شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دیروز از صبح چشم‌انتظار تو بودم

دیروز از صبح چشم‌انتظار تو بودم

می‌گفتند «نمی‌آید». چنین می‌پنداشتند

چه روز زیبایی بود. یادت هست؟

روز فراغت و من بی‌نیاز به تن‌پوش

*

امروز آمدی، پایان روزی عبوس

روزی به رنگ سرب

باران می‌آمد

شاخه‌ها و چشم‌اندازها در انجماد قطره‌ها

*

واژه که تسکین نمی‌دهد

دستمال که اشک را نمی‌زداید.

 

ـــ آرسنی تارکوفسکی؛ به‌فارسیِ بابک احمدی ـــ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٤

گذشته

«یادآوری گذشته باید چنان باشد که قلب را از جای خود بکَنَد.»

یاد این جمله‌ی پاسترناک افتادم. ترجمه‌ی بابک احمدی. در کتاب تارکوفسکی‌اش. کتاب امیدبازیافته. جایی‌که از دنیاهای تارکوفسکی می‌گوید. از کودکی در فیلم‌هایش.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٤

هایکو

می‌رود

و گرمای بالش

می‌ماند

 

ـــ مایکل مکلینتاک؛ به‌فارسی م. آ ـــ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٤
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، روزمرّگی‌ها

هایکو

در ایستگاه اتوبوس

ایستاده‌ایم

درخت و من

 

ـــ جری کیلبراید؛ به‌فارسیِ م. آ ـــ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٤
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، روزمرّگی‌ها

زندگی یا کیک؟ مسأله این است

سینما برای من بُرشی از زندگی نیست؛ بُرشی از کیک است.

ـــ آلفرد هیچکاک ـــ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳٩٤

caffè e latte

 

خود را به لیوان بزرگی قهوه‌ی داغ مهمان کردن. مهم‌ترین کار امروز همین بود. بهترین کار.

پیاده‌روی. قماربازِ داستایفسکی را گوش دادن. سرما.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

تو شکلی هستی که در مِه می‌گذرد

یوکِل، تو از رؤیا و زمان گذشته‌ای. برایِ آنهایی که می‌بینندت ـ ولی آنها نمی‌بینندت؛ من می‌بینم‌ت ـ تو شکلی هستی که در مِه می‌گذرد. 
که بودی تو، یوکِل؟ 
که‌ای تو، یوکِل؟ 
که خواهی بود؟

ـــ ادمُن ژابِس، در آستانه‌یِ کتاب، ترجمه‌یِ محمود مسعودی،

نشرِ سی‌ودو حرف، پاریس ـــ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٤

هشتاد و پنج سالگی گُدار

سینما زیباترین تقلّب دنیاست

ـــ ژان‌لوک گُدار ـــ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٤

یادتان باشد که در آشپزخانه تنهایید و هیچ‌کس شما را نمی‌بیند

لوئیس اچ. لفام: پس از آنکه در سال ۱۹۶۰ به نیویورک نقل مکان کردم، کم‌کم عادت کردم به خوردن غذا در رستوران، و این تصور در ذهنم شکل گرفت که لذت‌های سفره را باید در همراهی و مصاحبت پیدا کرد، نه در غذاهای مخصوص و گوناگون. ورود دیرهنگامم به عرصۀ شناخت غذاهای عالی را به «جولیا چایلد» [کارشناس نامدار آشپزی] مدیونم. او که دورۀ کارآموزی‌اش را در موسسۀ آموزش پذیرایی «لوکوردون بلو» گذرانده بود، در اوایل دهه ۱۹۶۰ یک کلاس آشپزی در تلویزیون دولتی آمریکا برگزار می‌کرد. برنامۀ او با عنوان سرآشپز فرانسوی، آنقدر مشهور شد که سردبیران مجلۀ سَتِردی ایونینگ پُست به من مأموریت دادند تا از ضبط این برنامه در آشپزخانه‌ای در بوستون گزارش تهیه کنم. دو روز مصاحبت با او -در صحنۀ فیلم‌برداری، در خانه و هنگام تماشای اجراهای ضبط‌شدۀ قبلی‌اش- هم برایم لذت‌بخش و هم تعجب‌آور بود. او که زنی صمیمی، ثابت‌قدم و عاری از تظاهر بود، سخنرانی نمی‌کرد (چه سخنرانی آشپزی چه اخلاقی و مفهومی). آنقدر راحت بود که وقتی یک بار کتلت سیب‌زمینی را خراب کرد، آرامش خود را از دست نداد و گفت: «اگر این اتفاق برای شما هم بیفتد، کتلت را داخل ماهی‌تابه برگردانید. یادتان باشد که در آشپزخانه تنهایید و هیچ‌کس شما را نمی‌بیند.» 

وقتی که چایلد چیز دلپذیری کشف می‌کرد، احساس شادی ساده و معصومانه‌ای به او دست می‌داد. در قسمتی از برنامۀ سرآشپز فرانسوی، می‌بینیم که کنگر فرنگی داخل دیگی با روکشی پارچه‌ای می‌جوشد و چایلد وارد صحنه می‌شود و روکش را با انبری سنگین برمی‌دارد و با قیافه‌ای بشاش می‌گوید: «در زیر این نقاب نازک چه چیزی می‌پزیم؟ این کنگر بزرگ که بعضی‌ها از آن اکراه دارند، چرا اینجاست؟» او جای بعضی چیزها را فراموش می‌کرد؛ اغلب یادش می‌رفت کره و گاهی ادویه یا هویج را کجا گذاشته و در یک مورد به‌یادماندنی، جای بوقلمون را فراموش کرد. چایلد نگران رویدادهای تصادفی نبود و به خوب‌بودنِ پایان کار باور داشت، طوری که با اطمینان به جوجه‌ای که داخل ماهی‌تابه سرخ می‌شد اشاره می‌کرد و می‌گفت: «جوجه را رها می‌کنیم و می‌گذاریم تا با صدای جلز و ولز، آرام بپزد.» 

+

همه‌ی مقاله را این‌جا بخوانید: 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ آذر ۱۳٩٤

Rhume

ممکن است همه‌چیز پیش بیاید. ممکن است شبی دراز کشیده‌ باشی تو تخت‌خواب و تا صبح به‌جای شمردن گوسفندها و ستاره کلمه‌ها و ترکیب‌های سال‌های مدرسه را به یاد بیاوری. عجیب‌ترین‌شان را. کلمه‌هایی را که هیچ‌وقت استفاده نکرده‌ای. هیچ کتابی هم نخوانده‌ای که این کلمات لابه‌لای‌ جمله‌های‌شان باشد. ممکن است فکر کنی بهتر است چراغ را دوباره روشن کنی و کتابی از کنار تخت‌خواب برداری و بخوانی. اوّلین کتاب را هم برداری. دو صفحه بخوانی. فکر کنی کلمه‌ها فقط روی صفحه‌ی کتاب نیستند. با چشم‌های خودت می‌بینی که سُر می‌خورند و پایین می‌آیند. می‌نشینند کف دستت. مکث می‌کنند و پایین‌تر می‌آیند. می‌رسند به آرنجی که تکیه‌ داده‌ای به تخت‌خواب. از همان‌جا دوباره سُر می‌خورند و پا به فرار می‌گذارند. با چشم‌های خودت می‌بینی که می‌دوند به‌سوی پنجره. آفتابی در کار نیست. هوا هنوز تاریک است و چراغی که کوچه را روشن کرده نورش آن‌قدر زیاد نیست که شبیه نور روز باشد. ممکن است بعد از این‌که کلمه‌ها می‌خورند به درِ بسته و راهی برای فرار پیدا نمی‌کنند دوباره برگردی سراغ کتاب و شروع کنی به خواندن و هیچ حواست نباشد که چشم‌های خسته هم باید کمی استراحت کنند. ممکن است فردای آن‌شب که از خواب بیدار شوی ببینی سرماخوردگی‌ دوباره برگشته. ببینی این سه چهار ساعتی که خواب بوده‌ای چراغ هم روشن مانده. ممکن است فکر کنی باید از جا بلند شوی و چراغ را خاموش کنی و پرده‌ای را که نور روز پشتش پنهان شده بکشی. اصلاً عجیب نیست که آن لحظه یاد کلمه‌هایی بیفتی که دیشب از صفحه‌ی کتاب فرار کرده بودند. آفتاب اگر به این کلمه‌ها برسد دوباره جان می‌گیرند. کلمه‌ها را صدا می‌کنی. یکی‌یکی. جواب نمی‌دهند. ممکن است از صدای سرماخورده‌ی گرفته‌ات ترسیده باشند. سکوت می‌کنی. فکر می‌کنی حالا وقت بیدار شدن نیست. نگاهی به سقف می‌اندازی و چراغی که آن‌ بالاست دعوتت می‌کند به خاموشی. جوابی نمی‌دهی. نمی‌توانی. اعتنا نمی‌کنی. نور روز را پشت پرده می‌بینی و پتو را می‌کشی روی سرت. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

جنایت خانوادگی

ـــ هشدار: بخش‌‌هایی از داستانِ سریال در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

«آدم‌ها را نمی‌شود از دست خودشان نجات داد. یا راهی پیدا می‌کنند که خودشان را خلاص شوند؛ یا هیچ راهی پیدا نمی‌کنند.» این آخرین جمله‌‌ای است که چلسی اوبانن به دنی ری‌بورن می‌گوید؛ آن‌هم درست در لحظه‌ای که شک ندارد دنی به نقطه‌ی پایان بازی رسیده. بازی هیجان‌انگیز و درعین‌حال ترسناکی که دنی به راه می‌اندازد، از اوّلش هم معلوم است راه به جایی نمی‌برد و معلوم است راهی پیدا نمی‌کند که خودش را خلاص کند؛ چون اصلاً خیابان یک‌طرفه‌ای را انتخاب کرده که راهی برای برگشت ندارد.

دودمان حکایت خانواده‌ای است که مناسبات‌ پیچیده‌شان در نهایت راهی جز قربانی کردن متّهم همیشگی خانواده پیش پای‌شان نمی‌گذارد؛ عامل اخلالی که از سال‌ها پیش طرد شده؛ گوشه‌نشینی که نبودنش بیش‌تر مایه‌ی آسایش و امیدواری است و هر بار که سروکلّه‌اش پیدا می‌شود خانواده‌ی ری‌بورن به این فکر می‌کنند که لابد قرار است مصیبت و بلایی از آسمان نازل شود و کانون گرم خانواده را با خاک یکسان کند.

البتّه در این مورد اصلاً اشتباه نمی‌کنند چون دنی ری‌بورن در این سال‌ها دست به هر کاری زده تا دست‌کم نگرانی را به جان خانواده‌اش بیندازد و به ساده‌ترین شکل ممکن انتقام سال‌های کودکی و نوجوانی را از آن‌ها بگیرد. نکته‌ی اساسیِ دودمان جنایتِ جمعی خانواده است؛ دروغ ظاهراً مصلحت‌آمیز خانواده برای نجات پدری که در متّهم است به کتک زدن پسرش و خانواده‌ای که دروغِ مصلحت‌آمیز را به راستِ فتنه‌انگیز ترجیح می‌دهد دست‌آخر باید یکی را قربانی کند تا همه‌چیز به خیر و خوشی تمام شود؛ اگر اصلاً چنین چیزی ممکن باشد.

همین است که دودمان داستانی بر پایه‌ی چند مفهوم اساسی زندگی است: قدرت، ریاکاری، مسئولیّت جمعی، خیانت بزرگ، خشونت، وجدان، گذشته و آینده، حسادت، عدالت و نقاب بر چهره زدن؛ بی‌آن‌که خواسته باشد یکی از این چند مفهوم را به دیگری ترجیح دهد؛ چرا که زندگی ظاهراً ترکیب همه‌ی این مفاهیم است و بسته به زمان و مکان هر بار یکی از این چند مفهوم پُررنگ‌تر می‌شود؛ همان‌طور که در ماجرای غرق شدن سارا پدر همه‌ی خشونتش را نثار پسر ده ساله‌اش می‌کند که او را بی‌اجازه تا میانه‌ی آب‌ برده و اجازه داده دخترک برای یافتن گردن‌بندش به آب بزند و دیگر زنده بیرون نیاید.

امّا زندگی خانواده‌ی ری‌بورن فقط پُر از خشونت نیست؛ اتّفاقاً ریاکاری، حسادت، عدالت و نقاب بر چهره زدن نکته‌‌های مهم‌تری است که می‌شود ردشان را در این خانواده دید. خیانت دقیقاً همان کار سال‌ها پیش آن‌ها است برای آن‌که ظاهراً از پدر خانواده حمایت کنند. حتّا اگر بعد از این هیچ خیانت دیگری نکرده باشند همین کافی است برای این‌که دنی ری‌بورن صاحب شخصیّتی متزلزل شده باشد؛ آدمی مرموز و کم‌حرف و گوشه‌نشین و ظاهراً بی‌اعتنا به همه‌چیز که خوب می‌داند بالاخره باید انتقام سال‌های گذشته را خانواده‌اش بگیرد و هر چه بیش‌تر پیش می‌رود آن‌ها بیش‌تر عقب‌نشینی می‌کنند و دست به هر کاری می‌زند که خشم‌شان را دوچندان کند وآن‌قدر خون‌شان به جوش بیاید که دست‌آخر جانش را بگیرند و بعد از آن خیانت بزرگِ خانوادگی دست به جنایتی خانوادگی بزنند.

مشکل دنی ری‌بورن این است که خانواده‌اش از سال‌ها پیش تصمیم‌شان را گرفته‌اند و او را به چشم عامل اخلالی می‌بینند که نباید وارد بازی‌اش کنند. حتّا حضور دنی ری‌بورن در آن جشن خانوادگی و عمومی بیش‌تر برای ظاهرسازی است؛ برای نمایش آن‌چه حقیقت ندارد و دیگران باید باورش کنند. همین است که از لحظه‌ی بازگشتش پدر او را به چشم تفاله‌ی زندگی می‌بیند؛ موجود ترحّم‌برانگیز بیچاره‌ای که حتّا هم‌نشینی با او می‌تواند روز آدم را خراب کند.

امّا دنی ری‌بورن هم در همه‌ی این سال‌ها خوب فهمیده که چه‌طور می‌شود با این خانواده کنار آمد و چه‌طور می‌شود آن‌ها را شکنجه کرد. همین است که سعی می‌کند درست همان‌طور که خودشان رفتار می‌کنند رفتار کند و سعی می‌کند خودش را بی‌اعتناتر نشان دهد و نقشه‌اش را به‌مرور اجرا کند. نقشه‌ی نهایی دنی ری‌بورن از هم پاشاندن خانواده است و بهترین راه برای رسیدن به این هدف بهره‌ بردن از نقاب‌هایی است که خانواده هم در این سال‌ها به صورت زده‌.

درعین‌حال نکته این است که چنین خانواده‌ی خوب می‌داند که دنی ری‌بورن بی‌دلیل این‌همه آرام نیست و این‌همه شور و علاقه‌اش برای کار و چرخاندن آشپزخانه حتماً حکمتی دارد ولی هیچ‌کس فکر نکرده دنی باهوش‌تر از این‌ها است که با مرگش بازی را به آن‌ها واگذار کند. راه‌حل اوّلِ دنی ری‌بورن زنده کردن خشونتِ درون خانواده و واداشتن‌شان به جنایت جمعی است امّا راه‌حل دوّم درست بعد از همه‌ی این ماجراها وارد بازی می‌شود؛ پسری که از راه می‌رسد و می‌گوید فرزند دنی است.

این راه بهتری است برای بر باد دادن دودمانِ خانواده.

+

سریال تلویزیونی دودمان [Bloodline]

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳٩٤