شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دايي جان ناپلئون : برداشت اول

شده كه با خودتان قرار بگذاريد كه هفته يي يك بار بنشينيد به تماشاي يك فيلم يا يك سريال و پابند عهدتان هم باشيد ؟ اين عهدي ست كه من بسته م با خود و جمعه هابا همه ي گرفتاري ها و كارهاي عقب مانده مي نشينم به تماشاي « دايي جان ناپلئون » كار سترگ و دوست داشتني « ناصر تقوايي » . ديدن چند باره ي ( چند باره ؟ )اين سريال براي من دست كم حكم يك سرگرمي را فقط ندارد ؛ يك جور كلاس درس هم هست براي اين كه ياد بگيرم ( و كاش ياد بگيرم ) كه فيلم نامه نويسي يعني چه و ديالوگ خوب چيست و شخصيت هاي ماندگار چه جوري خلق مي شوند . همه ي سريال براي من توضيح همين چيزهاست حالا و قبلا البته سرگرمي بود . اما حالا كه حكم كلاس درس را دارد حواس م را مي دهم به همه چيزهاي جزئي يي كه شايد بار اول و دوم به چشم نمي آيند . هر بار البته مي روم سراغ يك شخصيت و با او دنبال مي كنم سريال و داستان را تا بقيه را هم با او و از چشم او ببينم ، و خب جاي بحث ندارد كه به نتيجه هاي حيرت انگيزي هم رسيده م ؛ حيرت انگيز البته براي من كه مي گردم پي چيزهاي عجيب و غريب . اين بار رفته بودم سراغ « اسدالله ميرزا » كه شخصيت حيرت انگيزي ست واقعا . همه ي آن تلخي ها و سرزندگي هاي يك روشنفكر را دارد . ابايي ندارد كه با زن ديگران بگويد و بخندد و ديگران هم پشت سرش حرف بزنند ، به موقع ش اما وقتي « دوستعلي » از زن سابق او حرف مي زند چنان مي غرد و داغ مي كند كه بايد يقين كنيم همه ي اين زن بارگي ها و سرخوشي ها براي فراموش كردن درد بزرگي هستند كه هيچ جوري نمي شود فراموش ش كرد . حق هم البته با « اسدالله ميرزا » ست به نظرم . منظورم را كه مي فهميد لابد ؟ بعضي درد ها را فقط اين جوري فراموش كرد ؛ البته اگر بشود فراموش كرد .

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :