شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

نشانی از شر


 

توجّه: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید!

 

می‌شود از این‌جا شروع کرد که رازِ آدم‌ها را گاه و بی‌گاه می‌شود از صورت‌شان فهمید؛ از چشم‌های نگران و ترسیده‌شان، یا از رنگِ پریده‌ی صورتی که خبر از حالِ ناخوش‌شان می‌دهد؛ از رازی که پنهان کرده‌اند و هر لحظه‌ای که می‌گذرد ترس از کشفِ حقیقت و افشای راز حال‌شان را ناخوش‌تر می‌کند.

امّا دِکستر مورگان نمونه‌ی‌ تمام ‌و کمال آدم‌هایی ا‌ست که رازِ پنهان‌شان را نمی‌شود از صورت‌شان فهمید و هیچ معلوم نیست که پُشتِ این ظاهرِ عادی و معمولی، پُشتِ این رفتارهای کاملاً انسانی، پُشتِ این کم‌روییِ مُفرط و گوشه‌نشینی، این حجب و حیای مثال‌زدنی، قاتلی پنهان شده است که دور از چشمِ دیگران و بی‌اعتنا به قانونِ عمومی، در محکمه‌ی شخصی‌اش هم دادستان است و خک قاضی و بعدِ دستگیریِ متّهم حکم به مجرم بودنش می‌دهد و حکمش را هم به‌ سرعتِ برق و باد اجرا می‌کند تا دنیا را از شرّ بدی‌ها و ناخالصی‌ها خلاص کند.

این دِکستر مورگانی که آداب و رسومِ اجتماعی و شیوه‌ی معمول و مرسومِ زندگی را درست ‌و حسابی نمی‌داند و مردم‌گریزیِ ذاتی‌‌اش عملاً باعث شده است خیلی‌ها نادیده‌اش بگیرند و باور نکنند که او همان هیولایی ا‌ست که اگر کسی از هویّت‌ و کارنامه‌‌ی پُرخون‌اش باخبر شود لابد در کُشتن‌اش، یا دست‌کم اسیرکردن‌ و سپردن‌اش به دستِ قانون لحظه‌ای درنگ نمی‌کند.

امّا آدم‌هایی هم هستند که دوست دارند بابِ رفاقت را با چُنین آدمی باز کنند؛ بس‌که خونگرم و دوست‌داشتنی به‌نظر می‌رسد؛ محجوب و سربه‌زیر و آداب‌دان. ممکن است دیگران بنشینند پیشِ دِکستر مورگان و سفره‌ی دل‌شان را پیش او باز کنند و رازهای پنهان‌شان را با او در میان بگذارند، امّا دِکستر مورگان کسی را ندارد تا برایش توضیح بدهد که واقعاً چه‌جور آدمی ا‌ست و نمی‌تواند برای کسی توضیح بدهد که در محکمه‌ شخصی‌اش هم دادستان است و هم قاضی و نمی‌داند چگونه باید برای دیگران توضیح دهد که چرا بعضی آدم‌ها را با دقّتی هنرمندانه (هنری مثال‌زدنی) می‌کُشد و قطعه‌قطعه می‌کند و گوشه‌ای می‌اندازد که دستِ کسی بهش نرسد.


 

و قاعدتاً کسی هم از بینِ این آدم‌ها باور نمی‌کند این مردِ خوش‌طینتی که در آزمایشگاهِ اداره‌ی پلیسِ میامی سرش به کارِ خودش (آزمایشِ خون) گرم است، آدم‌هایی را می‌کُشد که اگر زنده بمانند و به کارهای‌شان ادامه دهند، دنیا را رو به تباهی می‌برند و دنیایی که رو به تباهی برود جای خوبی برای زندگی نیست.

این است که دِکستر مورگان درواقع دارد (به‌زعمِ خودش)‌ جانِ دیگران را نجات می‌دهد، دنیا را از دستِ این آدم‌ها نجات می‌دهد و آن‌ها را از شرّ خلاف‌کارهایی که به‌هردلیل دارند این‌سوی میله‌های زندان دنیا و آدم‌ها را به نابودی می‌کشانند در امان نگه می‌دارد، بی آن‌که مطمئن باشد کسی از او بابتِ این تلاش‌ها تقدیر خواهد کرد و دروغ چرا؛ مطمئن است اگر دیگران از رازش باخبر شوند او را به جای خلاف‌کارها آن‌سوی میله‌های زندان می‌اندازند؛ چرا که به چشمِ دیگران محاکمه و اعدامِ خلاف‌کارها قانونی نبوده و ای‌بسا عدالت رعایت نشده است.

درعین‌حال، نکته‌ی اساسی مجموعه‌ی دِکستر، مادّه‌ی‌ حیات‌بخشِ قرمزی ا‌ست به‌نامِ خون که قاعدتاً در رگ‌های هر آدمی جریان دارد و بدونِ این خون و بدونِ جریان داشتنش آدمی زنده نیست و ظاهراً پیوندِ آدم‌ها را همین مادّه‌ی حیات‌بخشِ قرمز است که محکم‌تر می‌کند و آدمی مثلِ دِکستر مورگان با این رازِ مگو، همیشه پیش از آن‌که با ضرباتِ بی‌امانش جان را از تنِ موجودی بیرون کشد که به گمانش لیاقتِ زندگی در این دنیا را ندارد و بعد جسمِ بی‌جانش را در کیسه‌های زباله پنهان کند، قطره‌ای خونِ او را به‌رسمِ یادگار، روی شیشه‌های کوچکِ آزمایشگاهی ثبت می‌کند و می‌گذارد در جعبه‌ای چوبی که برای این مجموعه‌ی شخصی تدارک دیده است؛ فهرستِ بلندبالای همه‌ی آن‌ها که در این محکمه‌ی شخصی محاکمه و اعدام شده‌اند.



 

امّا این‌ها روزمرّگی‌های آدمی به‌نام دِکستر مورگان محسوب می‌شوند، نه مصائبِ زندگی‌اش. مصیبتی اگر هست، جدال‌های ناخواسته‌ای ا‌ست که گاه و بی‌گاه زندگی‌اش (یا هوّیت‌اش) را تهدید می‌کنند؛ آدم‌هایی که از رازِ مگوی بزرگ‌اش سر درمی‌آورند و می‌خواهند او را آن‌گونه که هست به دیگران نشان دهند؛ نه آن‌گونه که خود می‌نمایاند. و عاقبت چُنین آدم‌هایی چیست؟ قاعدتاً به گور بردنِ این راز.

این است که دِکستر مورگان گاهی چاره‌ای ندارد جز این‌که در محکمه‌ی شخصی‌اش به پرونده‌ی این مردمانِ کنجکاو رسیدگی کند و به هیأتِ قابیلی سنگ‌دل درآید و هابیلی را از پای درآوَرَد که البته بویی پاکی و معصومیت نبرده است. پس این حکایتِ هابیل و قابیل نیست که هربار می‌بینیمش، حکایتِ این است که دو قابیل در اقلیمی نمی‌گُنجند و یکی به‌هرحال آن‌دیگری را زیرِ خاک می‌فرستد تا رازِ بزرگ از پرده بیرون نیفتد.

امّا علاوه‌براین، آن‌چه دِکستر مورگان می‌‌آموزد این است که فرستادنِ آن دیگری زیرِ خاک، یا در اعماقِ دریا، کافی نیست؛ باید خیالِ او را هم به خاک سپُرد تا تدفینِ مرده تمام‌ و کمال انجام شود. مواجهه‌ی‌ دِکستر مورگان با دیگران هم چندان بهتر از این نیست؛ چه آن پلیسی که به‌خیالش فقط خودش حق دارد محکمه‌ای شخصی داشته باشد و دیگران را محکوم کند، چه آن شهرآشوبی که انگار از فرطِ دل‌سپردن به دِکستر مورگان می‌خواهد او را اسیرِ قانون کند و چه آن مردِ قانونی که خودش را پاک جلوه می‌دهد و طوری از دِکستر مورگان سوءاستفاده می‌کند که این مردِ محجوبِ خون‌ریز می‌فهمد دنیا پُر از هیولاهایی ا‌ست که زیرِ ظاهر انسانی‌شان شرارت موج می‌زند؛ هیولاهایی که باید از پا درآوردشان.

و البته خودِ دِکستر مورگان با این دیگران تفاوت دارد؛ چرا که صاحبِ قلبی از طلا است، مهربان است و به نوعِ بشر می‌اندیشد. امّا این‌ها کافی ا‌ست برای کُشتنِ دیگران؟ مسأله این نیست، وسوسه این است.

دِکستر البته فیلم است، داستان است، واقعیت نیست و خیالِ محض است، امّا به‌هرحال برگرفته است از ذهنیتِ شماری از ابناءِ بشر که نگرانِ نابودیِ نوعِ بشرند و به‌خیال‌شان هر آدمی وظیفه دارد سیاهی‌ها را بزداید؛ ولو این‌که دیگران را به قعرِ دریا یا زیرِ خاک بفرستد.

این است که دِکستر مورگان در مقامِ هنرمندی گوشه‌گیر، آثارِ هنری‌اش را در خفا خلق می‌کند؛ خونی که در نتیجه‌ی قتل به دوروبرش می‌پاشد، کم از تابلوهای آبستره‌ای نیست که گاه و بی‌گاه روی دیوارِ نگارخانه‌ها جا خوش می‌کنند و مردمان با دیدن‌شان لب به تحسین می‌گشایند!



 

چُنین است که حکایت‌های اخلاقی گاهی هول‌ و هراسی را به دلِ آدمی می‌اندازند که وصفش هیچ آسان نیست و مجموعه‌‌ی دِکستر چُنین حکایتی ا‌ست؛ حکایتِ آن‌که جانِ دیگران را می‌گیرد تا عُمرِ دنیا را دوچندان کند.

چه راهِ خوفناکی را طی می‌کند دِکستر مورگان...

مجموعه‌ی تلویزیونیِ دِکستر 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱