شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یخ‌زدگی روندی برای خود دارد، آب در درجه‌ی صفر یخ می‌زند

 

 

... شیداییِ لُل. و. اشتاین کتابی‌ست متفاوت از بقیه‌ی کتاب‌ها، کتابی‌ست یگانه. کاری که این کتاب می‌کند تفکیکِ بینِ خوانندگان است: آن‌هایی که خواننده ـ مؤلّف به حساب می‌آیند و خواهانِ شوریده‌عقلیِ لُل هستند، و دیگرانی که صرفاً خواننده‌اند.

به نظرِ خودم بینِ آن‌چه گفته و بازگفته‌ام و آن‌چه نگفته‌ام تفاوت هست؛ از جمله‌ درباره‌ی کتابِ شیدایی: در جریانِ مجلسِ مهمانی در اس.تالا، لُل. و. اشتاین حواسش چنان به شوهر و به آن زنِ سیاه‌جامه است که محنت را از یاد می‌بَرَد. محنت و اندوهش از این نیست که موجودِ فراموش‌شده و خیانت‌دیده‌ای‌ست، موجبِ اندوهش نابود شدن از ملال است و دیوانه‌شدن. به عبارتی می‌شود گفت حالا دیگر می‌داند که همسرش با زنِ دیگری حشرونشر دارد، امّا رضا می‌دهد که شوهر علیه‌اش دست به چنین عملی بزند، عقلش را به همین علّت از دست می‌دهد؛ فراموشی یعنی همین. مقوله‌ی یخ‌زدگی روندی برای خود دارد، آب در درجه‌ی صفر یخ می‌زند. گاهی البته در فصلِ سرما جریانِ هوا سکون و کُندی می‌گیرد، آب فراموش می‌کند که یخ بزند. شاید پنج درجه زیرِ صفر که بیاید آن‌وقت یخ می‌زند.

امّا نکته‌ی نگفته‌ام این است که تمامِ زن‌های توی کتاب‌هایم، در هر سنّی که باشند، وجودشان سرشته از گِلِ لُل است، و به عبارتی خود از یاد بُردگانند...

 

مارگریت دوراس، توده‌ی سیاه، در کتابِ حیاتِ مجسّم،

ترجمه‌ی قاسم روبین، زمستانِ ۱۳۸۱ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱