شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

وقتی کسی آدم را نمی‌بیند دیگر چه احتیاجی است آدم به سرفه بیفتد...

 

 

کریستین برای اوّلین‌بار سیگاری آتش زده و کشیده و سرفه کرده و احساس کرده که بری را دوست دارد،‌ و حتا این‌که همیشه دوست داشته. اصلاً فهمیده که با تنها کسی که دوست دارد فقط یک ساعت دیگر می‌تواند بگذراند. برای همین همان‌جا نشسته کنار بری، و برای این‌که به «آن» فکر نکند،‌ یا یادش برود که بری دارد به «آن» فکر می‌کند سیگارِ دوّم را هم آتش زده و کشیده. بعد هم سعی کرده به سرفه بیفتد و افتاده. دود سیگارِ «گلواز» را تند فرو داده و سرفه کرده،‌ خیلی، آن‌قدر که بری فکر کرده اشک‌هایش بر اثر سرفه کردن است و دود. دیگر چه می‌توانسته بکند؟ بعدش چی؟ بعد که بری رفته، سوار قطار شده؟ بعد که کریستین دیگر دستمال سفید بری را ندیده؟

یک دسته‌ی بزرگ گل گلایل خریده و برگشته خانه،‌ با تاکسی. می‌دانسته که باید از سرِ سه وعده غذایش بگذرد، امّا دسته گل را خریده و با تاکسی برگشته و گل را گذاشته توی لیوان آب‌خوری پلاستیکی‌اش. بعد هم نشسته روی یکی از همان دو صندلی، و رو به پنجره‌ی باز. بری بسته‌ی سیگارش را فراموش کرده بوده. فقط سه سیگار داشته،‌ سیگار بی‌فیلتر. نکشیده. دلش نمی‌خواسته باز سرفه کند. وقتی کسی آدم را نمی‌بیند دیگر چه احتیاجی است آدم به سرفه بیفتد، کریستین سرفه کند؟ چراغ اتاقش را روشن نکرده. رو به پنجره ـــ گفتم ـــ نشسته و گریه کرده. و بعد؟


هوشنگ گلشیری، کریستین و کید، کتابِ زمان، ۱۳۵۰، صفحه‌های ۲۹ و ۳۰ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱