شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بي اعتنايي


اين هم داستان ديگري از فرانتس كافكا ، يكي ديگر از همان داستان هايي كه ترجمه شد اما چاپ نشد . اين يكي را خودم خيلي دوست دارم ؛ دليل ش هم يك جورهايي شخصي ست . بگذريم كه عجب نگاه تيزبيني دارد اين كافكا . پس بخوانيد داستان بي اعتنايي را :


هر وقت دختر زيبايي را مي بينم ، مي گويم : « لطف مي كنيد با من بياييد» او هم بي اعتنا از كنارم رد مي شود ، منظور دختر لابد اين ست كه : « شما شاهزاده يي مشهور نيستيد ، امريكايي يي با شانه هاي پهن و قامتي سرخ پوستي نيستيد ، با چشم هايي صاف و ملايم ، با پوستي كه رودخانه ي روان و نسيم سبزه زاران نوازش ش كرده ، شما به درياهاي گسترده يي كه نمي دانم كجا بايد نشاني شان را يافت ، سفر نكرده ييد و بر آب آن درياها قايقي نرانده ييد. بنابراين ، من ـ دختري كه اين قدر زيبايم ـ چرا بايد با شما بيايم ؟ »
« از ياد نبريد كه شما هم بر كالسكه يي نرم سوار نيســتيد ، كه پيچ وتاب بخوريد و از خيابان عـبور كنيد . نوكراني را هم نمي بينم كه با جامه هاي فاخر ، همراهي تان كنند ، يا مرداني را كه لب به ستايش شما باز كرده باشند و در صفي منظم ، در نيم دايره يي حتا ، پشت سرتان قدم بردارند . بالاتنه تان خوب در لباس جا گرفته ، پاهايتان اما تلافي ش را درآورده اند . لباسي به تن داريد از تافته ، با چين هايي از پليسه ، كه پاييز گذشته ، مايه ي مسرت ما بود ، با اين همه ، ـ و با اين خطر مرگي كه به تن داريد ـ ، گاهي به زور لبخندي را به لب مي آوريد . »
« بله ، هردوي ما حرف درستي مي زنيم ، و براي آن كه به صورتي انكار ناپذير ، اين واقعيت را درك نكنيم ، بهتر ست ، هركدام ، تنهاي تنها به خانه برويم . »

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :