شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بازگشت يكه سوار ...

بازگشت يكه سوار را بار اول سال 74 خواندم . دبيرستان مي رفتم و هفته يي سه بار ساعت ناهار مي رفتم بيرون مدرسه ( نپرسيد چه جوري . مدرسه ي ما اين جوري بود ) بار اول بيش تر هلاك نثرش شدم . دو سه سالي بود كه دوايي را مي شناختم و عكس ش را هم ديده بودم و با خودم مي گفتم حتما آدم مهمي ست كه همه تحويل ش مي گيرند ( و بود و هست البته ) . يادم ست كه كتاب را دوبار خواندم . يك بار توي خانه و يك بار زنگ ورزش توي مدرسه . دو سالي گذشت تا سال76 رسيد . سال آخر دبيرستان بودم و بعد از امتحانات نهايي از خيابان رئيسي ( توي ظفر ) با بچه ها مي آمديم خانه . پياده مي آمديم . حرف ها با بچه ها يا حول ادبيات و سينما بود يا حول عشق و عاشقي و خب آن سال ها فكر مي كرديم عاشق آن كسي ست كه سرش بيشتر خورده باشد به سنگ و درب و داغان تر باشد . آن وسط ها حرف بازگشت يكه سوار از دهن م پريد بيرون و يكهو ياد زيبا افتادم توي آن كتاب . براي همه گفتم كه داستان چيست و يكي دو نفرمان ديدم كه زدند به احساس گرايي و كم كم اشك جمع شد توي چشم هاي شان .
ديشب كه حوصله ي هيچ كاري نداشتم و دستم نمي رفت كه هيچ كتابي بخوانم يا فيلمي ببينم رفتم سر وقت بازگشت يكه سوار و يك بار ديگر آن فصلي را كه درباره ي زيبا ست خواندم . زيبا همان عشق از دست رفته يي بود كه هم آن سال ها و هم اين سال ها دنبال ش هستيم و مدام به آن فكر مي كنيم . بازگشت يكه سوار كتابي درباره ي سينما نيست . درباره آدمي ست كه كم كم عاشق مي شود . كم كم ياد مي گيرد زندگي كند و خلاصه خودش را بسازد . اگر بازگشت يكه سوار را نخوانده ييد ضرر كرده ييد و اگر خوانده ييد و آن جا كه پرويز و بهرام به عكس زيبا مي رسند دل تان نريخته پايين يك جورهايي رسما به خودتان مراجعه كنيد . يك جاي كار حتما ايراد دارد . باور كنيد !   
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :