شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آفتابْ سمّ است برای این‌چیزها...

 

 

... فرصتی برای دل‌دادگی نیست،‌ وقتی مرگ در کمین است. (مرگْ دشمنِ عشق است؟) امّا چرا سیسیلیای نازکْ‌طبع بمیرد وقتی‌ ژولین، از مدّت‌ها پیش، آماده‌ی مرگ است؟ (باید بمیرد تا برود پیشِ همسرِ از دست رفته‌اش) سیسیلیا هنوز وقت دارد؛ تا وقتی دلش برای آدم‌های زنده (آدم‌هایی که جان دارند، نفس می‌کشند، راه می‌روند و از دل‌دادگی نمی‌گریزند) می‌تپد، مُردن معنایی ندارد. زندگی به همین کارهاست. دل‌دادگی بخشی از زندگی‌ست؛ بخشِ جداناپذیرِ زندگی‌ست.

پس مرگ، انگار، سهمِ ژولینِ خسته و دل‌مرده و ای‌بسا افسرده‌ای‌ست که امروز و فردایش را (اگر فردایی در کار باشد) در گذشته‌ای جست‌وجو می‌کند که، حالا، مُشتی خاک و خاکستر است و عکس‌های رنگ‌ِرورفته. (چیزهایی قدیمی، چیزهایی کُهنه) جست‌وجو در گذشته، جست‌وجوی چیز(ها)یی‌ست که دیگر نیستند؛ که بر باد رفته‌اند و دیگر کسی آن‌ها را به‌یاد نمی‌آورد. (آدم‌ها سرشان به زندگی گرم است.) یادِ آن‌ها که رفته‌اند، که زیرِ خروارها خاک خفته‌اند. (مرگْ تهِ خط است؛ ایستگاهِ آخر)

 اتاقِ سبز، معبدِ خودساخته‌ای که نام و نشان و عکس‌های مُردگان را در خود جای داده، اتاقِ خاطره‌های ژولین است؛ خاطره‌های پراکنده‌ای که مثلِ خودش، روزبه‌روز، رنگ‌پریده‌تر و مَحوتر می‌شوند و کم‌کم، دیگر کسی به‌یاد نمی‌آورد که اصلاً بوده‌اند. دور از آفتاب، در تاریکی، باید از این گنجینه حفاظت کرد.

آفتابْ سمّ است برای این‌چیزها. آفتابْ نشانه‌ی زندگی‌ست. میلِ بقا را در وجودِ هر موجودی زنده می‌کند. امّا دشمنِ هر چیزِ مُرده هم هست. چنان بر آن‌ها می‌تابد که رنگ ببازند، که زرد شوند، که سست شوند و با اشاره‌ی دستی از بین بروند. معبدِ خاطره‌ها، باید، جایی باشد دور از آفتاب.

تنها نورِ معبد، باید، شمع باشد. شمع را می‌سوزانند تا نورش چشمِ آدم را روشن کند. روشن می‌کنند، شاید، تا موجودِ مُرده ببیند که یکی حواسش به او هست، یکی هنوز خاطرِ او را می‌خواهد. 

...

امّا کسی هم باید شمعِ ژولین را روشن کند. شمعِ مردی را که همه‌ی عمر، یا دست‌کم، بهترین سال‌های زندگی‌اش صرفِ روشن کردنِ شمعِ دیگران شده؛ دیگرانی که نیستند، که مُرده‌اند. و حالا نوبتِ خودش است. مردی که می‌خواهد بمیرد. مردی که می‌خواهد برود پیشِ آن‌ها که دوست‌شان دارد. امّا همین مرد خبر ندارد که بینِ زنده‌ها یکی هست که دوستش می‌دارد.

مرگْ مقدّر است. نهایت است. ایستگاهِ آخر است. و سیسیلیا همان کسی‌ست که باید شمعِ او را روشن کند. انتخابِ درستی‌ست. کسی که دوستت می‌دارد باید این شمع را روشن کند. اگر نکند چه‌کسی روشن می‌کند این شمع را؟ کسی به فکرِ شمع هست؟

اتاقِ سبز، ساخته‌ی فرانسوا تروفو

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱