شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

همان هميشگي ...

گاهي آدم با اين كه مي داند بعضي چيزها به كجا مي رسند و ته شان چيست باز هم مي رود سراغ شان . وقتي قرار شد بروم ديدن نمايش همان هميشگي ( كار ريما رامين فر ) خوب مي دانستم قرار ست چه چيزي را روي صحنه ببينم . كار را قبلا در جشنواره ي فجر ديده بودم و از همان موقع تلخي ش و تاريكي ش يك جورهايي به م چسبيده بود . همان موقع هم كاري نداشتم كه همه مي گفتند كار زيادي تلويزيوني ست و ميزانسن ها تياتري نيست اصلا . حق هم شايد با آن ها بود . اما خيلي وقت ست كه ديگر در قيد و بند اين چيزها نيستم و تفاوتي نمي كند براي م كه دارم تياتر مي بينم يا تلويزيون . مهم آن حسي ست كه مي زند از كار بيرون و آدم را مي كشاند به طرفي كه مي خواهد . همان هميشگي هم اين تلخي را دارد . تلخي خوبي هم دارد . اول ش پنهان مي شود پشت شوخي ها و گول مي زند . دست آخر اما تلخي مي زند بيرون و صحنه را پر مي كند . آن دعواي زن و شوهري و آن شوهري ( رحيم نوروزي ) كه شك فلسفي كرده و رفته در حمام خانه ش بست نشسته آدم خيلي تلخي ست . زن ش ( پانته آ بهرام ) دست كمي از او ندارد . اما اين وسط برادر مرد شكاك ( امير جعفري ) تلخ تر ست از همه و همه ي شوخي هاي ش تلخي فضا را بيش تر مي كند .
نمي دانم چه شده اما چند وقتي ( چند وقت ؟ ) ست كه هر كار تلخي چه داستان باشد و چه تياتر و فيلم بيش تر به مذاق م خوش مي آيد . تلخي تكه يي ست از من . جزيي ست كه هيچ جوري نمي شود و شايد نبايد فراموش ش كرد و از ياد بردش . ديدن همان هميشگي اين تلخي را در يك شب سرد پاييزي دو چندان كرد ...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :