شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

من پیرمردِ خنزرپنزری شده بودم...

 

                                      

   رفتم جلو آینه، ولی از شدّتِ ترس دست‌هایم را جلو صورتم گرفتم ــ دیدم شبیه، نه، اصلاً پیرمرد خنزرپنزری شده بودم. موهای سر و ریشم مثل موهای سر و صورتِ کسی بود که زنده از اتاقی بیرون بیاید که یک مارناگ در آن‌جا بوده ــ همه سفید شده بود، لبم مثل لبِ پیرمرد دریده بود، چشم‌هایم بدون مژه، یک‌مُشت موی سفید از سینه‌ام بیرون زده بود و روحِ تازه‌ای در تنِ من حلول کرده بود. اصلاً طورِ دیگر فکر می‌کردم. طورِ دیگر حس می‌کردم و نمی‌توانستم خودم را از دستِ او ــ ازدست دیوی که در من بیدار شده بود ــ نجات بدهم، همین‌طورکه دستم را جلو صورتم گرفته بودم بی‌اختیار زدم زیرِ خنده. یک خنده‌ی سخت‌تر از اوّل که وجودِ مرا به‌ لرزه انداخت. خنده‌ی عمیقی که معلوم نبود از کدام چاله‌ی گم‌شده‌ی بدنم بیرون می‌آید، خنده‌ای تهی که فقط در گلویم می‌پیچید و از میان تهی در می‌آمد ــ من پیرمردِ خنزرپنزری شده بودم.

 

بوفِ کور، صادق هدایت، چاپِ دوازدهم، کتاب‌های پرستو، مهر ماهِ ۱۳۴۸       

   بعدِتحریر: همه‌ی عصر به خواندنِ بوفِ کور گذشت؛ بعد هم به پیاده‌روی در خیابان‌هایی که از نو شلوغ شده‌اند؛ خیابان‌هایی که از نو پُر از آدم شده‌اند؛ پُر از آدم‌هایی که توی سواری‌های‌شان به جایی می‌روند و هیچ‌وقت انگار فرصت نمی‌کنند نگاهی به آینه بیندازند...

   بعدِ بعدِتحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

   گیجی؛ عکسی از Lucía Prieto

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱