شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پای‌بندی‌های انسانی

 

 

 

   تخصّصِ ویژه‌ی لوک بسون انگار از این شاخه به آن شاخه پریدن است؛ سخت است از فیلم‌هایی که روزگاری محبوب‌القلوبِ منتقدان و تماشاگران بوده‌اند رسیدن به فیلم‌هایی که نه تماشاگران علاقه‌ای به آن‌ها نشان می‌دهند و نه منتقدان حوصله‌ی نوشتن درباره‌شان را دارند. همین است که لوک بسون را بارها به گفتنِ این جمله کشانده است این فیلم را می‌سازد و بعد از سینما خداحافظی می‌کند. امّا هر سال که فیلمِ تازه‌ای را روی پرده‌ی سینماها می‌فرستد زیرِ قولش می‌زند و بهانه‌ای برای شکستنش پیدا می‌کند. انگار مهم نیست برایش که چه فیلمی می‌سازد؛ مهم این است که چیزی بسازد و در مقامِ کارگردان یا تهیه‌کننده سود کند و نامش از یادِ تماشاگرانِ سینما فراموش نشود.

   و این فراموش نشدن انگار به هر قیمتی ممکن است و هیچ قیمتی انگار بالاتر از این نیست که نامش را کنارِ نامِ یکی از مشهورترین سیاست‌مدارانِ دنیا بنشاند؛ کنارِ آنگ سان سو چیِ برمه‌ای که در همه‌ی این سال‌ها در حصرِ خانگی بوده و دو دهه‌ی مهمِ زندگی‌اش را زیرِ سقفی گذرانده که راه به جایی نداشته و نگهبان‌های مسلّحی از بام تا شام چشم از او برنمی‌داشته‌اند که نکند بانو هوسِ شورشِ عمومی به سرش بزند و مردمانِ طرفدارش را به خیابان‌ها بکشاند و از آن‌ها بخواهد که تا رسیدن به آزادی دست از مبارزه برندارند. امّا بانوی برمه‌های‌ها (ظاهراً این لقبی است که مردمانِ آن کشور به آنگ سان سو چی بخشیده‌اند) انگار در شمارِ مهربان‌ترین و آرام‌ترین سیاست‌مدارانِ دنیا است؛ آن‌که از حقّ خود می‌گذرد امّا از حقّ مردمانی که او را انتخاب کرده‌اند نمی‌گذرد. هیچ‌چیز برای این زن شخصی نیست. زندگی‌اش عرصه‌ی آشنایی با دیگران است؛ با مردمانی که بودن‌شان فرصتی است برای او تا امید و ایمانش را از دست ندهد؛ آن هم در زمانه‌ای که نومیدی نقلِ زبان‌ها است و مردمانی که هنوز به آینده ایمان داشته باشند اندک‌ و کم‌شمارند.

   برای بانو کارِ سختی نیست که عطای ماندن در برمه‌ی نظامی را به لقایش ببخشد و قیدِ همه‌چیز را بزند و رحلِ اقامتر ا برای همیشه در لندن بیفکند؛ کیلومترها دور از برمه و مردمانش و به برکتِ همین دوری زندگیِ آرامی با فرزندان و همسرش داشته باشد، امّا آنگ سان سو چی چنین زنی نیست و مهرِ مردمانِ برمه، یا حسّ وظیفه و نگرانی از آینده‌ی آن‌ها است که وامی‌داردش به ماندن؛ به این‌که حتّا وقتی خبرِ بیماری همسرش را می‌شنود، ترجیح دهد بماند و اجازه ندهد او را برای همیشه از کشورش بیرون کنند؛ حتّا به قیمتِ زندانی شدن در خانه، به قیمتِ دوری از دیگران و حصرِ خانگی.

    سرگذشتِ آنگ سان سو چی را در این سال‌ها آن‌قدر گفته‌اند و درباره‌ی عظمت و طبعِ والایش نوشته‌اند که هر داستانِ دیگری انگار تکراری به نظر می‌رسد و داستانِ فیلمِ تازه‌ی لوک بسون هم همین‌قدر تکراری است؛ داستانِ ایثار و از خود گذشتگی زنی که حقیقتاً بانوی آهنین است و از هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌ترسد و بر این باور است که باید حق را به صاحبانِ حق برگرداند؛ به مردمانی که روزگاری او را انتخاب کرده‌اند. همه‌ی داستان همین مبارزه است برای رسیدن به هدف و از این نظر سرگذشتِ آنگ سان سو چی را می‌شود با سرگذشتِ همه‌ی سیاست‌مدارانِ نیکوخصالِ دیگری مقایسه کرد که پیش از این داستانِ زندگی‌شان روی پرده‌ی سینما آمده است. این است که طبعِ والا و نیکوییِ بی‌حد و خوش‌خویی و خوش‌خلقیِ بانوی برمه‌ای فرقِ زیادی ندارد (مثلاً) با نلسن ماندلای افریقایی؛ هر دو انسانند و هر دو پای‌بندی‌های انسانی را بر خواسته‌های شخصی‌اش ترجیح داده است. هر دو آموخته‌اند که بزرگ‌ترین پشتوانه و سرمایه‌ی هر سیاست‌مدار مردمانی هستند که این سیاست‌مداران را انتخاب می‌کنند و هیچ سیاست‌مداری بدونِ پشتوانه‌ی مردم به جایی نمی‌رسد.

   و نکته‌ی دیگر انگار این است که آنگ سان سو چی هم مثلِ سیاست‌مدارِ مردم‌دارِ دیگری به مرور ساخته می‌شود و این ساخته شدن انگار نسبت و ربطِ مستقیمی دارد با تماس‌های مردمی؛ با دیدنِ مردم و با سر درآوردن از رنج و غمی که سال‌ها است دست از سرشان برنمی‌دارد. هیچ‌کس از روزِ اوّل آدابِ چنین سیاست‌ورزی‌ای را نمی‌داند. کم‌کم می‌فهمد که چه باید کرد و از چه چیزهایی باید پرهیز کرد. و در فاصله‌ی همین‌ها است که روحِ آدمی شکل می‌گیرد و عظمتی در وجودش نمایان می‌شود که مایه‌ی حیرتِ دیگران است. از روحِ آدمی اگر حرف می‌زنیم بی‌شک به یاد داریم که آنگ سان سو چی پیروِ بودا است و «زیستن رنج است» در شمارِ مهم‌ترین آموزه‌های او؛ آموزه‌ای که به قولی همه‌ی آن چیزی است که بودا از پیروانش خواست. بی رنج نمی‌توان زندگی را ادامه دهد و رنج اگر نباشد نمی‌شود روحِ آدمی را صیقل داد و آب‌دیده کرد. گذرِ سال‌ها است که آدمی را با رنج‌های بزرگ‌تر آشنا می‌کند و هربار رنجی عظیم‌تر از رنج‌های قبل بر سرش نازل می‌شود تا قدر بداند. از این نظر همه‌ی زندگیِ بانو انگار مصداقِ همان آموزه‌ی بودا است و انگار گذرِ زمان است که او را آرام و آرام‌تر می‌کند؛ بانوی صلح‌طلبی که سرِ جنگ ندارد و همه‌ی آن‌چه برای مردمِ کشورش می‌خواهد آزادی و دموکراسی است؛ چیزهایی که سال‌ها است از آن‌ها دریغ شده.  

    امّا میشل یئو، بازیگرِ نقشِ بانو، انگار نقشی مهم‌تر از لوک بسون به عهده داشته است؛ زنی که باید در نقشِ زنی دیگر ظاهر شود؛ زنی که دیگران می‌شناسندش و هزاران تصویر و صدا از او موجود است. سخت است نقشِ چنین زنی را بازی کردن و سخت است خود را به جای او به تماشاگران باوراندن. امّا میشل یئو انگار از پسِ چنین کاری برآمده است. با دیدنِ این زنی که خلاصه‌ی آرامش است و تنهایی‌اش را تاب می‌آورد و دَم نمی‌زند و شکایتی از هیچ‌چیز نمی‌کند، می‌شود به این اندیشید که آنگ سان سو چیِ حقیقی هم این‌همه مصائب را تاب آورده و این اوقاتِ ناخوش را به اوقاتِ خوش بدل کرده است؛ به روزهای تاب آوردنِ سختی‌ها به امیدِ روزی که آزادی از راه می‌رسد و شادیِ آزادی است که آدمی را زنده نگه می‌دارد.

   بانو فیلمِ مهمی نیست قاعدتاً؛ شبیه همه‌ی فیلم‌های دیگری است که قهرمان‌های ملّی را به تصویر می‌کشند امّا اهمیتی هم اگر داشته باشد هم‌زمانیِ نمایشِ عمومیِ آن است با روزهای خوشِ آنگ سان سو چی؛ روزهایی که بالأخره اجازه‌ی خروج از کشور پیدا کرد و توانست نماینده‌ی مردمی باشد که او را انتخاب کرده‌اند. قهرمان‌ها همیشه محبوبِ سینما بوده‌اند و قهرمان‌های ملّی محبوب‌تر. با این همه، برنده‌ی فیلمِ بانو انگار لوک بسون است که هرچند فیلمش محبوبِ منتقدان نشده است، امّا تماشاگرانی در این‌سو و آن‌سوی دنیا پیدا کرده و چیزهایی را که به واسطه‌ی فیلم‌های اخیرش از دست داده با روایتِ زندگیِ آنگ سان سو چی از نو به دست آورده است. ساختِ چنین فیلمی بیش‌ از هر چیز جسارت می‌خواهد؛ جسارتِ روبه‌رو شدن با قهرمانی که بدل به اسطوره‌ای جهانی شده است و ورود به دنیای اسطوره‌های زمینی و خدشه وارد نکردن به آن‌ها کار سختی است.

   حقیقت این است که بانو را در خوش‌بینانه‌ترین شکلِ ممکن می‌شود در شمارِ فیلم‌های متوسّط جای داد؛ فیلم‌هایی که ساخته می‌شوند تا پیامی انسانی را منتقل کنند؛ پیامی که این روزها از شبکه‌های مختلفِ تلویزیونی و اینترنتی هم شنیده می‌شود: طلبِ صلح و بخشیدنِ دیگران و رواداریِ انسانی و پای‌بندی به آن‌چه زمینه‌سازِ صلح در دنیا است و دوری از جنگ و همه‌ی این مفاهیمِ بشردوستانه‌ای که در گذرِ زمان ارزش و اهمیت‌شان بیش‌تر شده است. فرقی نمی‌کند این پیام را در خبرهای شبکه‌ای تلویزیونی ببینیم و بشنویم یا در فیلمِ تازه‌ی لوک بسون که ظاهراً فروتنانه‌ترین فیلمِ این کارگردانِ پول‌سازِ فرانسوی است. و کاش فیلمِ بهتری ساخته بود لوک بسون تا تصویرِ آنگ سان سو چی در سینما ماندگارتر شود. از آینده که کسی خبر ندارد، امّا شاید روزی و روزگاری فیلمِ دیگری درباره‌ی این بانوی برمه‌ای بسازند و شاید آن فیلم دیدنی‌تر از این فیلم باشد؛ دست‌کم سینمایی‌تر باشد...

   بانو، ساخته‌ی لوک بسون

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱