شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

وقتي از ميم حرف مي زنيم ...


يك چيزهايي هست كه تا آخر عمر مي ماند توي دل آدم . هيچ جوري نمي شود ازش حرف زد . آدم تا مي آيد حرف ش را بزند يك جوري پشيمان مي شود . هزار نقشه مي كشد و هزار برنامه مي ريزد اما سر آخر راه به جايي نمي برد و كاري نمي كند . اين روزها حال و روزم يك چيزي توي همين حال و هواست . دل م مي خواهد يك چيزي را بگويم اما نمي شود . هيچ جوري درست از آب در نمي آيد . ديشب ويرم گرفت كه دوباره بروم سر وقت فيلم درخت گلابي و ببينم محمود شايان چرا حرف هاي ش را به ميم نزد . فيلم را از سر تا ته نگاه كردم . بعدش هم رفتم سراغ كتاب جايي ديگر و داستان را يك بار ديگر خواندم . اين هم معمايي بود كه بايد حل ش مي كردم . يك چيز ديگر هم بود كه حسابي مشغول كرد . درست مثل بار اولي كه داستان را در مجله ي كلك خواندم . ميم در داستان و فيلم فقط ميم ست . اسم ديگري ندارد . يعني اسم كه دارد . منتها ما نمي دانيم اسم ش چيست و خب اين هم طبيعي ست چون داستان را محمود شايان دارد روايت مي كند . همه ي رمز و رازي كه در ميم هست يك طرف و اسم ش يك طرف ديگر . اين اسم خلاصه و در واقع حرفي كه به زبان مي آيد دنيايي ست به اندازه ي همه ي حروف و اسامي . تا صبح فكر وذكرم داستان محمود بود و ميم و همه ي حرف هايي كه محمود به زبان نياورد و همه ي عمر خودش را سرزنش كرد . يادتان بيايد كه وقتي خبر مرگ ميم را به محمود مي دهند چه حالي مي شود . مثل آدمي ست كه روح از بدن ش رفته بيرون و او هنوز نمي داند داستان چرا اين جوري پيش رفته و اصلا او در اين داستان چرا اين نقش را قبول كرده ...
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۱
برچسب‌ها :