شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

وقتی رسیده بود که فرصت گذشته بود و خانه خالی بود...

 

 

... لطفی نداشت رفتن در تاریکی به خانه‌ای که پیدا بود دیگر خراب و خالی بود. شب دیگر رسیده بود، و غارت‌گران می‌آمدند و می‌بردند. تاریک بود و روشناییِ چراغ‌ها نمی‌آمد. شب شهر را در تاریکی گذاشتند، شهر را قرق کردند. نوری نماند و چراغی نبود و رفت‌وآمد هم ممنوع و غیرِممکن شد. 

فردا صبح برگشتم رفتم به خانه‌ای که تا دیروز خانه و همچنین محلّ دفتر و کارِ نخست‌وزیری بود. سرباز هرجا بود، امّا هیچ‌کس را از ورود منع نمی‌کردند. چندان هم کسی نبود آن‌جا، چیزی نمانده بود تا باشند، حیاط پوشیده بود از پاره‌های خیس نیم‌سوخته‌ی کاغذ. درها و پنجره‌ها نیم‌سوز بود، و شیشه‌ها شکسته بود که ریزریزشان در آفتاب پراکنده برق می‌انداخت. خواستم از پلّه‌های توی راهرو بروم بالا، امّا نمانده بود و افتاده بود، و رفته بود زیر ریزش خرپا و تخته و توفال وقتی‌که سقف گُر گرفته بود و بعد از فوّاره‌های آتش‌نشانی وارفته بود و رُمبیده بود. و تلنبار افتاده بود در کمرکش آن‌ها. بالای پلّه سقف سوخته‌ی‌ سوراخِ پهنی بود، از سوراخ خرپاهای سوخته پیدا بود با شیروانی از جای دررفته. نور محقّری، اُریب، از لای شیروانی می‌آمد تو، می‌خورد روی سینه‌ی‌ دیوارِ خیس از آتش‌نشانی دیشب. در خطّ نور دود، دود ضعیف سست، آهسته تاب می‌گرفت و هوا می‌رفت تا بلکه از شکافِ روشنی از گیر این خرابه درآید. از سینه‌ی سیاهی سوراخ سقف گاهی قطره‌ای جدا می‌شد و در سقوط مستقیم خود از لای میله‌ی‌ اُریب نور لحظه‌ای می‌رفت و روی تخته و توفال می‌افتاد. بالای پلّه‌ها و همین پلّه‌ها دوهفته پیش بود مصدّق به من اجازه داد از کار و وضعِ خصوصیش فیلم بردارم. از روی توده خیس هوا رد شدم رفتم بالا. بالا خراب‌تر بود.

 بالا از هیچ اثاث در هیچ‌جا نشان نمی‌دیدی الّا در یک اتاق یک گاوصندوق گنده، با درِ بازش، که خالی بود. گاوصندوق باز و خالی و گنده در آن اتاق لخت بی‌در و داغان بی‌جا و بی‌قواره و بیهوده می‌نمود. انگار تکذیب علّت وجودی خود بود. انگار حتّا اسمش هم بهش نمی‌آمد. از لای قاب سوخته‌ی پنجره حیاط پیدا بود. پایین زنی که کودکی به پشت کمر بسته بود با چادر دهاتی کهنه‌اش با چوب‌دستی در لای پاره‌های کاغذ جست‌وجو می‌کرد. شاید شنیده بود که تاراج می‌کنند، امّا وقتی رسیده بود که فرصت گذشته بود و خانه خالی بود، حتّا اگر که قصد و قدرت غارت داشت.

 

ابراهیم گلستان، بیست‌وهشتِ پنجِ سی‌ودو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱