شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سعی کردم حالیم شه کجا وایستاده‌م...

 

 

من تو یه خونه‌ی تک‌طبقه تو لُس‌فلیز زندگی می‌کنم. روزها یه خدمتکارِ فیلیپینی دارم ولی اون‌جا نمی‌خوابه. اون شب بارون می‌اومد و برا همین نرفتم بیرون. یه آتیشی درست کردم و نشستم، سعی کردم حالیم شه کجا وایستاده‌م. البته می‌دونستم کجا وایستاده‌م. تهِ ته وایستاده بودم و داشتم اون بالاها، لبه رو نگاه می‌کردم. مدام هم به خودم می‌گفتم از این تو برو بیرون، سریع هم برو. هیچ‌وقت هم برنگرد. ولی این چیزی بود که مدام به خودم می‌گفتم. کاری که می‌کردم این بود که لبه‌هه رو دید می‌زدم و هربار سعی می‌کردم ازش دور بشم. یه چیزی توم بود که هی نزدیک‌ترم می‌کرد به لبه‌هه و سعی می‌کردم دقیق‌تر نگاه‌ش کنم.

 

جیمز اِم. کین، غرامتِ مضاعف، ترجمه‌ی بهرنگ رجبی، نشرِ چشمه، زمستانِ ۱۳۹۰

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱