شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

کتابی که زندگی‌ام را تغییر داد ـــ ادوارد سعید

 

 

ادوارد سعید: کُنراد به‌واقع اوّلین کسی بود که مرا افسون کرد. فکر می‌کنم شانزده یا هفده ساله بودم که دلِ تاریکی را خواندم؛ کتابی که زندگی‌ام را تغییر داد. در آن هنگام چیزی از کُنراد نمی‌دانستم... دلِ تاریکی افسونم کرد و من در جذبه‌ی نثرِ او گرفتار شدم. نثری که به‌وضوح انگلیسی نبود. راستش را بخواهید هیچ‌گاه باور نداشته‌ام که کُنراد به انگلیسی می‌نوشته است. با گذشتِ زمان او را بیش‌تر شناختم و چیزهای بیش‌تری از او خواندم (در بیست یا بیست‌ویک سالگی دیگر تمامِ آثارِ او را خوانده‌ بودم) و البته فهمیدم که او نه انگلیسی که بیگانه بوده است...

نثرِ او مرا به یادِ آن انگلیسی‌یی می‌اندازد که ساکنانِ بخشی از جهان که من از آن می‌آیم می‌نویسند. این انگلیسی با انگلیسیِ ساکنانِ انگلستان یکی نیست. درست است؟ نثری بسیار دشوار با جمله‌های طولانی. در آغاز فکر می‌کردم او فرانسوی‌ست و آن‌چه می‌خوانم ترجمه‌ی آثارِ اوست.

اگر به برخی ساختارهایی که او به کار می‌گیرد، جمله‌های بلند و... ساختارهایی پروستی! نثرِ او کیفیتی پروستی دارد. و ناتوانیِ او در پرداختن سرراست به موضوع! واقعاً کُمیک است. فارستر، جیمز و دیگران او را به سخره می‌گرفتند (مثلاً به‌خاطرِ استفاده از صفاتِ بی‌شمار) و در‌عین‌حال می‌ستودند. او از سنّت یا قالبِ «راویِ مستقیم» تبعیت نمی‌کند. و البته در این راه پا جای پای فیلدینگ، دفو، و دیکنز می‌گذارد. در آثارِ او صدای راوی صدایی از بیرون است و این همان چیزی‌ بود که با خواندنِ اوّلین اثرِ او مرا تحتِ تأثیر قرار داد.                               

 

فرهنگِ زنده‌ی مقاومت [گفت‌وگو با ادوارد سعید]، طارق علی، ترجمه‌ی آرش جلال‌منش، نشرِ چشمه، بهار ۱۳۸۸   

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱