شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پایانِ یک پیوند

 


 

   در قلبِ آدمی جاهایی هست که هنوز به وجود نیامده‌اند و رنج به‌درونِ آن‌ها می‌رود تا بدان‌ها هستی بخشد.

لئون بلوآ

   برچسب‌ها همیشه دست‌وپاگیرند؛ مزاحمند؛ می‌چسبند و رها نمی‌کنند و لابد برای همین بود که گراهام گرین همیشه به خواننده‌های داستان‌هایش توصیه می‌کرد در مواجهه با داستان‌هایش از هر برچسبی پرهیز کنند؛ به‌خصوص برچسبِ وسوسه‌برانگیزی مثلِ کاتولیک، و سعی نکنند این داستان‌ها را از منظرِ مذهبِ کاتولیک ببینند. با این همه، ظاهراً، کسی توصیه‌های گراهام گرین را جدّی نگرفت و چه در سال‌هایی که زنده بود و می‌نوشت و چه در سال‌های پس از مرگش، کاتولیک بودن، برچسبِ همیشگیِ کارهایش شد؛ رمان‌هایی که آشکارا رنگ‌وبوی کاتولیک داشتند؛ هرچند آن‌چه می‌نوشت گاه و بی‌گاه به مذاقِ کاتولیک‌ها خوش نمی‌آمد و گاه و بی‌گاه چاره‌ای غیرِ این نداشتند که کتاب‌خوان‌های کاتولیک را از خواندنِ رمان‌های او برحذر دارند؛ بیش‌تر به این دلیل که گراهام گرین در نوشتن رحم نداشت و آن‌چه می‌نوشت ادبیات بود؛ بی‌اعتنا به هر عقیده و آیینی. کاتولیک‌ها بر این باور بودند که شک در اصول روا نیست و آن‌چه در همه‌‌ی این سال‌ها گفته‌اند در شمارِ فرض‌های ابدی‌‌ست، امّا گراهام گرین در اصول شک می‌کرد. قطعیتی اگر هست این است که شک باید کرد؛ که هیچ‌چیز قطعی نیست. از دلِ این شک بود که به‌جست‌وجوی یقین برمی‌آمد و جدالِ شک و ایمان، به مرور، یکی از اساسی‌ترین مایه‌های رمان‌هایش شد. فرقی هم نداشت که داستان از کجا شروع می‌شود و به کجا می‌رسد. مهم آدمی بود که شک می‌کرد. به دیده‌ی تردید می‌نگریست و پی راهی می‌گشت برای رهایی از موقعیتی که اسیرش شده بود.

   و این موقعیت انگار در نیمه‌ی اوّلِ قرنِ بیستم بیش‌تر بود؛ سال‌هایی که سرگذشتِ مردمانش انگار به سرگذشتِ مردمانِ تراژدی‌های شکسپیر شبیه بود، آدم‌کشی و آدم‌فروشی کارِ روزمرّ‌ه‌ی آن‌ها بود که می‌خواستند چند روزی بیش‌تر از دیگران زنده بمانند و برای زنده ماندن انگار چاره‌ای نداشتند غیرِ این‌که قیدِ انسانیت را بزنند و اعتنایی به آن‌چه اصولِ زندگی نام گرفته نکنند. هر کسی انگار دلیل و بهانه‌ای برای کارهایش دارد و هیچ دلیل و بهانه‌ای انگار مهم‌تر از این نیست که آدمی میلِ به زیستن دارد و پیِ راهی برای خلاصی از دستِ مرگ می‌گردد؛ حتّا اگر این راه کشتنِ دیگری و ترجیحِ خود بر او باشد. همین است که از مردِ درون تا منطقه‌ی بی‌طرف (کتاب‌های اوّل و آخرش) شخصیت‌های اصلیِ رمان‌های گرین درست در لحظه‌ای که انگار چیزی برای شک کردن نیست، درست در لحظه‌ای که باید همه‌چیزِ دنیا را تاب آورد و باور کرد که دنیا از اوّل همین بوده و تا آخر همین خواهد بود، به همه‌چیز شک می‌کنند و قطعی نبودنِ همه‌چیز را به رخ می‌کشند و با پرسش‌های مکرّر، دنیا را به کامِ آن‌ها که یقین را به شک ترجیح داده‌اند تلخ می‌کنند. دیگری را می‌فروشند تا نانی برای خود دست‌وپا کنند. تا سکّه‌ای به دست بیاورند. تا از بندگی درآیند و بر تختِ سلطنتی بنشینند که هیچ معلوم نیست تا کِی می‌پاید و تا کِی او را از این تخت به زیر می‌کشند. خیانت است که دنیا را پیش می‌بَرَد و مردمانِ این دنیا آدابِ خیانت را بیش از هر چیزِ دیگری آموخته‌اند. همین است که وقتی قدرت و جلال/ قدرت و افتخار را می‌نویسد و به مذاقِ کتاب‌خوان‌های انگلیسی‌زبان خوش می‌آید، سرگذشتِ کشیشی که دمی از نوشاک دل نمی‌کَنَد و انگار لذّتِ دنیا را با هیچ‌چیز عوض نمی‌کند سخت به مذاقِ کلیسانشینان تلخ می‌آید. چگونه ممکن است مردانِ خدا دل در گروِ دنیا و اسبابِ دنیا بنهند و از خویشتنِ خویش بگریزند و پای در راهی بگذارند که راهِ صواب نیست؟ چگونه ممکن است یهودا هم درست به اندازه‌ی مسیحی که رو در رویش ایستاده حق داشته باشد؟

   امّا حقیقت این است که رمان‌های گراهام گرین بازتابِ روایتِ ازلی/ ابدیِ تصویری‌ست که از سالیانِ دور در عهدِ جدید آمده و گریزی از آن نیست: مسیح و یهودایی که رو در روی هم ایستاده‌اند و پنجه در پنجه‌ی هم افکنده‌اند؛ هرکدام به امیدی و آرزویی. پایانِ روایتِ عهدِ جدید داستانی‌ست که بر هر سرِ بازاری هست: «شیطان در یهودای مسمّا به اسخریوطی، که از جمله‌ی آن دوازده بود، داخل گشت و او رفته با رؤسای کهنه و سردارانِ سپاه گفت‌وگو کرد که چگونه او (مسیح) را به ایشان تسلیم کند. ایشان شاد شده، با او عهد بستند که نقدی به وی دهند. و او قبول کرده، درصددِ فرصتی برآمد که او را در نهانی از مردم به ایشان تسلیم کند.» (انجیلِ لوقا) و البتّه پیش از آن عیسا در شامِ آخر می‌گوید که «یکی از شما مرا تسلیم خواهد کرد. پس شاگردان به یک‌دیگر نگاه می‌کردند و حیران می‌بودند که این‌را درباره‌ی که می‌گوید؟ و یکی از شاگردانِ او بود که به سینه‌ی عیسا تکیه می‌زد و عیسا او را محبّت می‌نمود. شمعونِ پطرس بدو اشاره کرد که بپرسد درباره‌ی که این‌را گفت. پس او در آغوشِ عیسا افتاده، بدو گفت خداوندا کدام است؟ عیسا جواب داد آن است که من لقمه را فرو برده بدو می‌دهم. پس لقمه را فرو برده، به یهودای اسخریوطی پسرِ شمعون داد. بعد از لقمه، شیطان در او داخل گشت. آن‌گاه عیسا وی را گفت آن‌چه می‌کنی، به‌زودی بکن. امّا این سخن را احدی از مجلسیان نفهمید که برای چه بدو گفت.» (انجیلِ یوحنّا)

   و رمان‌های گراهام گرین اگر مرجعی داشته باشند و اگر ریشه‌شان به جایی برسد، آن مرجع و ریشه همین تکّه‌های عهدِ جدید است و حکایتِ دو مرد که یکی آن دیگری را به بهای اندکی می‌فروشد تا خود سهمی بیش‌تر از این دنیا ببرد. تفاوتی اگر هست در ظاهرِ مردمان است؛ در آشناییِ دیگران با او و چنین است که کشیشِ نوشاک‌خوارِ قدرت و جلال/ قدرت و افتخار وقتی از مسیح می‌گوید و خداوند را به یاد می‌آورد حالِ دیگری دارد و سرگذشتش بیش از آن‌که رنگ‌وبوی یهوداوار داشته باشد، مسیح و مصائبش را به یاد می‌آورد؛ مردی که باید این مصائب را تاب بیاورد تا روحِ خود و مردمانش را تطهیر کند.

   و این رنج و عذابِ ابدی انگار مایه‌ی پُررنگِ دیگری‌ست در رمان‌های گرین و نقطه‌ی اوجش شاید پایانِ یک پیوند باشد؛ شاه‌کارِ بی‌مانندی که مرزِ باریکِ شک و ایمان را چنان به تماشا می‌گذارد که انگار به سلامت گذشتن از این مرزِ باریکِ کارِ هرکسی نیست و انگار کسی ضمانتی نداده است که به سلامت گذشتن از این مرزِ باریک نقطه‌ی پایانِ کار است. کار شاید از این نقطه شروع می‌شود. یا دست‌کم این شروعِ دیگری‌ست؛ همان‌قدر وسوسه‌برانگیز و همان‌قدر پُرخطر. معجزه‌ای رخ می‌دهد و در نتیجه‌ی معجزه است که آدمی پیوندی زمینی را به یک‌سو می‌نهد و دل به پیوندی دیگر می‌دهد؛ پیوندی آسمانی که چاره‌‌اش گسستن از زمین و مردمانِ آن است.

   و باز همین مرزِ باریکِ شک و ایمان است که در مردِ سوّم سر برمی‌آورد و آشکارا داستانِ مسیح و یهودا را به یاد می‌آورد؛ حکایتِ دو مرد که یکی آن دیگری را به بهای اندکی می‌فروشد تا خود سهمی بیش‌تر از این دنیا ببرد. امّا نکته این است که مسیحِ مردِ سوّم مسیحِ عهدِ جدید نیست؛ مردی‌ که دستش به خونِ کودکانِ بخت‌‌برگشته آلوده است.

   همین است که عاطفه‌ی از دست رفته‌ی مردمانِ مردِ سوّم بعدتر در منطقه‌ی بی‌طرف و دستِ بیگانه از نو به چشم می‌آیند؛ جایی که سیاست حکم براند و سیاست‌مدارن آدابِ زندگیِ مردمان را از نو تعریف کنند، چیزی به‌نامِ انسانیت وجود ندارد. آن‌چه هست، آن‌چه به چشم می‌آید صرفاً تلاشی‌ست برای بودن، برای ماندن و تاب‌آوردنِ این زندگیِ نومیدانه‌ای که هیچ معلوم نیست راه به کجا می‌برد و عاقبتش چه خواهد بود.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱