شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

حیاتِ مجسّم

 

 

پارک شلوغ نیست این روزها. خلوت است در مقایسه با روزهای قبل. کسی هم اگر هست نشسته روی نیمکت. تنها یا با یکی‌دیگر. کم پیش می‌آید قدم بزنند در پارک. می‌نشینند روی نیمکت‌هایی که در سایه است. هوا رو به گرمی‌ است. روز به روز هم بهتر می‌شود. این‌ را جایی خوانده‌ام. کتاب بوده حتماً. گوشه‌ی ذهن مانده‌اند. بی‌دلیل. مثلِ هزار چیزِ دیگر. رغبتی که به زندگی نباشد هوای خوب معنی ندارد. مثلِ پیرمردی که می‌نشیند روی آخرین نیمکتِ پارک. سیگار به دست. روشنش می‌کند ولی نمی‌کشد. سیگار به دست می‌نشیند همان‌جا. در سکوت. هربار که می‌گذرم سیگار بیش‌تر خاکستر شده است. خاکستر که شد می‌تکانَدَش. همان‌جا. کنارِ نیمکت. روی زمین. بعد هم می‌اندازدش دورتر از آن‌جا که نشسته. انگار سیگاری نبوده هیچ‌وقت. فکر می‌کند انگار. به چه؟ پُر کردنِ اوقاتِ خود، در واقع، به معنیِ از دست دادنِ آن است. این‌ را هم جایی خوانده‌ام. این هم کتاب بوده حتماً. به دوراس شبیه است این جمله. کدام کتاب؟ یادم نیست.

بعدِ تحریر: عکس کارِ Michael Prince است. نیمکتِ پارک.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱