شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

کجاست این‌جا؟

 

 

کجاست این‌جا؟ به چه فکر می‌کند این زنی که نمی‌بینیمش؟ اشک می‌ریزد یا غصّه می‌خورد؟ برای دریاسالارِ مُرده؟ یا برای خودش که هنوز نمرده؟ چه نسبتی دارد این زن با دریاسالارِ مُرده؟ چیزی نمی‌دانیم. قرار نیست بدانیم. قرار است شاهدِ مرثیه‌ی دریاسالارِ مُرده باشیم. کجا مُرده این دریاسالار؟ روی عرشه‌ی کشتی یا در خانه؟ روی آب یا روی خاک؟

نمی‌دانیم. هیچ نمی‌دانیم. فرقی نمی‌کند کجا مُرده این دریاسالار. چشم‌ها را بسته. مُرده. نیست دیگر. مثلِ هر آدمی که روزی بوده و حالا نیست.

حالا زنی هست که این‌جا نشسته. زنی هست که اشک می‌ریزد. غصّه می‌خورد. حالا که نیست سختی هست. سختی تحمّل می‌خواهد. صبر می‌خواهد. بازگشتی در کار نیست. انتظار بیهوده است. باقیِ عمر را می‌شود همین‌جا نشست. نشست و اشک ریخت. نشست و غصّه خورد. یک روز و یک هفته و یک ماه و یک سال. دریاسالار مُرده است. باید مرثیه‌ای برایش خواند. باید مرثیه‌ای به یادش نواخت.‌

این مرثیه‌ای برای دریاسالارِ مُردهی جک وتریانو است.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱