شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بگذارید ملال مکتوم بماند...

 

 

شب است.

در نورِ چراغ مردِ مسافر می‌نویسد.

نامه را کنار می‌گذارد، همان‌طور می‌ماند.

روبه‌رویش جاده‌ی خالی‌ست، و در پسِ جاده ویلاهای روشن، و باغ‌ها. دورتر از باغ‌ها توده‌ی درهم‌فشرده، دور از دید، اس‌تالایِ قدبرافراشته.

نامه را برمی‌دارد، می‌نویسد:

”اس تالا، ۱۴ سپتامبر.

دیگر نیایید، نیایید. برای بچّه‌ها هم، محضِ توجیه، یک چیزی بگویید.“

دست لحظه‌ای می‌مان از نوشتن. بعد:

”اگر نتوانستید برای‌شان توضیح دهید، بگذارید به‌عهده‌ی تخیّلِ خودشان.“

قلم را می‌گذارد، بعد برمی‌دارد:

”تأسّف نخورید، اصلاً. بگذارید ملال مکتوم بماند، حسّاسیت نشان ندهید، قبول کنید که بالأخره هم‌عنانِ ــ لحظه‌ای دست از روی کاغذ می‌آید بالا، بعد دوباره می‌نویسد ــ عقل خواهید شد.“

مردِ مسافر نامه را کمی پس می‌راند.

از اتاقش می‌آید بیرون.

اتاق روشن می‌ماند، بی‌حضورِ کسی.

 

مارگریت دوراس، عشق، ترجمه‌ی قاسمِ روبین، چاپِ اوّل، پاییزِ ۱۳۷۹، انتشاراتِ نیلوفر     

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱