شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سرزدن به کتاب‌خانه ــ همان عشق

 

 

   ... شکست می‌خورم در نابود کردنِ خودم، نمی‌توانم این کار را بکنم. منعی کهن‌سال به‌هرحال هنوز دخیل است ــ نه حقّ کشتن داری تو، نه حقّ کشتنِ خود. نه حرف می‌زنم، نه فکر می‌کنم، ولی یک چیزی حضور دارد، شاید همین است که تا حالا نجاتم داده، همین چیزی که هر روز مرا وامی‌دارد تا وعده‌ی فردا به خودم بدهم، که ببینم فردا چه باید بکنم تا این، همین زندگی، تمام شود. دیگر عذاب نمی‌کشم، اشک نمی‌ریزم، مگر وقتی که اسم‌تان را از تلویزیون می‌شنوم مگر وقتی که اسم و عکس‌تان را در روزنامه می‌بینم، وقتی عکس‌تان را روی مجموعه‌ای می‌بینم که انتشاراتِ گالیمار چاپ کرده، یا عکسی که ریشار آوِدُن از شما گرفته و در صفحه‌ی اوّلِ روزنامه‌ی لوموند چاپ شده. نگاه‌تان را دارم می‌بینم، به دوربین نگاه می‌کنید، مستقیم به روبه‌رو، نگاهی زنده، کاملاً زنده، به من نگاه می‌کنید انگار، نه به کسی، چون تنها منَم که حالا دارم نگاه‌تان می‌کنم. نه، نمی‌شود سر درآورد، نه، به نظرم می‌رسد که مات و محوید، نگاه‌تان به چیزی‌ست ناپیدا، ورای اکنون. هنوز نگاهم به این عکس است، از روزنامه بُریدمش و چسباندم به دیوارِ مقابلِ تخت. دیگر نگاه‌تان نمی‌کنم...


یان آندره‌آ، همان عشق، ترجمه‌ی قاسم روبین،

انتشاراتِ نیلوفر، چاپِ اوّل، هزار و سیصد و هشتادوسه 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠