری شروع کنیم که سال‌ها پیش درباره‌ی پیری نوشته بود؛ از ناتالیا گینزبورگ که نوشته بود پیری پایان شگفتی‌ست؛ لحظه‌ای‌ که شگفت‌زده نمی‌شویم و دیگران را هم شگفت‌زده نمی‌کنیم و کم‌کم این ناتوانی‌ست که ما را به عالمِ ملال فرو می‌برد. «آدم پیر ملول می‌شود و ملال‌آور است. ملال ملال می‌آورد. ملال پخش می‌شود؛ عین ماهی مرکّب که جوهر پخش می‌کند و به این ترتیب همه با هم و با ماهی مرکّب و با جوهر یکی می‌شویم. دریای اطراف‌مان سیاه خواهد شد و سیاهی خودمان خواهیم بود.»

همه‌ی پیرهایی که سر از آن هتل باشکوه و مجلّل درآورده‌‌‌اند و از بام تا شام وقت‌شان به استخر و ماساژ و آزمایش و هزار چیز دیگر می‌گذرد به جست‌وجوی راهی برای فرار از این ملال برآمده‌اند امّا ظاهراً درست مثل جوهری که در وجود ماهی مرکّب خانه کرده و دریای اطرافش را سیاه می‌کند، ملال هم از وجود مهمانان پیر ساکن این هتل بیرون می‌زند و تا سیاه کردنِ دنیای دوروبر دست از این کار برنمی‌دارد.

مهم نیست باقی ساکنان هتل هنوز به پیری نرسیده‌اند یا هنوز آن‌قدر پیر نشده‌اند که با استخر و ماساژ و آزمایش و هزار چیز دیگر زنده بمانند؛ مهم این است که آن ملال مثل جوهری که در آب پخش شده و آب را سیاه کرده در وجودشان لانه کرده. هیچ‌کس از این جوهر، از این ملال، در امان نیست اگر آن‌ چند کلمه‌ای را که میک بویلِ بخت‌برگشته‌ پیش از آن‌که خودش را از دستِ زندگی رها کند به فرد بالینجر گفته نشنیده یا شخصاً به این حقیقت پی نبرده باشد: چیزی مهم‌تر از احساسات نیست. همه‌ی آن‌چه به کارِ‌ ما می‌آید احساساتی‌ست که گاه و بی‌گاه چاره‌ای نداریم جز کتمانِ آن و گفتن چیزی دیگر.

امّا کافی‌ست کلماتِ‌ آشنا به احساسات را به زبان آوریم تا معجزه اتّفاق بیفتد و همه‌ی آن ملالی که خیال می‌کرده‌ایم مثل جوهری در آب جذب پوست‌مان شده و در وجودمان خانه کرده ناپدید شود و جایش را به چیزی دیگر بدهد. روبه‌رو شدنِ‌ فرد بالینجر و ملانی در ونیز و گفتن آن کلماتِ آشنا به احساسات است که وامی‌داردش به پذیرفتن دعوتی که پیش‌تر آن‌را نپذیرفته بود؛ اجرای دوباره‌ی ترانه‌های ساده‌ای که فرد بالینجر همه‌‌چیزش را مدیون ملانی‌ست.

همین وابستگی‌ست که لحظه‌ای سدّ راه است و لحظه‌ای راهِ باز و بی‌مانع را پیش پا می‌گذارد؛ همان‌طور که میک بویل با شنیدنِ حرف‌های تندوتیزِ برندا مورل کار را تمام‌شده می‌بیند و بی‌آن‌که بازنشستگی‌اش را اعلام کند می‌رسد به این‌که در نبود احساسات نیازی به زندگی نیست امّا فرد بالینجر بعد از آن‌که اعترافِ عاشقانه‌ی دیرهنگامش را به زبان می‌آورد در نهایتِ صحّت و سلامت بازنشستگی‌اش را دست‌کم برای یک شب معلّق می‌کند و دوباره روبه‌روی ارکستری می‌ایستد که آماده‌ی اجرای ترانه‌های ساده‌اند.

امّا از کجا معلوم که مشکل از پیری و ملال و جوهری باشد که آب را سیاه می‌کند؟ مشکلی اگر هست در شیوه‌ی نگاه به زندگی‌ست؛ از گوشه‌ای نشستن و چشم ندوختن در چشم‌های دیگری و نگفتنِ حرف‌هایی که سال‌هاست کلماتش را تمرین کرده‌ایم. دست به کاری زدن و تغییر دادنِ موقعیّت البته کار آسانی نیست و شرط اوّلش غلبه بر ناامیدی‌ست؛ کاری که میک بویل در آستانه‌ی هشتاد سالگی نمی‌کند و ناگهان در اوج ناامیدی به صرافت پایان دادن زندگی می‌افتد؛ درست عکسِ فرد بالینجری که همه‌ی این سال‌ها را ظاهراً کاری نکرده و ترجیح داده بازنشسته‌ی ازخودراضی‌ای باشد که دیگران به او احترام می‌گذارند. هر کاری را وقتی‌‌ست و وقتِ بازگشتن به کار برای بالینجر لحظه‌ای‌ست که بالای پل می‌ایستد و در چشم‌های ملانی خیره می‌شود و دهان بازش را به‌دقّت تماشا می‌کند؛ دهانی که زمانی کلماتِ ترانه‌های ساده را به بهترین شکلِ ممکن خوانده‌ امّا سال‌ها‌ست در سکوت باز می‌ماند و هیچ صدایی از آن بیرون نمی‌آید.

نکته‌ی جوانی ظاهراً همین فرصتی‌ست که معمولاً آدم‌ها از خود دریغ می‌کنند؛ فرصتی برای برگشتن به زندگی و تغییر دنیایی که دوروبرشان روزبه‌روز بزرگ‌تر می‌شود. پیری و جوانی فقط دو موقعیّتند؛ دو دوره‌ی زندگی؛ دوّمی مقدّمه‌ی اوّلی‌ست و اوّلی وقتی تمام می‌شود تازه نبودنش به چشم می‌آید و دوّمی وقتی شروع می‌شود هر لحظه‌اش ممکن است سرشار از آن ملالی باشد که مثل جوهر از تنِ ماهی مرکّب بیرون می‌جهد و آب را سیاه می‌کند. چاره‌ی کار ظاهراً دوری از آب و نشستن در ساحل یا لبه‌ی استخر نیست؛ جست‌‌وجوی رودخانه‌ و استخری دیگر است؛ جایی که عرصه‌ی ماهی‌های مرکّب نباشد؛ اگر اصلاً در میانه‌ی شنا ماهی مرکّبی از روبه‌رو نیاید و در چشم‌های‌مان زل نزند.

 ـــ همه‌ی نقل قول‌ها از گینزبورگ برگرفته است از کتابِ

هرگز از من مپرس؛ ترجمه‌ی آنتونیا شرکاء؛ انتشارات منظومه‌ی خرد؛ ۱۳۸۹

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳٩٤

سواد تصنعی

کارل تارو گرینفلد: این واقعاً دروغ محسوب نمی‌شود که در مهمانی کوکتل یا وقت نوشیدن نوشیدنی که همکارمان از فیلم یا کتابی نام می‌برد و ما آن را اصلاً ندیده و نخوانده و حتی چکیده‌ای از آن را مرور نکرده‌ایم، سرمان را بالا و پایین ببریم. 

به احتمال خیلی زیاد خود آن شخص هم فقط دارد نظرات نیشدار کس دیگری را در شبکۀ اجتماعی تایم‌لاین یا فیدخوانش بازگو می‌کند. تمام این ارتباطات شخصی در برخی خرده اطلاعاتی ریشه دارند که در جریان مرور روزانۀ اپ‌های آی‌فون به دست آمده‌اند. چه کسی دلش می‌خواهد قانون‌شکنی کند و از سرعت همه چیز بکاهد و بپذیرد که هرگز کتابی از ملکولم گلدول نخوانده و شاید اصلاً نمی‌فهمد «فلان واژه» یعنی چه- با اینکه گاهی خودش هم این واژه را به کار می‌برد؟ 

هر وقت هر کسی از هر چیزی سخن می‌گوید، ما باید تظاهر کنیم که در آن باره چیزهایی می‌دانیم. داده‌های اطلاعاتی به پول ما بدل شده‌اند. (پول دیجیتال بیتکوین مثال مناسبی است از چیزی که همه‌مان درباره‌اش سخن می‌گوییم اما به نظر نمی‌رسد کسی واقعاً از آن سر در بیاورد، دقیقاً منظورم همین است.) 

از میان ما کسانی که در کار تجارتِ جمع‌آوری، توزیع و در غیر این صورت خرید و فروش اطلاعات هستند شاید از جمله بدترین مجرمان باشند. اخیراً تلفنی با ویراستاری صحبت می‌کردم که از نوشتۀ نویسنده‌ای برجسته نام برد. مدعی شدم که مطلب را خوانده‌ام. بعد در طول مکالمه فهمیدم که مقاله اصلاً هنوز چاپ نشده بود و اصلاً نمی‌توانستم آن را خوانده باشم. آن وقت دیگر موضوع صحبتمان عوض شده بود و دربارۀ مقالۀ احتمالی‌ای که دربارۀ یک سیاست‌مدار کالیفرنیایی چاپ می‌شد حرف می‌زدیم، کسی که در رسوایی پیچیده‌ای گیر افتاده بود. نام کوچکش را هیچ کداممان به خاطر نمی‌آوردیم. آیا این مطلب مانع از این شد که زیرکانه دربارۀ موافقان و مخالفان این داستان بالقوه صحبت کنیم؟ البته که نه.

--- 

 

 

همه‌ی این نوشته را این‌جا بخوانید: سواد تصنعی؛ آیا در عصر اینترنت باسوادتر شده‌ایم؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳٩٤

جانِ جهان یا خسروِ خوبان

رضا تفنگچی: خوب حرف می‌زنی ابوالفتح. دلم می‌خواست روزگار بهتری بود و از عشق می‌گفتی. 

ابوالفتح: قصّه‌ی شیرینِ فرهاد؟ 
رضا تفنگچی: فرهاد کم نبود. 
ابوالفتح: اون سنگ از کوهِ سخت برداشت نه ریگ از ساحلِ سلامت. 
رضا تفنگچی: قدرِ عشق به لطفِ یاره که جانِ جهان باشه یا خسروِ خوبان.

ــــــ هزاردستان. علی حاتمی. قسمتِ ۷ و ۸ ــــــ

 
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٤

دلهره مثل موریانه استخوان‌هایم را می‌جود

شاهرخ مسکوب: دیگر باید شروع کنم به نوشتن. هر چه نزدیک‌تر می‌شوم تشویش و دل‌نگرانی‌ام بیش‌تر می‌شود. دلهره مثل موریانه استخوان‌هایم را می‌جود. آرام و مدام، حتا در خواب.

شاهرخ مسکوب. روزها در راه. صفحه‌ی ۵۱۵

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳٩٤

بیهوده پوسته‌ی چیزها را می‌خراشم

شاهرخ مسکوب: هوا بد است دل من گرفته است و تمام عمرم در نادانی گذشته و می‌گذرد. بیهوده پوسته‌ی چیزها را می‌خراشم و پنجه‌هایم را زخم می‌کنم و باز می‌خراشم.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۱۱

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳٩٤

The Abominable Bride

واتسن: خب هُلمز؛ نظریه‌ای چیزی داری؛ نه؟

شرلوک: هنوز نه؛ این آب‌ها خیلی عمیقند واتسن؛ خیلی عمیق و هنوز باید عمیق‌تر از این‌ها بررسی‌اش کنم.

شرلوک. اپیزودِ عروس نفرت‌انگیز. ۲۰۱۶

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٤

دیگر چه بگویم؟

میلنا، میلنا، میلنا، جز این حرف دیگری برای نوشتن ندارم.

ـــ فرانتس کافکا، نامه‌ی ۴ ژوئیه‌ی ۱۹۲۰ به میلنا ـــ

فرانتس کافکا. نامه‌هایی به میلنا. ترجمه‌ی سیاوش جمادی. نشر شادگان

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

وَ ما کانَ قَلبی غَیرَ مُجتَنِبِ الهَوَی

تَمیسُ وَ لَم تُحسِن إِلَیَّ بِنَظرَهٍ

 مَلَکتَ غِنیً لاتَکبُرَنَّ عَلَی فَقری

ـــ سعدیِ شیرازی ـــ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم

ـــ حضرتِ مولانا ـــ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

بدیهیّات

زود بیدار شدن. قدم زدن. کتاب خواندن. چشم‌به‌راه قُل‌قُل کتری ماندن. چای نوشیدن. قدم زدن. قیمه پختن. قدم زدن. قدم زدن. پنج قسمتِ فصل چهارم بدیهیّات را دیدن. شرلوک هُلمز نیویورک‌نشین و جون واتسنِ چشم‌بادامی را به‌دقّت تماشا کردن. از خانه بیرون زدن. قدم زدن. کتاب‌فروشی را به جست‌وجوی کتابی گشتن. با دوست قهوه نوشیدن. به خانه برگشتن. قدم زدن. چای نوشیدن. قدم زدن. کتاب خواندن. گفت‌وگوی آی وی وی را کلمه به کلمه دنبال کردن. قدم‌های رفته‌ی روز را شمردن. بیست‌ودو کیلومتر و نیم را دیدن. گوشه‌ای نشستن و فیلم دیدن. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

Silver Blaze

ـــ نکته‌ی خاصّی هست که باید بهش توجّه کنم؟

ـــ چیز عجیبی که آن شب برای سگ اتّفاق افتاد.

ـــ ولی آن شب که سگ کاری نکرد.

هُلمز گفت اتّفاق عجیب همین است.

آرتور کانن دویل؛ شعله‌ی نقره‌ای

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤

انگار در مکثی خالی

همه‌ی روز خلاصه شد در این جمله‌ی درختِ گلابی:

«انگار در مکثی خالی میانِ دو دقیقه‌ی پُرهیاهو... میانِ بی‌نهایت گذشته و بی‌نهایت فردا.»

بی‌اعتنا به هوا قدم زدن. پیاده به خانه برگشتن. مکثی خالی را به چشم دیدن. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

از دست دادن... از دست شدن

سه سال گذشته از آن صبح چهارم دی ماه که بابا برای همیشه رفت. نماند و در خواب رفت. شبِ قبلش گفته بودم شب به خیر بابا. خوب بخوابی بابا. جواب داده بود شب تو هم به خیر. خوب بخوابی.

آن روز نوشته بودم:

آن‌قدر آرام در خواب رفته که انگار هیچ‌وقت نبوده؛ که انگار بودنش خوابی بوده که من دیده‌ام. دوست دارم مثلِ پدرم در خواب بروم؛ همین‌قدر آرام. دلم برایت خیلی خیلی خیلی تنگ می‌شود بابای عزیز و دوست‌داشتنی‌ام...

چیزی هم به بهمن نمانده. ماهی که مامان برای همیشه رفت. نماند که برای آخرین بار بگویم خداحافظ. که روزی مثل امروز از صبح کلّه‌ی سحر مدام دور خودم نچرخم. نشد. نشده. هیچ‌وقت نمی‌شود انگار. حیف. دلم تنگ شده برای بابا. برای مامان. برای عصرهایی که لیوان چای برای‌شان می‌بردم. یک لیوان چای و شنیدن صدای‌شان. می‌دانم امشب هر دو را می‌بینم. به بیداری که نه. در خواب. یک‌جا. زیر یک سقف. در اتاقی که حالا خالی بودنش بیش‌تر از همیشه به چشم می‌آید.

چه کنم؟ گاهی هم دل‌تنگی از راه می‌رسد. مثل امروز. مثل خیلی روزهای دیگر. مثل همیشه.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳٩٤

Sherlock

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳٩٤

شوری کوتاه بود فقط

هرازگاه امواجِ احساس محکم می‌کوبیدند به قلبش، انگار بخواهند چیزی به یادش بیاورند. این اتّفاق که می‌افتاد، چشم‌هایش را می‌بست، دورتادورِ قلبش سد می‌زد و منتظر می‌ماند احساسات پس بکشند. شوری کوتاه بود فقط، به عمرِ سایه‌هایی که از آمدنِ شب خبر می‌دهند. امواج که رد می‌شدند آرامشِ رخوتناک برمی‌گشت، انگار هیچ‌گاه هیچ اتّفاقِ نامساعدی نیفتاده.

هاروکی موراکامی. پین‌بال، ۱۹۷۳. ترجمه‌ی بهرنگ رجبی.

نشر چشمه. پاییز ۱۳۹۴. صفحه‌ی ۳۸

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳٩٤