شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در تاریکی

 

 

   ... این‌طوری‌هاست دیگر. ملال از سرِ صبح دست برنمی‌دارد از سرِ آدم. بعد می‌نشیند گوشه‌ای که مشغول کند خودش را ــ که نمی‌تواند. قوی‌تر از این‌هاست ملال. از جنسِ روز نیست؛ به غروبِ جمعه‌ای شبیه است که برق رفته و تاریکی اتاق را پوشانده. اتاق که تاریک می‌شود آدم از دست می‌رود. در تاریکی چیزها فرق دارند با روشنایی. تاریک که باشد چیزها چیزِ دیگری می‌شوند. بعد آدمی که نشسته آن‌گوشه دست دراز می‌کند به‌سوی چیزی که نیست. چیزی که هست لابد. ولی چیزی نیست که باید باشد. بعد عقب می‌کشد. تکیه می‌دهد به دیوار و چشم‌ها را می‌بندد. کاشفِ از یاد رفته‌ها می‌شود در تاریکی. این‌طوری‌هاست دیگر...

   عکس کارِ فابیو اسکارنو است؛ نوری در تاریکی.           


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها