شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

والَّذی تَمْطُرُ السَّحابُ مُدَام...

 

 

   ... یکی از شب‌های خستگی‌ست که باید نشست گوشه‌‌ای که جای دنجی باشد و نور کم باشد و لیوانِ چای داغ کنارِ دست باشد و کتاب‌ها را روی زمین چید و دست دراز کرد و کتاب‌ها را برداشت و یکی‌یکی ورق زد و سطرها را دوباره خواند و فکر کرد که هر سطر را چه‌روزی خوانده‌ای و کجا بوده‌ای که این سطر را خوانده‌ای و چه‌ کرده‌ای وقتی این سطر را خوانده‌ای و همین‌جور که چای می‌نوشی و کِیف می‌کنی از داغیِ چای و کِیف می‌کنی از بهارنارنجِ چای فکر می‌کنی چه روزهای خوشی گذشته با این کتاب‌ها و فکر می‌کنی دنیا چیزی کم داشته بی این کتاب‌ها و فکر می‌کنی همیشه دوست داشته‌ای این کتاب‌ها سفید بمانند و هیچ‌وقت دوست نداشته‌ای سیاه شوند و یادِ دفترچه‌های سرخ و سیاه می‌افتی و باز چای می‌نوشی و ورق می‌زنی و می‌رسی به جایی که نوشته شما از این محل خوش‌تان می‌آید و می‌دانی سطرِ بعدی‌اش این است که روزی در کتابی خواهد آمد این میدان‌گاه این گرما این رودخانه و مکث می‌کنی و دوباره می‌خوانی و ورق می‌زنی و می‌رسی به جایی که نوشته زن پس از گردشی در جاده‌های اطرفِ ویلا به خانه برگشته و گفته که هوا بیش از اندازه سرد است و علاوه بر این آدم را می‌ترساند و انگار که چیزِ آشنایی دیده‌ای و می‌روی سراغِ صفحه‌ی بعدی و از حفظ می‌خوانی شما قصّه را شنیدید و فکر می‌کنی این سطرها چه‌ آشنا مانده‌اند و چه خوب مانده‌اند در این سال‌ها و بعد کتاب را می‌بندی و می‌روی سراغِ کتابِ بعدی و پسرکِ خردسالِ گرسنه‌ای که دختر از توی زنبیلِ حصیریِ کنارِ دستش روی نیمکت دو تکّه نانِ مُربّایی برمی‌دارد می‌دهد دستِ بچّه و فکر می‌کنی چه‌ آشناست مکالمات و بعد که سر بلند می‌کنی بخاری از چای برنمی‌خیزد و چای سردِ سرد است و درد دوباره بیدار شده در پا و پا دوباره بی‌حس شده و آرام همان گوشه می‌مانی و چشم‌ها را می‌بندی و فکر می‌کنی که هر سطرِ این کتاب‌ها را چه‌روزی خوانده‌ای و کجا بوده‌ای که این سطر را خوانده‌ای و چه‌ کرده‌ای وقتی این سطر را خوانده‌ای و چای را سردِ سرد می‌نوشی... 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠